تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

همیشه که نمی شه عنوان داشته باشه

 

 

 

 

سلام

ببین ؛ خوب نیستم ؛ نه که خوب نباشمااااا ؛ نه ؛ خوبم ؛ آقا ؛ یه کلام ؛ نمی دونم چه مرگیمه ؛ اگه کسی در زمینه ی اینکه بفهمه من چه مرگیمه تبحر داره ؛ لطفا یه راهنمایی به من بکنهبا تشکرات فراوان

کارای خاله کوچیکه حتمی شده ؛ دنبال کارای آزمایش خون و این حرفاند

امشب هم دوباره رفتند بیرون ؛ پسره براش گل خریده و یه ادکلن

یکی از حرفایی که خاله کوچیکه بهم می گفت این بود که می ترسه پسره ؛ از این پسرای عنق باشه که احساسی از خودش نشون نده ؛  دفعه ی اول که رفته بودند بیرون ؛ وقتی برگشتند ؛ پسره در اومده گفته :

حیف شد ؛ چه قدر زود گذشت

بعدش هرچی خاله کوچیکه بهش گفته شما بفرمایید بریند ؛ پسره گفته :

نه ؛ تا دمه در باهاتون می یام

خاله ی کوچیکه بهم می گفت : اطی ؛ اینا یعنی ابراز علاقه؟؟؟؟

من : خب ؛ آره ؛ حالا نخوای به چشم ابراز علاقه هم نگاه کنی ؛ اما بالاخره یه جوری نشون داده که از مصاحبت با تو لذت برده ؛ توقع نداری که توو همون جلسه ی اول ماچ و بوس بهت حواله کنه؟؟؟

(( لطفا فکر نکنیند که با یه دختر بچه ی دبیرستانی روبه رو هستیند ؛ دختری که شرط ازدواجش ابراز علاقه ی طرفش باشه ))

حدود یه دو سالی هستم که مریضم ؛ دوشنبه بعده این همه وقت رفتم دکتر ؛ آزمایش خون و ...... ؛ شماها که غریبه نیستیند ؛ می ترسم برم برا آزمایش ؛ نه از خون دادن و این حرفاش ؛ نه ؛ از نتیجه ش می ترسم ؛ می ترسم حدسا درست از آب در بیاد ؛ نزاشتم مامانم باهام بیاد دکتر ؛ اون قدر بد عنقی کردم که ....

از این طرف هم استرس امتحانا

از لحاظ روحی داغونم ؛ بدجور ؛ نه به خاطر پست قبل ؛ با اون کنار می یام ؛ از این که کسی نیست

ببین ؛ چه جوری بگم تا اصل حرفما گفته باشم؟؟؟

امروز دلم یکیا خواست که باهاش حرف بزنم ؛ یه خواهر ؛ توو مایه های سن خودم یا حتی یه برادر؛ وقتی خاله ی را می بینم که با چه ذوق و شوقی میاد برا خواهراش حرف می زنه ؛ وقتی می بینم که اونا چه جوری به حرفاش گوش می دند و چه جوری راهنماییش می کنند ؛ یا حتی وقتی دخترخاله هاما می بینم که اونا هم مثل خاله کوچیکه هستند ؛ یا وقتی اطرافیانما می بینم ؛ بیشتر به یاده نداشته هام می یوفتم

تازه گیا به این نتیجه هم رسیدم ؛ که هیشکی حال و حوصله ی من یکیا نداره

چشم بابام روشن ؛ اگه بفهمه دختری که اون همه برا تربیتش سعی کرده ؛ طوری بار بیاردش که احساساتی با مسائل برخورد نکنه ؛ اول یکی می زد پس کله م ؛ بعدش یه آهی از ته دلش می کشید که ای خداااااااااااا ؛ اطلس بابت دام گناهه منه

چرا من اینا را دارم به شماها می گم؟؟؟؟؟

7 شهریور برا کیش بلیط داریم ؛ بهم بگو اگه ذره ای دلم با این سفر همراه هست ؛ نیست

به بابام هم گفته بودم که برا من بلیط نگیره ؛ اما....... چه کنم که مامانم شرطش اینه که اگه من برم می یاد و اگه من نرم نچ

اصلا من یکیا ولش ؛ بگو ببینم تو چه طوری؟؟؟؟خوبی؟؟؟؟

 

بی ربط :

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر ؛ ولی دردناک تر از همه این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


لحظه های شیرین با تو بودن ؛ همیشه جلو چشامه

سلام

علیا دو روزه که توو خونه نیست ؛ کجا رفته؟؟؟؟؟؟ عرض می کنم خدمتتون

داییه من شغل آزاد داره ؛ توو کاره طلا هستش و توو بازاره ؛ بابام هم که شغل دولتی داره و توو یه اداره ی دولتی مشغول به کاره

سه شنبه شب ؛ علیا رفت خونه مامان جونه که فردا صبحش با داییه بره بازار و چون اکثر فامیل مامانم توو یه شغل اند برا همین علیا هم تیپی زد فراتر از خفن و با داییم راهیه بازار شد ؛ توو بازار به همه ی دووستای داییم گفته من سیدم ؛ برا چیش هم خدا عالمه ؛ به قول مامانم حتما می خواسته بهشون با زبون بی زبونی بهشون حالی کنه که خمسشونا بدند به علیا

حالا اینا را ولش ؛ امروز صبح ساعت 6:30 بیدار شده با بابام بره سر کارش ؛ همه ی دفتر مشق و خط و نقاشیشم با خودش برده بوده ؛ چه کارهااااااااااااااا که نکرده

بابام که زودتر از حد معمول اومد خونه ؛ نتونسته به کاراش برسه

علیا همچین روو کامپیوتر بابام خیمه زده بوده که بابام نتونسته کاری انجام بده ؛ تازه به بابام گلایه هم کرده که چرا کامپیوترت بازی نداره؟؟؟؟اگه می دونستم سی دی بازیما با خودم میوردم ؛ بعدشم که هی از این اتاق به اون اتاق می رفته

صبح زودم که رسیده اونجا رفته توو آشپزخونه و نشسته با بقیه ی همکارای بابام صبحونه خورده ؛ بعدشم که هرچی برا بابام چایی اوردند ؛ برا اینم میوردند ؛ دیگه انگاری خیلی چایی خورده ؛ دفعه ی آخر که برا بابام چایی میارند ؛ آبدارچیه یکی هم می خواسته برا علیا بزاره که علیا دراومده گفته :

لطفا دیگه برا من چایی نزارینداااااااااا ؛ من دیگه نمی تونم بخورم ؛ خیلی چایی خوردم ؛ دیگه باید برم دست شویی ؛ خیلی جیش دارم

بعدشم بابام بهش گفته بیا تا برات یه املا بگم ؛ املای زیر را بابام به علیا گفته :

حسابداری ؛ سند ؛ چک ؛ پول ؛ شرکت ؛ سال مالی ؛ تراز ؛ سود ؛ زیان ؛ بدهی ؛ قرارداد ؛ بستانکار ؛ بدهکار ؛ دفتر ؛ میلیون ؛ بانک ؛ موجودی ؛ بایگانی ؛ دبیرخانه ؛ عمران ؛ مدیرکل ؛ کارمند ؛ تلفن ؛ پانچ ؛ گیره ؛ کامپیوتر ؛ امور مالی ؛ کارتاپل ؛ آگهی مزایده ؛ دارایی

یکی از همکارای بابام ازش پرسیده : علی مدرسه هم می ری؟؟؟؟

علیا : این دفتر منا نیگا کنیند ؛ تووش خودم نوشتم ؛ این یعنی اینکه من مدرسه می رم و سواد دارم

همکار بابام : آفرین ؛ دست خطت هم که قشنگه

 علیا : معلومه که باید قشنگم باشه ؛ دو دوره کلاس خط رفتم ؛ تازه الان یکمی بد نوشتم

همکار بابام : مشالا به باباتم رفتیاااااااااااا

علیا : نخیر ؛ شما اشتباه می کنیند ؛ من به مامانم رفتم ؛ همه هم می گند ؛ عوضش اطلس به بابام رفته

تازه ؛ علیا زنگ زده خونه ؛ مامانم گوشی را برداشته ؛ دراومده به مامانم می گه :

مامانی ؛ از صبح تا حالا از بس که به این دوستای بابا سلام کردم گلوم خشک شده

وقتی هم که رسیده خونه از توو پارکینگ صدای ناله هاش می یومد :

من خسته م ؛ یه لیوان شربت به من بدیند ؛ من امروز هلاک شدم

تازه براش کیک و رانی و بستنی هم خریدند حضرت آقا زدند به بدن

بهش که خیلی خوش گذشته

ازش می پرسیم اونجا چه خبر بود؟؟؟؟؟

در اومده می گه : هیچی ؛ خبری نبود که ؛ بابام گفته اسرار مالیه اداره را نباید فاش کرد .

 

به تو گفتن باورم کن میونه این همه دیوار

تو با خنده گفتی : همنفس خدا نگه دار

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نزاشتم

مثل دستات سرده سردم


نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


خواستگار

سلام

الانه یه نیم ساعتی هست که جلوس کردیم بر جلوی کامپیوتر از برای نوشتن و تنها کاری که نکردیم نوشتن است و فقط فرت و فرت آهنگ عوض کردیم و با آن نوا سر دادیم .

ببین من الانه کلهم از درون ؛ بیرون ؛ داخل و خارج شادم ؛ آخه خونه مامان جونه بودم و خنده بازاری به راه بود ؛ شب ها که قبل از خواب خونه ی مامان جونه night club بود و با داییه و خاله کوچیکه و دخترداییه و اینا بپر بپری داشتیم از برای رقصیدن و بسی فراوان جنگولک بازی داشتیم ؛ آقاجونه هم یه چندتا قر و قور ماها را مهمون می کرد ؛ دیگه حالی به حولی

جونم براتون بگه که بعله ؛ برا خاله کوچیکه خواستگاری پیدا شده از دیار اصفهان ؛ بهتر از مخاطب خاص خودم نباشه که جیگرشا سیخ سیخ ؛ بد پسری نیست ؛ حدود چندسالی کتاب های مهندسیه مکانیک را خوونده و از برای کار در شرکت نفت مشغول به انجام وظیفه می باشد ؛ پسری است سبزه رو اما نه آنچنان تیره که مامان جونه م گفته بود سبزه ی رو به سیاهه و به قول مخاطب خاص خودم : یه دفعه بگیند نصفه شبه دیگه

دوبار در منزل نشست گفتگوی تمدن ها را انجام دادند ؛ ولی طرفین به این نتیجه رسیدند که در پارک و هنگام غذا بهتر می توان به نتیجه ای مبسووووووووووط دست پیدا کرد ؛ پس از برای گفتمان ؛ شبی ساعت 20 از منزل خارج شدند و ما هم به بزرگان پیشنهاد دادیم که سند مایملک خود را دم دست گذارده از برای بیرون آوردن آن دو از اداره ی منکرات ؛ ناگفته نماند که با مخاطب خاص بسی برنامه ی خنده داشتیم که الانه چه ها و چه ها که نشده کار به کجاها که نکشیده

تا ساعت 23 که ما احتمال همه چیز را دادیم ؛ به قول مخاطب خاص اگه تا ساعت 24 برنگردند ؛ وای و وای و وای

خلاصه ساعت 23:30 آمدند و من هرچی خواستم دنباله جای کبودی بگردم چیزی پیدا نکردم و آن هنگام بود که مخاطب خاص گفتند : خدا خووب کرده ها ؛ خیلی کار بلدند .

راستی ؛ آن شب که ساعت 20 قرار داشتند ؛ خاله ی ما آماده نشده بودند ؛ از برای همین امروز که ساعت 10:30 قرار داشتند ؛ مامان جونه اعلام کردند که ساعت 10 می آیند تا او آماده شود و من هم که نمی دانستم

امروز ؛ به حساب اینکه ساعت 10 می آیند ؛ از برای دیدن او به کوچه شووت شدیم ؛ آن هم ساعت 9:45 دقیقه ؛ ای خدااااااااااااااا ؛ سه ربع ساعت توو کوچه ؛ زیر برق آفتاب ؛ در آن گرمای جان فرسا ایستادیم ؛ تووی این مدت زمان ؛ داییمان چند صد بار رفتند و آمدند و ما همچنان هلک هلک در کوچه بودیم

منم یعنی قایم شده بودم تا دیده نشم ؛ 1متر از خونه مامان جونه فاصله گرفتم و منتظر موندم ؛ تا شازده اومدند ؛ آنچنان تابلو ایستادم و در چشمانش زل زدم ؛ در دلم هم اعتراف کردم که :

اطلس ؛ مردم که گاگول نیستند ؛ یعنی تو اینقزه خری که فکر می کنی اون نفهمیده تو ماله کدوم خونه ای؟؟؟

خلاصه که از سر تا پا براندازش کردم و در همون نگاه اول ایشون به دل بنده نشست .

مامان جونه وقتی مطلع شد که من چه قدر ضایع توو کوچه وایسادم ؛ بسی فراوان نصیحتم کرد که :

اطی ؛ مامان ؛ یکمی قدم می زدی ؛ با گوشیت حرف می زدی ؛ همین طور صاف وایسادی زل زدی توو چشاش؟؟؟؟؟ بابا یه کاری می کردی که فکر کنه منتظر دوست پسرتی

خاله جان ؛ که موقعیت جغرافیاییه ما را دیدند ؛ هنگام بازگشت فرمودند :

دیوونه ؛ اگه توو دهنه در وای میسادی کمتر جلب توجه می کردی ؛ حداقل فکر می کرد مستحقی ؛ اوومدی دمه خونه یه کمکی بگیری

من : خاک برسرت نکنند ؛ من با اون تیپ خوشگلم ؛ مستحقم؟؟؟؟؟

خلاصه که خاله کوچیکه ؛ خیلی برایمان درد و دل کرد و از استرس ها و نگرانی هاش برام گفت ؛ منم بهش گفتم :

می دونی که همه مخاطب خاص من نمی شند ؛ اما خب ؛ اینم بد پسری نیست ؛ طوری هست که بشه توو زندگی بهش تکیه کرد

راستی ؛ هرچه من خودما به در و دیوار کوبوندم که منم با خودتون ببریند ؛ آخه من مهندس ؛ اونم مهندس ؛ بابا ما حرفه هم دیگه را بیشتر می فهمیم ؛ نبردندم ؛ بشون گفتم می ریند می شینیند وسط چارباغ ؛ یه بستنی قیفی می خریند ؛ یه لیس تو می زنی یه لیسم اوون

خوبه من این همه نصیحتشون کردم ؛ خدا خوب کرده ها ؛ رفتند رستوران گردونه هتل آسمان و هتل سوییت

مخاطب خاص هم که باخبر شد ؛ گفت : ایندفعه برا روو کم کنی هم که شده ما هم می ریم هتل آسمان

راستی ؛ خاله کوچیکه همه ی حرفاشون یادش نبود ؛ هرچی می پرسیدیم دیگه چی گفتیند ؛ می گفت یادم نیست ؛ بابا چیزی نگفتیم که

من : یه باره بگو نشستیم زل زدیم توو صورت هم ؛ مسابقه ی هرکی زودتر بخنده

خاله کوچیکه : مامان ؛ یکی بزن توو کله ی این

 

شعر من ؛ زمزمه یه خواهشه

میونه غربت این فاصله ها ؛ قلب من همیشه چشم به راهشه

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


اطلس روی مد لباس می پوشد :D

سلام ؛ سلام ؛ چه طوریند؟؟؟؟؟؟ مثل پلو توو دوری

خوبیم ؛ خوش می گذرونیم ؛ دلتون اندازه یه قابلمه ی گنده آآآآآآآآآآآب که من به جرز دیوار هم می خندم

پریشب با اینکه صبح برق رفته بود ؛ بازم برق رفت ؛ دیگه منم اوون رووم بالا اوومد ؛ هرچی به اداره ی برق هم تلیدم یه خانومه همش می گفت : بیزی لاین ؛ آی کفر من درمی یومد ؛ آی من کفر در اومد ؛ فقط بابام بود که راه به راه منا به خونسرد بودن دعوت می کرد ولی من به دعوتش لبیک نمی گفتم ؛ تا اینکه برق اومد و خط هم آزاد شد و این دفعه خانومه می گفت : سلام ؛ شما با فلان جا تماس گرفته اید ؛ لطفا چند لحظه به صبرید ؛ که این به صبرید همان و صبریدنه من هم همااااااان ؛

تا اینکه یه آقاهه یه بفرمایید پشت گوشی از خودش در کرد و این طرف هم من بودم که مسلسل وااااااااااااار حرف می زدم و بابام بود که توو کف حرف زدنه من مونده بود ؛ آی این جیگرم حاااال اومد یه دوتا داد زدم ؛ آی این دلم خنک شد ؛ آخر سر از مرده می پرسم : چرا تا برق می ره خط شما هم می ره روو بیزی لاین؟؟؟؟؟؟ اونم در اومده بهم می گه : خب از بس حجم تماسا می ره بالا

من : ببینیند آقا ؛ فکر نکنیند که با یه دختر بچه ی راهنمایی داریند صحبت می کنیند ؛ منا که می بنیاااااااا (( 100 البته که نمی دید ؛ اما با اون همه دادی و هواری که من کردم باید یه تصوری از من توو ذهنش پیدا می شد یا نه؟؟؟؟؟ یه چیزی در حد و اندازه ی مادر فولاد زره)) مهندس این مملکتم خیر سرم ؛ دیگه حالیمه که روتین می ره روو بیزی لاین

اوون آقاهه هم که دیگه صداش در نمی یومد ؛ به احتمال قوی خط تلفن ثابتش درست آنتن دهی نداشته وگرنه عمرا بی جواب می موند

بعدش بابام دراومده بهم می گه : این توو گلوت مونده بود به یکی بگی مهندسی ؛ این دوره زمونه توو سر هرکی بزنی یکی از این مدرک مهندسیا برات روو می کنه و من در اینجا متوجه شدم که همه ی استعدادهام به همراه خودم در این خانواده داره فنا می شه ؛ اگه من پس فردا فرار مغزا شدم بدونیند از بس امید به زندگی توو وجوده من شناور بوده ؛ من دست به این عمل انتحاری زدم ؛ هی روزگار ؛ هی

آهاااااااااان ؛ به آقاهه می گم برا چی دوباره برق رفته ؟؟؟؟؟ می گه : طبق زمان بندی و برنامه بوده

می گم : من برنامه را حفظم ؛ شب این برنامه نبوده ؛ حالا فردا کی برق می ره؟؟؟؟؟

آقاهه : شما که برنامه را حفظ بودیند

من : آقا اونجا نشستی ببینی من چی می گم ؛ مچ گیری کنی؟؟؟؟

بابام که همچین نیگام می کرد انگار که داره به یه معلول ذهنی نیگاه می کنه و از خدا می پرسه من تقاص کدوم گناهشم که خدا منا قسمتش کرده .

خلاااااااااااااصهمرغه افتاد توو کاسه

دیشب در یک عملیات انتحاری رفتیم و از خودمون خرید در کردیم ؛ یهویی و ناغافل 3تا مانتو خریدیم ؛ که اینم خودش ماجرا داره ؛ آره دیگه

جونم برات بگه ؛ بابامون افتاده بود روو فاز نظر دادن و هی نظر می داد ؛ اونم چه نظرااااااااایی ؛ همه جینگیلی مستون ؛ قیافه ی منم این بود

مثلا یه مانتو برام پسندید ؛ مشکی بود با رگ رگی های بنفش ؛ از دور خیلی خوشگل می زد ؛ اونا انتخاب کرده برام ؛ رفتم پرو کنم ؛ تا توو اوون اتاقه بودم ؛ مانتو بود که از لای در می یومد توو ؛ به امید پرو کردنه یه مانتو می رفتم توو اتاق ؛ امااااااااا ؛ نشون به اون نشون که 10-12 تا مانتو را با هم پرو می کردم

آقاااااااا توو اوون اتاقه هم گرررررررررررررررررم ، بسی فراوان مغز پخت شدیم ؛ آخر سر هم از هر مدلی ساده ترین را انتخاب نمودیم

از مغازه که بیرون اومدیم بابام دراومده می گه : حیف شد اوون مشکیه که راه راهه بنفش داشت نخریدی ؛ می خوای فردا بیایم بخریم؟؟؟؟؟

من : چه خبرمه مگه؟؟؟؟؟؟؟؟ هاااااااان؟؟؟؟؟ این همه مانتو می خوام چی کاااااار؟؟؟؟؟

و این گونه شد که ما یک شبه توو کمدمون پر از مانتو شد ؛ حالا که فکرشا می کنم از خودم می پرسم : آخه من براچی چی خر شدم یهویی این همه مانتو خریدم؟؟؟؟ احتمال قرین به یقین بدجوووووور جو گرفته بودم

مخاطب خاص وقتی با خبر شدند که ما به سلیقه ی پدرجانمان وقعی ننموده ایم فرمودند : حتما از این مانتوهای گل و گشاد و بلند خریدی؟؟؟؟؟؟ آآآآآآآآره؟؟؟؟

بنده از همین جا اعلام می دارم که کوتاهه ؛ یکی از مشکیا که پارچه نازکه و یک وری بسته می شه ؛ یکیش مشکیه و دمه یقه و آستینش پلیسه داره ؛ یکیشم سورمه ایه ساده ی ساده (( آی مرددددم ؛ نیایند بگیند که قدیمی شده و از مد افتاده و تو چرا از مد عقبیا ؛ خاک برسرت با این سلیقه ی دهاتیت و پیره زنونه ت که جونه اطلس اصلا بهم برنمی خوره ؛ چون من هیچ وقت روو مد نبودم )) ؛ از دومین مغازه هم خرید کردم و نه خودما خسته کردم نه همراهان

اول بار یه مانتو پوشیدم ؛ فقط یه دکمه اوون بالاش داشت ؛ دکمه هم که نبود جونه داداش ؛ یه گل سینه بود ؛ جلوشم چین چینی ؛ بعد ما اینا پوشیدیم ؛ یکمی توو آینه خودمونا دید زدیم ؛ دیدیم ؛ ای ددم وای ددم ؛ چرا هرچی تلاش می کنیم اوون تی شرت سبز فسفریمون هیچ رقمه قایم نمی شه که هیچ ؛ تازه یه دو قدم هم که راه می ریم همه ی جوانب رخ عیان می کنند ؛ به فروشنده مشکل مربوطه را در میان گذاشتیم و پرسشی مطرح نمودیم از برای اینکه بقیه ی دکمه ها در کجا به سر می برند که ما نمی بینیم ؟؟؟؟؟؟؟ایشان هم عرض نمودند که این مدل هم اکنون بر روی مد تشریف دارند و فاقد دکمه های اضافی است و در مصرف دکمه صرفه جویی شده  ما هم در دلمان گفتیم :

نه باباااااااااااااااااااااااا ؛ چی می گــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به جانه خودم فروشنده ی یه نگاه بهم کرد که انگار داره با یه آدم فرار کرده از عصر حجر برخورد می کنه

نتیجه ی اخلاقی : در مصرف برق که نتوانستیم صرفه جویی کنیم ؛ شاید از طریق مد بتوان در مصرف دکمه صرفه جویی کرد ؛ از افاضات اطلس

 

خوشحال و شاد و خندانم

قدر دنیا را می دانم

دست بزنم من ؛ پا بکوبم من ؛ شادی کنم من

جوانم

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


هر از چند گاهی بايد به خطوط پررنگ زندگی شک کرد.

سلام

حس و حاله نوشتنم پریده ؛ کسی هم که هفت تیر پشتم نزاشته که حتمی بیام آپ کنم ؛ اما من پروو پروو اومدم می آپم تا شاید یه خط درست درمون بنویسم

می گما ؛ یه سؤال ؛ شده تا حالا براتون خواستگار پیدا بشه اونم توو اتوبوس؟؟؟؟؟؟؟

امروز داشتم می رفتم دانشگاه ؛ سوار اتوبوس که شدم یه پیرزنه اومد کنارم نشست و از اول تا آخر راه یه بند حرفید ؛ هی از پسرش گفت ؛ هی از پسرش گفت ؛ منم راه به راه فقط می گفتم : خدا بهتون ببخشدش ؛ خدا براتون نگهش داره ؛ اونم هی راه به راه می گفت : عجب چشای خوشگلو درشتی داری ؛ مشالا ؛ هزار مشالا ؛ آخر سر هم دراومده بهم می گه : اگه می شه شماره ی تماستونا بدیند تا با مادرتون برا یه امر خیر صحبت کنم ؛ منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم :

شرمنده خانوم ؛ من ازدواج کردم

اوون : پس چرا حلقه دستت نیست؟؟؟؟؟

من : آخه به فلز حساسیت دارم ؛ برا همین

اوون : شرمنده دخترم ؛ فکر نمی کردم شوهر داشته باشی ؛ ایشالا که خوشبخت بشی

آخر سر هم که اوومد پیاده بشه در اومده می گه : به خانواده ی خودتون و شوهرتون سلام برسونیند

من توو دلم : (( خنده ی خبیثانه ))

از وقتی دست چپ و راستما شناختم از این ریخت خواستگاریا و شوهر کردنا بدم می یومده ؛ بماند که بعدش چه علم شنگه ای با مخاطب خاص جانه عزیزتر از جان داشتیم که چرا همون اول که اوون خانومه شروع کرده به حرف زدن من نگفتم که شوهر دارم تا به مرحله ی اخذ شماره تلفن و گفتمان با مادر گرامی نرسه

حالا این از این ؛ دانشگاه که تموم شد ؛ سوار یه مسافربر شخصی شدم ؛ از اینا که شخصیه اما تاکسیه تا برم ترمینال شهرکردا بیام اصفهان

من که سوار شدم ؛ مرده شروع کرد به حرف زدنو سؤال پرسیدن که کدوم دانشگاه می رم و خسته نمی شم که این همه راها می رمو میام؟؟؟؟؟؟

من که جواب نمی دادم ؛ یه زنگ زدم به یکی و شروع کردم با زبونه بی زبونی بهش فهموندن که توو چه موقعیتی هستم

راننده هم از بی راهه رفت ؛ دیگه من رسما مردم ؛ کم مونده بود بند کیفما بندازم گردنشا خفه ش کنم ؛ جدا دارم می گم که توو اوون موقعیت این کار از دستم برمی یومد

مرده دراوومده به من می گه : اگه می خوای خودم برسونمت اصفهان

من : شوهرم قراره بیاد دنبالم

تا رسیدیم دمه ترمینال ؛ اومدم پیاده بشم ؛ مرتیکه ی عوضیه آشغال در اومده به من می گه : ببخشید خانوم ؛ می خواستم یه چیزی بهتون بگم

من : بفرما

مرده : من الانه 8 ماهی هست که از خانومم جدا هستم ؛ شما یه خانوم سراغ نداریند که بتونم صیغه ش کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ماهی 80 هزارتومن هم می دم

آقا منا می گی؟؟؟؟؟؟؟؟

اوومدم پایین ؛ درشا محکم کبوندم بهم :

مرتیکه ی عوضیه آشغال ؛ برو گمشو ؛ چرا سراغ دارم ؛ خواهر و مادر خودت (( حرف بدی زدم؟؟؟؟؟؟؟))

من که اینا را گفتم ؛ مرده گازشا گرفتا رفت ؛ شماره پلاکه ماشینشا برداشتم ؛ ازش شکایت می کنم

خدا بدونه بعدش چه حالی داشتم ؛ فقط نیم ساعت تموم نشستم روو چمنای ترمینال زار زدم ؛ مثل ابر بهار داشتم گریه می کردم ؛ خیلی بد موقعیتی بود ؛ یه چیزی می گم یه چیزی می شنویند

توو اون لحظه دلم به حال خودم سوخت ؛ برا اینکه خدا وکیلی ؛ به خدا قسم ؛ ساده تر از من از لحاظ تیپ ظاهری پیدا نمی کنیند ؛ که از سر تا پاش مشکی باشه ؛ با حجاب کامل ؛ اگه دیگه آخر وقت هم باشه که رژلبی هم باقی نمونده ؛ واقعا توو اون لحظه مثل یه مرغ پرکنده بودم ؛ راه به جایی نداشتم ؛ چه جوری خودما رسوندم به اتوبوس خدا می دونه ؛ کاشکی که هیچ دختری توو اون موقعیتی که من بودم قرار نگیره ؛ بعدش طرف چپ بدنم به طور کامل بی حس بود ؛ نه نبود ؛ نمی دونم ؛ سوزن سوزنی می شد ؛ بد بود ؛ خیلی اوون لحظه بد بود

 

برام جای تعجب و سؤاله که به این سرعت نور داریم توو کدوم چاله ی ضد اخلاقی سقوط می کنیم ؛ اونم با مخ

امروز روز گندی بود ؛ شک ندارم ؛ از صبح تا حالا سه بار اوون پام که قبلا توو گچ بوده پیچ خورده ؛ شده کمپانیه باد ؛ توو این گرمای تابستون حوصله ی گچ گرفتن پا ندارم

پ ن : ژاله جونم ؛ تولدت با تاخیر مبارک باشه ؛ امیدوارم که در کنار خانواده روزهای شادی را پشت سر بزاری

 

خوشا بحال لک لک ها که عشقشون قاف نداره
خوشا بحال لک لک ها که مرگشون گاف نداره
خوشا بحال لک لک ها که خوابشون واو نداره
خوشا بحال لک لک ها که لک لک ان که لک لک ان

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |