تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

هستم ؛ اما كار دارم درا بستم

خب ؛ سلام رفقا ؛ احوالاتتون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اين روزا كمو بيش به اكثرتون سر زدم و خوندمتون ؛ نزاشتم روو هم تلنبار بشيند كه بخوام يهويي و فله ايي بهتون سر بزنم

ديشب به اميده خدا و ياري رزمندگانه اسلام آخرين پروژه كه همون ترجمه ي كوفتيه خدا صفحه اي بودا تموم كردم و با يه فقره ايمل شوتش كردم برا استاد ؛ باشد كه مورده قبوله درگاهه استاد قرار بگيرد و با عنايت به اون امتحانه كذايي پاسمون كنند به ترمه بعدي ؛ همه بگيد آآآآآآآآآآآآآآآمين

اين چند روزه هم كه دستمون به جهاز چينيه خاله كوچيكه بند بود و هي خونه ش تلپ بوديم ؛ عنايت فرماييد كه چون خونه ش كوچيكه هر دفعه چند نفر چند نفر مي رفتيم اونجا نه اين كه همه مون فله اي با هم بريم ؛ به اين صورت : من با اين دختر خاله م ؛ من با اون دختر خاله م ؛ من با اين زنداييم ؛ من با اون خاله م ؛ من با مامان جونه و من و خودم و قص الي هذا ؛ اين معادله به اين صورته كه مي تونيد توو همه ي اون جمله ها از جمله ي مشتركه (( من )) فاكتور بگيريند و بيابيد سنه پرتقال فروش را

الانه هم كه درگيره كاراي سفرم هستم ؛ گوش شيطون كر و چشمه دشمن كور شنبه ساعته ۱۱ شب پرواز داريم برا مشهد ؛ برگشتمونم جمعه ي بعدي ساعته ۶ عصره ؛ آره داداچ ؛ اينه ؛ ايشالا بهمون خوش بگذره بلند بگو آمين

حرفه اصليم اينجاست

از مشهد كه برگردم درگيره عروسيه خاله كوچيكه مي شيم ؛ بعدشم كه عقده دختر خاله م هست (( به ميمنت و مباركي تمامه افراد توو صف از جلومون پر پر شدند و حالاااااااااااااااااااااا ؛ ديگه نوبتي هم باشه نوبته؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه گفتي نوبته كيه؟؟؟؟؟؟ باريكلاااااااااااااااا ؛ نوبته دختره خاله ي نوه ي عموي همسايه ي اقدس خانوم ايناست )) واقعا كه عجب آيكيويي دارينداااااااااااااا ؛ نكنه فكر كرديند نوبته منه؟؟؟؟؟؟ والا حيا هم خوب چيزيه هااااااااااا ؛ چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حيا را شوهرش داديند رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الانه بچه دار شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قباحت داره اين حرفا ؛ من هنوز دهنم بوو شير مي ده ؛ دهه

آره داشتم مي گفتم ؛ بعده عقده دختر خاله هم كه دوباره يه هفته نيستمو ايشالا عازمه كيشه مومنه هستم (( اميد فقط به خاطره تو )) ؛ برا همين اگه كمرنگ شدم شما به پررنگيه خودتون ببخشيد ؛ هرچند با اين دنده ي پهني كه من دارم حظورم پررنگ تر مي شه كه كمرنگ تر نشه .

اين روزا وقتي با دخترخاله هاي خزوخيلم مي ريم خونه مامان جونه از توو راه پله ها دست مي زنيمو مي خونيم : آب اومده تا كمر رودخونه ؛ خاله كوچيكه سه هفته ديگه مهمونه

يااين يكي :

اين پشته بوم ؛ اون پشته بوم ؛ خب شد خدا نكشتمون ؛ دوماد اومد توو مشتمون

يا اين يكي :

چه خب شد خوشمون شد ؛ عروس ماله خودمون بود ؛ دوماد ماله خودمون شد

فقط من نمي دونم برا چي چي اين مامان جونه و آقاجونه از خنده كفه زمين ولو مي شند  تازه شم هي به ماها مي گند : اسكل تر از شما ها ؛ خودتونيند 

وااااااااااااااا ؛ مگه ما چمونه؟؟؟؟؟؟؟؟

 

شادترين انسان ها كسي است كه

به جذاب ترين موضوعات مي انديشد.

بعدا نوشت : از وقتی بلیطا به دستمون رسیده ؛ علیا یه بند داره گریه می کنه و می گه : من با هوا نمی یام ؛ تمومه لباساشا از توو چمدونا برداشته ؛ بابام مونده چي كار كنه ؛ از هواپيما خوشش مي يومد ؛ اما از وقتي صحنه هاي تصادفه هواپيماي كاسپينا ديده ديگه طرفه هواپيماها و هلكوپتراش نرفته

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


امتحان

سلام

اي الهي كه هرچي استاده نامرده ؛ خدا خوبش كنه ؛ اي الهي به زمينه گرم بخوره ؛ آخه اين چه جور امتحان گرفتنيه؟؟؟؟؟ آخه اين چه جور سوال دادنيه؟؟؟؟؟؟؟؟

استاده مولتي مديامون ۲۴تا سوال داده بود ؛ كه محضه رضاي خدا يه واوش توو جزوه نبود ؛ از جزوه ي ما و خودش متمم گيري كرده بود هرچيا به ما نگفته بود عينا توو امتحان اورده بود ؛ تازه آقا بهمون لطف كردند گفتند دوتا از سوالا را به خواست خودتون حذف كنيند و بگيند شماره هاي چند

منم نامردي نكردم نوشتن : باسلام ؛ سواله ۳-۴-۷-۸-۹-۱۰-۱۱-۱۳-۱۵-۲۱-۲۲-۲۳ را جواب ندادم ؛ هركدوما خواستيند حذف كنيند .

دوستم نوشته بود : فقط دو سواله ۱ و ۲ را جواب دادم ؛ از بقيه ش هركدوما كه خواستيند حذف كنيند

حالا بعده امتحان ؛ عكس العمله بچه ها جالب بود :

من تلفن مي كنم به بابام

من : بابا امتحانما بد دادم

بابام : خب

من : بابا من امتحانما خيلي بد دادم

بابام : خب

من : بابا من امتحانما خيلي خيلي بد دادماااااااااا

بابام : همينه ديگه ؛ وقتي درس نخوني همينم مي شه ؛ توقع داري ۲۰ بشي؟؟

حالا من هرچي خودما تيكه تيكه كردم كه بابام جان ؛ همه از دم بد داديم كوو گوش شنوا

دوستم به شوهرش كه توو دورانه عقدند :

دوستم : واي سلام عزيزم ؛ خره عروسيمون عقب افتاد ؛ من يه ترم بهم اضافه مي خوره (( نه به اون عزيزم گفتنش ؛ نه به اون خره گفتنش ))

اون يكي دوستم : خدا پدرشا بيامرزه هفت شبه جمعه كه سه نمره برا ترجمه ي اون مقاله ي كوفتي گذاشت ؛ خودش مي دونست چه گندي بالا مي ياريم

پسرا : خانوما شما كه نق زدنتون خوبه ؛ بيايند بريند يكمي نق بزنيند ؛ بابا اين چه امتحاني بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نشون به اون نشون كه استاد به همه مون ايميل داده تا نظرمونا در مورده امتحان بگيم

آن هايي كه از جاي خود مي جنبند ؛ گاهي مي بازند

آن هايي كه نمي جنبند ؛ هميشه مي بازند

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


زندگي آي زندگي ؛ خسته ام ؛ خسته ام ؛ گوشه ي زندونه غم ؛ دستا پا بسته ام ؛ هر چي توو دنياس غمه ماله م

سلام

امتحانام شروع شده و من تنها چيزي كه ندارم آرامشه ؛ پارامتري كه لازمه ي اين دورانه ؛ ولي افسوس كه جايي خبر نيست .

پريشب به زندگيم فكر مي كردم ؛ به نقاط بارزي كه تووش بوده ؛ از آخر به اول شروع كردم ؛ اولين گذر به دورانه بعده كاردانيم بود ؛ قبولي توو كارشناسي ؛ درست شبه چارشنبه سوري ؛ درست وقتي كه دختر پسرا توو كوچه مون مي زدندا مي رقصيدند ؛ اون وقتي كه بچه هاي محل كوچه را غرقه توو آهنگ كرده بودند ؛ با اون بلندگوهايي كه كرايه كرده بودند . از پله ها با حالته بپر بپر دويدم پايين تا خبرا به مامانم بدم .

برمي گردم عقب تر ؛ توو خوده كارداني ؛ چارتا خزوخيل ؛ من ؛ تبسم ؛ ساناز ؛ زهرا ؛ چه دوراني بود ؛ دوراني كه به خداونديه خدا حتي به اندازه ي نيم بار هم تكرار نمي شه ؛ دوراني كه فقط سرزندگيو شادابي توش بود ؛ دوراني كه خنده هاي از ته دله همه مون بود ؛ سوتياي همه مون ؛ جيغاي زهرا ؛ ببين خاله گفتناي ساناز ؛ اون وقتي كه من سر كلاس خواب بودمو تبسم زد زيره دستمو با چونه خوردم روو ميز ؛ لهجه ي دوست داشتنيه زهرا ؛ اون وقتي كه ساناز به يه ناهار توو رستوران مهمونمون كرد ؛ اون اداهايي كه سر ميز اردور ددر اورديم كه گارسونه چپ چپ نگامون مي كرد ؛ اون قدر دسر خورديم كه ديگه غذا از گلومون پايين نرفت ؛ تازه بعدشم رفتيم آيس پك ؛ چه قده خورديم ؛ اون وقتي كه روو پل خواجو هي ادا دراورديم ؛ اون يه عالمه عكسي كه انداختيم ؛ تمامه اصفهانا پاي پياده يه روزه گشتيم ؛ تازه فرداشم باهم رفتيم تهران ؛ چقده زهرا با اون لهجه ش به همه معرفيمون كرد .

مهمونيه خوده زهرا را بگو ؛ اونقده اسنك خورديم كه اگه دهنمونا باز مي كرديم اسنكا همون دم بودند ؛ اونقد سنگين شده بوديم كه ديگه نمي تونستيم راه بريم

اون بار كه رفتيم سينما ؛ بعد رفتيم شام ؛ اونقدر ديوونه بازي دراورديم كه ميزه يارو را به گند كشيديم ؛ فقط نوشابه بود كه از ميز مي چكيد .

ياده اون ماشين گرفتنا بخير ؛ من خودما مي نداختم وسطه جاده تا يه ماشين برامون وايسه ؛ بعد ۵تايي عينهو جت مي چپيديم توش .

اون باري كه از سرويس جا مونديم ؛ چه جوري خودمونا رسونديم به خونه ؛ به قوله تبسم : بچه از كله مون داره بخار بلند مي شه ؛ يا اون باري كه رفتيم شهربازي تا ساعته ۱۲:۳۰ شب ؛ ساعت ۱ شده بود كه برگشتيم ؛ چه قده خوش گذشت ؛ همه چي سوار شديم ؛ عينهو بچه ها جيغ زديم ؛ سوت زديم ؛ چرا دروغ بگم؟؟؟؟ مثله يه بچه خوش گذرونديم ؛ گواهي بخواهيد ؛ اينك گواه ؛ تمومه عكسا هست ؛ ۴-۵ تا سي ديه پره عكس از اون دوران دارم .

حتي روزاي امتحانم شاد بوديم ؛ من چقده بدآموزي برا اين ساناز داشتم ؛ از من ياد گرفته بود كه اگه امتحانشا بد داد ؛ ورقه شا به استاد نده ؛ ياده اون موقعي به خير كه توو ليسته استاد دست بردما به خودم آ مثبت دادم ؛ يا اون موقعي كه توو درسه ذخيره و بازيابيه اطلاعات از زرنگترين بچه ي كلاس نمره م بالاتر شد ؛ چه قد من افسانه را زجر دادم ؛ خودش اعتراف كرد كه به درده شكنجه دادن مي خورم .

عقب تر از اون وقتي كه باره اول با تبسمو ساناز آشنا شدم ؛ توو نمازخونه و خيلي اتفاقي ؛ صدقه سريه اينكه سرويس دير رسيد . اصلا صبحايي كه مي خواستيم بريم دانشگاها بگو ؛ طوري مي دويديم طرفه سرويس برا جا كه همه دهناشون باز مي موند.

عقب تر از دانشگاه ؛ دورانه پيش دانشگاهي ؛ دوراني كه برا اينكه مديرمون مهارم كنه نماينده ي كلاسم كرد و به عنوانه بهترين دانش آموز انتخابم كرد ؛ يادش به خير اون وقتي كه دوتا تايره ماشينه معلم فيزيكمونا پنچر كردم ؛ از بس كه مرتيكه هيز بود ؛ خوبش كردم ؛ حقش بود تا اون باشه ديگه چشم چروني نكنه .

عقب تر از اون ؛ دبيرستان ؛ آخرين جشنه ساله سوم ؛ فيلمش هست ؛ اون كيكا بگو ؛ جشنه خيلي تاپي نبود ؛ اما خوب بود .

دورانه راهنمايي كه محشر بود ؛ توو هر سال دو سه بار تا پاي اخراج مي رفتم اما اخراج نمي شدم ؛ يادمه يه بار يكي از معلمامون از دستم به گريه افتاد ؛ اون دوران هميشه ي خدا بابام يه پاش توو مدرسه م بود يه پاش سركار ؛ يه بار كه همه ي بچه ها را با خودم همراه كردم ؛ شروع كردم به سوت زدن ؛ اونا هم هوو هوو مي كردمد ؛ نمي دونم چرا دوباره باباما توو مدرسه م خواستند ؛ من كه كاري نكرده بودم ؛ فقط خيلي بيش از حد شاد بودم .

دورانه دبستانما بگو ؛ هميشه ي خدا بيرون از كلاس بودم ؛ هي معلما مي فرستادنم بيرون كه يكمي هوا بخورم ؛ مديوني اگه فكر كني توو يه هفته من ۵ بار از كلاس اخراج مي شدمو هي ناظممون وساطت مي كرد تا دوباره برگردم توو كلاس

عقب تر از اون ؛ آمادگيم ؛ معلمم هروقت مامانما مي ديد ؛ مي گفت تو را به خدا اين دخترتا از كلاسه من ببر ؛ آخه من كه كاري نمي كردم ؛ فقط خيلي شاد بودم .

ياده آخرين باري كه بابا بغلم كرد ؛ نشوندم روو پاهاش ؛ سوم چارمه دبستان بودم ؛ قشنگ يادمه از دسته مامان دلگير بودم ؛ صبر كردم تا بابا اومد خونه ؛ همچين زدم زيره گريه كه هنوز يادمه ؛ نشست روو زمين ؛ دستما گرفت كشوند طرفه خودش ؛ نشوندم رو پاش ؛ هي اطي بابا مي گفت ؛ آخره سر از طرفه مامان معذرت خواست ؛ باره آخر بود كه حسه بابا ؛ بابا بود ؛ از اون به بعد بابا فقط بابا بود تا اين اواخر كه آقاي آريا يا محمد هم شده .

بازم عقبتر از اون بالايي ها دارم ؛ اما........... ؛ راستي تو خوبي؟؟؟

خدا براي هر وضعيتي يه نقشه داره

خيلي وقته ذهنم درگيره اينه كه

الانه خدا توو فكر چه نقشه ايه؟

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |