تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

برنامه ي روزانه

سيلامو از اون حرفاي خوب خوب

مي گذرد روزگار ؛ ايام هنوزم به جاست .

خبره داغه داغ اين كه اسمما برا كلاسه دف نوشتم ؛ خصوصي بيد ؛ خيلي كيف مي ده ؛ خوشم مياد ؛ برنامه ي ۲ ساله براش ريختم ؛ با اينكه تازه اوله راهم واقعا آرم مي شم ؛ عكس العمل هاي مختلف در برابره اين نام نويسي :

مامانم : برو ياد بگير ؛ بيا برا من بزن

بابام : كارم دراومد ؛ حالا هي بايد حضرته خانوما اسكورت كنم

تبسم : خاك توو سرت كنم ؛ آخه اينم كلاسه ؟؟؟ برو يه كلاسي كه يه چي بهت ياد بدند .

يعني من الانه هي موجه مثبت بهم وارد مي شه كه آره داداچ تو مي توني ؛ من كشته مرده ي اين محيطه فرهنگي هستم كه داره دور و برم هي قل مي خوره .

خبره بعديم اينكه من الانه زيره فشاره يه فروند ترجمه ي يه متنه تخصصي به سلامتي دارم فارغ مي شم ؛ خدا نصيبه گرگه بيابونم نكنه .

اين روزا يا درس مي خونم ؛ يا سركارم ؛ يا ترجمه مي كنم ؛ يا دف مي رم . كيف مي كنم با اين برنامه ي متنوعي كه دارم .

چند وقت پيشا رفته بودم اداره گذرنامه كه پاسپورتامونا عوض كنم ؛ فرمه جديد گرفتم اومدم خونه پر كنم ؛ يه قسمت داشت نوشته بود رنگه صورت ؟؟؟؟؟؟؟؟ گزينه هاشم اينا بود : سفيد ؛ گندمي ؛ سبزه ؛ سياه

به مامانم مي گم : مامان من چه رنگي بزنم؟؟؟؟؟؟؟؟

مامانم : چه رنگايي داره؟؟؟؟

من : سفيد ؛ گندمي ؛ سبزه ؛ سياه

مامانم : فوق العاده سياه نداره؟؟؟؟؟؟؟

من : ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااان

مامانم : چيه؟؟؟؟؟ آدم بايد با واقعيت روبرو بشه

يعني الانه دستت اومد كه چه قده من هواخواه دارم ديگه؟؟؟؟؟؟ من كشته مرده ي اين محبته مادريم كه اطرافم داره بال بال مي زنه .

اگر خواهان ديدار كسي هستي كه

مي تواند هر موقعيت ناممكني را فراهم كند

و دور از حرف ها و باورهاي مردم به تو شادي بخشد

در آينه بنگر و اين واژه ي جادويي را بر زبان آور :

سلام !

 

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


اووووووم ؛ عنوانش با تو

سلام به همه ي دوستاي جون جوني

الانه حدوده يه ساعته كه مي خوام آپ كنم اما هي نميشه ؛ سي دي گذاشتم اونم آهنگاي شاده شاد بعد هي تا مي خوام يه دو خط بنويسم اين دستام توو هوا مي چرخه ؛ بعد همين مي شه كه هي اين آپه ميوفته اون عقب مقبا ؛ آره داداش ؛ اااااااااااااينه

از احوالاته منم بخوايند ؛ خوبم ؛ فقط هرچي داريم به اين پايان ترمه نزديك مي شيم نمي دونم چه سريه كه استادا يادشون ميوفته كه يكي يه تحقيقو پروژه هم بدند به ماها خدا را خوش مياد ؛ هوش مصنوعي بايد همه ي الگوريتم هاي شبكه هاي عصبي را در بيارمو تازه همه شم بايد ياد بگيرم چون موقع تحويلش استاده ازم سوال مي پرسه ؛ مالتي مديا بايد يه مقاله ي زبان اصلي پيدا كنمو ترجمه كنمو بعدشم حفظش كنم چون اونم ازم سوال مي پرسه ؛ جمعه هم كه ارائه ي پايگاه داده دارم ؛ يعني من الانه توو اين موندم كه منم كه اين پروژه ها را انجام مي دم يا اوناند كه .....(( ذهنت خيلي منحرفه هااااااا ؛ خودتا حتما به يه دكتري چيزي نشون بده ؛ بعد نياي يقه ي منا بگيريااااا))

چند وقت پيشا خونه مامان جونه بودم ؛ كيكو بستني خوردند ؛ من دلم نمي خواست ؛ فالوده خوردند ؛ من دلم نمي خواست ؛ همبرگر خوردند ؛ من دلم نمي خواست ؛ (( آيكنه كه حالا همه ي فكو فاميله من منفجر مي شند )) مامان جونه هم هي مي گفت اطي مامان بيا بخور ؛ اطي مامان برات بكشم؟؟؟؟ اطي مامان چته كه نمي خوري؟؟؟؟ منم هي مي گفتم يه ميوه فقط مي خورم ؛ بعد دوباره بهم گير داد : پرتقال توو يخچاله پاشو بخور ؛ توت فرنگي هم هست ؛ انبه هم برات گرفتم چون دوست داري ؛ منم هي مي گفتم ميلم نمي كشه ؛ آآآآآآآآآقا من گفتم ميل ندارم ؛ انگاري چي چي به مامان جونه گفتم ؛ يهويي ديدم كه اين مامان جونه سرخ شد ؛ بنفش شد ؛ سياه شد ؛ دود بود كه از توو گوشاش مي زد بيرون ؛ يه داده حضرت عباسي گذاشت زمينو گفت : اي درد ؛ اي كوفت ؛ مرض ؛ چه مرگيته تو؟؟؟؟؟؟ هرچي بهت مي گم پاشو بيا يه چيزي بخور هي ميلم نمي كشه ميلم نمي كشه (( اينجا مامان جونه ادا منا دراوردمن از توانايي هاي اين مامان جونه تا اين حد خبر نداشتم )) بايد حتمي بيام با قيف توو حلقت بريزم؟؟؟؟؟؟؟؟

لازم به گفتن نيست كه با اين دادي كه مامان جونه زد يدونه انبه را تنهايي تا ته خوردم ؛ بعد شبش دمه دره دستشوييمون خوابيدم (( هركي بخنده ......... اووووومممممم ؛ ايرادي نداره ؛ بخند جوون ؛ خودمم باهات مي خندم ))

اين پستا يادتونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه قبلا خونديش كه هيچي ؛ اما اونايي كه نخوندندش بخوونندش ؛ من راضي به اين نيستمو نبودم كه خاري به دسته كسي بره ؛ اما اون روز همه ي افراده دخيل توو ماجرا منا واگذارم كردند به اون دنيا و پل صراط و خدا پيغمبر ؛ منم بهشون گفتم كه يكدوم از اينا كه گفتيندا قبول ندارم منم واگذارتون مي كنم به همين دنيا كه هرچي هست و نيست توو اين دنيا سرتون بياد ؛ اون موقعي كه قرآنا اوردند وسط كه من قسم بخورم كه راست مي گم ..... حالا ...... خدايا اصلا باورم نمي شه ؛ بايد با ۲۸ سال سن قرص قلب بخوره و بچه ش همه ش مريض باشه و دستش به اين دكترو اون دكتر باشه و همسرشم روو هردوتا پاهاش باد كرده باشه و نياز به عمله فوري داشته باشه و حدوده ۷-۸ ميليون خرجش بشه ؛ همه براشون ناراحتند ؛ اما من........هرچي سرشون بياد كمه ؛ به خدا نمي خوام بگم كه كمشونه ؛ اما ناراحتشونم نيستم ؛ همه حسه دلسوزي دارند ؛ من بي حسم ؛ انگاري كه يه آمپوله بي حس كننده بهم زده باشند ؛ راضي به سختيشون نيستمو نبودم ؛ اما الانه احساسه دلسوزيم نسبت بهشون ندارم ؛ لامصب اين زبونه هم طوريه كه هر حسي كه داشته باشما زودي مي گه و اين اصلا خوب نيست .

 

يك انسان تا زماني شاد است كه اين طور بخواهد .

 

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |