سلام
وقت کمه و اعمال بسیار
در مورد امتحانات خدمتتون عرض کنم که بسی فراوان گند زدیم رفت
؛ دیفرانسیل که با 4 افتادم
؛ گسسته هم این طور که بوش می یاد افتادم
؛ طراحی الگوریتم هم آنچنان امیدی بهش ندارم
؛ یعنی فقط دارم خدا خدا می کنم که از ورقه 3 بیارم تا با 7 نمره ی پروژه 10 بشم
؛ خوشم باشه ؛ چشمم روشن ؛ ترم اول زدم توو گوش مشروطی و گل کاشتم حسابی
؛ باشد که یک در دنیا و 100 در آخرت اجری جمیل نصیبم گردد . 
نوشتم چه شاهکاری رقم زدم تا یادم باشه و ترم دیگه جبرانش کنم

برا امتحان شیوه ی ارائه استاد سه تا سوال داده بود :
1- نفر اول که در گروه شما کنفرانس داد چه کسی بود؟
2- آخرین نفر چه کسی بود ؟
3- چه نمره ای به خودتون می دیند
برا سوال یک که فامیلی دوستم یادم رفته بود
برا سوال دو هم به استاد می گم :
استاد ؛ من اسم اون خانومه را بلد نیستم ؛ فقط از قیافه می شناسمش
استاد : خوب ؛ شکلشا بکش
من : نه استاد ؛ ببینیند ؛ همون خانومه که چادریه ؛ مقنعه ش قهوه ایه ؛ ارائه ش در مورد فلان موضوع بود ؛ کارمنده فلان جا هست (( فقط مونده بود شماره شناسنامه ی طرفا بگم ))
استاد : باشه خانومه آریا ؛ خانومه فلانی بود ؛ بنویسو برو
در مورد سوال سوم هم که همه به خودشون 13-14 دادند ؛ منم نوشتم :
با توجه به موضوع بکر ارائه و با استناد به منبع بسیار بسیار معتبر آن و با توجه به کمک های صاحب مقاله در زمینه ی ترجمه ی آن
و با عنایت به اینکه بنده دیشب تا ساعت 4 صبح
در حال خواندن رفرنس مربوطه بودم ؛ استاد خداییشا بخوایند کمتر از 18 راه نداره
؛ اصلا خوبیت نداره بخوایم به کمتر از 18 فکر کنیم
؛ اصلا شما کمتر از 18 هم بدیند ؛ خودکارتون قبول دار نمی شه که اوون نمره را بنویسه
به قول استاد انشا نوشتم دیگه
حالا اینا را ولش
امشب مهربرونه خاله کوچیکه شد ؛ به عبارتی شد 230 میلیون
؛ قرار شده اولین جمعه ی بعد از ماه رمضونم عقد باشه
؛ یا حالا جشنه عقده یا یه صیغه ؛ ایناشا دیگه نمی دونم ؛ چون کسی توو این موارد منا بزرگ حساب نمی کنه و برا همین من نشستم توو خونه به مراقبت و نگه داری از علیاااااااااااااااااااااااا
؛ اما آخرش خوب بود ؛ زنگ زدم برامون پیتزا اوردند .
آهاااااااااان
این عروس دوماده قصه ی ما کلاسای قبل از ازدواجشونم رفتند ؛ کلاسا دو سکشن بوده ؛ سکشن اول که همون تنظیم خانواده ی دانشگاه بوده
؛ اماااااااااا
؛ اماااااااااااااا
؛ سکشن دوم که اصل ماجرا بوده را برا من تعریف نکرد
؛ هرچی بهش گفتم برام بگو یه نگاه خوفناکی
بهم می کردو می گفت :
خیلی پروویی ؛ بچه پروو
یکی از جاهایی که ما با این مخاطب خاص جانمون
رفتیم و خیلی بهمون خوش گذشت و کلا خیلی برامون خاطره ناک بود
؛ تله کابین کوه صفه س
؛ برا خاله کوچیکه که تعریف می کردم که چی شد و چی کار کردیم هی به بخت بلندش لعنت می فرستاد
؛ برا همین بود که دو شب پیش با شوورش رفتند که برند همون جا که ما رفتیم ولی از بس شلوغ بوده نتونستند برند ؛ آی منو مخاطب خاص کیف کردیم ؛ آی کیف کردیم اینا خورد توو پرشون
(( الانه ما خیلی خبیثیم دیگه ؟؟؟؟؟ معلومه؟؟؟؟))
پ ن : از حالا تا 10 شهریور که تولدمه ؛ می شمارم ؛ اونم معکوس ؛ 10 ؛ ........

پ ن : جون کندم تا این پستا نوشتم ؛ تازه فهمیدم به طلا حساسیت پیدا کردم
؛ برا همین الانه دستام باد کرده و داره می خواره .
از امشب دوماد می خونه :
مامان این زنه منه
بخوای نخوای ماله منه