همیشه که نمی شه عنوان داشته باشه
سلام ببین ؛ خوب نیستم ؛ نه که خوب نباشمااااا ؛ نه ؛ خوبم ؛ آقا ؛ یه کلام ؛ نمی دونم چه مرگیمه کارای خاله کوچیکه حتمی شده ؛ دنبال کارای آزمایش خون و این حرفاند امشب هم دوباره رفتند بیرون ؛ پسره براش گل خریده و یه ادکلن یکی از حرفایی که خاله کوچیکه بهم می گفت این بود که می ترسه پسره ؛ از این پسرای عنق باشه که احساسی از خودش نشون نده ؛ دفعه ی اول که رفته بودند بیرون ؛ وقتی برگشتند ؛ پسره در اومده گفته : حیف شد ؛ چه قدر زود گذشت بعدش هرچی خاله کوچیکه بهش گفته شما بفرمایید بریند نه ؛ تا دمه در باهاتون می یام خاله ی کوچیکه بهم می گفت : اطی ؛ اینا یعنی ابراز علاقه؟؟؟؟ من : خب ؛ آره ؛ حالا نخوای به چشم ابراز علاقه هم نگاه کنی ؛ اما بالاخره یه جوری نشون داده که از مصاحبت با تو لذت برده (( لطفا فکر نکنیند که با یه دختر بچه ی دبیرستانی روبه رو هستیند ؛ دختری که شرط ازدواجش ابراز علاقه ی طرفش باشه )) حدود یه دو سالی هستم که مریضم ؛ دوشنبه بعده این همه وقت رفتم دکتر ؛ آزمایش خون و ...... ؛ شماها که غریبه نیستیند ؛ می ترسم برم برا آزمایش از این طرف هم استرس امتحانا از لحاظ روحی داغونم ؛ بدجور ؛ نه به خاطر پست قبل ؛ با اون کنار می یام ؛ از این که کسی نیست ببین ؛ چه جوری بگم تا اصل حرفما گفته باشم؟؟؟ امروز دلم یکیا خواست که باهاش حرف بزنم ؛ یه خواهر ؛ توو مایه های سن خودم یا حتی یه برادر؛ وقتی خاله ی را می بینم که با چه ذوق و شوقی میاد برا خواهراش حرف می زنه ؛ وقتی می بینم که اونا چه جوری به حرفاش گوش می دند و چه جوری راهنماییش می کنند ؛ یا حتی وقتی دخترخاله هاما می بینم که اونا هم مثل خاله کوچیکه هستند ؛ یا وقتی اطرافیانما می بینم ؛ بیشتر به یاده نداشته هام می یوفتم تازه گیا به این نتیجه هم رسیدم ؛ که هیشکی حال و حوصله ی من یکیا نداره چشم بابام روشن ؛ اگه بفهمه دختری که اون همه برا تربیتش سعی کرده ؛ طوری بار بیاردش که احساساتی با مسائل برخورد نکنه ؛ اول یکی می زد پس کله م ؛ بعدش یه آهی از ته دلش می کشید که ای خداااااااااااا ؛ اطلس بابت دام گناهه منه چرا من اینا را دارم به شماها می گم؟؟؟؟؟ 7 شهریور برا کیش بلیط داریم ؛ بهم بگو اگه ذره ای دلم با این سفر همراه هست ؛ نیست به بابام هم گفته بودم که برا من بلیط نگیره ؛ اما....... چه کنم که مامانم شرطش اینه که اگه من برم می یاد و اگه من نرم نچ اصلا من یکیا ولش ؛ بگو ببینم تو چه طوری؟؟؟؟خوبی؟؟؟؟ بی ربط : صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر ؛ ولی دردناک تر از همه این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش ![]()
؛ اگه کسی در زمینه ی اینکه بفهمه من چه مرگیمه تبحر داره ؛ لطفا یه راهنمایی به من بکنه
با تشکرات فراوان![]()
![]()
![]()
![]()
؛ پسره گفته :![]()
![]()
؛ توقع نداری که توو همون جلسه ی اول ماچ و بوس بهت حواله کنه؟؟؟![]()
؛ نه از خون دادن و این حرفاش
؛ نه ؛ از نتیجه ش می ترسم
؛ می ترسم حدسا درست از آب در بیاد
؛ نزاشتم مامانم باهام بیاد دکتر ؛ اون قدر بد عنقی کردم که ....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط اطلس بانو
|


