صبح بانک بودم که بهم زنگ زد ؛ بعد از مدت ها ؛ بهم گفت ازدواج کرده ؛ اصلا باورم نمی شد
؛ بهش گفتم اگه خالی بسته باشه من می دونم با اون ؛ بهم گفت بیا تا برات بگم ؛ اگه بفهمی چه کشیدیم تا بهم رسیدیم ؛ می شینی برام گریه می کنی ؛ باهاش قرار گذاشتم ؛ عصر با هم رفتیم بیرون ؛ بعد از مدت ها ؛ تا دیدمش در اومده بهم می گه : وووووووووووووووی اطی ؛ تو چرا یهویی اینقده خوشگل شدی؟؟؟؟

؛ من :


رفتیم کافی شاپه هتل سفیر ؛ همون جایی که من و تو همیشه با هم می رفتیم ؛ نشد بشینیم پشت همون میزی که با هم می شستیم ؛ من همون کروپه آناناس که بار آخر خوردما سفارش دادم .
عکسای عقدشا اورده بود ؛ همسرش بد نبود ؛ اما طبق قانونه من ؛ همیشه دوستای من از همسراشون سرتر تشریف دارند
؛ فقط و فقط چون من می گم
. یه حلقه ی ساده ی ساده دستش بود ؛ با اینکه ازدواج کرده بود ؛ اما همون دوسته همیشگی و قبلیه خودم بودم ؛ همونی که 7 سال باهاش بودم ؛ همونی که توو تک تکه لحظه های زندگیم با من بود . خوشگل شده بود .
یه استاد توو دانشگاهشون بود ؛ دوستم ؛ دوستش داشت ؛ اما استاده 42 سالش بود ؛ چه قدر اوون زمان باهاش حرف زدم که کارشون نشدنیه ؛ به حرفم گوش داد ؛ اما این دفعه استاده می خواستش ؛ دوستم بهش گفت نــــــــــــــــه 
تا وقتی که همسرش وارده زندگیش می شه ؛ همسرش سرپرسته گروهشون بوده ؛ یه چندبار بدجور باهم درگیریه لفظی پیدا می کنند تا اینکه برا یه کاره تبلیغاتیه جهانگردی ؛ با همون استاده قرار می زارند ؛ یادآوری می کنم که هنوز چیزی بینه دوستم و همسرش نیست و فقط و فقط همکاره هم هستند ؛ استاده وقتی این دوتا را با هم می بینه ؛ مثل یخ وا می ره
؛ آخه فکر کرده بوده دوستم از جوابه نـــــــــــــــــه ش پشیمون شده ؛ قراره کاریشون توو کافی شاپه هتل عالی قاپو بوده ؛ استاده با 42 سال سن ؛ توو یه ملاقاته کاری ؛ همسره دوسته منا می شوره و می ندازه روو بند تا خشک بشه و همسر دوسته منم متحیر و متعجب که اگه این یه قراره کاریه پس واسه چی چی این داره این طوری برخورد می کنه
؛ برا همین جلسه را ترک می کنه دوستمم می ره دنبالش و مجبوری ماجرا را براش می گه ؛ همسرشم می گه : ایول ؛ عجب خوش اشتها تشریف دارند این جناب استادتون
از فردا صبح ؛ تووی دانشگاه می پیچه ؛ هر حرفی که دلتون بخواد ؛ حتی اینکه رابطه ی دوستم و همسرش فراتر از .............
تا اینکه کاره همسر دوستم ؛ اصفهان تموم می شه و می خواسته برگرده تهران ؛ به دوستم توو پارک قرار می زاره تا یه چیزه خیلی مهمی بهش بگه :
من ازتون خوشم اومده ؛ می خوام پا جلو بزارم ؛ اما الانه امکاناتی ندارم ؛ پدری هم ندارم که ساپورتم کنه ؛ فقط یه 5 – 6 ماه برام صبر کن تا برگردم 
گشت ارشاد می گیرتشون ؛ بابای دوستم ..............
نگم بهتره ؛ چند وقت توو خونه نگهش می داره ؛ فقط یادش می ره موبایلشا ازش بگیره
؛ همسرش دیگه پای برگشت نداشته ؛ از طرفی نمی دونسته هم که توو اصفهان چی کار کنه ؛ زنگ می زنه به دوستم ؛ دوستم بهش می گه : برگرد تهران ؛ فقط به مامانت بگو با خونمون تماس بگیره ؛ همسرش گفته : باشه ؛ من فقط مطمئن باشم باباتو داداشت کاری بهت ندارند ؛ من برمی گردم تهران
مامانش زنگ می زنه ؛ داداشه دوستم این وسط سووسه می یومده
و باباهه را پر می کرده ؛ طوری که باباهه اصلا اجازه ی خواستگاری نمی داده
بعد از چند وقت میاندشون ؛ باباش از قبل گفته بوده که برا جوابه نـــــــــــــه جلوی خواستگارا می شینه ؛ این دفعه مامانه همسر دوستم کوتاه نمیاد ؛ خوده همسرشم می گه : آقای فلانی ؛ من تهران که بودم یه جفت کفش آهنی خریدم ؛ چون می دونم چه قدر باید بیام و برم
چندین و چند بار بابای دوستم ؛ همسره دوستما می کشونه اصفهان فقط و فقط برا 2 ساعت حرف زدن باهم ؛ باره آخر بابای دوستم بهش تلفن می زنه و می گه : تو خسته نشدی این همه رفتی و اومدی؟؟؟؟؟؟ تو خوبی ؛ اما دیگه نیا ؛ من راضی بشو نیستم
دوستم تعریف می کرد ؛ می گفت همسرش تا صبح به خدا گلایه کرده بوده ؛ تا صبح گریه کرده بوده ؛ خدایا تو که می دونی من بابایی ندارم که پشتم باشه ؛ بابایی ندارم که بفرستمش جلو بره باباشا راضی کنه ؛ بره برا خاطره من به باباش تضمین بده ؛ من روو حمایته تو حساب کرده بودم ؛ گفتم تو پشتمی ؛ اینه رسمش که بهم بگند نــــــــــــــه؟؟؟؟ تو که می دونی من دوستش دارم ؛ دلمم پاکه ؛ اونم پاک تر از آبه ؛ دلما نشکون
فرداش زنگ می زنه به بابای دوستم ؛ می گه حداقل یه تحقیقه کوچیک بکنیند
همه ازشون تعریف کرده بودند ؛ بعده یه مدت مامانه همسر دوستم تماس می گیره و دعوتشون می کنه برا ناهار ؛ نه به عنوانه مراسمه خواستگاری ؛ به عنوانه اینکه دوتا خانواده که با هم آشنا شدند . توو اون مهمونی ؛ حرفه مهریه را می کشند وسط ؛ بابای دوستم می گه : من که هنوز بله ندادم ؛ مامانه همسره دوستمم می گه : خب ؛ بله را بدیند دیگه ؛ تا بابای دوستم قبول می کنه ؛ همسر دوستم رفته توو اتاقا شروع کرده با گریه و هی داد می زده و می گفته : خدایا شکرت ؛ خدایا عاشقتم
اون مهمونی می شه مراسم نامزدی
؛ دیگه طوری شده بود که خانواده همسر دوستم از بابای دوستم می ترسیدند ؛ می خواستند نوار بزارند ؛ اجازه می گرفتند ؛ می خواستند برقصند ؛ اجازه می گرفتند ؛ خوده بابای دوستمم خنده ش گرفته بوده .
تا اینکه عقد می کنند ؛ الانه عقدند ؛ می گفت این طور که بوش میاد حالا حالاها عقد می مونند تا خونه بخرند .
همسرش از سره کارش بهش زنگ می زد ؛ یه جیگرم جیگرمی راه انداخته بود ؛ دوستم می گفت جلو مامان و بابام و داداشمو زنش اینقدر خانومم خانومم می کنه ؛ اینقدر قربون صدقه م می ره که بابام به مامانم گفته یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟ مامانمم گفته : زنشه ؛ دوست داره بهش اینا را بگه ؛ شما برو خودت یاد بگیر
بهش می گم : ببین می تونی زندگی مامان و باباتا با این کارات خراب کنی؟؟؟؟؟
همسرش گفته : آقاجون ؛ شما هم کم کم یاد می گیریند 
می گفت قبله از عقد ؛ بابام به مامانم گفته بود ؛ معین شب نره توو اتاقه این دختره هاااااااااااا
معینم قبلش به دوستم گفته بود : اتاقتا مرتب کن ؛ شب می خوام اونجا بخوابماااااااااااا
می گفت خودم رختخوابشا انداختم توو اتاقم ؛ می گفت مامانم و بابام هی چپ چپ نگام می کردند
؛ می گفت مامانم صدام زد ؛ گفتم چیه مامان ؛ کارم داری؟؟؟؟؟ مامانم دراومده می گه : هیچی ؛ شما که هرکاری دلت بخواد می کنی ؛ شب به خیر
. می گفت تا صبح چراغ اتاقم روشن بود ؛ فرداش مامانم گفت : دیشب چراغ اتاقت تا صبح روشن بود ؛ بهش گفتم : داشتیم کتاب می خوندیم
. می گفت اون شب هردوتامون انگااااااااااااااار که از قفس بیرون اومده باشیم .
می گفت اینقدر خوش اخلاقه که همه ی فامیلم خیلی دوستش دارند ؛ حتی داداشم که هی سووسه می دوونده .
یکی دیگه از دوستامم عقد کرده .
از بچه های اوون دوران فقط من موندم ؛ اونا ادامه تحصیل ندادند ؛ تووشوون فقط من بودم که ادامه دادم ؛ حالا اوونا درگیره مراسمه ازدواجشونند ؛ من درگیره نمره ی زبان ماشینم ؛ اونا درگیره مشاوره های ازدواجند ؛ من درگیره گرفتنه گواهیه پزشکی برا واحده تربیت بدنی .
نمی دونم ؛ تا حالا به ازدواجه خودم فکر نکرده بودم ؛ بگم پشیمونم که به موقعیت هایی که داشتم حتی فکر هم نکردم؟؟؟همه را ندیده پس زدم؟؟؟؟؟ بگم حالا که فکر می کنم می بینم بدم نمیاد به اوون مهندس مکانیکه که امکاناتش بد هم نبود فکر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟ و من اون شب که مامان جونمو عموم بهم گفتند ؛ گفتم اگه یه بار دیگه بیام اینجا و از این دست حرفا باشه ؛ به قرآن قسم دیگه پامم خونه تون نمی زارم؟؟؟؟؟
اما من دارم درس می خونم ؛ به قوله یاسی ؛ همین دوستما می گم ؛ آخره سر ؛ از هر دانشگاهی هم که باشی ؛ بهت می گند مهندس
اما دارم با خودم فکر می کنم ؛ این کلمه ی مهندس ؛ پاسخ گوی موقعیت هایی که داشتم و از دستم رفت ؛ هست یا نه ؟؟؟؟؟
دسته آخر با سه تا کتاب برگشتم خونه ؛ کتابفروشیا هم زیر و روو کردیم ؛ تا حالا نشده برم توو یه کتاب فروشیو دسته خالی ازش بیام بیرون ؛ دیگه وای به حال اوون وقتی که فروشنده ؛ خودشم اهل کتاب باشه و بهت کتابم پیشنهاد کنه ؛ بهش گفتم تو را خدا یه تخفیف بهم بده
پولام ته کشید به خدااااااااا
؛ گفت شما مجانی ببر ؛ فقط یه نگاهم به این یکی بنداز : یادداشت های مرد فرزانه اثر ریچارد باخ
و شاید
همه ی مکتوبات این دفتر
خطا باشد