تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

جناب محترم خدا

 

 

ااااااااااااااااااای خداااااااااااااااا

کرمتا شکر

اما خدااااااااااااااااااااااااا ؛ دیگه داری اوون روو منا بالا می یاریااااااااااااا

خب ؛ آخه جناب محترم خدا ؛ بنده از تشنگی دارم هلاااااااااااااک می شم ؛ برسون اوون اذان مغربتا تا یه شهید روو دستت باد نکرده

از صبح توو برق آفتاب بودم تا الان ؛ آخه خدا ؛ هرچی آب توو این بدنمون بود و نبود که تبخیر شد ؛ جناب محترم خدا جان ؛ یا روزهاتا کوتاه کن ؛ یا هواتا خنک کن ؛ یا خورشیدتا قایم کن

یه وقتایی تو هم بدجور این ماه قمریتا می چرخونیا ؛ آخه مگه زمستونه به اون کوتاهی و خنکی را ازت گرفتند که به گرمای تابستون گیر دادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

احیانا ؛ جناب خدا ؛ فکر که نمی کنی ما بنده هات با شتر نسبتی داریم که توو کلهم حجم بدنمون هم آب ذخیره داشته باشیم هم غذا ؛ مشکوک می زنی جناب محترم خدا

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


روز دوما ول کن

سلام

روز دوما ول کن

بچسب به این زندگیه مزخرفی که من بهش دچار شدم

بچسب به این عقاید مزخرفی که من تووش دارم دستا پا می زنم

اه اه اه اه اه اه

گند بزنه به هرچی روش سنتیه پیدا کردنه شوهره برا دختر

مرده شور ببره اون نظرا و عقایدی که می گه : دختر باید آفتاب مهتاب ندیده باشه

کو دختر آفتاب مهتاب دیده ؟؟؟؟؟؟ گذشت اون دوره که می گفتند : من آن دختر نارنج و ترنجم .........

ای بابا ؛ یکمی از اون حالت بیرون بیایند که برا پسره کاکل زریتون از توو مجلس ختم انعام ؛ از توو مراسم سوم هفتم و چهلم و الی آخر دختر پیدا کنیند ؛ یکمی خجالت بکشیند که توو جشن عروسی چشمتون دنباله دختره مردم باشه و زیر و روو شا بکشیند بیرون برا پسرتون

-         پاشو بریم مجلس ختم انعام ؛ شاید یه خر مرده ای پیدا بشه برات

  • کسی که خرش مرده ؛ یه خر دیگه می خواد که جایگزینش کنه ؛ تازه شم توو مجلس ختم اندااااااااااااااااام ؛ خر پیدا نمی شه ؛ خر توو طویله پیدا می شه

اه اه اه

فکر کن ؛ تازه باید چادر هم سرت کنی و بری توو این مجلسا ؛ وگرنه خدا قهرش می گیره ؛ طوری که دمه در ورودی پات پیچ می خوره ؛ گووروووووووومب با کله می یوفتی زمین تا تو باشی حالیت بشه که این جور جاها مثل یه پیرزنه 80-90 ساله باید بری و 100 البته از چند وقت قبلش هم به ترکیب ابروهات و پشت لبت دست نزده باشی تا قشنــــــــــــــــــــــگ مقررات یه مجلسه خدا پیغمبریا رعایت کرده باشی

آخه خدا خوب کرده ؛ تو رفتی مسجد نماز بخونی ؛ شوهر پیدا کردنت برا دختر مردم چیه؟؟؟؟؟؟

حالم به هم می خوره از ازدواج هایی که این طوری پیش می یاد

دختر مردم شوهر نمی خواد ؛ آخه مامانه من ؛ تو که خودت 25 سال پیش ؛ 24 سالگی ازدواج کردی ؛ چه گیره سه پیچی دادی به یه دختر 21 ساله که توو این سن بره خونه شوور؟؟؟؟؟ اونم دختری که از وقتی دست راست و چپشا شناخته همیشه ی خدا سرش توو کتاب بوده و هیچی از زندگیش نفهمیده

پسره ی دمه بخت ؛ با حجب و حیایی که توو دکان هیچ عطاری پیدا نمی شه ؛ روو به مامانش :

مامان خانوووووووووووم ؛ من زن می خوام ؛ قدش فلان سانت باشه ؛ وزنش این قدر باشه ؛ رنگ پوستش فلان باشه ؛ دست آخر یکمی حجب و حیا هم داشته باشه و خانواده دار هم باشه بد نیست ؛ دیگه چه بهتر

حالا دختره از خداش هم باید باشه همچین پسره با فرهنگ و با کمالاتی دره خونه شونا بزنه ؛ باید با کله قبول کنه ؛ اونم توو این اوضاعی که شوور جایی نیست .

 

شرط می بندم

اگرکودک شدم

دیگر آرزوی مردشدن را نکنم

برای این همه نامردی

شرط می بندم

اگرکودک شدم

واژه ی دروغ راحذف کنم از

حافظه ی درست نویسی ی

ساعت های املاء

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


روز اول

 

 

 

سلام به همه گی

بابا این روزا که همه مسافرت بودند و همه م از روزهای سفرشون تعریف کردند ؛ خب ؛ پس منم می گم تا از حسودی دق نکنم و به دیار باقی و بقایا نرم

رفتنه که پرواز ساعت 13 بود ؛ همچین که پامونا از هواپیما گذاشتیم بیرون یک نموره از انتخاب کیش به عنوان محلی برای تفریح پشیمون شدیم ؛ به خاطر اینکه انگاری توو دیگه آب جوش راه می رفتی ؛ یعنی اگه راه داشت من توو همون هواپیما می موندم ؛ همچین که پامون رسید به سالن اصلیه فرودگاه صدای دمبل دیمبل بود که رفت بالا و به افتخار ورود خودم و خودمان از خودشون شادی در کردند ؛ دیگه تا برسیم هتل ساعت شده بود 16

تا ساعت 19 لالا بودیم ؛ بعدشم رفتیم که بریم از چند و چوونه تور گردشیه هتل باخبر بشیم

برا همون شب باباهه 150 هزار تومن از برای گردش در هتل بزرگ داریوش به همراه شام و موسیقیه زنده پیاده شد ؛ برنامه ی هتل داریوش از ساعت 22 شروع می شد تا ساعت 1:30 – 2 شب ؛ برا همین رفتیم که یه سر بریم بازار

هتل نزدیک مرکز تجاریه زیتون بود ؛ رفتیم اونجا و یهویی توو مغازه ی اولی 100 هزار تومن پیاده شدیم ؛ اصلا باورمون نمی شد ؛ عینهو جاروبرقی پولای آدما را هورت می کشیدند

اون که فقط مغازه ی اول بود ؛ همون شب توو مغازه های بعدی هم همچین سبک شدیـــــــــــــــم که جا دشمنتون خالی

زودی اومدیم هتل و آماده شدیم که بریم هتل داریوش

آآآآآآآآآآآآآآآآآآهااااااااااااااااااای رفقاااااااااا ؛ جا همتون اونجا خیلی خیلی خالی بود ؛ اصلا کف کردماااااااا ؛ فکر نمی کردم این ریختی باشه ؛ انگار اونجا را ساخته بودند که من برم خودما تخلیه ی روحی روانی کنم ؛ از موسیقیش که دیگه نگوووووو ؛ کلهم این سالن سرو غذا روو هوا بود ؛ دست دست دست ؛ جیغ جیغ جیغ ؛ سوت سوت سوت ؛ خدایی خواننده هاش خیلی خیلی قشنگ اجرا می کردند ؛ از ابی و سیاوش قمیشی بگوووووووو تا اوون رقصیاش ؛ منم که دیگه خودما کشتم ؛ بس که از خودم جیغ جیغ جیغ ؛ دست دست دست ؛ سوت سوت سوت در کردم ؛ به جان خودم قر قر قر در نکردم

دستم که دیگه قرمز شده بود ؛ همه هم با این خواننده ها همخونی می کردند ؛ منم که همه آهنگا را از حفظ

مامانم : اطلس ؛ آهنگی هست که اینا بخونند تو باهاشون نخونی؟؟؟؟

بابامم که یه نگاهایی بهم می کرد که یعنی من یه نموره ماست خودما کیسه کنم ولی چـــــــــــی ؟؟؟؟؟؟ ای بابا ؛ باباهه هم از راه به در کردم ؛ شروع کرد به دست زدن ؛ مامانه هم که فقط اومده بود ریتم به هم بزنه ؛ وسط دست زدن ؛ یه جور دیگه دست می زد

غذا هم که عاااااااااااالی ؛ انواع و اقسام سالادها ؛ کباب ؛ جوجه ؛ شنیسل مرغ ؛ ماهی ؛ کشک و بادمجون ؛ کدو ؛ قورمه سبزی ؛ کرم کارامل ؛ ژله ؛ کیک ؛ قهوه ؛ چایی ؛ هندوونه ؛ خربزه ؛ نوشابه سیاه ؛ زرد ؛ دلستر باواریا ؛ دوغ ؛ آب معدنی ؛ سه نوع برنج ساده ؛ سبزی پلو و استانبولی .

اصلا اوون شب توهمی بود که بیا و ببین ؛ باباهه هم که هی همچین یه نموره غضبناک نگام می کرد و آه از نهادش بلند می شد که تقاص کدوم گناهشم و اگه می شه یکمی حیا کنم ولی خودمونیمااااااااا ؛ اون وسط حیا کیلویی چند ؟؟؟؟؟

حالا تا اینجا را داشته باشیند تا روزای بعدی

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


خوابم میاد

 

 

سلام به همگی

پنجشنبه ساعت 13:30 دقیقه پرواز داریم به کیش

خیلی خسته م ؛ امروزم رفتم آزمایش خون ؛ تهنایی ؛ 15 روز دیگه جواب می ده

هنوز چمدونما نبستم ؛ اتاقمم که داغوووووووووووون ؛ شاید هنوز امید دارم به نرفتن

نمی دونم والا

برا تولدم حتما آپ می کنم ؛ منتظر باشیند که منم خودم منتظر تبریکاته فراوانتونم

سه روز دیگه مونده به تولدم

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


نمره های درخشان و مهربرون

سلام

وقت کمه و اعمال بسیار

در مورد امتحانات خدمتتون عرض کنم که بسی فراوان گند زدیم رفت ؛ دیفرانسیل که با 4 افتادم ؛ گسسته هم این طور که بوش می یاد افتادم ؛ طراحی الگوریتم هم آنچنان امیدی بهش ندارم ؛ یعنی فقط دارم خدا خدا می کنم که از ورقه 3 بیارم تا با 7 نمره ی پروژه 10 بشم ؛ خوشم باشه ؛ چشمم روشن ؛ ترم اول زدم توو گوش مشروطی و گل کاشتم حسابی ؛ باشد که یک در دنیا و 100 در آخرت اجری جمیل نصیبم گردد .

نوشتم چه شاهکاری رقم زدم تا یادم باشه و ترم دیگه جبرانش کنم

برا امتحان شیوه ی ارائه استاد سه تا سوال داده بود :

1- نفر اول که در گروه شما کنفرانس داد چه کسی بود؟

2- آخرین نفر چه کسی بود ؟

3- چه نمره ای به خودتون می دیند

برا سوال یک که فامیلی دوستم یادم رفته بود

برا سوال دو هم به استاد می گم :

استاد ؛ من اسم اون خانومه را بلد نیستم ؛ فقط از قیافه می شناسمش

استاد : خوب ؛ شکلشا بکش

من : نه استاد ؛ ببینیند ؛ همون خانومه که چادریه ؛ مقنعه ش قهوه ایه ؛ ارائه ش در مورد فلان موضوع بود ؛ کارمنده فلان جا هست (( فقط مونده بود شماره شناسنامه ی طرفا بگم ))

استاد : باشه خانومه آریا ؛ خانومه فلانی بود ؛ بنویسو برو

در مورد سوال سوم هم که همه به خودشون 13-14 دادند ؛ منم نوشتم :

با توجه به موضوع بکر ارائه و با استناد به منبع بسیار بسیار معتبر آن و با توجه به کمک های صاحب مقاله در زمینه ی ترجمه ی آن و با عنایت به اینکه بنده دیشب تا ساعت 4 صبح در حال خواندن رفرنس مربوطه بودم ؛ استاد خداییشا بخوایند کمتر از 18 راه نداره ؛ اصلا خوبیت نداره بخوایم به کمتر از 18 فکر کنیم ؛ اصلا شما کمتر از 18 هم بدیند ؛ خودکارتون قبول دار نمی شه که اوون نمره را بنویسه

به قول استاد انشا نوشتم دیگه

حالا اینا را ولش

امشب مهربرونه خاله کوچیکه شد ؛ به عبارتی شد 230 میلیون ؛ قرار شده اولین جمعه ی بعد از ماه رمضونم عقد باشه ؛ یا حالا جشنه عقده یا یه صیغه ؛ ایناشا دیگه نمی دونم ؛ چون کسی توو این موارد منا بزرگ حساب نمی کنه و برا همین من نشستم توو خونه به مراقبت و نگه داری از علیاااااااااااااااااااااااا ؛ اما آخرش خوب بود ؛ زنگ زدم برامون پیتزا اوردند .

آهاااااااااان

این عروس دوماده قصه ی ما کلاسای قبل از ازدواجشونم رفتند ؛ کلاسا دو سکشن بوده ؛ سکشن اول که همون تنظیم خانواده ی دانشگاه بوده ؛ اماااااااااا ؛ اماااااااااااااا ؛ سکشن دوم که اصل ماجرا بوده را برا من تعریف نکرد ؛ هرچی بهش گفتم برام بگو یه نگاه خوفناکی بهم می کردو می گفت :

خیلی پروویی ؛ بچه پروو

یکی از جاهایی که ما با این مخاطب خاص جانمون رفتیم و خیلی بهمون خوش گذشت و کلا خیلی برامون خاطره ناک بود ؛ تله کابین کوه صفه س ؛ برا خاله کوچیکه که تعریف می کردم که چی شد و چی کار کردیم هی به بخت بلندش لعنت می فرستاد ؛ برا همین بود که دو شب پیش با شوورش رفتند که برند همون جا که ما رفتیم ولی از بس شلوغ بوده نتونستند برند ؛ آی منو مخاطب خاص کیف کردیم ؛ آی کیف کردیم اینا خورد توو پرشون (( الانه ما خیلی خبیثیم دیگه ؟؟؟؟؟ معلومه؟؟؟؟‌))

پ ن : از حالا تا 10 شهریور که تولدمه ؛ می شمارم ؛ اونم معکوس ؛ 10 ؛ ........

پ ن : جون کندم تا این پستا نوشتم ؛ تازه فهمیدم به طلا حساسیت پیدا کردم ؛ برا همین الانه دستام باد کرده و داره می خواره .

از امشب دوماد می خونه :

مامان این زنه منه

بخوای نخوای ماله منه

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 2:37 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |