تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

هاوانا نايتس

سلام ؛ اول اون چماقاتونا بیاریند پایین تا من سلام کنم ؛ بعد هرچي كه خواستيند بهم بگيند .

عرضم به حضورتون كه اينجانب خيلي سرم شلوغه ؛ مشغله هاي كاري ؛ دانشگاهي ؛ درسي ؛ تحقيقاتي ؛ پروژه اي ؛ خانوادگي ؛ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهان ؛ بزن زنگا ؛ بگو ببينم خانوم مي شناسي ارژنگا؟؟؟؟؟ فچ كنم خط رو خط افتاده ؛ خوووووووووووولاصه ؛ مرغه افتاد توو كاسه .

داشتم مي گفتم خدمتتون ؛ اين روزا يا سره كارم ؛ يا دانشگاهم ؛ يا دارم يكي توو سر خودم مي زنم ۱۰۰ تا توو سره اين كتابا ؛ اين هفته اينقده از لحاظه جسمي و روحي خسته شدم كه امروز كه جمعه باشه قيده دانشگاها زدمو توو خونه موندم و نشون به اون نشون كه ساعته ۲ ظهر از خواب بيدار شدم ؛ همچين يه نموره اين بدنم اومده روو فرم ؛ انگار اين بدنما به اين همه خواب نياز داشته ؛ تازه پررو پررو به همه هم سلام صبح بخير گفتم ؛ به قوله بابام : سلام و صبح بخيره چه وقته آخه دختر؟؟؟؟؟؟؟

اين چند وقته خيلي بهم سخت گذشته ؛ واقعا سخت ؛ چيزايي را بعضيا نبايد متوجه مي شدند كه متاسفانه شدند ؛ اون قدر اعصابم بهم ريخته بود كه دوباره دست به دامنه قرص شدم ؛ اونم ساعتي دوتا ؛ اما مي دونيند خوبيش به چي بود؟؟؟؟ به اين بود كه فهميدم چه دوستاي گلي دارم ؛ دوستايي كه وقتي پشته گوشي مي خندم مي فهمند كه خنده م از ته دله يا عصبيه ؛ دوستايي كه شب به شب بهم اس ام اس مي دند يا زنگ مي زنند كه مرگه ماها اون قرصاي كوفتيا نخور ؛ دوستايي كه تا اخرين دقيقه هواما دارند ؛ دوستايي كه به خاطره من برنامه هاشونا بهم مي زنند ؛ دوستايي كه قايمكي مي رند سر كيفم تا قرصا را بردارند ؛ واقعا شرمنده ي همه شونم ؛ مي تونم بگم مخلصتونم رفقا ؛ در عرضه اين دو هفته ۶-۷ كيلو وزن كم كردم ؛ واقعا دورانه گندي بود .

اينجا هم كم نيستند دوستايي كه مرامشون به اندازه ي همه ي دنياست ؛ پسته قبل ۵۰ تا نظر داشت كه فقط ۳۵تاش عمومي بود ؛ شرمنده ي همه تونم .

روابطم با بابام خوبه ؛ اونقدر كه قبله رفتنش به سفر بهم زنگ بزنه ازم خدافظي كنه ؛ اونقدر كه تنها بياد دمه ترمينال دنبالم تا باهم بريم پاركو حرف بزنيم ؛ اونقدر كه ازم دلجويي كنه .

شرمنده اخلاقه ورزشكاريه همه تونم ؛ مي خوام برم بازم بخوام ؛ اين جمعه برام غنيمتيه ؛ بايد كه تك به تكه لحظه هاش استفاده كنم .

اين پست فقط اعلامي بر زنده بودنمان بوده و ارزشه ديگري ندارد .

 

بي ثمرترين روز ما روزي ست كه نخنديده باشيم

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


ز مثله ..... زندگي

همه‌ش دارم دور خودم می‌چرخم. می‌خوابم، بيدار ميشم، می‌خندم، گريه می‌کنم؟؟؟؟؟ نه؛ گریه نمی کنم ؛ نمی‌دونم چرا

الان ديگه حتی وقتی ساعت‌ها وقت ميذارم برای ياد گرفتن، برای پيدا کردن جواب سوالام و برای خيلی چيزاي ديگه که برام مهم بودن، ديگه احساس خوبی ندارم. حس می‌کنم دارم از توو خالي ميشم ولی نمی‌دونم چي کار بايد بکنم. اصلاً نمی دونم.....

دوباره تلخ شدم ؛ عينهو زهرمار ؛ از پنجشنبه تا الان كه دارم مي نويسم ؛ اوون رووي خوشگلم اومده بالا و فقطو فقط پاچه مي گيرم ؛ مامانم كه ديگه يه كلمه باهام حرف نمي زنه ؛ فهميده كه به من اميدي نيست ؛ جمعه هم كه بابام بردم تا ترمينال ؛ توو راه يه بند جوك گفت ؛ منم كه انگار نه انگار ؛ آخره سر دراومده بهم مي گه : لعنتي تو چته آخه ؟؟؟؟؟؟؟ چرا با ده من عسلم نمي شه خوردت؟؟؟؟؟ چرا حرف نمي زني آخه؟؟؟؟فقط تونستم زود پياده بشم كه چيزي خارج از ادب نگم ؛ كه نگم همه ش زيره سر تو و مامانه ؛ كه نگم اون داد شبه قبلي كه من زدما ؛ من نبايد مي زدم ؛ تو و مامان بايد اون كارا مي كرديند ؛ من چي كار بايد مي كردم وقتي اون آدمه احمقه بي شعور توو جمع اون طور با من برخورد مي كنه ؛ فقط تونستم بهش بگم از اينجا برو بيرون ؛ من با شما صنمي ندارم كه به خودتون اجازه مي ديند اين طور با من حرف بزنيند .

ماجراي اون شب به اين نبايد ختم مي شد كه تويي كه بابامي بعدش بياي ازم بپرسي كه من چي گفتم ؛ چي نگفتم ؛ كه بگي جاش نبوده تو خودتا بندازي وسط؟؟؟؟؟؟ پس اگه جاش نبوده كه تو خودتا بندازي وسط ؛ پس برا چي پا پي مي شي كه چي شد؟؟؟؟؟؟ پس لازمم نكرده بياي بهم بگي بازم جاي شكرش باقيه كه تو بي ادبي نكردي ؛ پس لازم نكرده بهم بگي حالا دفعه ي ديگه كه ديديش سلام كن تا فكر نكنند باهاشون قهري ؛ آخه تو كه مي دوني من وقتي از كسي ناراحت بشم باهاش قهر نمي كنم ؛ اما فرصته دوباره اي هم بهش نمي دم ؛ فورا دكمه هاي شيفت + ديليته مغزم كار مي كنه و طرفا از ذهنم ؛ از زندگيم پاك مي كنم ؛ طوري كه انگار از اول نبوده ؛ طوري كه انگار اون باعث آور فلوي مغزم بوده .

نمي دونم چمه ؛ از دسته تو ناراحتم ؛ از دسته مامان ؛ از دسته مامان جونه ؛ اما از دسته اوون طرف ناراحت نيستم ؛ چون كسي كه فهم و شعوري نداره ؛ ازش هيچ انتظاري هم نمي ره ؛ اما شماهاااااااااااااااا ؛ شايد انتظارم بيجا بوده ؛ شايد بايد مثله دوسال پيش به اين باور برسم كه من يكي بايد خودم گليمما از آب بكشم بيرون ؛ شايد بايد يادم بياد كه قبلنا كه مي خوردم زمين تو وايميسادي بر و بر منا نگاه مي كردي تا خودم از جام پاشم .

توهمي بيش نبود كه فكر مي كردم مي تونم يه دختره لوسه بابايي بشم ؛ همون بهتر كه تو اون طرفه جوي باشيو منم اين طرف . فقط بي زحمت ديگه دنباله اون خنده ها و قه قهه هاي از ته دلم نباش . همين تلخي را مزه مزه كن تا وقتي كه خودم به يه ثباتي برسم ؛ قوزه بالا قوز شدي برا مشكلاتم .

بببين ؛ تو بردي

اما من هنوز نباختم

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


هستيم ولي كار داريم درا بستيم

نیگا ؛ نيگا ؛ اينجا چقده برا من آشناستا ؛ نگو وبلاگمه ؛ آره بابا

به مرگه خودمو خودم اين روزا اينقده سرم شلوغه كه شبا عينهو ميت ميوفتم توو تختا سرم به پشتيم نرسيده خوابه پادشاهه پنجم شيشمم ديدم ؛ خوش خواب كه مي گند خودتي ؛ مديوني اگه بهم بگي خوش خواب ؛ دهههههههههه

چارشنبه اي كه گذشت گروهي از اراذل و اوباشه دانشگاهه قديم و جديد به صرفه ناهار و متعلقاته وابسته در خانه ي ما كنگر خوردند و لنگر انداختند ؛ باشد كه الهي عمري باقي باشد تا جبران كنيم صدمات و خسارت هايي را كه ناجوانمردانه به ما و به اقتصاده يك خانواده ي اصفاني وارد نمودند ؛ خداوند ازسر تقصيراتشان بگذرد ؛ بلند بگو آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآمين .

ناگفته نماند كه زين پس هر آنچه به اصفاني جماعت بگوييد ما از قبل كلمه ي آينه آينه را به كار برده و هرآنچه گوييد به خودتان برمي گردد ؛ حالا ديگه خود دانيد ؛ از من گفتن بود و از شماها نشنيدن .

از براي غارت ؛ مرغ و فسنجان و دلمه اي تدارك ديده بوديم ( اين يعني اينكه مامانم پذيده بود ) به همراه ژله ي دو رنگ و سالاد ؛ صبح هم كه در خندقه بلايشان شيرموز بستني ريختيم و براي عصر كيكي شكلاتي تدارك ديده بوديم ؛ راستي همه ي محصولاته كشورهاي دوست و همسايه هم در مهماني بودند ؛ سيبه سبز لبنان ؛ پرتقاله مصري و ديگر فاميل ها ؛ نا گفته نماند كه همگي در سه سوت و بشمار سه از جلوي ديدگان اين بنده ي حقير ناپديد گشته و به دياره باقي شتافتند ؛ الهي كه خدا از سر تقصيراتشون بگذره كه اينچنين ما را در غمه مايملكه از دست رفته ؛ سوگوار نمودند .

در اكثره زمان هاي سپري شده بسيار بسيار پدره راديو ضبطمان را درآورديم و حالي اساسي به بلندگوهايش داديم ؛ گويي كه انگار مجلسه عقد و عروسي براي تك دختره صاحب خانه برقرار است .

ديروز راهيه سينما شديم به همراه خانواده ؛ فيلمه اخراجي هاي ۲ ؛ از براي سانسه ۸:۳۰ ساعته ۵ راهي شديم كه بليط براي سانسه ۱۰ هم نصيبمان نشد و به ناچار دست به دامانه بازاره سياه شديم و هركدام بليطه ۱۵۰۰ توماني را به ۳۰۰۰ تومن خريداري كرديم آن هم در دله پرده ي سينما ؛ آنچنان با پرده يك روح در دو بدن شده بوديم كه ديگر نياز به عينكمان نبود . در مورده فيلم چيزي ندارم كه بگم ؛ كه گفتني ها به سلايق برمي گردد ؛ ولي آن چه كه خودم فهميدم اين است خاكه ايران ؛ وطنه من ؛ هر آنچه كه باشد ؛ دسته هركس كه باشد ؛ با همه ي چيزهايي كه كم و كاست دارد ؛ بازهم برايم عزيز است ؛ منظور اين است كه به درونش كاري ندارم ؛ ماهيته ايران واقعا برام ارزشمنده .

كنفرانس ژنو هم ديديم ؛ من هيچ حرفي در مورده قبيح دونستن كار اونا و اينا ندارم ؛ فقط اينا مي خوام بگم به عنوانه مثال :

شماي خواننده ؛ بر فرض ؛ پدر يا مادره بچه اي شيطون و سرتق هستي كه از ديواره راست بالا مي ره ؛ دم به دقيقه بچه تا دعوا مي كني ؛ تنبيه ش مي كني ؛ حتي در بعضي موارد مي زنيش ؛ حالا فرض كن مي ري مهموني ؛ بچه ت همون كارايي كه توو خونه ي خودت مي كنه ؛ توو مهموني هم انجام مي ده ؛ صاحب خونه يا هركس ديگه اي كه توو مهموني هست بچه تا دعوا مي كنه و به صورته شوخي يا جدي يكي هم پشته دسته بچه ت مي زنه ؛ توي پدر يا مادر ؛ از اين كار ناراحت مي شي ؛ دلگير مي شي ؛ درسته تو هم دعواش مي كني ؛ اما تو با بقيه فرق داري ؛ تو بچه ي خودتا دعوا كردي ؛ اگه يكي ديگه اين كارا با بچه ي تو بكنه ؛ كاري نداري كه كاره بچه ت درست بوده يا اشتباه يا حتي با اينكه خودتم مي دوني كاره بچه ت اشتباه بوده ؛ اما دلت مي خواد بيوفتي روو طرفو لهش كني ؛ منم در مورده كنفرانسه ژنو همين احساسا داشتم ؛ مثله همون پدر مادره كه به خودشون اين اجازه را مي دند كه بچه شونا به خاطره يه كار اشتباه تنبيه كنند اما به ديگران نه ؛ تازه دلشون مي خواد طرفم تيكه تيكه كنند .

كنفرانس هم داديم ؛ در ماشين و طي مسيره رسيدن تا ترمينال با پدرمان همراه بوديم ؛ به پدرمان فرموديم كه اگر آن پسره اصفاني كلامي گويد كه ما را خوش نيايد ؛ دودمانش را به باد مي دهيم و از پدرمان جدا شديم ؛ هنوز دقايقي نه چندان طولاني از فراغمان نگذشته بود كه گوشيمان زنگيد و از آن طرف مادرمان بود كه به بنده قسم و آيه مي داد كه بر پدر و مادره آن پسرچيه اصفاني ترحم نموده و كاري به ايشان نداشته باشيم ؛ قول داديم ولي فقط و فقط در كفه خبرگزاري پدرپرس باقي مانديم كه در ايكي ثانيه گفته ها و ناگفته هايمان را در كفه دسته مادرمان قرار داده بود .

بماند كه چه قدر خودخوري كردم و لب به دندان گزيدم و رفقا از چار طرف احاطه ام كردند كه طرف را از پنجره به بيرون شوت نكنم ؛ آنهم فقط به خاطره قوله شرفي كه به مادرمان داده بوديم .

خداوندا

من چه سرسبزم و خوشحال

 

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |