آه
توو این هفته ای که هنوز چیزی ازش نگذشته ؛ آنچنان شخصيته داشته و نداشته ي منا خورد كردند و من فقط و فقط به خاطره اينكه بزرگترم بودند و احترامشون واجب بوده ؛ هيچي نگفتم و لب از رو لب برنداشتم .
با من كاري كردند كه ساعته ۱:۳۰ ظهر همه چيزا ول كردم زدم به خيابون .
شده توو موقعيتي باشي ؛ كه كناره خيابون ؛ روو جدولا بشينيو هق هق گريه كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونم با سر و وضعي كه همه ي ريملات و خط چشمات دور چشماتا سياه كرده ؛ اونم وقتي كه تمام مانتو و كوله پشتيت با ............ يكي باشه؟؟؟؟؟
من ديروز اين طوري بودم ؛ كنار خيابون نشسته بودم ؛ با سر و وضعي كه نمي تونيند تصورشا بكنيند ؛ فقط گريه مي كردم .
هرچي غرور و شخصيت و هرچي كه فكرشا بكنيند كه يه نفر مي تونه داشته باشه ؛ همه شا بر باد دادند .
نمي گزرم ازشون ؛ نه حواله شون مي كنم به اون دنيا و اون پل صراط و نه خدا و پيغمبري ؛ نه نفرينشون مي كنم ؛ فقط مي خوام كه توو اين دنيا چوبشا بخورند ؛ مي خوام كه توو اين دنيا آبرويي ازشون برده بشه كه ندونند به كجا پناه ببرند .
بدونند كه همون يه آهي كه منه دختره تنها از سر دلشكسته گيم پشته سرشون كشيدم ؛ دودمانشونا به باد مي ده ؛ فقط كاشكي وقتي به زمينه گرم خوردند ؛ بدونند از كجا بوده ؛ بفهمند آه كي پشته سره خودشون و زندگيشونو زن و بچه هاشونا .
چي كارشون كرده بودم آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟ من كه جز احترام به اينا كاري نكرده بودم ؛ حتي همين ديروز كه خوردم كردند ؛ به خدا لب از روو لب برنداشتم كه بخوام چيزي بهشون بگم ؛ ول كردم زدم بيرون كه روومون بيشتر از اين توو روو هم باز نشه ؛ اما شدم دروغگو .
اشكما در اوردند ؛ نمي گزرم ازشون .
نتيجه ي جواب ندادناي من چي بود؟؟؟؟؟؟؟؟ سه تا آمپوله دگزامتازون تا شايد اين گرفتگيه گردنمو كتم ول كنه ؛ اما انگا كه اين قلبم اومده باشه توو گردنم ؛ ضربانشا توو گردنم حس مي كنم . دستما كه مشت مي كنم ؛ وقتي مي خوام بازشون كنم نمي تونم ؛ انگشتام قفل مي كنه .
درد من حصار برکه نيست
درد من زيستن با ماهياني است که
فکر دريا به ذهنشان خطور نکرده است
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط اطلس بانو
|



