تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

مهمترين اخبار

و آنگاه اطلسي با دلي شاد و لبي خندان به شما سلام مي دهد ؛ سلامي به طراوته همين باروني كه داره تلق تولوق به پنجره ي اتاقم مي خوره و نسيمي به خوش بووييه گلاي ياسه بننفشه همسايه مون كه هوش از سر من برده ؛ خدا خوبشون كنه كه يه دسته از اين گلا را توو طبق به من پيشكش نمي كنند ؛ نمي گند آخه شايد يكي وياره گله ياسه بنفش داشته باشه؟؟؟؟؟؟ آخه چرا؟؟؟؟؟؟

عرضم به حضوره همه تون كه من الانه دلم مي خواد يكي گيره دستم بيوفته تا تك به تك و دونه به دونه موهاشا بكنم ؛ اونم كسي نيست جز دوسته عزيزمون آقا مجتبي كه ناغافلكي ورداشته حدس زده كه من يكشنبه چه غلطي مي خوام بكنم آخه چه معني مي ده آدم درست حدس بزنه؟؟؟؟؟

بعــــــــــــــــــــــله رفقا ؛ اين بنده ي حقير رفتم سركار ؛ مزه ي خيلي شيريني داشت ؛ روزه اوله كارما مي گما ؛ خيلي خوشمزه بود ؛ مزه ي گنده پول بود به همراه موفقيت ؛ موففقيتي در حد و حدوده يه دختره ۲۰ - ۲۱ ساله ي شاد ؛ اما بيشتر از همه از محيطش خوشم اومد ؛ به قوله بابام فعلا اين كاره تو برا دست گرمي خوبه تا وقتي كه درست تموم بشه . خولاصه كه بياند بهم تبريك بگيندراستي خدا جون ؛ پورسانته شما محفوظه ؛ ايشالا به موقعش از خجالته شوما هم در ميايم ؛ تنكس ا لات گاد  اون صورته لپ گليتا بيار جلو كه يه ماچه گنده و آبدار مهمونه مني ؛ اوووووووووووووووووووووووووووووووم ؛ هاااااااااااي جيگرم حال اومد خدا جون ؛ ممنون كه هواما دوبسه دوبس و مبسووووووووووووووووط داري

واااااااااااي ؛ جمعه كنفرانس دارم به ااااااااااااااااااااين گندگي ؛ دلشوره گرفتم ؛ با اينكه مي دونم از پسش برميامااااااااا ؛ اما اگه اون پسر اصفانيه بادمجون دوره قاب چين بخواد زيادي افاضاته فضل بكنه ؛ خونش ميوفته گردنه خودش ؛ مي شورمش ميندازمش روو بند تا خشك بشه ؛ خدايا ايشالا كه تا جمعه اين بشر حناق بگيره ؛ ايشالا كه خروسك بگيره صداش درنيادهمه بگيند ايشالاااااااااا

ديگه هيچي ديگه ؛ الانه من از دو روز قبلم خوشحال ترم ؛ واقعا كه اين خدا بعضي وقتا عجيب گل مي كاره ؛ خدايا دمت گرم و سرت خوش باد

 

الهي ؛ آب عنايت تو به سنگ رسيد ؛ سنگ بار گرفت .

سنگ درخت رويانيد ؛ درخت ميوه و بار گرفت .

درختي كه بارش همه شادي ؛ طعمش همه انس

بويش همه آزادي .

درختي كه بيخ آن در زمين وفا ؛ شاخ آن بر هواي رضا ؛

ميوه ي آن معرفت و صفا ؛ حاصل آن ديدار و لقا .

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


خوش مي گذره

سلامی به گرمیه گرمای وجوده همه تون

امروز اومديم يه مقداري اندازه ي دوتا گولي ؛ اشك بريزيم ؛ بعد هرچي سايه و خط چشمو ريمل بود و نبود ؛ روانه ي چشممان شد و با سوزشي كه چشممونا گرفت ؛ پدري ازمون دراومد كه نمي دونيد ؛ زين پس ما به روحه خودمان مي خنديم ؛ غلط مي خوريم ((‌اين غلط مي خوريم همان غلط كرديمه قبله البته با ورژنه جديدتر ؛ مديونيد اگه فكره ديگه بكنيد )) داشتم مي گفتم ؛ ديگه ما غلط بخوريم كه بخواهيم از خودمون احساسات در كنيم آن هم با دو سه قطره اشك ؛ همان بهتر كه هميشه ي خدا نيشمان از اين بناگوش تا اون بناگوش باز باشه .

موضوعه انشا : جمعه ي خود را چگونه گذرانديد؟؟؟؟؟

با سلام ؛ صبح ساعته ۹ رفتيم دانشگاه ؛ بعد تا ساعته ۵:۳۰ دانشگاه بوديم و در اين مدت ۱۰۰ تا توو سره خودمون زديم ؛ ۱۹۹ تا توو سره كتابا ؛ بعد ساعته ۷:۳۰ رسيديم اصفهان ؛ با تيپه دانشگاهيمون ؛ با همون مقنعه كه چونه ش بغله گوشمون بود ؛ و با همون كوله پشتيمون كه مامان خيلي خاطره شا مي خوادو بهش مي گه خورجين ؛ رفتيم عيد ديدني خونه ي دخترخاله و داييمون ؛ خونه ي دخترخاله مون كمي تا مقداري زياد غذا خورديم اونم فقط من ؛ چون من از مهده علمو دانش اومده بودمو گشنه م بود ؛ بعد خونه ي داييمونم همون وسطه مهموني گرفتيم خوابيديم تا يوزارسيف تموم شد و اومديم خونه مون ؛ حالا هم مي خوايم بريم توو تخته خوابمون لالا بريم با عروسكمون . اين بود انشاي من در مورده يكي از تعطيلاته پر باره آخره هفته .

تازه شم : يكشنبه ساعته ۱۲ ظهر ؛ روزه بسيار مهميه برام ؛ دعا گو باشيند از براي روو سفيد شدنه اين بنده ي حقير در مرحله ي ديگه اي از زندگيم ؛ البت كه بابامون حسابي موجه مثبت فرستاده كه : تو مي توني اطي ؛ تو با اين فنه بيانت يه تنه همه را حريفي

اين روزا خيلي خيلي همه را دوست دارم ؛ به قوله مامانم خيلي وحشي شدمو دل مشنگ ؛ يك وحشيه دل مشنگه موو قشنگه ۱۷۰ سانتي دوستتون داره .

چارشنبه رفتم باغه گل ها با بهترين رفيقه شفيق ؛ جاي همه تون خيلي خالي ؛ من كه هي از خودم احساسات در كردم ؛ يادم رفته بود سوپاپه اطمينانما با خودم ببرم ؛ برا همين هر خوشحالي كه بهم دست مي داد با تمومه آدماي توو باغه گل ها شريك مي شدم

توو همه ي خوشحالي ها و شادي هام ؛ با من شريك باشيند ؛ حتي شريك توو خوندنه كتابه محشر و عاليه " روي ماه خداوند را ببوس "

 

هر فردي با يك دفترچه ي راهنما

براي ساختن آينده اش

به اين جهان پا مي گذارد .

چه بسيارند آناني كه به ياد نمي آورند

آن را كجا نهاده اند .

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


من برگشتممممممممم ؛ هووووووووووووورااااااااااااااااااااااااا

سلام سلام ستاره ؛ احواله دوستام چه طوره؟؟؟؟؟؟

ول كام باشم توو ماي سيتيه عزيزم ؛ زيارتم مورده اكسپته درگاهه گاد باشه ؛ جاي همه اندازه يه قابلمه ي گنده خاااااااااااااااااالي ؛ بسيار بسيار فراوان كيفه سرشاري بردم از اين سفر ؛ رفتنه كه ديگه ساعته ۳ رسيديم مشهد ؛ بسيار بسيار فراوان همه چي در حده تيم مليه برزيل عالي بود ؛ با اينكه با ماشينه خودمونم نرفته بوديمو وسيله ي نقليه از خودمون نبود ولي همه جاي مشهدا زيره پا گذاشتيم ؛ طرقبه ؛ بازارش ؛ رستورانه ارم ؛ شانديز ؛ پديده ؛ كوه سنگي ؛ الماسه شرق ؛ بازار روسا ؛ يه تاكسي دربست مي گرفتيم ؛ بعد مي رفتيم مي گشتيم ؛ اون تاكسيه هم منتظرمون مي موند تا برگرديم ؛ واااااااااااااااااي كه همه چي عالي بود ؛ هم محله اقامتمون ؛ هم همه چي ؛ يه چي مي گم يه چي مي شنوينداااااااااا ؛ همه چيه همه چي به دلم بود ؛ قربونه امام رضا هم برم من اونم از نوعه فراوااااااااااااااان كه روزه آخر يه حاله حسابي بهم دادا توو دارالفيض يه جا برام پيدا شد روو به خوده ضريح ؛ يه جاي دنج ؛ ديگه يه دلي از عزا در اوردمااااااااا ؛ هي نماز خوندم ؛ هي نماز خوندم ؛ هي نماز خوندم ؛ هي همه ي همه ي شماها ميومديند جلو چشمم ؛ همه ي دوستام ؛ همه ي فاميلام ؛ همه ي همه ؛ ته خط كه مي رسيدم يه گريزيم به خودم مي زدم كه يه وقت لال از دنيا نرم ؛ وقته خداحافظيم كه رسيد بهش گفتم كه نرم حاجي حاجي مكه هاااااااااا ؛ نرفته برگردم ؛ واي كه هرچي از خوبي و خوشيه اين سفر براتون بگم كم گفتم ؛ واقعا اين سفر به دلم بود ؛ هر سال عيد مي رفتيم جنوب ؛ امسال رفتيم مشهد ؛ چه سفره عالي و خوبي بود ؛ اينقده بهم خوش گذشته كه مي خوام اين خوشيا با همه ي شماها قسمت كنم

لازم به گفتنه كه سارا هم ديدم ؛ اينقده دختره سر سنگيني بووووووووووود ؛ خيلي خوشم اومد ؛ برا داداش بزرگه ي نداشتم پسندش كردم ؛ عليا هم كه حسابي آبرو داري كردو از هرچي ديوار و در بود بالا رفت ؛ قربونش برم كه اينقده اين بچه آبرو داري مي كنه و موقعيت شناسه

برگشتنه هم ديگه ساعته ۸ شب رسيديم خونه ؛ ۱۳ هم توو تخت خواب در كردم ؛ تبسم هم به نيابت از من سبزه برام گره زد ؛ اما عزيزان ؛ همه گيه شماها كه خبر داريند ؛ كاره من از سبزه گره زدن گذشته ؛ برا من بايد درخت گره بزنند ؛ اونم چون آدميزاد نمي تونه بايد يه فروند تراكتور اين گره را بزنهآره داداچ ؛ تازه شم كار از محكم كاري عيب نمي كنه

گفتم كوه سنگي ؛ هوسه ديزي كردم

گفتم رستورانه ارم ؛ هوسه شيشليك كردم

گفتم پديده ؛ هوسه ميز اردرشا كردم

گفتم مشهد .................. دلم تنگيد دوباره ؛ به مرگه خودم حرم يه چيزه ديگه اي بود سواي بقيه ي چيزا ؛ با اينكه خيلي سختم بوداااااااااا ؛ چون اصلا بلد نبودم چادر سرم كنم ؛ اما ................ محشر بود ؛ حرم عالي بود .

دلتون اندازه يه قابلمه ي گنده آآآآآآآآآآآآآآآآآب ؛ من تا سه شنبه دانشگاه ندارم ؛ برا همين ديگه حالي به حوولي

وقتي از سفر برگشتمو اين خيله عزيزمه آپ ها را ديدم ؛ يه لحظه سكته را زدم ؛ پدرم در اومد تا به تك تكتون سر زدما خوندمتونا براتون نظر دادم ؛ مچه دستم درد گرفت ؛ تازه تا ميومدم برم سراغه نفره بعدي ؛ نفره قبلي دوباره آپ مي كرد(( بابا سرعته عمل )) ؛ ديگه اشكم كم مونده بود در بياد

يادمه تولدم كه بود ؛ كيش بودم ؛ به بابام كه مي گفتم كادو تولده من كو؟؟؟؟؟ مي گفت اوردمت كيش كيف كني روحيت يكمي هوا بخوره ؛ حالا برا تولده خودش به من مي گه : كادو تولده من كوو؟؟؟؟؟؟

من : دارم مي برمت مشهد تا حال و هوات عوض بشه

بابام : خوبه پوله مشهد از جيبه خودم مي ره هاااااااااااا

من : خب ؛ اوووووووووووووم ؛ منم باهات اومدم كه بهت خوش بگذره

بابام : ايييييييييييييييييش ؛ خدا زيادت كنه

 

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر   

نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


تولد

تا ساعاتی دیگه عازمم

امروز یه خبره خیلی خیلی مهم داشتم که باید ثبتش می کردم

امروز تولده جنابه آقای بابا بود

من : هی پیره مرد ؛ تولدت حسابی مبروکات داشته باشه

بابام : پيره مرد باباته دختره ي سرتق

من : احيانا شما كيه بنده تشريف داريند اون وقت؟؟؟؟؟؟؟؟

بابام : خب ؛ باباتم ديگه

من : آهان ؛ پس به خودت بودي ديگه؟؟؟؟؟

بابام :

نظرخواهيه پايين بازه ؛ اينا مي بندم

 

اي دوست ؛ مرا به خاطر آور

گاهي دور ؛ گاهي نزديك

 

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط اطلس بانو


ايامه عيد

و عليكه سلام خدمته تماميه خواهران و برادران ديني و غير ديني ؛ چه اونايي كه از هلند و آلمان و الخ به اينجا مي رسند چه اونايي كه با سرچ كلمه ي " بميرم برات " به اينجا مي رسند ؛ آي هُپ سو هستم كه حاله همه تون اكسلنت باشه و غمي نداشته باشيند به جز زياد خنديدن

عرضم به حظوره همه تون كه اين بنده بسي فراوان خوش خوشانم هستو حسابي دارم صفا سيتي منگوله را استادش مي كنم اونم از نوعه فتــــــــــــــــــــــــير ؛ باشد كه مورده قبوله درگاهه احديت واقع بشه ؛ بازاره عيدي گرفتنو عيدي ندادنم كه ولرم هست ؛ نه داغه داغه نه سرده سرد .

دومه عيد خونه مامان جونه بوديم ؛ بازاره خنده و منگل بازي داغه داغ بود ؛ يعني به جونه خودم ؛ اون چندتا خاله هام ؛ با اينكه شوهر و بچه دارند ؛ با اون دوتا زن داييام ؛ تووي ديونه بازيو جنگولك بازي ؛ روو دسته اون دوتا دخترخاله هاي خزوخيلو من يكيا اوردند ؛ جاتون خالي از بس موقع ظرف شستن خنديديم ؛ ديگه اين فكمون درد گرفته بود ؛ توو اون هيرو ويري منم رفتم دوربينما اوردم برا ثبته لحظه هاي شاده زندگيم ؛ ديگه اينقده توو آشپزخونه گفتيمو خنديديم كه خاله م وقتي داشت مي خنديد ليز خوردو با سر افتاد توو قابلمه . ديگه اونقده خنديديم كه مامان جونه يكي يكي شوهرا را صدا مي زد تا زناشونا از آشپزخونه بكشند بيرون ؛ يعني توي خواننده الانه عمقه ماجرا را درك كنااااااااااااااا ؛ الانه كه به عكسا نيگا مي كنم هممون نيشامون تا بناگوشمون بازه ؛ يه چي در حد و اندازه هاي اااااااااااااين هوااااااااااااااا 

چارمه عيدم كه خاله كوچيكه را پاگشا كرديم ؛ دخترخاله هاي خزوخيلم اولين كسايي بودند كه اومدند ؛ بعده اونا هركي كه مي رسيد ؛ ماها وايميساديم دمه درو مي خونديم : بزن به افتخارش ؛ بزن به افتخارش ؛ شله شله ؛ بزن به افتخارش ؛ اين دايي دوميم پايه ؛ با قر اومد توو خونه ؛ بعدشم كه خاله هام بهمون اضافه شدند تااااااااااااا وقتي كه دوماد جديده رسيد ؛ هي ماها مي گفتين بزن به افتخارش ؛ هي خاله هام پشت سره ما هوو هوو مي كردند ؛ خولاصه كه دوماد آخريه بسي فراوان از خانواده ي شاد و شنگوله خانومش خوشش اومده ؛ آره ديگه ناگفته نمونه كه برا اين پاگشا كردن ؛ من عينهو كزت جون كندم برا سالاد و ژله و از اين قرو فرا و خيلي خيلي زياد همه چي عالي از آب دراومد (( آيكنه همون دختري كه از هر انگشتت هزارتا هنر ميريزه ))

شبم خونه داييه ي مامانمون شام دعوت داشتيم ؛ اين داييه حدودا چندين سالي مي شد كه داشت يه برج توو فلانجا مي ساختو ديگه امسال برا عيد رفت توو همون خونهه ؛ اونجا هم خيلي خوشيديم ؛ يه مهمونيه شامه ساده بود ؛ يا حتي ميشه گفت يه عيد ديدني ؛ اما اينجا هم آخرش به قر قر قر ؛ دست دست دست ؛ سوت سوت سوت ؛ جيغ جيغ جيغ ؛ ختمه به خير شد و گوشه شيطون كر ؛ ساعته ۳ صبح برگشتيم خونه . جالبيه اين دست دست دست اين بود كه همه روو ريتم دست مي زدند ؛ اون وقت ما سه تا خزوخيل ؛ خارجه ريتم ؛ بعد اون كسي كه اون وسط قر قر قر مي داد ؛ قاطي مي كردو آخرش به جيغ جيغ جيغ ختم مي شد ؛ ديگه طوري دست مي زديم كه همه قسممون مي دادند كه فقط بيننده باشيم

ايشالا ؛ جمعه ؛ ساعته ۱:۳۰ شب ؛ با هواپيما عازمه مشهده مقدس هستيم (( تيريپ پولداري اومدمااااااااااااا ؛ دلتون آآآآآآآآآآآآآب )) بسي خيلي زياد دلمون داره برا اون حرمو گنبده گنده ي طلايي بال بال مي زنه ؛ امام رضا جونم ؛ بي زحمت اوون دستاتا از هم باز كن مي خوام با يه شيرجه ي گارفيلدي بيام توو بغلت ؛ فقط خدا وكيلي جاخالي نديااااااااااا ؛ راستي امام رضا جون ؛ مي گماااااااااا منو تو بهم محرميم يا نامحرم؟؟؟؟؟؟؟؟ نكنه من نمي تونم بپرم توو بغلت؟؟؟؟؟؟؟ حالا تو كه اعتبارت پيشه خدا زياده ؛ اين دفعه را يه كاريش بكن ديگه ؛ فقط بي زحمت يادت باشه وقتي پريدم توو بغلت ؛ محكمه محكم بغلم كني ؛ اونقدر محكم كه جاش روو دلم تا ابد بمونه ؛ قول بده كه بغلم مي كني ؛ ببين ؛ من نمي خوام دستم به ضريحت برسه ؛ نمي خوام دستم به پنجره ي فولادت برسه ؛ من اونا را نمي خوام ؛ فقط اگه ممكنه برات ؛ بغلم كن ؛ يه بغله جانانه ؛ اون قدر مبسوط كه بقيه حسوديشون بشه ؛ راستي من كه خودم به خدا مي گم ؛ اما تو هم واسطه بشو ؛ بهش بگو اين اطلسي كه داره مياد اونجا ؛ سنگدل شده ؛ كاري كنه كه بتونم راحت بقيه را ببخشم ؛ تازه شم اگه راه دستش بود ؛ بي زحمت بهش بگو ببخشدم ؛ آخه كم گناهكار نيستم ؛ ديگه هچي ؛ ببينم چي كار مي كنياااااااااااا ؛ آ قربونه عزيزه دلم برم

راستي ؛ اگه بدي يا خوبي ازم ديديند ؛ يه عالمه حلالم كنيد

 

روزها فكر من اين است و همه شب سخنم

كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

از كجا آمده ام ؛ آمدنم بهر چه بود؟

به كجا مي روم آخر ؛ ننمايي وطنم

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |