تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

عشق بازيه من و ...............

خيلي وقت بود دلم هواشا كرده بود ؛ خيلي نامرد شده بود ؛ اصلا نمي تونستم باور كنم كه خيلي وقته نديدمش ؛ تا امروز .........

دلم مي خواست وقتي مياد ؛ همه ي خونواده م قبولش كنند ؛ نه هركي ساز خودشا بزنه ؛ بعده اين همه وقت كه اومده بود ؛ بعده اين همه مدت كه مامان باباما راضي كرده بودم ؛ حالا عليا ساز مخالف مي زد ؛ مي گفت دوستش نداره ؛ مي گفت ازش خوشش نمياد .

طرفاي ظهر بود كه از خواب بيدارم كردند و خبره اومدنشا بهم دادند ؛ با چه ذوق و شوقي از خواب پا شدم ؛ رفتم به استقبالش ؛ مي خواستيم عينهو دوتا عاشقو معشوق بريم توو بغله هم ؛ اما يهويي من يادم افتاد كه روزه م ؛ خداي من ؛ يعني بايد تا افطار دوريشا تحمل مي كردم؟؟؟

با اين حال ؛ صورتشا گرفتم توو دستام ؛ توو چشماش زل زدم ؛ با نگاه و با چشمامون باهم حرف مي زديمو دردودل مي كرديم ؛ آخه مي ترسيديم بابام به عقلمون شك كنه

توو چشاش نگاه مي كردم و غمي كه از دوريه من كشيده بودا مي ديديم ؛ توو چشام نگاه مي كردو مي ديد كه كم كم دارم اختيار از كف مي دم ؛ فهميده بود الانه س كه بپرم چشاشا بوس كنم ؛ از بس كه چشاي خماري داشت ؛ از بس كه چشماش درشت و آبكي بود . باباهه يه بوهايي برده بود ؛ برا همين لحظه اي ما را به حال خودمون نمي زاشت .

هي به لبو دهنش نگاه مي كردم ؛ توو چشماش مي خوندم كه در حسرته يه بوسه هست ؛ منم دست كمي از اون نداشتم .

هي به پاهاش نگاه مي كردم ؛ دلم مي خواست روزه نبودم تا از پا تا سر و از سر تا پاشا غرقه بوسه كنم ؛ اما چه كنم كه روزه دست و بال منا بسته بود .

تا اينكه افطار شد ؛ عادت كردم توو ماه رمضون اول نمازما مي خونم بعد روزما باز مي كنم ؛ نيومد سر سفره تا من رفتم ؛ وقتي رفتم اومد ؛ ديگه حاله خودمونا نمي فهميديم ؛ نفهميدم كه چي شد ؛ فقط يهو چشم باز كردم ديدم تووي چشماش با مامانو بابام شريك شدم ؛ نمي تونستم قبول كنم ؛ دلم مي خواست همه چيش تمومو كمال ماله من باشه ؛ بعد اون وقت من توو چشاي شهلاش شريك پيدا كرده بودم ؛ بالاخره ؛ چاره چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يك ساعت بعد هيچي ازش نمونده بود ؛ به جز يه مشت استخون ؛ خدا وكيلي كلپچه پر گوشتي بود

 

پ ن : چارشنبه تولد داريم ؛ تولده عليا ؛ البته به تاريخه قمري ؛ چون 26 دي توو امتحاناس و خاله كوچيكه هم نيست ؛ برا همين به تاريخه قمري گرفتيم كه نه توو امتحانا باشه نه كسي كم باشه كه خدايي نكرده كادويي كم بشه

از پنجشنبه تا آخر هفته ي بعد نيستم ؛ اطرافه اصفان ول مي گرديم برا خودمون ؛ گفتم كه گفته باشم

مشكلم هنوز پابرجاست ؛ اما خب ؛ اندكي صبر سحر نزديك است .

يك جمع كامله خانوادگي ؛ وقتي كه همه باشند ؛ همه ي همه ؛ با خنده هاي از ته دل ؛ با شادي هايي كه با هم تقسيم مي كنند ؛ با خوشي هايي كه همه باهم تووش شريكند ؛ بهترين و موثرترين دارو هست برا يه اعصابه بهم ريخته ؛ جمعي كه پنجشنبه با هم بوديم و ساعته 2 شب برگشتيم خونه هامون

اين نوشته ؛ بعدا از حالته رمزيو اين حرفا درمياد ؛ خواستم يكمي كرم بريزم ؛ همين

 

       زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 6:46 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


لعنت به بخت و سرنوشت

الانه دقيقا ۴۸ ساعته تمومه كه ۱ دقيقه هم چشم روو هم نزاشتم

صبح ساعته ۵:۳۰ رفتم شهركرده كوفتي برا انتخاب واحد ؛ انتخاب واحد تموم نشده برگشتم ؛ اونم با گريه و زاري ؛ شانسم گفت دوستام رفيقند يكيشون باهام اومد ؛ بقيه وايسادند بقيه كارا را بكنند .

يعني رسما و علنا گور باباي هرچي دانشگاه و درسه كه دهنه من يكيااااااا..........

اون قدر امروز بهم سخت گذشت كه توو كوچه كوله پشتيما روو زمين مي كشيدم ؛ فقط مقنعه م يه وري نبود

اعصاب ندارم ؛ يعني كلا امروز هيچي ازم باقي نمونده كه بخوام داشته باشم يا نداشته باشم ؛ الانه فقط يه دست آهنگه راسموس يا راهيل مي چسبه برا بند انداختنه اين ذهنه خسته و آشفته ي من

پ ن : يعني خيلي خيلي برام دعا كنيد تا مشكلم زود حل بشه ؛ وگرنه به خداونديه خدا ؛ ديگه خدا را بنده نيستم ؛ التماسه دعا خيلي خيلي (( ببين كارمون به كجا كشيده كه برا دعا كردنمونم بايد التماس كنيم ))

گاهي بايد رو به آسمان قدم زد

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


جمع خانوادگي

سلااااااااااااااااااام

خاله كوچيكه قراره از جنوب بياد و به همين مناسبت قراره كلهم همه مون دوره هم جمع بشيم به صرف شام خونه مامان جونه ؛ نيست ما اصلا همديگه را نمي بينيم ؛ بعد اين مكالمه ي پايينا داشته باشيند كه توو يه جمع ۳۰ - ۳۵ نفره اتفاق افتاده

مامان جون : آره اين دختره داره مياد ؛ مي خوام شام مهموني بدم ؛ موندم چي باشه ؛ از رستوران مي خوام سفارش بدم ؛ جوجه كباب خوبه؟؟؟

سن بالاهاي فاميل : نه نه ؛ چلو كباب بديند بهتره

دخترخاله هاي خزوخيلم با دختردايي هام : نه نه مامان جون ؛ ما برنج مرنج نمي خوايم ؛ همه مي ريم پيتزا شبانه ؛ يكي يه پيتزا بسه مونه

من : نه جوجه كباب ؛ نه چلو كباب ؛ نه پيتزا ؛ بيا و با اين دل صاب مرده ي من راه بيا يكي يه دست كلپچ مهمونمون كن ؛ خير از دنيا و آخرتت ببيني ؛ به خدا چشا بچه م زاغ شداااااااااااااااااااااااااااا

الهامو شهرزاد : اطي ؛ اون دستمال يزديتم بزار بغلش ؛ هي راه به راه دستتا باهاش پاك كني

====================

توو اين خونه ي ما كه چار نفر آدم زندگي مي كنيم ؛ فقط من روزه مي گيرم و لا احداااا ؛ بعد صبح به صبح بعده سحر باباهه را بيدار مي كنم تا پاشه نماز صبحشا بخونه

امروز همه كاراما كردمو چراغا را خاموش كردم ؛ بعد با يه صداي نازكي بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا كررررررردددددددددم (( يعني قشنگ روو اعصابش بودمااااااا ))تا بالاخره اين باباهه از خواب پاشد و يه جوري خيلي مظلوم با چشاي چارتا شده و موهاي سيخ سيخي و با ضربانه قلبي حول و حوشه ۳۰۰-۴۰۰ بيدار شد تا بره وضو بگيره برا نماز

بعد نيست من همه چراغا را خاموش كرده بودما پرده ها هم كشيده بودم تا خودم برم كپه لالا ؛ باباهه جايي را نمي ديد ؛ بعد رفت توو آشپزخونه كه وضو بگيره ؛ يهويي صدا تلقو تولوق رفت بالا ؛ پشت بندشم صدا بابام بود :

آخه كدوم اسكلي همه چراغا را خاموش مي كنه و صندلي را مي زاره توو رااااااااه؟؟؟؟ آخه نمي گي من چه جوري جلو پاما ببينم رواني؟؟؟؟؟

حالا از اين طرف من اين عروسكه كه روو تختم هستا تا توو حلقم فرو كردم كه صدا هر و هرم نره بالا ؛ ولي ديگه نفس كم اوردم ؛ يهويي همچين زدم زيره خنده كه چار ستونه خونه لرزيد

بابام : زهره ماااااااااااااااااااار ؛ كووووووووووفت ؛ اگه ميوفتادم يه چيزيم مي شد بازم اينجوري چرخ چاها ول مي دادي؟؟؟؟؟؟؟؟

من :

===========

براي خودم نوشت : امروز رفتيم توو طرحه اكرام ايتام شركت كرديم ؛ يه داداش كوچولو بهمون اضافه شد

يه سورپرايزه جديد : كادو تفلدم موباركاااااا از بابام گرفتم ؛ يه انگشتر به سليقه ي بابام و يه تراوله ۵۰ تومني ؛ من مي دونم چرا اين باباهه اين جوري شده ؛ اين مي خواد منا دكم كنه برم ؛ ولي كور خونده ؛ خره (( اطلس )) سر جا خودش سفت و محكم بسته شده

پ ن : لیلا جان از صمیم قلب بهت تسلیت می گم ؛ خدا گل ورچینه ؛ ایشالا هرچه زودتر بازماندگانش به آرامش قلب برسند ؛ تسليته منا پذيرا باش


تنها براي مادرم فنون دوست يابي را به كار نبردم

اما او بيش از همه به من محبت ورزيد


نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 3:16 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


عجب فرخنده ايامي بود ؛ آن روزهااااااا

سلام

من يه دو روزي مي شه كه بعد از ۱۰ روز و ۹ شب به آغوشه گرمه خونوادم برگشته م ؛ از فرودگاه با مامان جونه رفتيم خونه ي مامان جونه و شبم مونديما همه هم بودندا ؛ بسي فراوان خوشانديم و هي از خودمون خوچحالي در كرديم و كاري كه در طوله عمرمان هرگز انجام نداده ايم انجام داديم و آن هم بغل كردنه باباهه بود آن هم به طور مبسووووووووووووط و فتييييييييييييييييير ؛ من بسي فراوان در كاره خودم موندم كه من چه جوري و اون چه جوري و اصلا هردوتامون چه جوركي هم ديگه را بغليديم و شلپ شلپ همم بوس كرديم (( آيكنه : يه اطي كه يه عالمه علامته سوالو تعجب دور سرش وول مي خوره ))

توو اين مدت كه مشهد بودم ؛ از دو استيت خارج نبودم : يا حرم بودم يا حرم نبودم

وقتي دخترخاله هام ديدندم ؛ هركدوم يه چيزي بهم گفتند :

شهرزادو الهام : واااااااااااي اطي ؛ چه قده نوراني شدي ؛ چه قده نورت شديده ؛ بده به من اون عينك آفتابيتا

دلارام : خره اطي ؛ قيافت شده عينهو دعااااااااااااااااااااااااااااا

سميه : اطي ؛ هي انواره نوره كه از چشات مي پاشه بيرون

خاله كوچيكه كه همون پشته تلفن بهم گفت : اطي الانه تو نور بالا مي زنياااااااا

توو حرم كه بوديم يه خانومه اي ازم خوشش اومد ؛از مامان جونه شماره مونا خواسته بود ؛ اما من نزاشتم مامان جونه شماره بده ؛ سر حساب كه شديم ديديم بععععععله ؛ طرف اهله شيرازه و دكتراي الاهيات داره و از اين حرفاااااااا ؛ همه وقتي فهميدند بهم مي گفتند چرا نزاشتم ؛ آخه يكي نيست به اينا بگه : منه گاگول كه ساسي مانكن گوش مي دمو نيناش ناشم بلدم چه ربطي دارم به يكي كه دكتراي الهيات داره ؛ تازه اونم شيراز ؛ كي مي ره اين همه راهااااااااا؟؟؟؟ البته ناگفته نماند كه روزه آخر مامانش اومد جلو مامان جونه از خودم تيليف گرفت ؛ وقتي هم اسمما فهميد همچين پريد ماچو موچم كرد كه مامان جونه توو كفه سرعت عمله طرف مونده بود

تازه منم پروپرو به باباهه زنگيدم كه :

شماره خونه را دادم به خانوم

بابام : هااااااااان؟؟؟؟؟ برا چي چي شماره تلفنه خونه را دادي دسته مردم؟؟؟؟؟؟

حالا يكي بياد به اين باباهه بگه كه : بابا جان ؛ خواستگاره ؛ احيانا بايد كبوتره نامه بر بفرستند؟؟؟؟؟

توو حرمم كارام اينا بود :

چادرما مي زدم زيره بغلم ؛ دوتا صندلي هم مي زدم زيره بغلم ؛ دنباله سره مامان جونه از اين طرف به اون طرف مي بردم ؛ بعدم كه تا جون توو بدن داشتم هي راه به راه برا مامان جونه قرآنو مفاتيح خوندم ؛ چيزايي كه بار اولم بود مي خوندم ؛ بعد خب بقيه ي اونايي هم كه پير بودند ميومدندو من بلند مي خوندمو اونا آرم ؛ بعد هي دعا بود كه به طرفه من سرازير مي شد :

خدا خوشبختت كنه ؛ خدا سفيد بختت كنه ؛ خدا يه بخته خوب توو امسال نصيبت كنه

اينقده دعا مي كردند كه به مامان جونه گفتم :

به مرگه خودم اگه اين دعاها امسال مستجاب نشه من توو مسلمون بودنه همه تون شك مي كنم ؛ ببين كي هست كه دارم مي گمااااااااااا

تازه شم من از همين الانه عزا گرفتم با اين موهاي مدله دست توو پريزه برقم ؛ آرايشه عروسا چيكار كنم؟؟؟؟؟؟ (( بياي بهم بگي متوهمه بي جنبه ي فلان فلان شده كلامون مي ره توو هم ديگه هااااااااا ؛ تازه شم ؛ اينجا خانواده رد مي شه هااااا ))

به قوله دختر خاله م : آخه اين چه وقته آرايشگاه رفتنه تو بود ؛ مي زاشتي مي رفتي مشهدو برمي گشتي بعد اگه خبري نمي شد تيشه به ريشه ت مي زدي

تبسمم كه خداااااااااي همدرديه با من : اطي اينقده به اين امام رضا سمج نشوهاااااا ؛ كار دست خودت ميدياااااااااااا

تولدمم كه عالي بود ؛ اول خاله كوچيكه و شوهرش اس ام اس دادند ؛ بعد دوستم ؛ بعد اون يكي دوستم ؛ بعد اون يكي دوستم ؛ بعد تبسم ؛ بعد دخي خاله م ؛ بعد سارا

كله ي سحرم مامانم زنگ زدو تبريك گفت ؛ بعد ساعته ۸ بابام تبريك گفت ؛ بعد خاله م ؛ بعد اون خاله م ؛ بعد دخي خاله م ؛ بعد اون يكي دوستم

الهام زنگ زده بهم مي گه : اطي مي خوام يه خبره بد بهت بدم ؛ ناراحت نشيا ؛ مامانت رفته بيمارستان بستري شده

من : برا چي آخه؟؟؟؟؟؟

اون : آخه رفته تورا به دنيا بياره تولدت مبااااااااااااااارك

شهرزادم كه اس ام اس داده : مي خوامت به خاطر اونت ؛ اون چيز نازت ؛ مي دوني كه چي رو مي گم؟؟؟همون چيز قشنگت ؛ اوني كه زير لباسته ؛ اون قلبه مهربونت ؛ تفلدت مووووووووباااااااااااااارررررررررررك .

باباهه هم كه قرار بود يه چكه سفيد امضا برام با هواپيما بده بياد كه داااااااااااد ؛ البته هواپيما توو راه گم شد ؛ (( مديوني اگه فكر كني گفت برا تولدت فرستادمت مشهد ))حالا قول داده كه تا قبله مهر يه كيش مي برتم ؛ تا ببينيم چي مي شه

اينجا هم كه همه تون لطف داشتيند در حده تيم ملي ؛ واقعا از لطفه همه تون ممنونم ؛ نمي دونم چه ريختي ازتون تشكر كنم ؛ حسابي منا شرمنده ي خودتون كرديند ؛ ايشالا توو عروسياتون جبران كنم ؛ تي تاپ جان مرسي ؛ مجيد مرسي ؛ كارامل مرسي ؛ اليو جون مرسي ؛ همه مرسي ؛ همه مرسي ؛ همه يه عالمه مرسي ؛ همه يه دنيا مرسي ؛ همه يه عالمه دنيا دنيا مرسي ؛ به قوله فانتازيو : از طرفه من خودتونا وحشيانه بغل كنيد ؛ اگه اسمه كسي را جا انداختم دليل بر بي توجهيم نيست ؛ از بس دوستاي خوب و مهربوني دارم نمي دونم اسمه كدوما را بگم

اميده پر اميده بلاگستان ؛ با چندين روز تاخير تولدت مبارك باشه جوون

و اين آخري هم تقديم به همه ي شماها كه به اندازه خيلي زياد برام مهربوني به همراه داريند :

نمي دانم تا كدامين طلوع زنده خواهم بود

نمي دانم كدامين غروب خواهم رفت

اما دوستتان دارم تا آخرين لحظه ي بودنم

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 5:29 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


تولدم

تولد تولدم مبارک

 

آرزومند تمام آرزوهاتونم

پ ن: به سفارش اطلس به همت تبسم

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


تاخير

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

پروازي كه قرار بود ۱۱ شب از جاش كنده بشه ؛ به علته بيش از حد گرم بودنه هوا (( راست يا دروغش پا خودشون ؛ به من چه؟؟؟؟)) داشتم مي گفتم ؛ به علته همون علت بالاييه با ۳ ساعت تاخير ساعته ۱ شب به بعد انجام مي شه

يعني من رسما سحري را در جواره برو بچز مهماندار و كاپيتانه پروازو اينا هستم 

دختر خاله هاي خزوخيلم تيليف كردند بهمو نصيحتم مي كنند :

اطي يه شكلات برميداريا ؛ نه يه مشت برداري بگي برا مامانو بابامو داداشمو دخترخاله هامم مي خوام

سعي كن اولين صندليه نزديك به راهرو بشيني كه وقتي مهموندارا مياند و مي رند ؛ ببينندتو بهت كادو بدند

اطي وقتي داره مي شينه هاااااااااااا ؛ يه پاكت برات گذاشتند ؛ خودت مي دوني ديگه ؛ خودت مي دونيو اون پاكته 

اطي اين اتوبوس نيستااااااااااااا ؛ هي راه به راه نگي پس چرا فيلم نمي زارينداااااااااااااااااااا

آره ديگه ؛ هميناس 

نظردونيه پايين بازه ؛ برا همين اينجا بسته س ؛ مديوني اگه بياي برام شاخ و شونه بكشي ؛ دهه ؛ اصلا اينجا خونواده رد مي شه ؛ ادبا مراعات كن ؛ داشتي كه جمله را؟؟؟؟؟؟؟

فيلا تا تولدم كه يه كافي نت توو مشهد بجورم باي باي

بيا باهم بريم سفر

مشهد مشهد

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط اطلس بانو


سورپرااااااااااااااااااااايز و هوه هپي نايس تريپ

خب ؛ بزن به افتخاررررررررررررررم (( اگه دخترخاله هاي خزوخيلم بودند الانه مي زدند به افتخاررررررررم اون كف قشنگه راااااااا )) قوربونه شوما ؛ ما چاكريم

چارشنبه ساعته ۱۱ شب پروازمه ؛ من نمي دونم چه رازيه كه اين باباهه هرچي بليط مي گيره برا شبه ؛ آخه باباي من ؛ خودت خوب ؛ بابات خوب ؛ مامانت خوب ؛ منه تهنا تا برسم مشهدو برم اونجايي كه مي خوام برم كه ساعت ۲ صبحه

تولدم نزديكه ؛ ۱۰ شهريور ساعته ۱۰ شب ؛ امسال برعكسه سالاي قبل كه اولين نفر خودم بودم كه به خودم تولدما تبريك مي گفتم (( خود شيفته خودتيااااااااااا ؛ نياي فحش بديااااااااا ؛ اينجا خونواده نشسته )) داشتم مي گفتم ؛ امسال اولين نفري كه تولدما تبريك گفت تبسم بود ؛ اونم سورپرااااااااااااااااااااااااااااااااايز

قرار گذاشتيم هم ديگه را ببينيم ؛ بهم اس ام اس داده : فقط بدون مي خوام يه خبره خيلي خيلي بد بهت بدم ؛ خودتا آماده كن ؛ بيشتر از اينم نپرس

به مرگه خودم اين كتم خشك شد ؛ معده م تير كشيد كه ياااااااااااا حضرته عباس چي شده؟؟؟؟؟؟ وقتي اومده بهش مي گم :

نكنه داري ازدواج مي كني؟

تبسم : شايد

من : مرگه من ؟؟؟؟ كي هست؟؟؟؟ اسمش چيه؟؟؟ چيكارس؟؟؟؟

تبسم : حدس بزن

تا اينكه من حدس زدم كه اسمش رضا هستو توو دانشگاه باهاش آشنا شده ها ؛ همه حرفي هم زدندا ؛ فقط حالا گيره ماه رمضونند

حالا من شكه شدم كه خداياااااا ؛ اينم پريد؟؟؟؟؟؟ من كه حالا ديگه دق مي كنم

تا رفتيم توو پارك ؛ يه پاكت دستش بود ؛ بهش مي گم : به درك كه داري شوور مي كني ؛ اين پاكته چيه؟؟؟؟؟

تبسم : خيلي حال كردم سركارت گذاشتمااااااا ؛ گول خوردي ؛ تولدت مباررررررررك

حالا يكي بياد منا نگه م داره ؛ هي از خودم توو ملا عام (؟) خوشحالي در كردم ؛ هي مرسي مرسي راه انداخته بودم ؛ هي مي گفتم تو روو دسته منم بلند شديا زودتر از خودم تبريك گفتي

به بابام مي گم : من برا تولدم اصفان نيستمااااااا ؛ اگه مي خواي گاوي گوسفندي برام بكشي تا نرفتم بكش

بابام : بيا تا بكشمت

خدا خوب كرده ؛ تمامه خرج و مخارجه اين مشهدا پا حسابه تولدم گذاشته ؛ حالا گفته شايد يه كيشم ببرمت تا ديگه نق نزني

آخه يكي به اين باباهه بگه من حالا كيش مي خوام چيكار كنم؟؟؟؟؟؟؟ كيش توو جشنواره خوبه كه بري هتل داريوش و كشتي كاتاماران تا هي دمبل و ديمبلش به راه باشه ؛ بعد تو هم بلند بلند تمامه آهنگا را با اون خواننده بخوني ؛ بعد مامانت توو كفه اين حافظه ي تو بمونه كه همه ي آهنگا را از حفظ مي خوني

بعد اينكه اين چند روزه از بس توو خونه ازم بيگاري كشيدند (( مامانما مي گماااااا)) يه چيزي فراتر از كوزت شدم ؛ الانه كوزت بايد اوون لنگ حمومشا جلو پاهاي من پهن كنه

امروز در يه اقدامه جنون آميز و همراه با مقداره زيادي خريت و نفهميه نئشگيه ناشي از روزه رفتم آرايشگاه و موهايي كه تا توو كمرم بودا دادم دسته جلاد و تا بالاي گوشام مدله دست توو پريزه برقش كردم  باباهه اصلا ديگه توو صورتم نيگا نمي كنه

اين گوگل ريدره پايينم دست و پنجه تي تاپ جان است ؛ بزن به افتخارش

پ ن : برا تولدم اگه كافي نت دمه دستم باشه ميامو شاديه تولدما با همه تون شريك مي شم پس : گيو مي ا فايو

من فراموش نمي كنم

ولي مي بخشم

 

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 2:59 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |