تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

گاوه هشتادو هشت يا هشتادو هشته گاو

 

 

تولده عیده شما مبارک

 

به قوله دختر خاله های خز و خیل : ساله گاوتون مبااااااااااااااارک باشه هوارتااااااااااااااااااااااااااااااا

پ ن : نظراته پایین بازه ؛ اينا مي بندم

 

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط اطلس بانو


سلام بهار جونم

سلامو از اين حرفا ديگه

مي بينم كه همه يه جورايي پسته آخره ۸۷ را زدند و د برو كه رفتيم .

همه هم يه جورايي نيشستند چرتكه انداختند كه سالي كه گذشت براشون چه ريختي بوده ؛ اما به جونه مامانم ؛ اين چرتكه انداختنو اين حساب كتابا دل شير مي خواد كه منه مورچه را چه به اين شير بازيا .

برا خاله كوچيكه مسلما يه سال خوب و دوبس بوده به خاطره اينكه همراهشا برا ادامه ي زندگيش پيدا كرده (( منظورم همراهه اول نيستاااااااااا ؛ منظورم همراهه اول و آخرشه ؛ ملتفتي كه؟؟؟؟))

برا عموم خوب بوده ؛ چون يه سفر كربلا رفته

برا دختر خاله بزرگه خوب بوده ؛ چون دفتر وكالتشا باز كرده

و و و و ............ تا برسه به من

برا من خوب بوده ؛ چون لحظه هاي شادش به لحظه هاي تلخه غمگيني كه همه ش مايه ي تجربه اندوزي بوده مي چربه ؛ لامصب لحظه هاي اعصاب خورديشم با حال بوده خب .

مي دمد شبگير فروردين و بيدارم

باز شبگيري دگر ؛ وز سال ديگر ؛ باز

باز يك آغاز

يادمه كوچيك كه بودم ؛ برا عيد ؛ همه ش توو مغازه ها ولو بودم ؛ اين تازه جاي خوبه داستانه منه ؛ بعدش بابامو مامانم بودند كه دم به دقيقه تا لحظه ي سال تحويل بايد فشنه منا تحمل مي كردند ؛ تازه هر دفعه بايد به يه سبكو سياقه جديد بهم مي گفتند كه : آره بابا ؛ به خدا همه چيت خوبه ؛ ارواحه خاكه امواتت برو اينا را بكن ؛ كچلمون كردي .

فرصت كم است ؛ بايد راه افتاد

بايد به گياهان يكايك سلام گفت

بايد كنار چشمه هاي جهان بيدار نشست

يادمه اوون سالا ؛ قبله عيد ؛ باباهه ؛ يه عالمه آجيل مي خريد ؛ بعد ؛ چون من همه ي سوراخ سومبه هاي اوون خونه قبليا بلد بودم ؛ مهمونا تموم نشده ؛ بادومو پسته ها تموم مي شدند ؛ اما اين چند ساله آخر كه اومديم توو اين خونه ؛ نمي دونم اين مامانه آجيلا را كجا قايم مي كنه كه مهمونا تموم مي شند ؛ اما پسته ها و بادوما كه هيچ ؛ آجيلا تموم نمي شند .

او بهار آورد بعد از فصل سرد

او نشاط آورد بعد از رنج و درد

سبزه و گل را به ما تقديم كرد

عشق را در بين ما تقسيم كرد

از وقتي كه دسته راستا چپما شناختم ؛ سبزه ي عيدمون با مامان جونه بوده ؛ يه سبزه ي گنده و خپل برا خودش ؛ يكي يه دونه هم برا بچه هاش ؛ اما امسال با اون تصادفي كه كرده........... سبزه ي بي روحه دمه گل فروشي قسمته سفره ي ما شده كه باباهه يه كوزه گله سنبلم چاشنيش كرده .

ما هر دو در اين صبح طربناك بهاري

از خلوت و خاموشي شب پا به فراريم

ما هر دو در آغوش پر از مهر طبيعت

با ديده ي جان محو تماشاي بهاريم

راستي ؛ خبر داريند؟؟؟؟؟؟؟؟ ياسه بنفشه همسايه مونم در اومده ؛ لامصب تپله و قد بلند ؛ خدا خوب كرده عجب بوي مست كننده اي داره ؛ اونم برا مني كه نزده رقصيدم ؛ واي به حاله وقتي كه بوي ياسم وحشي ترم مي كنه ؛ ديگه خدا را بنده نيستم .

فصل كشت و موسم برزيگري است

عاشقان اين فصل ؛ فصل ديگري است

مي گند كه آدم وقتي مي خواد زياد از حد خودشا خوشگل كنه ؛ مي زنه كمپلت جلو بنديه صورتشا مياره پايين ؛ شده نقله اين باباي ما ؛ ديشب نوبته آرايشگاه داشته ؛ رفته هرچه ريشو سيبيل داشته ؛ ريخته پايين ؛ به اين اميد كه ماها را سورپرايز مي كنه ؛ از خدا كه پنهون نيست ؛ از شما هم پنهون نباشه ؛ يه نموره همچيني قيافه ش شده عينهو پسرايي كه تازه رسيدند به سنه بلوغ ؛ شده عينهو خروسه بي بالو پر ؛ مامانه هم كه يه دقيقه به يه دقيقه بهش مي گه : آخه عزيزم ؛ تو با چه اعتماد به نفسي همچين كاري كردي؟؟؟؟؟ عزيزم ؛ من اميد داشته باشم كه تا دوم فروردين كه مي خوايم بريم خونه مامانم ؛ همه ي اينا در مياد؟؟؟؟؟؟؟؟

دل من چون پرستوي بهاري است

از اين صحرا به آن صحرا فراري است

شكيب او ؛ همه در بي شكيبي است

قرار او همه در بي قراري است

لحظه ي تحويله سال ؛ اون لحظه كه قلباي بزرگتون ؛ تووي دلاتون ؛ گرومب گرومب ؛ به تالاپ توولووپ ميوفته ؛ اون وقتي كه ماهيه سرخه سفره دلش مي خواد از تنگ بپره بيرونا دست به يه اقدامه انتحاري بزنه ؛ اون لحظه كه چشمتون به دسته بزرگتراتونه كه اوون تراولا را بهتون عيدي بدند ؛ همه ي همه ي لحظه ها ؛ ياده اونايي باشيم كه پارسال بودند و امسال نيستند ؛ لحظه ي تحويل ؛ گوشه ي اون دلاي بزرگتون ؛ به ياده اين بنده ي حقير هم باشيند .

از نفس خودم جدايي ده يا رب

وز قيد خودم رهايي ده يا رب

بيگانه ز آشناي خويشم گردان

يعني به خود آشنايي ده يارب

آرزو مدنده همه ي آرزوهاتونم ؛ايشالا كه هر چي خير و خوشي و بركت هست ؛ توو ساله جديد ؛ قسمتتون بشه ؛ همه تونا دوست دارم

پرونده ي 87 را مختومه اعلام مي كنم با همه ي خوبي هاش كه لحظه به لحظه با من بودند .

ساله ۸۸ ؛ سلاااااااااااااااااااااااااااااااام ؛ مي خوام تو هم برام بهترين باشي سال جونه ۸۸

با آرزوی 12 ماه شناخت صحیح 52 هفته معرفت آسمانی 365 روز صداقت 8760 ساعت مهربانی 52500 دقیقه توکل به خدا 3105000 ثانیه غرق در لذت بخش ترین عشق هستی…… سال نو مبارک

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


من زنده م

سلام سلام ستاره ؛ احواله دوستام چه طوره؟؟؟؟

عروسي كه خيلي خوش گذشت ؛ مثله بقيه شب نبود ؛ ظهر بودا به صرف ناهار ؛ عصر پاتختي هم توو خوده سالن بود ؛ خيلي خوش گذشت ؛ جاي همه ي دوستام خالي ؛ ديگه از بس منا اون دوتا خز و خيل دست زديم اين دستاموون دو تا كاسه ي خون شده بود ؛ از بس هم هوووووووووووو هوووووووووووووو كرده بوديم ؛ صدامون ديگه در نميومد ؛ مخصوصا وقتي كادوي مامان جونه و خودمونا خوندند ؛ كه ديگه سالنا روو سرمون گذاشتيم كه توو يه لحظه چشاي همه روو يه قسمته خاص از سالن زوم شد ؛ كه يعني آآآآآآآآآآآآآره ؛ صاحب كادو اينجا نشسته

ديگه از بس پامم توو اون كفشاي به اصطلاح مهموني بود ؛ الانه بي حسه بي حسه ؛ اگه فكر كني به خاطره اينكه خيلي ني ناش ناش كردم كه الانه پام بي حسه ؛ خدايي خيلي بي انصافيه

شنبه مامانم داشته مي رفته دكتر ؛ كنار مطب دكتر يه گل فروشي بوده كه يه ماشين عروس تزيين كرده بوده و دومادا اومده بوده كه ببرتش ؛ بساط فيلم برداريم كه آماده بوده

مامانم تعريف مي كرد كه دوماد ؛ جاي خواهر برادري خيلي خوشگلو خوش تيپ بوده ؛ دسته گل عروسم گرفته بوده دستشا هي بو مي كرده و از اين قر و فراي فيلم برداري ديگه .

يهويي يه چندتا دختر مياند كه از خيابون رد بشند ؛ يهويي شروع مي كنند با دوماد به حرف زدن :

واي آقا داماد ؛ مباركتون باشه

واي آقا داماد ؛ بهتون تبريك مي گيم

واي آقا داماد ؛ چه شبه خوبي

واي آقا داماد ؛ چه خوشگل شدي

فيلم برداره كه دوربين توو دستش خشك شده بوده ؛ دومادم كه هول كرده بوده و نفهميده چه ريختي خودشا انداخته توو ماشينا ؛ د برو كه رفتيـــــــــــــــــــــــم

تو را خدا فكر نكنيد مامانم خيلي دخترا را نفرين كرداااااااااااااااااا ؛ فقط خيلي گفت : دختراي بي حيااااااااااااااااااااا اصلا خجالت نمي كشند .

 

به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم

بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم

الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد

مرا روزي مباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


خوش مي گذره ؛ اگه تو باشي ؛ هرشب علاف توو پارتي

دارم كاراما مي كنم كه برم عروسي ؛ يه عروسيه دوبسه دوبس ؛ يه عروسيه عالي ؛ اونم راسه كاره خودم ؛ دلم داره پر مينه برا يه عروسيه دوبسو ديوونه بازياش ؛ با دختر خاله هاي خز و خيل تر از خودم همراهم ؛ ديگه بتركون بتركون مي شه اونم از نوع فتيييييييييييييييييييييييييييييييييييير و واي واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي

 

حالا بتركونه واي واي

با اين ناز و اداش واي واي

با اين راه رفتنش واي واي

 

تازه شم : واي واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي (( آيكنه جيغ جيغ جيغ ؛ دست دست دست ؛ سوت سوت سوت ؛ قر قر قر ))

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


مراسمه توو سر زنونه بابام

هاااااااااااااااي اوري بادي ؛ احوالاتتون گود تشريف داره كه؟؟؟؟؟؟؟؟ من كه دوبسه دوووووووووووووبس ؛ يكمي به اين روح و روانمون تفريحاته مي گسارانه تزريق كرديم ؛ با رفقا رفتيم بيرون ؛ عاااااااااااااااالي ؛ هوا محشر بود ؛ نزديكي هاي عيد كه مي شه هواي اصفهان حرررررررف نداره ؛ پاركاشم كه ديگه بيا و ببين ؛ پر از گلاي رنگا وارنگه ؛ بعدشم كه اومدم خونه ؛ يه آهنگه گشنگ تر از گشنگ گذاشتم ؛ صداشم تا ته بردم بالا ؛ فكر كن ؛ صداي راديو ضبطا تا آخر بردم بالا ؛ دوتا بلندگوهاي جلويي ؛ دوتا عقبيا ؛ اون دوتا كه عقب بودند ؛ زيره ويترين بود ؛ همچين با صداي دوبس دوبسه آهنگه اين شيشه هاي ويترين بندري مي رقصيد كه گفتم الانه س كه هرچي چك مك و از اين چيزاست هري بريزه پايين و اون وقته كه مامانه ........ واي واي واي ؛ خر بيارو باقالي بار كن ؛ اون قدر اين پاهاما گرومب گرومب مي كوبيدم رو زمين گفتم الانه س كه بقيه ي ورجه وورجه ما طبقه ي پايين انجام بدم ؛ فچ كنم لوستر همسايه پايينيه يه نموره خيلي باحال تاب مي خورده ؛ ديگه كم مونده بود كه يه دور برگردون روو ديوار بزنم .

با بابام رفته بوديم خريد ؛ حدوده يه ۶۰۰ هزار تومني خريدمون شد ؛ بعدش اين فروشگاهه قرعه كشي هم داشت ؛ حدودا بابته اون ۶۰۰ تومن خريدمون ۱۸ تا برگه قرعه كشي بهمون دادند ؛ بعدش من داشتم با شدت و هدته هرچه تموم تر اوونا را پر مي كردم ؛ بابامم دنباله خودكار مي گشت كه اونم يكمي شا پر كنه ؛ يهويي يه پيرمرده كه خيلي قيافه ش داغون بود از كنارمون رد شدا با داد و بيداد به پسرش مي گفت : بيا بريم بينم بابا ؛ اينا همه ش زرتو پرته ؛ قرعه كشي كجا بود بابا ؛ اينا مردما خر گير اوردند

من كه كفه محوطه از خنده ولو شده بودم ؛ فقط بايد ميومديند قيافه ي باباما مي ديديند ؛ اصلا اين خودكاره توو دسته بابام خشك شده بود ؛ بهش مي گم فكر كنم يه نموره احساسه خريت بهت دست داده هااااااااااااا ؛ جونه بابا نگو نه كه اصلا باورم نمي شه

اين روسري منم كه خيلي تميز داشت از سرم ميوفتاد كفه پام ؛ هي اين باباهه اين روسريا از زمين برمي داشت مي كشيد روو سرم ؛ هي مي گفت اوون موهاتا بپوشون ؛ چرا اينقدر اين روسريت ليزه ؛ چرا اينقده گره ش شله ؛ چرا فلانه ؛ چرا بيساره

من : اصلا موها خودمه ؛ اصلا منا مي برند توو جهنم ؛ تو را كه نمي برند

بابام : خب خره به منم مي گند بيا ببين اين داره مي سوزه ؛ اونجام گرمه ؛ تو هم كه مي دوني منم گرماييم

اول اين كارت تلفنه من نيفتاد كه بابام چي چي بهم گفته ش ؛ بعده يه ۷-۸ دقيقه تازه فهميدم كه اين باباهه منظورش چي بوده ؛ ديگه نمي دونيااااااااااا ؛ فقط بابام بود كه هي مي زد توو سر و صورته خودش كه دختر زشته ؛ حيا كن ؛ اما كوو حيا؟؟؟؟؟؟

تازه شم : ممنون از بابته تبريكاته گفته و نگفته تون كه يه دنيا خوشحالم كرديند

 

مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


گوساله - گاو

و امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تا گوساله گاو بشه ؛ دله صاحبش آآآآآآآآآآآآآآآآآآب مي شه

دو ساله شد .

تا ببينيم اين گوساله توو چندسالگي يه گاوه بالغ مي شه

 

رفقا ؛ خانوما ؛ آقايون ؛ همه بيايند اينجا ؛ البته مردا اين ور ؛ زنا اون ور ؛ بچه هام اين وسط (( به علت رعايت شعوناته اسلامي )) اون پرده هم بده من تا بكشم اين وسط كه خدايي نكرده گناهي رخ نده ؛ داشتم عرض مي كردم خدمتتون ؛ شايدم طول ؛ حالا هرچي ؛ يه چيزي ازتون مي خوام ؛ شايدم بشه گفت يه كاري ؛ اونم اينه كه :

وبلاگم هرچي بدي داره بهم بگيند ؛ خوبياشا نمي خوامااااااااااااااااا ؛ اين نشه كه بيايند هنودونه زيره بغلم بزاريندا ؛ بدياشا بهم بگيند ؛ از خوبياش خودم خبر دارم (( خود شيفته بچه ي همسايتونه ))

قبوله اينكه دوساله با شماها هستم ؛ واقعا سخته ؛ ولي واقعا خوشحالم

 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


I could never be your woman

سلام سلام صدتا سلام ؛ هزار و سيصدتا سلام

خـــــــــــــــب ؛ من غمناكم ؛ خيلي هم غمناكم ؛ اما نمي دونم چه مرگيمه كه همچين يه نموره خيلي زيادتر از خيلي ؛ اين دنده ي صاب مردم پهن شده

مرثيه ي مامان جونه را مي شنوم ؛ عكسا العملم : دست دست دست ؛ سوت سوت سوت ؛ قر قر قر

نوحه ي مامانما مي شنوم ؛ عكس العملم : سوت سوت سوت ؛ دست دست دست ؛ قر قر قر

مشكلاته خودما مي بينم ؛ عكس العملم : قر قر قر ؛ سوت سوت سوت ؛ دست دست دست به توانه هزاااااااااااار

يعني رسما از دست رفتم ؛ خز و خيل كه بودم ؛ خز و خيل تر شدم ؛ كلاساي دانشگاه از ۱۹ بهمن شروع شده ؛ خــــــــــــــب ؛ بعدش من هنوز نرفتم دانشگاه ؛ جونه داداچ بگي يه نموره حس و حاله دانشگاه و تيريپ دانشجو بودن بهم دست مي ده ؛ نه جونه داداچ ؛ اصلا و ابدا ؛ ديروزم قصد كردم برم دانشگاه ؛ بعد ديدم كوله پشتيم خيلي داغونه ؛ اصلا هم به روو خودم نيوردم كه بازم كيف دارماااااااااااااااااا ؛ به بهونه كوله پشتيم نرفتم ؛ آخـــــــــــــي ؛ ناز بشم من ؛ چه قده من اكتيويتيم رشده صعوديه خفن ناكي داره ؛ حالا فردا اگه خدا بخواد و گوشه شيطون كــــــــــــــر ؛ عزم مهده علم و دانشجو هستيم و ۱۰۰ البته نه به قصده تفريحاته تكميلي ؛ مي ريم كه ز گهواره تا گور دانش بجوي را جامه ي عمل بپوشونيم ؛ باشد كه مورده قبوله درگاه احديت واقع بشه ؛ پا منبرياش بگند آآآآآآآآآآآآآآآآميــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن .

جونه داداچ ؛ ديروزااااااااااااا يه گل پسري ديدم توو ايستگاه اتوبوس ؛ همچين باقلوااااااااااا ؛ ترو تميز ؛ عينهو گلي كه تازه باز شده باشه ؛ همچين مثله دختري كه تازه ازدباج كرده باشه و سنته حسنه ي پيامبر اسلاما اجرا كرده باشه ؛ يه آرايشه مليحي داشــــــــــــــــــت ؛ يه رژلبه صورتي زده بود ؛ بعدش اين موهاشم مدل دست توو پيريز بود ؛ ديگه من كه كم مونده بودم عينهو گوسفند سرشا فرو كنم توو اين زاينده رود يكمي بشورمش ؛ خدايي آق پسرايي كه اصلاحه خانومانه گونه انجام مي ديند ؛ مي شه بگيند چه ريختي اوون دردشا متحمل مي شيند؟؟؟؟؟ به جونه داداچ ما ليدي ها جوونمون مياد بالا تا از زيره دسته آرايشگره بيرون بيام ؛ تـــــــــــــــــــــــآزه ؛ وقتي هم زنده ميايم بيرون ؛ انگار كه كندوي زنبور عسل روو صورتمون يه وري شده باشه و زنبورا يه دلي از عزا در اورده باشند ؛ همچين صورتمون تا يه چند وقت باد داره و زخم و زيليه ؛ اون وقت شوماها اين صورتاتون عينهو آينه بــــــــــــــرررررررررررق مي زنه ؛ الهي براتون بميرند ؛ گناه داريند آخه ای همه درد می کشیند .

توو اين هيرو ويري ؛ مامانم پاش شكسته ؛ همچين تميز از زانو تا كف پاش توو يه فقره گچه ؛ آخـــــــــــــــــــــي ؛ ناز بشي ماماني ؛ آخه اين چه وقته پاشكستن بود؟؟؟؟ نمي گي منه دخملت چه ريختي از پس اين همه كار بر بيااااااااام؟؟؟؟؟؟ آخه ماماني ؛ اين بازار شامي كه راه انداختي به جونه داداچ ؛ جم كردن داره هاااااااا ؛ تازه شم خانوم كوچكولو ؛ كي از پسه شيكمه اين دوتا بچه ت بر بياد؟؟؟؟؟؟؟؟ هم عليا و هم باباي عليا غذاي پختني مي خواند ؛ اونم چــــــــــــــي؟؟؟؟؟؟؟؟ بهترين غذا ؛ خدايي بدم نشداااااااااااا ؛ اين دوتا شدند موش آزمايشگاهي برا من ؛ هرچي دست پخت دارم روشون امتحان مي كنم ؛ ماكارانيه پر گوشت ؛ برنجه پلوپزي ؛ كدوي خيلي شيرين ؛ ولـــــــــــــي ؛ آخه يه كلمه به اين باباهه بگو ماكاراني كه من پختم كجاش روغن داشت كه مي گه بوو روغن مي ده؟؟؟؟؟؟؟؟ يه كلمه بهش بگو آخه برنجي كه توو پلوپز پخته مي شه كجاش شوفته مي شه؟؟؟؟؟؟؟اون كدوي شيرينم آخه من خودم شيرين دوست دارم .

معلم عليا توو راه مشهد تصادف كرده و خودشو شوهرش فوت شدند ؛ شبا حولو حوشه ساعته ۳-۴ كه مي شه اين عليا عينهو گربه لوسه خودشا جا مي كنه توو بغله ما كه توو خوابه نازيمو فقط صداي " قل هو الله احد " و صداي صلواتايي كه زير لبي مي فرسته به گوشه ما مي رسه . خدا بيامرز ؛ واقعا معلمه دوبسي بود . یه صلوات براش بفرست همین حالا ؛ کمت که نمیاد که ؛ بفرست ديگه

صبحا ساعته شيش توو پاركه نزديكه خونه هستم تا ساعته ۷ ؛ هي دوره اين پارك مي چرخم ؛ هي دورش مي تابم ؛ بعدش با دوتا نونه تازه ميام خونه ؛ شدم نون بياره خونه  صبحونه را آماده مي كنيم برا دوتا ني ني كه يكيشون ۱۰-۹ سالشه و اون يكي ۴۶ ساله . بعدش عليا را مي برم مدرسه ؛ بعدش كه ميام خونه مي رم توو آشپزخونه ؛ آره ديگه داداچه من ؛ شدم يه كدبانوي به تمام معنا ؛ الهي كه ناز بشم من ؛ فردا هم تميزكار داريم ؛ عينهو يه بزرگ مرد بايد پا به پاشون راه برم تا آقاي بابا بياد خونه و شيفتا تحويل بگير تا منم يكمي به مهد علم و دانشم برسم .

آقا ؛ ديروز سواره يه ماشينه شدم ؛ رسمم اينه كه تا سوار ميشم مي گم خسته نباشيد ؛ مرتيكه بي شعوره بي شرفه بـــــــــيب ؛ بي فرهنگه ؛ بــــــــــــــــيب ؛ در اومده بهم مي گه : قربونتون برم ؛ كرايه را بهش مي دم دراومده مي گه : مهمونه من باشيند ؛ من : نگه داريند همين جا پياده مي شم ؛ آقاهه ي بي فرهنگه بـــــــــيب : من كه حرفي نزدم خانوم ؛ كرايه را بديند ؛ ديگه تا دمه خونه هي ور زد ؛ هي ور زد ؛ دلم مي خواست با اين پاشنه ي كفشم صورتشا مهر و موم كنم ؛ حيف كه نا محرم بود وگرنه حالشا جا مي وردم .

اين شعرا داشته باشيند :

صبح كه در پنجره تون باز مي شه

ظهر كه در پنجره تون باز مي شه

عصر كه در پنجره تون باز مي شه

شب كه در پنجرتون باز مي شه

.

.

.

.

.

.

وااااااااااااااااااي ؛ وااااااااااااااي

كه چه قدر در پنجره تون باز مي شه

از افاضاته دختر خاله هاي خز و خيل تر از خودم شهرزاد و الهام ؛ خداياااااااااا ؛ صبرم بده بهشون چيزي نگم

الانه معلومه كه من خيلي غمناكم؟؟؟؟؟؟؟؟ جونه داداچ نگو آره كه ازت دلخور مي شم بدجووووووووووووور .

مسافرته عيدمون از حالا اووووووكي شده ؛ ۷ فروردين تا ۱۳ فروردين توو مشهد به سر مي برم ؛ البته گوش شيطون كر .نيازمنده سفريم بدجور و بد رقمه

 

آن روزها که برّه تنهائیت را سگ گلّه بودم

تمام معرفتم را به تو بخشیدم

افسوس که گلّه ی تو را هم گرگ بی وفائی چنگ زد

و تو را بدرود

بر آنچه که نبودی

باشد که هرم نفسهای دروغینت از بستر بی قراریم پاک شود

چشمهایت را بدرود جهنمی من ....

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


اينا كلا خوب موندند

صبحه زود بابام مي خواد منا برسونه ترمينالو خودشم بره سر كار ؛ چون ديرتر داره مي ره ؛ موبايلش هي راه به راه زنگ مي خوره كه كجاييو چرا نيومدي ؛ بابامم نمي زنه كنار تا جوابه موبايلشا بده ؛ همين طور كه رانندگي مي كنه مي حرفه ؛ تا مي رسه سر يه پيچ كه مي خواد دنده عوض كنه ؛ برا همين يهويي مي زنه روو ترمز ؛ يه پرايديه مي زنه به عقبه ماشينمون و يه سمنده هم مي زنه به پرايده

هر سه تا راننده مي ريزند پايين بعلاوه ي من

راننده ي پرايده : آخه آقاي محترم ؛ اين چه وضعه رانندگيه؟ آخه كي گفته با موبايل حرف بزني؟؟؟؟؟

راننده ي سمنده به راننده ي پرايده : آخه آقا برا چي يهو مي زني روو ترمز؟؟؟؟

بابامم هنوز داره با موبايل حرف مي زنه

من : آقايونه محترم ؛ شما اگه فاصله طولي را رعايت كرده بوديند ؛ با يه ترمز كنترله ماشيناتونا از دست نمي داديند ؛ كه اين حادثه به وجود بياد

راننده ي پرايده : خانومه محترم ؛ شوهره شما داشتند با موبايل حرف مي زدند

من : پدرم هستند

راننده ي پرايده : هااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟ بله ؛ همون ديگه ؛ اصلا چه فرقي داره؟؟؟؟؟؟؟

يعني واقعا فرق نداشت بابام ؛ بابام باشه يا شوهرم؟؟؟؟؟

==================================

با عمو بزرگم ؛ مامانجونه را برديم دكتر ؛ تا دكتر بياد ؛ خانوماي ديگه سر حرفا باهام باز مي كنند كه چي شده كه مامان جونه اين طوري شده ؛ عمومم هي مي ره و ميادو هي بهم تيكه مي ندازه و هي مي پرسه كه چيزي مي خوام يا نه

يه خانومه : به شوهرتون مياد كه آدمه خيلي خوبيه كه برا مامان بزرگه زنش اومده دكتر

من : شوهرم نيستند كه

خانومه : داداشتونند؟؟؟؟؟؟

من : نـــــــــــــــــــــــــــــــه ؛ عمومند .

===============================

به عموم كه مي گم ؛ قه قهه مي زنهااااااااااااااااااااا ؛ بهش مي گم :

اي ديوار خراب بشه روو اين شانسه من كه شوهرم بخواد مثله تو باشه

عموم : آي آي آي آي ؛ دلتم بخواد ؛ مگه من چمه؟؟؟؟؟؟؟ تازه دعا كن يكي مثله من گيرتم بياد ؛ حالا بهترش پيشكشت

==================================

به بابام مي گم : يا تو خيلي خوب موندي ؛ يا من خيلي شكسته شدمو بيشتر ازسنم نشون مي دم

بابام : نــــــــــــــــــــه ؛ من خيلي خوب موندم

من : آخه يعني چه؟؟؟؟ آخه چه معني مي ده ؛ ۴۶ سالته ؛ برا چي هنوز مثله يه آدمه ۳۰ ساله هستي؟؟؟؟؟؟؟؟ خجالت نمي كشي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمي گي مردم چه فكرايي مي كنند؟؟؟؟؟؟ شدي مثله قالي كرمون ؛ هرچي پا مي خوري بهتر مي شي ؛ اصلا خف نخوردي

بابام : حالا هي بگو تا امروز سكته كنم

من : نترس ؛ بادمجونه بم آفت نداره

بابام : كي گفته؟؟؟؟؟؟ اتفاقا داره ؛ خوبشم داره ؛ پس تو چي هستي؟؟؟؟؟؟؟

=========================

كلا خونواده ي بابام خيلي خوب موندند  (( حالا امشب يه چيزيشون مي شه))

اضافه بر برنامه : فوتباله بينه سپاهان و پرسپوليس ؛ ببينيم كي زورش مي چربه

 

باران مي بارد

امشب هم تلخ و گريان است

درست مثل آن شب سياه

 

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


آه

توو این هفته ای که هنوز چیزی ازش نگذشته ؛ آنچنان شخصيته داشته و نداشته ي منا خورد كردند و من فقط و فقط به خاطره اينكه بزرگترم بودند و احترامشون واجب بوده ؛ هيچي نگفتم و لب از رو لب برنداشتم .

با من كاري كردند كه ساعته ۱:۳۰ ظهر همه چيزا ول كردم زدم به خيابون .

شده توو موقعيتي باشي ؛ كه كناره خيابون ؛ روو جدولا بشينيو هق هق گريه كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونم با سر و وضعي كه همه ي ريملات و خط چشمات دور چشماتا سياه كرده ؛ اونم وقتي كه تمام مانتو و كوله پشتيت با ............ يكي باشه؟؟؟؟؟

من ديروز اين طوري بودم ؛ كنار خيابون نشسته بودم ؛ با سر و وضعي كه نمي تونيند تصورشا بكنيند ؛ فقط گريه مي كردم .

هرچي غرور و شخصيت و هرچي كه فكرشا بكنيند كه يه نفر مي تونه داشته باشه ؛ همه شا بر باد دادند .

نمي گزرم ازشون ؛ نه حواله شون مي كنم به اون دنيا و اون پل صراط و نه خدا و پيغمبري ؛ نه نفرينشون مي كنم ؛ فقط مي خوام كه توو اين دنيا چوبشا بخورند ؛ مي خوام كه توو اين دنيا آبرويي ازشون برده بشه كه ندونند به كجا پناه ببرند .

بدونند كه همون يه آهي كه منه دختره تنها از سر دلشكسته گيم پشته سرشون كشيدم ؛ دودمانشونا به باد مي ده ؛ فقط كاشكي وقتي به زمينه گرم خوردند ؛ بدونند از كجا بوده ؛ بفهمند آه كي پشته سره خودشون و زندگيشونو زن و بچه هاشونا .

چي كارشون كرده بودم آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟ من كه جز احترام به اينا كاري نكرده بودم ؛ حتي همين ديروز كه خوردم كردند ؛ به خدا لب از روو لب برنداشتم كه بخوام چيزي بهشون بگم ؛ ول كردم زدم بيرون كه روومون بيشتر از اين توو روو هم باز نشه ؛ اما شدم دروغگو .

اشكما در اوردند ؛ نمي گزرم ازشون .

نتيجه ي جواب ندادناي من چي بود؟؟؟؟؟؟؟؟ سه تا آمپوله دگزامتازون تا شايد اين گرفتگيه گردنمو كتم ول كنه ؛ اما انگا كه اين قلبم اومده باشه توو گردنم ؛ ضربانشا توو گردنم حس مي كنم . دستما كه مشت مي كنم ؛ وقتي مي خوام بازشون كنم نمي تونم ؛ انگشتام قفل مي كنه .

 

درد من حصار برکه نيست

درد من زيستن با ماهياني است که

 فکر دريا به ذهنشان خطور نکرده است

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


shut up & kiss me *

سلام

هفته ی خسته کننده ای بود ؛ امان از روزايي كه مامانه خونه نباشه و رفته باشه خونه مامان جونه كه مراقبش باشه ؛ اون وقته كه همه ي كاراي خونه روو دوش من ميوفته ؛ وقتي مي گم خسته م ؛ واقعا همين طوره ؛ فكر كن ؛ يكشنبه از ساعت ۷ صبح تا ۱۲ ظهر ؛ يك بند ؛ منو عمومو مامانم روو يه پا ؛ توو پزشك قانوني بوديم ؛ فرداشم كه خونه مامان جونه بوديم ؛ مامان جونه را برديمش حمام ؛ پدري ازمون دراومد ؛ تا دمه حمام با بابام برديمش ؛ از اونجا به بعد من بودما مامانم ؛ يعني ديگه اين دسته راسته من كلا الانه بي حسه ؛ به خاطره اينكه وقتي حمامه مامان جونه تموم شد ؛ بغلش كردم تا دره حمام ؛ از اونجا به بعد دوباره سه تايي برديمش ؛ از حمام كه اومد ؛ قشنگ موهاشا شونه كردم ؛ دستاشا چرب كردم ؛ بهش مي گم مي خواي يه رژلبم برات بمالم تا آقاجونم حالشو ببره؟؟؟؟

برا پزشك قانوني ؛ بايد پول مي ريختيم به حساب ؛ توو صف بانك كه بودم ؛ يه آقاهه پشته سر من بود ؛ پشته اون آقاهه هم يه خانومه ؛ آقاهه از صف رفت بيرون تا فيشه شا پر كنه ؛ خانومه به من مي گه :

شما قبل از اون آقا هستيند؟؟؟؟؟

من : نه ؛ اون آقا بعد از منند .

خانومه : آهان ؛ خـــــــــــب ؛ اين دوتاش كه يكي مي شه

من : ببخشيد خانوم ؛ شرمنده ؛ اصلا حواسم نبود .

برا بابام كه تعريف كردم ؛ قيافه ي بابام اين بود : (( آيكنه يه نگاهه عاقل اندر سفيه كه من تاوانه كدوم گناهه كرده و ناكرده شم كه نصيبش شدم ))

امروزم مامانه رفته اونجا ؛ شيفتيش كرديم ؛ هربار يكي مي ره ؛ روزايي كه فرداش تعطيله ؛ مامانه من مي ره ؛ شبا يكي ديگه ؛ بقيه روزا هم يكي ديگه .

مامان جونه ؛ الانه خودشم خيلي سخته شه كه اين طوري شده ؛ يعني واقعا مي شه فهميد كه معذبه ؛ علنا هم بهم گفت

من : اين حرفا چيه مي زني عزيزه من ؛ بچه بزرگ كردي برا همين وقتا ديگه ؛ اينا وظيفمونه داريم انجام مي ديم ؛ كاره شاقي برات انجام نداديم كه ؛ ايشالا زودي خوب مي شي ؛ مثله قبل پا مي شي كاراي خودتا آقاجونما انجام مي دي ؛ اصلا پسرات وظيفشونه كه هر شب يه كدوم بياند پهلوت بخوابند تا كمكت كنند

عموم : اطي ؛ داري مي گي هر شب يه پسرا بياند پيشه مامانم بخوابند ؛ خب اين كه نمي شه ؛ ما مي خوايم پيشه زنامون بخوابيم .

من : (( آيكنه يه نگاه از نوع خفن كه توش همه چي مي توني پيدا كني ))

عموم : فهميدم ؛ الانه تو مي خواي كله منا بكني

من : آخي ؛ تو چه قده باهوشي ؛ از نگاهه من همه چيا مي خوني

حالا هم كه موندم خونه ؛ غذا بپزم ؛ باباهه بياد دنبالم ؛ ببريم خونه مامان جونه ؛ ژله هم براش درست كردم ؛ خوشگلشم كردم تا مامان جونه بخوره ؛ چون ژله دوست نداره .

باباهه بيش از حد خوب شده ؛ يه كاره اشتباهي من كردم ؛ گفتم كله ما مي كنه ؛ اما جايي خبري نبود ؛ يعني كه چي باباي من اينقده با من خوب شده ؛ من دعواي خونم اومده پايين ؛ چرا بهم گير نمي ده تا من يه دلي از عزا در بيارم يه دو سه تا داد بزنم تا اين دلم خنك بشه ؟؟؟؟؟؟؟

باباهه نشسته داره افتخاري گوش مي ده ؛ اونم غمگيـــــــــــــــن ؛ هرچي بهش مي گم بزار روو يه دامبول ديمبل ؛ گوش نمي ده ؛

من : ببين بابا ؛ اين دله لامصبه من خودش به اندازه كافي غم داره ؛ تو هم مي شيني اينا را گوش مي دي ؛ به خدا مي شينم وسطه هال زار مي زنم ؛ بزارش روو يه آهنگه دوبس دوبس .

مي دونه چه قده خسته شدم ؛ هم از لحاظه روحي ؛ هم از لحاظه جسمي ؛ ذهنم شلوغ پلوغه ؛ بهم قول داده يا توو اسفند يا توو عيد يه مسافرته مبسووووووووووووط ببرتم ؛ حالا ببينيم چي مي شه .

چند وقت پيشا ؛ فيلمه a few days in september را ديدم ؛ يه حرفه خيلي جالبي توو فيلم بود : وقتي كه آدما حرفي واسه گفتن ندارند ؛ اون وقته كه حيوونا حرف مي زنند .

 

سلام .. حال من خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند

با اينهمه اگر عمري باقي بود طوري از کنار زندگي مي گذرم

که نه دل کسي در سينه بلرزد و نه اين دل ناماندگار بي درمانم ..

تا يادم نرفته بنويسم :

ديشب در حوالي خوابهايم ، سال پرباراني بود

خواب باران و پاييزي نيامده را ديدم ،

دعا کردم که بيايي ، با من کنار پنجره بماني ، باران ببارد

اما دريغ که رفتن راز غريب اين زندگيست

رفتي پيش از آنکه باران ببارد

مي دانم دل من هميشه پر از هواي تازه باز نيامدن است !

انگار که تعبير همه رفتنها ، هرگز باز نيامدن است ...

بي پرده بگويمت : چيزي نمانده است

گونه هايم از گرمي شراب گر گرفته است

مي خواهم تنها بمانم ، در را پشت سرت ببند

بي قرارم ، مي خواهم بروم ، مي خواهم بمانم

هذيان مي گويم ! نمي دانم

نه عزيزم ، نامه ام بايد کوتاه باشد

ساده باشد ، بي کنايه و ابهام

پس از نو مي نويسم :

سلام ! حال من خوب است ،

امّا تو باور مکن ...

 

* اسمه پست اسمه يه فيلمه

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |