تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

زندگي آي زندگي ؛ خسته ام ؛ خسته ام ؛ گوشه ي زندونه غم ؛ دستا پا بسته ام ؛ هر چي توو دنياس غمه ماله م

سلام

امتحانام شروع شده و من تنها چيزي كه ندارم آرامشه ؛ پارامتري كه لازمه ي اين دورانه ؛ ولي افسوس كه جايي خبر نيست .

پريشب به زندگيم فكر مي كردم ؛ به نقاط بارزي كه تووش بوده ؛ از آخر به اول شروع كردم ؛ اولين گذر به دورانه بعده كاردانيم بود ؛ قبولي توو كارشناسي ؛ درست شبه چارشنبه سوري ؛ درست وقتي كه دختر پسرا توو كوچه مون مي زدندا مي رقصيدند ؛ اون وقتي كه بچه هاي محل كوچه را غرقه توو آهنگ كرده بودند ؛ با اون بلندگوهايي كه كرايه كرده بودند . از پله ها با حالته بپر بپر دويدم پايين تا خبرا به مامانم بدم .

برمي گردم عقب تر ؛ توو خوده كارداني ؛ چارتا خزوخيل ؛ من ؛ تبسم ؛ ساناز ؛ زهرا ؛ چه دوراني بود ؛ دوراني كه به خداونديه خدا حتي به اندازه ي نيم بار هم تكرار نمي شه ؛ دوراني كه فقط سرزندگيو شادابي توش بود ؛ دوراني كه خنده هاي از ته دله همه مون بود ؛ سوتياي همه مون ؛ جيغاي زهرا ؛ ببين خاله گفتناي ساناز ؛ اون وقتي كه من سر كلاس خواب بودمو تبسم زد زيره دستمو با چونه خوردم روو ميز ؛ لهجه ي دوست داشتنيه زهرا ؛ اون وقتي كه ساناز به يه ناهار توو رستوران مهمونمون كرد ؛ اون اداهايي كه سر ميز اردور ددر اورديم كه گارسونه چپ چپ نگامون مي كرد ؛ اون قدر دسر خورديم كه ديگه غذا از گلومون پايين نرفت ؛ تازه بعدشم رفتيم آيس پك ؛ چه قده خورديم ؛ اون وقتي كه روو پل خواجو هي ادا دراورديم ؛ اون يه عالمه عكسي كه انداختيم ؛ تمامه اصفهانا پاي پياده يه روزه گشتيم ؛ تازه فرداشم باهم رفتيم تهران ؛ چقده زهرا با اون لهجه ش به همه معرفيمون كرد .

مهمونيه خوده زهرا را بگو ؛ اونقده اسنك خورديم كه اگه دهنمونا باز مي كرديم اسنكا همون دم بودند ؛ اونقد سنگين شده بوديم كه ديگه نمي تونستيم راه بريم

اون بار كه رفتيم سينما ؛ بعد رفتيم شام ؛ اونقدر ديوونه بازي دراورديم كه ميزه يارو را به گند كشيديم ؛ فقط نوشابه بود كه از ميز مي چكيد .

ياده اون ماشين گرفتنا بخير ؛ من خودما مي نداختم وسطه جاده تا يه ماشين برامون وايسه ؛ بعد ۵تايي عينهو جت مي چپيديم توش .

اون باري كه از سرويس جا مونديم ؛ چه جوري خودمونا رسونديم به خونه ؛ به قوله تبسم : بچه از كله مون داره بخار بلند مي شه ؛ يا اون باري كه رفتيم شهربازي تا ساعته ۱۲:۳۰ شب ؛ ساعت ۱ شده بود كه برگشتيم ؛ چه قده خوش گذشت ؛ همه چي سوار شديم ؛ عينهو بچه ها جيغ زديم ؛ سوت زديم ؛ چرا دروغ بگم؟؟؟؟ مثله يه بچه خوش گذرونديم ؛ گواهي بخواهيد ؛ اينك گواه ؛ تمومه عكسا هست ؛ ۴-۵ تا سي ديه پره عكس از اون دوران دارم .

حتي روزاي امتحانم شاد بوديم ؛ من چقده بدآموزي برا اين ساناز داشتم ؛ از من ياد گرفته بود كه اگه امتحانشا بد داد ؛ ورقه شا به استاد نده ؛ ياده اون موقعي به خير كه توو ليسته استاد دست بردما به خودم آ مثبت دادم ؛ يا اون موقعي كه توو درسه ذخيره و بازيابيه اطلاعات از زرنگترين بچه ي كلاس نمره م بالاتر شد ؛ چه قد من افسانه را زجر دادم ؛ خودش اعتراف كرد كه به درده شكنجه دادن مي خورم .

عقب تر از اون وقتي كه باره اول با تبسمو ساناز آشنا شدم ؛ توو نمازخونه و خيلي اتفاقي ؛ صدقه سريه اينكه سرويس دير رسيد . اصلا صبحايي كه مي خواستيم بريم دانشگاها بگو ؛ طوري مي دويديم طرفه سرويس برا جا كه همه دهناشون باز مي موند.

عقب تر از دانشگاه ؛ دورانه پيش دانشگاهي ؛ دوراني كه برا اينكه مديرمون مهارم كنه نماينده ي كلاسم كرد و به عنوانه بهترين دانش آموز انتخابم كرد ؛ يادش به خير اون وقتي كه دوتا تايره ماشينه معلم فيزيكمونا پنچر كردم ؛ از بس كه مرتيكه هيز بود ؛ خوبش كردم ؛ حقش بود تا اون باشه ديگه چشم چروني نكنه .

عقب تر از اون ؛ دبيرستان ؛ آخرين جشنه ساله سوم ؛ فيلمش هست ؛ اون كيكا بگو ؛ جشنه خيلي تاپي نبود ؛ اما خوب بود .

دورانه راهنمايي كه محشر بود ؛ توو هر سال دو سه بار تا پاي اخراج مي رفتم اما اخراج نمي شدم ؛ يادمه يه بار يكي از معلمامون از دستم به گريه افتاد ؛ اون دوران هميشه ي خدا بابام يه پاش توو مدرسه م بود يه پاش سركار ؛ يه بار كه همه ي بچه ها را با خودم همراه كردم ؛ شروع كردم به سوت زدن ؛ اونا هم هوو هوو مي كردمد ؛ نمي دونم چرا دوباره باباما توو مدرسه م خواستند ؛ من كه كاري نكرده بودم ؛ فقط خيلي بيش از حد شاد بودم .

دورانه دبستانما بگو ؛ هميشه ي خدا بيرون از كلاس بودم ؛ هي معلما مي فرستادنم بيرون كه يكمي هوا بخورم ؛ مديوني اگه فكر كني توو يه هفته من ۵ بار از كلاس اخراج مي شدمو هي ناظممون وساطت مي كرد تا دوباره برگردم توو كلاس

عقب تر از اون ؛ آمادگيم ؛ معلمم هروقت مامانما مي ديد ؛ مي گفت تو را به خدا اين دخترتا از كلاسه من ببر ؛ آخه من كه كاري نمي كردم ؛ فقط خيلي شاد بودم .

ياده آخرين باري كه بابا بغلم كرد ؛ نشوندم روو پاهاش ؛ سوم چارمه دبستان بودم ؛ قشنگ يادمه از دسته مامان دلگير بودم ؛ صبر كردم تا بابا اومد خونه ؛ همچين زدم زيره گريه كه هنوز يادمه ؛ نشست روو زمين ؛ دستما گرفت كشوند طرفه خودش ؛ نشوندم رو پاش ؛ هي اطي بابا مي گفت ؛ آخره سر از طرفه مامان معذرت خواست ؛ باره آخر بود كه حسه بابا ؛ بابا بود ؛ از اون به بعد بابا فقط بابا بود تا اين اواخر كه آقاي آريا يا محمد هم شده .

بازم عقبتر از اون بالايي ها دارم ؛ اما........... ؛ راستي تو خوبي؟؟؟

خدا براي هر وضعيتي يه نقشه داره

خيلي وقته ذهنم درگيره اينه كه

الانه خدا توو فكر چه نقشه ايه؟

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |