تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

تكه به تكه

مامان جونه حالش بهتره ؛ يه چند وقت ديگه كه پانسمانه پاشا عوض كنند گچ مي گيرند ؛ من ملاقات نرفتم ؛ دلشا نداشتم كه برم ؛ فقط تلفني باهاش حرف زدم ؛ بعد از عمل تب كرده بود ؛ اما الانه شكر خدا بهتره ؛ از همه تون صميمانه و از ته ته قلبم مرسي مي كنم ؛ دعا مي كنم كه هيچ وقت هيچ مريضي توو بيمارستانا نباشه ؛ بدتر از مامان جونم ؛ آقاجونم هست كه عاشقانه همسرشا دوست داره و الانه ثانيه به ثانيه ي زندگيش همراهه استرسه كه اتفاقي برا مامان جونم پيش نياد .

رويه ي زندگيم به كل تغيير كرده ؛ صبحا ساعت ۶:۳۰ از خونه مي زنم بيرون مي رم پاركو فقط مي دوم ؛ اون قدر كه چشام سياهي مي ره ؛ دو روز پيش كه بارونم ميومد ؛ ديگه از بس زير بارون دويدم همه جونم خيس شد . فقط من بودما خودمو خودم . ۸ نشده خودما مي زارم خونه تا عليا را ببرم مدرسه .

اين چند روزي كه مامانم دستش به بيمارستان بند بوده ؛ اكثر كاراي خونه و بيشتر از اون ؛ عليا ؛ افتاده بود روو دوشه من ؛ من واقعا خسته م .

صبح بدو بدو ؛ خودما رسوندم خونه تا بابام ببرتم خونه مامان جونه تا يكمي كمك حالش بشم ؛ دوباره مثل پارسال ؛ مهموني گرفته بود ؛ اونم نه ده بيستا آدم ؛ ۷۰ نفر ؛ ريز و درشت ؛ شايد كم باشه ؛ اما برا مامان جونه من با اون پا دردشا و كلكسيونه مريضي هاش زياده ؛ اينقدر چپ و راست سگ دو زدم برا اينكه يه وقت با اون پا دردش نخواد كاره سنگين بكنه ؛ آخر سر هم كه .......... ؛ به خدا ظهر مي خواستم ول كنمو برگردم خونه ؛ اما دلم رضا نداد كه دست تنها بزارمش ؛ مامان جونه كاري بهم نداشت ؛ اشكال از دور و وريا بود ؛ ديگه بعده مهموني اونجا نموندم ؛ با هرجون كندني بود خودما رسوندم خونه ؛ مامانمو عليا موندن ؛ تا رسيدم خونه بابام دراومده ميگه چرا نموندي؟؟؟؟؟؟

من : دلم نخواست

بابام : نه به اون عجله ي صبحت نه به حالات كه اين وقته شب برگشتي خونه

من : فكر نمي كردم مشكلي پيش بياد

بابام : مگه چي شده؟؟؟

من : هيچي ؛ برو بخواب ؛ شب بخير

بابام : نه ؛ من ديگه تو يكيا مي شناسم ؛ تو جونت در مي رفت تا يه شب خونه مامان جونت بموني ؛ برا چي حالا برگشتي؟؟؟؟

من : بابا ؛ عزيزه من ؛ خريت كه يه راه دو راه نداره ؛ يه راهش منه احمقه خاك برسرم ؛ برو بگير بخواب .

بابام : كسي بهت حرفي زده ؟؟؟ چي شده؟؟؟؟؟ كار اشتباهي كردي؟؟؟؟؟

من : ول مي كني يا نه؟؟؟؟ مي ري بخوابي يا نه؟؟؟؟ د خب دست از سرم بردار ديگه

بابام : نمي شه كه تو اين وقته شب ؛ پريشون برگردي خونه ؛ ولي به من نگي چرا

من : من با زيركي اعتماد كردم و با حماقت گول خوردم

اين روزا بابا بيش از حد با من مهربون شده ؛ خيلي خيلي منا آدم حسابم مي كنه و مي شينه باهام حرف مي زنه ؛ اما من نمي تونم تحمل كنم .

اين روزا خيلي دلم برا خدا تنگ مي شه ؛ برا خودمو خودش يه دنيايي ساختم كه تا وارده اون مي شم ؛ هرچي دل آشوبه دارم تندي مثل كلاغ پر ؛ گنجيشك پر ؛ همش پرپر مي شه .

باور را فراموش كن

براي پرواز

باور را نيازي نيست ؛

درك پرواز بايدت.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


ع مثل عمل ؛ د مثل دعا ؛ م مثل مريض

سلام

مامان جونم دیروز تصادف کرده ؛ مچ پاش شكسته ؛ دست و سرشم با بخيه يكي شده ؛ از ديروز تا حالا دوبار رفته اتاق عمل و برگشته ؛ دفعه ي آخر به خاطر اينكه ناراحتيه قلبي داشته عمل نشده ؛ دكتر ؛ رضايته همه ي پسراشا برا عمل خواسته ؛ الانه بابام و عموهام اونجاند كه برا عمل رضايت بدند ؛ تا يه ساعت ديگه مي برندش ؛ نمي دونم مي خواند چي كار كنند ؛ اما دكتره گفته يه ميله توو استخوانه ساقه پاش مي زارند كه تا آخر عمر بايد توو پاش بمونه .

نمي دونم چي شد اومدم اينجا اينا را نوشتم ؛ با اينكه مامان و بابام هردو بيمارستانند ؛ بابام زنگ زده به من درد دل مي كنه ؛ اين كارشا نمي تونم برا خودم هضم كنم .

آقاجونم بدتر از همه س ؛ همونيه كه وقتي مامان جونم از بيمارستان برگشت توو كوچه بوسش كرده بود ؛ عاشقانه و ساده ي ساده دوستش داره .

نيومدم اينجا بگم كه برا مامان جونه من دعا كنيند ؛ فقط ازتون مي خوام برا همه ي مريضا دعا كنيند نه تنها مامان جونه من ؛ اما اينم مي دونم كه آخر سر ؛ هرچي خدا بخواد همون مي شه .

نزديكه اذانه ظهره ؛ من هيچ مريضيا فراموش نمي كنم ؛ شايد بقيه هم مامان جونه منا فراموش نكنند .

 

آنچه پيش از تولد مي دانستي

گم نشده ؛ بلكه پنهانش كرده اي

تا آنگاه كه زمان آزمون و يادآوري فرا رسد

و مطمئن باش هرگاه بخواهي

راه هاي زيبا ؛ جالب و عجيبي

براي به دست آوردنش خواهي يافت .

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


یاسی

صبح بانک بودم که بهم زنگ زد ؛ بعد از مدت ها ؛ بهم گفت ازدواج کرده ؛ اصلا باورم نمی شد ؛ بهش گفتم اگه خالی بسته باشه من می دونم با اون ؛ بهم گفت بیا تا برات بگم ؛ اگه بفهمی چه کشیدیم تا بهم رسیدیم ؛ می شینی برام گریه می کنی ؛ باهاش قرار گذاشتم ؛ عصر با هم رفتیم بیرون ؛ بعد از مدت ها ؛ تا دیدمش در اومده بهم می گه : وووووووووووووووی اطی ؛ تو چرا یهویی اینقده خوشگل شدی؟؟؟؟

؛ من :

رفتیم کافی شاپه هتل سفیر ؛ همون جایی که من و تو همیشه با هم می رفتیم ؛ نشد بشینیم پشت همون میزی که با هم می شستیم ؛ من همون کروپه آناناس که بار آخر خوردما سفارش دادم .

عکسای عقدشا اورده بود ؛ همسرش بد نبود ؛ اما طبق قانونه من ؛ همیشه دوستای من از همسراشون سرتر تشریف دارند ؛ فقط و فقط چون من می گم . یه حلقه ی ساده ی ساده دستش بود ؛ با اینکه ازدواج کرده بود ؛ اما همون دوسته همیشگی و قبلیه خودم بودم ؛ همونی که 7 سال باهاش بودم ؛ همونی که توو تک تکه لحظه های زندگیم با من بود . خوشگل شده بود .

یه استاد توو دانشگاهشون بود ؛ دوستم ؛ دوستش داشت ؛ اما استاده 42 سالش بود ؛ چه قدر اوون زمان باهاش حرف زدم که کارشون نشدنیه ؛ به حرفم گوش داد ؛ اما این دفعه استاده می خواستش ؛ دوستم بهش گفت نــــــــــــــــه

تا وقتی که همسرش وارده زندگیش می شه ؛ همسرش سرپرسته گروهشون بوده ؛ یه چندبار بدجور باهم درگیریه لفظی پیدا می کنند تا اینکه برا یه کاره تبلیغاتیه جهانگردی ؛ با همون استاده قرار می زارند ؛ یادآوری می کنم که هنوز چیزی بینه دوستم و همسرش نیست و فقط و فقط همکاره هم هستند ؛ استاده وقتی این دوتا را با هم می بینه ؛ مثل یخ وا می ره ؛ آخه فکر کرده بوده دوستم از جوابه نـــــــــــــــــه ش پشیمون شده ؛ قراره کاریشون توو کافی شاپه هتل عالی قاپو بوده ؛ استاده با 42 سال سن ؛ توو یه ملاقاته کاری ؛ همسره دوسته منا می شوره و می ندازه روو بند تا خشک بشه و همسر دوسته منم متحیر و متعجب که اگه این یه قراره کاریه پس واسه چی چی این داره این طوری برخورد می کنه ؛ برا همین جلسه را ترک می کنه دوستمم می ره دنبالش و مجبوری ماجرا را براش می گه ؛ همسرشم می گه : ایول ؛ عجب خوش اشتها تشریف دارند این جناب استادتون

از فردا صبح ؛ تووی دانشگاه می پیچه ؛ هر حرفی که دلتون بخواد ؛ حتی اینکه رابطه ی دوستم و همسرش فراتر از .............

تا اینکه کاره همسر دوستم ؛ اصفهان تموم می شه و می خواسته برگرده تهران ؛ به دوستم توو پارک قرار می زاره تا یه چیزه خیلی مهمی بهش بگه :

من ازتون خوشم اومده ؛ می خوام پا جلو بزارم ؛ اما الانه امکاناتی ندارم ؛ پدری هم ندارم که ساپورتم کنه ؛ فقط یه 5 – 6 ماه برام صبر کن تا برگردم

گشت ارشاد می گیرتشون ؛ بابای دوستم ..............

نگم بهتره ؛ چند وقت توو خونه نگهش می داره ؛ فقط یادش می ره موبایلشا ازش بگیره

؛ همسرش دیگه پای برگشت نداشته ؛ از طرفی نمی دونسته هم که توو اصفهان چی کار کنه ؛ زنگ می زنه به دوستم ؛ دوستم بهش می گه : برگرد تهران ؛ فقط به مامانت بگو با خونمون تماس بگیره ؛ همسرش گفته : باشه ؛ من فقط مطمئن باشم باباتو داداشت کاری بهت ندارند ؛ من برمی گردم تهران

مامانش زنگ می زنه ؛ داداشه دوستم این وسط سووسه می یومده و باباهه را پر می کرده ؛ طوری که باباهه اصلا اجازه ی خواستگاری نمی داده

بعد از چند وقت میاندشون ؛ باباش از قبل گفته بوده که برا جوابه نـــــــــــــه جلوی خواستگارا می شینه ؛ این دفعه مامانه همسر دوستم کوتاه نمیاد ؛ خوده همسرشم می گه : آقای فلانی ؛ من تهران که بودم یه جفت کفش آهنی خریدم ؛ چون می دونم چه قدر باید بیام و برم

چندین و چند بار بابای دوستم ؛ همسره دوستما می کشونه اصفهان فقط و فقط برا 2 ساعت حرف زدن باهم ؛ باره آخر بابای دوستم بهش تلفن می زنه و می گه : تو خسته نشدی این همه رفتی و اومدی؟؟؟؟؟؟ تو خوبی ؛ اما دیگه نیا ؛ من راضی بشو نیستم

دوستم تعریف می کرد ؛ می گفت همسرش تا صبح به خدا گلایه کرده بوده ؛ تا صبح گریه کرده بوده ؛ خدایا تو که می دونی من بابایی ندارم که پشتم باشه ؛ بابایی ندارم که بفرستمش جلو بره باباشا راضی کنه ؛ بره برا خاطره من به باباش تضمین بده ؛ من روو حمایته تو حساب کرده بودم ؛ گفتم تو پشتمی ؛ اینه رسمش که بهم بگند نــــــــــــــه؟؟؟؟ تو که می دونی من دوستش دارم ؛ دلمم پاکه ؛ اونم پاک تر از آبه ؛ دلما نشکون

فرداش زنگ می زنه به بابای دوستم ؛ می گه حداقل یه تحقیقه کوچیک بکنیند

همه ازشون تعریف کرده بودند ؛ بعده یه مدت مامانه همسر دوستم تماس می گیره و دعوتشون می کنه برا ناهار ؛ نه به عنوانه مراسمه خواستگاری ؛ به عنوانه اینکه دوتا خانواده که با هم آشنا شدند . توو اون مهمونی ؛ حرفه مهریه را می کشند وسط ؛ بابای دوستم می گه : من که هنوز بله ندادم ؛ مامانه همسره دوستمم می گه : خب ؛ بله را بدیند دیگه ؛ تا بابای دوستم قبول می کنه ؛ همسر دوستم رفته توو اتاقا شروع کرده با گریه و هی داد می زده و می گفته : خدایا شکرت ؛ خدایا عاشقتم

اون مهمونی می شه مراسم نامزدی ؛ دیگه طوری شده بود که خانواده همسر دوستم از بابای دوستم می ترسیدند ؛ می خواستند نوار بزارند ؛ اجازه می گرفتند ؛ می خواستند برقصند ؛ اجازه می گرفتند ؛ خوده بابای دوستمم خنده ش گرفته بوده .

تا اینکه عقد می کنند ؛ الانه عقدند ؛ می گفت این طور که بوش میاد حالا حالاها عقد می مونند تا خونه بخرند .

همسرش از سره کارش بهش زنگ می زد ؛ یه جیگرم جیگرمی راه انداخته بود ؛ دوستم می گفت جلو مامان و بابام و داداشمو زنش اینقدر خانومم خانومم می کنه ؛ اینقدر قربون صدقه م می ره که بابام به مامانم گفته یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟ مامانمم گفته : زنشه ؛ دوست داره بهش اینا را بگه ؛ شما برو خودت یاد بگیر

بهش می گم : ببین می تونی زندگی مامان و باباتا با این کارات خراب کنی؟؟؟؟؟

همسرش گفته : آقاجون ؛ شما هم کم کم یاد می گیریند

می گفت قبله از عقد ؛ بابام به مامانم گفته بود ؛ معین شب نره توو اتاقه این دختره هاااااااااااا

معینم قبلش به دوستم گفته بود : اتاقتا مرتب کن ؛ شب می خوام اونجا بخوابماااااااااااا

می گفت خودم رختخوابشا انداختم توو اتاقم ؛ می گفت مامانم و بابام هی چپ چپ نگام می کردند ؛ می گفت مامانم صدام زد ؛ گفتم چیه مامان ؛ کارم داری؟؟؟؟؟ مامانم دراومده می گه : هیچی ؛ شما که هرکاری دلت بخواد می کنی ؛ شب به خیر . می گفت تا صبح چراغ اتاقم روشن بود ؛ فرداش مامانم گفت : دیشب چراغ اتاقت تا صبح روشن بود ؛ بهش گفتم : داشتیم کتاب می خوندیم . می گفت اون شب هردوتامون انگااااااااااااااار که از قفس بیرون اومده باشیم .

می گفت اینقدر خوش اخلاقه که همه ی فامیلم خیلی دوستش دارند ؛ حتی داداشم که هی سووسه می دوونده .

یکی دیگه از دوستامم عقد کرده .

از بچه های اوون دوران فقط من موندم ؛ اونا ادامه تحصیل ندادند ؛ تووشوون فقط من بودم که ادامه دادم ؛ حالا اوونا درگیره مراسمه ازدواجشونند ؛ من درگیره نمره ی زبان ماشینم ؛ اونا درگیره مشاوره های ازدواجند ؛ من درگیره گرفتنه گواهیه پزشکی برا واحده تربیت بدنی .

نمی دونم ؛ تا حالا به ازدواجه خودم فکر نکرده بودم ؛ بگم پشیمونم که به موقعیت هایی که داشتم حتی فکر هم نکردم؟؟؟همه را ندیده پس زدم؟؟؟؟؟ بگم حالا که فکر می کنم می بینم بدم نمیاد به اوون مهندس مکانیکه که امکاناتش بد هم نبود فکر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟ و من اون شب که مامان جونمو عموم بهم گفتند ؛ گفتم اگه یه بار دیگه بیام اینجا و از این دست حرفا باشه ؛ به قرآن قسم دیگه پامم خونه تون نمی زارم؟؟؟؟؟

اما من دارم درس می خونم ؛ به قوله یاسی ؛ همین دوستما می گم ؛ آخره سر ؛ از هر دانشگاهی هم که باشی ؛ بهت می گند مهندس

اما دارم با خودم فکر می کنم ؛ این کلمه ی مهندس ؛ پاسخ گوی موقعیت هایی که داشتم و از دستم رفت ؛ هست یا نه ؟؟؟؟؟

دسته آخر با سه تا کتاب برگشتم خونه ؛ کتابفروشیا هم زیر و روو کردیم ؛ تا حالا نشده برم توو یه کتاب فروشیو دسته خالی ازش بیام بیرون ؛ دیگه وای به حال اوون وقتی که فروشنده ؛ خودشم اهل کتاب باشه و بهت کتابم پیشنهاد کنه ؛ بهش گفتم تو را خدا یه تخفیف بهم بده پولام ته کشید به خدااااااااا؛ گفت شما مجانی ببر ؛ فقط یه نگاهم به این یکی بنداز : یادداشت های مرد فرزانه اثر ریچارد باخ

و شاید

همه ی مکتوبات این دفتر

خطا باشد

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


اول دوم سوم چارم

یکم :  دیروز عینهو یه هاپویه خیلی خیلی مؤدب و مبادیه آداب ؛ اول پاچه ی یه آقاهه ی شهرکردیا گرفتم که چشاش ول می تابید و بعدشم جفت پاچه ی دوستاما گرفتم ؛ یعنی روو هم من دیروز 10 تا پاچه گرفتم ؛ دمم گرم و سرم خوش باد با این اخلاقه هاپوو گونه م ؛ اما بعدش عینهو همون هاپوهه هم پشیمون بودماااااااااا ؛ اما خیلی بهم مزه داد که یه گردو خاکی به پا کردم ؛ انگاری گرد و خاکه خونم اومده بود پایین .

دوم : دیروز ارائه ی پروژه ی مهندسیه اینترنت داشتیم ؛ استاده خدا خوب کرده یه جعبه شیرینی گذاشت روو دستم ؛ ماجرا از این قرار بود :

من سره کلاسه این درسه خیلی غیبت داشتم ؛ دیروزم جزو نفرات آخر بودم که پروژه ما ارائه دادم ؛ استادم گیر داد بهم ؛ از همه فقط یه اجرای برنامه می خواستااااااااا ؛ به من که رسید گیر داد ؛ خط به خطه برنامه را می خواست که براش توضیح بدم ؛ اینجا را داشته باشیند :

استاد : خب ؛ برنامه ی مشاهده ی کلیتا توضیح بده

من : خب ؛ دوتا متغیر تعریف کردم ؛ با استفاده از شرط where معلوم کردم که چیا را و کجا بهم نشون بده

استاد : خوبه ؛ برنامه ی به روز رسانیتا بگو و بگو بر اساسه چه فیلدی نوشتیش ؟؟؟؟

من : با استفاده از فلان دستوره SQL و تعریف دوتا متغیر رشته ایه فلان گفتم جایی که مقداره فلانا داره ؛ فلان مقدارشا تغییر بده

استاد : خب ؛ حالا بگو چه جوری دستوره حذفتا نوشتی

من :با استفاده از فلان دستور و فلان شرط ؛ گفتم که فیلده استاد می خوایند مچ گیری کنینداااااااااااااا

استاد : دستوره insert چیه؟؟؟؟؟

من : استاد از همه فقط یه اجرا می خواستیندااااااااا

استاد : دستوره فلان چیه ؟؟؟؟؟

من : استاد خب خیلی نامردیه دیگه ؛ این همه سؤال از من ؟؟ استاد خب دیگه بسه دیگه ؛ استاد خب امتحانما 20 می شم ؛ خب بسه دیگه استاد ؛ نیگا الان دقیقا 10 دقیقه س داریند از من سوال می پرسیندااااااااا ؛ خب یه A به من بدیند دیگه ؛ خب گناه دارم استاد

استاد یه چی توو ورقه ش نوشت بهم گفت فقط پاشو برو ؛ اینجا نمون

من ندیدم A بزاره ؛ طرز نوشتنش می گفت که B داده با یه منفی

من : استاد برا چی B منفی دادیند ؟؟؟؟؟ استاد آخه برنامه م که error نداشت که ؛ آخه استاد من که جوابه همه ی سوالا را دادم

استاد : من A دادم بهت

من : نه استاد ؛ B منفی دادیند ؛ خودم دیدم ؛ اگه A دادیند بهم ؛ نشونم بدیند

استاد : شرط ببندیم؟؟؟؟؟؟

من : سره چی؟؟؟؟

استاد : 5 هزارتومن بزار اینجا تا بهت نشون بدم

من : اگه B منفی بود و من 5 تومنم دادم چی ؟؟؟؟

استاد : من A ش می کنمو 5 تومنم ماله خودت ؛ ولی اگه من بهت A داده بودم ؛ این پول می ره برا خریده شیرینی

من : قبوله ؛ ببینمش حالا

استاد : 5 تومنا بزار روو میز تا نشونش بدم

به جا 5 تومن ؛ سه تا 2 تومنی گذاشتم روو میزو استادم پولا برداشت داد به یکی از بچه ها و به طرف گفت فقط بدو

من : چـــــــــــــی استاد؟؟؟؟؟؟؟؟ ببینم اوون لیستا

استاد : بیا ببین

بهم A داده بود

من : استاد من 1000 تومنم بیشتر دادمااااااااااا ؛ این A را A مثبتش کنیند

حالا من به بچه ها می گم : بابا من کور ؛ من خر ؛ من الاغ ؛ شماها هیچ کدوم ندیدیند چی بهم داده؟؟؟؟؟؟؟

بیشتره شیرینیا اضافه اومد ؛ بچه ها گفتند بزار توو آموزش

من : چی چیا بزار توو آموزش؟؟؟؟ بدیند ببرم توو اتوبوس بفروشم ؛ کرایه ما در بیارم

سوم : با باباهه دعوام شد ؛ بدجووووووووووووووووور

من : الهی که بی اطلس بشی ؛ الهی خبر مرگما برات بیارند که هی به توو جونه من نق نزنی

بابام : بسه دیگه

من : نه دیگه ؛ راست می گم ؛ من از این وسط برداشته بشم خیالت راحت می شه

بابام : چه قده جفنگ می گی ؛ بسه دیگه ؛ این همه مزخرف نگو

چهارم : آقاجونم قلبش درد گرفته ؛ سه چارتا از رگای قلبش گرفته ؛ دو شب سی سی یو بوده ؛ دیروزم آنژیو داشته ؛ به خاطره همینم بابام خیلی خیلی اعصاب نداره ؛ خوده آقاجونمم روحیه شا خیلی باخته ؛ پاشم برم یکمی براش مسخره بازی در بیارم یکم روحیه هم برسونه

 

قول بده كه خواهی آمد

اما هرگز نيا

اگر بيايی
همه چيز خراب می‌شود
ديگر نمی‌توانم
اينگونه با اشتياق
به دريا و جاده خيره شوم
من خو كرده‌ام
به اين انتظار
به اين پرسه زدن‌ها
در اسكله و ايستگاه
اگر بيايی
من چشم به راه چه كسی بمانم؟

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


گ مثل گریه

من داغون

اوضاع به هم ریخته

شرایط نابسامان

شرایط شرایط شرایط ؛ اوضاع اوضاع اوضاع

این شرایط مزخرف ؛ داره وارده ماه سوم می شه

امشب امشب امشب

مهتاب مهتاب مهتاب

گریه گریه گریه

تلفن تلفن تلفن

هق هق هق هق هق هق

زندگیم شده عینهو یه فیلم سینمایی که هر اتفاقی تووش می یوفته می گیم : برو بابا دلت خوشه ؛ اینا همش ماله توو فیلمه

این بار بین زندگیه من و یه فیلم ؛ هیچ تفاوتی نیست فقط نمی تونم بگم کاااااااااات ؛ لامصب بسه دیگه ؛ گفتم کات ؛ صدا وایسه ؛ نور وایسه ؛ تصویر وایسه ؛

اتفاقایی می یوفته که نباید بیوفته ؛ صحنه هایی رخ می ده ؛ که نباید بده

فردا امتحان دیفرانسیل دارم

معادلات همگن ؛ گریه گریه ؛ معادله جداشدنی ؛ گریه گریه ؛ معادله برنولی ؛ گریه گریه و و و و و

این گریه ها از بلد نبودنه درس نیست ؛ این گریه ها بغضه توو گلومه ؛ نه شرایطه من خوبه ؛ نه شرایطه اطرافیانم

خوده منی که دربه در دنباله یه شونه م که آرومم کنه ؛ شونه هام شده آروم کننده ی دوستم

اطی من این طور نبودم ؛ من اینقدر سنگ دل نبودم ؛ اطلسی کاشکی پیشم بودی ؛ کاشکی اینجا بودی تا سرما بزارم روو شونه هاتا گریه کنم

الان توو یه جور خماریم ؛ مثل معتادی که مواد بهش نرسیده و حاله خودشا نمی فهمه

خدایا ؛ می شه بسه؟؟؟؟؟ این زندگی که ما می کنیم ؛ زندگی نیست ؛ مردگی هم نیست ؛ اصلا هیچ کوفتی نیست ؛ خدایا ؛ پیشکشه خودت ؛ ماله بد ؛ بیخه ریشه صاحبش ؛ می فهمی چی می گم یا بازم خودتا زدی به نفهمی؟؟؟؟؟ اوهوی ؛ منا نگاه کن ؛ هی سرتا اون ور نچرخون که بگی منا به پشیزی حساب نمی کنی ؛ وقتی باهات حرف می زنم ؛ به من گوش بده

ببین خدا ؛ دیگه داری اون روی منا بالا میاری ؛ من خودم کم مشکلات دارم؟؟؟؟؟ من خودم کم میونه زمین و هوا معلق موندم ؟؟؟؟؟ من خودم کم مصیبت دارم؟؟؟؟؟ باید از بقیه هم ببینم؟؟؟؟؟ تو چرا حالیت نیست خدا ؟؟؟؟؟؟؟ مگه من با چه زبونی با تو حرف می زنم؟؟؟؟ هان؟؟؟؟؟ چیکار کنم وقتی ساعت 1:30 شب به من زنگ زده و داره گریه می کنه؟؟؟؟؟؟ چیکار کنم وقتی خودم منتظر یه تلنگرم که بشینم زار زار گریه کنم؟؟؟؟؟؟ دستشا بگیرم کجا ببرم؟؟؟؟؟؟ کجا ببرمش که از این حال و هوا بیاد بیرون؟؟؟؟؟؟؟ چی بهش بگم که گریه نکنه؟؟؟؟؟؟؟ هان ؟؟؟؟؟؟؟؟ بد خدایی هستی خدا ؛ کم دره خونه تا این چند وقت زدم؟؟؟؟؟؟ خیلی نامردی به خدا ؛ ازت توقع نداشتم ؛ باهات قهرم ؛ دیگه نه من نه تو ؛ من بی خیاله تو می شم ؛ تو هم انگار نه انگار که یه بنده به اسمه من داری که داره روو زمینت بال بال می زنه تا یه نیم نگاه بهش بکنی .

کم اوردم آقا ؛ بریدم ؛ ته خطم ؛ داغونم

 

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه تمام مردم این آبادی

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |