کاترین و تولد
اصلا دست و دلم به نوشتن نمی ره
؛ برا من نوشتن دلیل می خواد ؛ که الانه نیست ؛ ادامه می دم تا ببینم به کجا می رسم![]()
درگیره امتحاناتم ؛ تا حالا سه تاشونا دادم ؛ اندیشه اسلامی ؛ مهندسی اینترنت و گرافیک کامپیوتری ؛ همه شونا خوب دادم
؛ راضیم ؛ اما هفته ی آینده خیلی سخته ؛ آمار و احتمالات
؛ معادلات دیفرانسیل و انتگرال
و زبان ماشین
می شه گفت تا حدودی به اوضاع عادیم برگشتم ؛ اما بازم سختی ها و دشواری ها هست ؛ می شه گفت کم نشده که زیادم شده ؛ بار اولمه که زندگی اینطوری زیره دو خممو گرفته و ول نمی کنه ؛ اوون قدر اختیار زندگیم و کارام از دستم در رفته که اشتباهاتم چندین برابر شده ؛ گم کردنه کلید خونه ؛ دوبار شکستنه LCD گوشیم فقط در عرض یه روز ؛ حدوده 100 خرج گذاشت
روو دستم ؛ این گوشی برا من حدوده 500 تومن آب خورد لامصب .![]()
دو روز پیش بعده امتحانه اندیشه ؛ زود رسیدیم اصفهان ؛ رفتیم به قوله بعضیا که دو نفرند ؛ ولگردی و یللی تللی
؛ بعدشم رفتیم کافی شاپ ؛ یه خانومه خارجی کنارمون نشسته بود ؛ مانتوی بلند و روسریه مشکی ؛ اسمش کاترین بود
؛ رها دوستم سر حرفا باهاش باز کرد :
رها : hello![]()
کاترین : سلام![]()
رها : فارسی حرف می زنه بچه ها ![]()
نشون به اون نشون که حدوده 2 ساعت ؛ 2 ساعتو نیم باهاش حرف زدم ؛ می گم زدم چون بچه ها سوالاشونا می گفتند من به کاترین می گفتمو جوابای کاترینا براشون ترجمه می کردم ؛ خیلی وقت بود انگلیسی حرف نزده بودم ؛ در مورده هرچی که فکرشا بکنیند حرف زدیم ؛ از بحث های آبکی گرفته تاااااااا درست درمون ؛ کاترین 45 سالش بود ؛ از استرالیا ؛ بچه نداشت ؛ تنها اومده بود برا تعطیلاته ژانویه ؛ شوهرش باهاش نیومده بود ؛ مدیر دبیرستان بود ؛ به خدا اعتقاد داشت ولی دینی نداشت
؛ از حجاب متنفر بود
؛ خیلی متعجب بود که چرا همه جا پر از پلیسه و پسر و دخترا جایی برا خلوت کردن ندارند
؛ همش می پرسید اگه بخواند هم دیگه را لمس کنند کجا می رند ؟؟؟؟؟
همش می پرسید چرا دخترا برا date همون لباس مشکی که تنشونه پوشیدند
؛ همش در مورد بازار کار و محیط کار ایران برا خانوما می پرسید ؛ می گفت تووی فرودگاه خیلی بهش گیر داده بودند که برا چی تنها اومده ؛ چرا اومده و از این سؤالای چرت و پرت .
حرف در مورده آرایش هم شد ؛ می گفت من با این سنم ؛ هیچ میکاپ و هیچ پالیشی ندارم ؛ اما جالبه دخترای اینجا قشنگیه جوونیشونا پشته آرایش پنهان می کنند .
دلیل سفرش به ایران خیلی جالب بود ؛ می گفت استرالیا همه بر این باورند که مردم ایران ؛ مردمی جنگ طلبند ؛ اومدم ایران تا خودم ببینم واقعا این طوره یا نه که خوشبختانه دیدم مردمه بسیار مهربونی داره .
برا تاسوعا عاشورا ؛ شیراز بوده و رفته بوده مسجد ؛ می گفت خیلی از مراسم عزاداریتون خوشم اومد و جالب اینجا بود که قبل از اومدنش به ایران در مورده محمد ؛ علی ؛ فاطمه ؛ حسن و حسین کتاب خونده بود و یه پیش زمینه ی ذهنی برا خودش ساخته بود .
یک هفته ی دیگه از سفرش باقی مونده بود و برنامه های بعدیش ؛ ابیانه ؛ قم ؛ تهران ؛ دبی و استرالیا بود .
آخر سر هم ایمیلشا داد و ایمیله منم گرفت .
کاترینه 45 ساله ؛ پوستی سفید با لپای گل منگلی داشتو چشمای رنگی و در همون نگاه اول توو دل جا می گرفت .
وقتی می خواستیم ازش خدافظی کنیم رها گفت : بای
کاترین : خداحافظ
رها : no no , goodbye
کاترین : بای بای
رها ازش عکس داره ؛ اگه شد عکسشا می زارم
26 دی ؛ تولد برزگ مرده کوچکه خانواده ی منه ؛ بچه کوچیکه ی لوس و تخس ؛ علیا
؛ با 13 سال تفاوته سنی با منی که خواهرشم ؛ تولدت مبرووووووووووووک باشه علیا ؛ از طرفه من خودتا محکم بغل کن .![]()
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط اطلس بانو
|



