عشق بازيه من و ...............
خيلي وقت بود دلم هواشا كرده بود ؛ خيلي نامرد شده بود
؛ اصلا نمي تونستم باور كنم كه خيلي وقته نديدمش
؛ تا امروز .........![]()
دلم مي خواست وقتي مياد ؛ همه ي خونواده م قبولش كنند
؛ نه هركي ساز خودشا بزنه ؛ بعده اين همه وقت كه اومده بود ؛ بعده اين همه مدت كه مامان باباما راضي كرده بودم ؛ حالا عليا ساز مخالف مي زد ؛ مي گفت دوستش نداره ؛ مي گفت ازش خوشش نمياد .![]()
طرفاي ظهر بود كه از خواب بيدارم كردند و خبره اومدنشا بهم دادند
؛ با چه ذوق و شوقي از خواب پا شدم ؛ رفتم به استقبالش ؛ مي خواستيم عينهو دوتا عاشقو معشوق بريم توو بغله هم
؛ اما يهويي من يادم افتاد كه روزه م ؛ خداي من ؛ يعني بايد تا افطار دوريشا تحمل مي كردم؟؟؟![]()
با اين حال ؛ صورتشا گرفتم توو دستام ؛ توو چشماش زل زدم
؛ با نگاه و با چشمامون باهم حرف مي زديمو دردودل مي كرديم ؛ آخه مي ترسيديم بابام به عقلمون شك كنه![]()
توو چشاش نگاه مي كردم و غمي كه از دوريه من كشيده بودا مي ديديم ؛ توو چشام نگاه مي كردو مي ديد كه كم كم دارم اختيار از كف مي دم ؛ فهميده بود الانه س كه بپرم چشاشا بوس كنم
؛ از بس كه چشاي خماري داشت
؛ از بس كه چشماش درشت و آبكي بود . باباهه يه بوهايي برده بود ؛ برا همين لحظه اي ما را به حال خودمون نمي زاشت .![]()
هي به لبو دهنش نگاه مي كردم ؛ توو چشماش مي خوندم كه در حسرته يه بوسه هست ؛ منم دست كمي از اون نداشتم .![]()
هي به پاهاش نگاه مي كردم ؛ دلم مي خواست روزه نبودم تا از پا تا سر و از سر تا پاشا غرقه بوسه كنم ؛ اما چه كنم كه روزه دست و بال منا بسته بود .![]()
تا اينكه افطار شد ؛ عادت كردم توو ماه رمضون اول نمازما مي خونم بعد روزما باز مي كنم ؛ نيومد سر سفره تا من رفتم ؛ وقتي رفتم اومد
؛ ديگه حاله خودمونا نمي فهميديم ؛ نفهميدم كه چي شد ؛ فقط يهو چشم باز كردم ديدم تووي چشماش با مامانو بابام شريك شدم
؛ نمي تونستم قبول كنم ؛ دلم مي خواست همه چيش تمومو كمال ماله من باشه ؛ بعد اون وقت من توو چشاي شهلاش شريك پيدا كرده بودم ؛
بالاخره ؛ چاره چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
يك ساعت بعد هيچي ازش نمونده بود ؛ به جز يه مشت استخون ؛ خدا وكيلي كلپچه پر گوشتي بود ![]()
![]()
پ ن : چارشنبه تولد داريم ؛ تولده عليا ؛ البته به تاريخه قمري ؛ چون 26 دي توو امتحاناس و خاله كوچيكه هم نيست ؛ برا همين به تاريخه قمري گرفتيم كه نه توو امتحانا باشه نه كسي كم باشه كه خدايي نكرده كادويي كم بشه![]()
از پنجشنبه تا آخر هفته ي بعد نيستم ؛ اطرافه اصفان ول مي گرديم برا خودمون ؛ گفتم كه گفته باشم![]()
مشكلم هنوز پابرجاست ؛ اما خب ؛ اندكي صبر سحر نزديك است .
يك جمع كامله خانوادگي ؛ وقتي كه همه باشند ؛ همه ي همه ؛ با خنده هاي از ته دل
؛ با شادي هايي كه با هم تقسيم مي كنند ؛ با خوشي هايي كه همه باهم تووش شريكند ؛ بهترين و موثرترين دارو هست برا يه اعصابه بهم ريخته ؛ جمعي كه پنجشنبه با هم بوديم و ساعته 2
شب برگشتيم خونه هامون![]()
اين نوشته ؛ بعدا از حالته رمزيو اين حرفا درمياد ؛ خواستم يكمي كرم بريزم ؛ همين![]()
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 6:46 قبل از ظهر توسط اطلس بانو
|



