تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

علیا

سلام

دو روز پیش مامانمو علیا می خواستند برند خوونه مامان جونه

مامانم آژانس خبر کرده بوده

با علیا دمه در منتظر بودند تا آژانس بیاد

یکی از همسایه ها که از یه پسره دمه بخت هم داره داشته از توو کوچه رد می شده

تا مامانما می بینه شروع می کنه به حال و احوال و بعد از یه عالمه مقدمه چینی به مامانم می گه :

پسرم می خواد ازدواج کنه ؛ شما یه دختر خوب سراغ نداریند؟؟؟؟؟

مامانم : نه ؛ شرمنده ؛ حالا پسرتون چه کاره هستند؟؟؟؟

مامانه پسره : توو شرکت هواپیمایی کار می کنه

علیا : نــــــــــه بابا ؛ چــــــــــــــــــی می گــــــــــــــــی ؟؟؟؟؟؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

علیا از دست شویی میاد بیرون و درشا محکم می بنده

مامانم : علی ؛ مامانم ؛ آخه چرا اینقدر درا سفت می بندی ؟؟؟؟؟؟

علیا : عاشقم مامان ؛ عاشقم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بابای من کلا با همه نوع fast food مخالفه ؛ از دم ؛ کاری هم نداره که از بهترین مغازه خریداری شده یا بدترین و گندترین مغازه ؛ حالا علیا هم گیر سه پیچ داده به بابام که من پیتزا می خوام

بابام : من برا هیچ کسی پیتزا نمی خرم ؛ اگه می خوای یا کباب یا جوجه

علیا : نه ؛ من یا پیتزا می خوام یا اسنک

بابام : نه پیتزا نه اسنک ؛ اگه می خوای یا جوجه یا کباب

علیا : بزار من بزرگ شم ؛ اوون وقت که با خانومم عروسی کردم و بعدش بچه دار شدم ؛ با خانومم و دختر و پسرم می رم پارک ؛ اول با بچه هام بازی می کنم ؛ بعدشم می برمشون براشون پیتزا می خرم نه کباب و جوجه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

علیرضا که بشه پسر خاله م عاشقه انواع و اقسامه ماشینه و با 8 سال سن اسم همه ی ماشینا و قیمتاشونا می دونه

حرف این شد که در آینده هر کدوم می خواند چی کاره بشند

علیرضا : من می خوام یه نمایشگاه ماشین بزنم

خاله م : مامانم ؛ درستا بخون تا دکتر بشی

علیرضا : باشه مامان ؛ من دکتر می شم اما نمایشگاه ماشینمم می زنم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن : خسرو هم رفت ؛ روحش شاد

 

خبر دارم یار می یاد

محرم اسرار می یاد

دل توو دلم نیست

چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


پیشونی نوشت

ابتدا نوشت :

*ببار ای بارون ببار

با دلا گریه کن

خون ببار

در شب تیره چون زلف یار

بهر لیلی چو مجنون ببار

ای باروووووووووووون

دلا خون شو ؛ خون ببار..........

ببار ای بارون ببار

هنوز تلخم ؛ مثل زهره مار ؛ خنده هام کم نیست ؛ اما دیگه مثل قبل توو ذهنم نمی مونه ؛ یه ریتم ثابت از زندگی ؛ کسل کننده

تبسم دمه دستم نیست ؛ رفته اعتکاف ؛ من دلم تبسم می خواد ؛ اوون درکم می کرد

اتاقم خیلی به هم ریخته س ؛ وقتی می گم خیلی یعنی بیشتر از خیلی ؛ عجیب هم توو این خراب شده به آرامش می رسم

توو این ریختا پاش یکی از سی دی های شجریانما گم کردم ؛ تصمیم گرفتم اتاقا مرتب کنم تا پیداش کنم ؛ کارای خدا اولین کاغذ باطله ای که از روو زمین برداشتم پیداش کردم ؛ خوب شد اتاقا مرتب نکردم

وسط نوشت :

*ز دست محبوب ؛ ندانم چون کنم

از هجر رویش ؛ دیده جیحون کنم

یارم چو شمع محفل است

دیدن رویش مشکل است

سرو منا پا در گل است

بر خط و خالش مایل است

یار من ؛ دلدار من ؛ کمتر تو جفا کن

یادی آخر تو زما کن

 

احیانا روو پیشونیه من چیزی نوشته؟؟؟؟؟؟؟ برا چی؟؟؟؟؟؟

توو اتوبوس پسره بهم شماره می ده ؛ توو تاکسی یکی دیگه کرم می ریزه ؛ توو اتوبوس یکی دیگه ؛ این آخریا که دیگه نورعلی النور بود

شهرکرد سوار تاکسی شدم تا برم دانشگاه ؛ راننده هم سن آقاجونم بود با یه ته لهجه ی عربی ؛ فهمید که از اصفهانم ؛ در اومده بهم می گه :

منم خیابونه عسگریه روبرو فلان پارک 4 واحد آپارتمان دارم ؛ همین جا توو شهرکردم خونه دارم اما کویت زندگی می کنم ؛ اینجا اومدم دنبال عشق ؛ اینم شماره ی منه اگه کارم داشتی زنگ بزنم

به قرآن مرده همسن بابام هم نبود ؛ هم سن آقاجونم بود

وقتی از تاکسی پیاده شدم همچین در ماشینشا محکم زدم به هم و گفتم : برو گمشو مرتیکه ی عوضیه آشغال ؛ همچین در ماشینشا زدم به هم که گفتم الانه س شیشه هاش بریزه ؛ دیگه تا خوده دانشگاه دویدم ؛ طوری که شمار ضربان قلبم از دستم در رفت

یادمه اوون سالی که مامانو بابام رفتند مکه من کلاس زبان می رفتم ؛ اوونم کجااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه خونه ی ما جنوب اصفهان باشه ؛ کلاسم شمال اصفهان بود ؛ اونم صدقه سریه اعتقاده ابویه محترمه که باید یاد بگیری خودت بری و بیای

خلاصه ؛ اوونا رفتند مکه منم رفتم خونه مامان جونه ؛ طبق روال همیشه با اتوبوس می رفتمو می یومدم

برگشتنه اتوبوس خیلی شلوغ بود ؛ همچین که سوار شدم یه مرده پشت سرم وایساد و کاری که نباید انجام می دادا انجام می داد ؛ منم اوون زمان کلاس دوم دبیرستان بودم

یه خانومه بهم گفت :

عزیزم می فهمی داره چی کار می کنه؟؟؟؟؟؟؟

من : آره ؛ اما چی کار کنم توو این شلوغی؟؟؟؟؟ نمی تونم بیام عقب تر

یه دفعه یادم افتاد که توو جیب مانتوم یه سنجاق قفلی دارم

اوونا در اوردما تا ته توو دستش فرو کردمو خووووووووووب تابوندمش ؛ طوری که صدای خرچ خرچ گوشت دستشا با تمومه وجودم حس می کردم

صداش در نیومد ؛ به اولین ایستگاه که رسید از اتوبوس پیاده شد

وقتی رسیدم خونه مامان جونه :

من تا مامانما اینا برنگردند دیگه کلاس برو نیستم

آقاجونم تا فهمید ماجرا از چه قرار بوده ؛ از اوون روز به بعد خودش با ماشین می بردم و صبر می کرد تا کلاسم تموم بشه و برم گردونه

اوونم توو چه فصلی و توو چه ماهی؟؟؟؟؟؟؟

فصل تابستون ؛ ماه خرما پزونه مرداد

به زن عموم که گفتم در اومده بهم می گه :

بازم خوبه تو از پس خودت برمیای  ؛ اگه من به جا تو بودم می شستم وسط اتوبوس زار می زدم

می دونی چیش برام جالبه؟؟؟؟؟

اینکه من تیپ درست درمونی هم ندارم یا به عبارتی پسر کش نیستم ؛ مانتو و شلوار و مقنعه ی مشکی ؛ با یه رژ لب و یه سایه ؛ که اوون سایه هم اکثر مواقع که حال و حوصله ندارم نمی زنم

واقعا برا آدم های این چنینی که با یک نگاه یا با یک لمس یا حتی با یک تخیل عنان اختیارشونا از کف می دند هیچ کاری نمی شه انجام داد ؛ حیفه کلمه ی تاسف که بخوام بگم براشون متاسفم ؛ اینها همانند که اگر بچه دار هم بشند ؛ بچه ی خودشون از نگاهشون در امون نیست

ته نوشت : *عشق لب شیرینت ؛ صد شوق برانگیزد

پ ن : ناصریا کمال تشکر کمه ؛ کماله کمال تشکر را دارم

 

*به شب وصلت ؛ جانا ؛ دیوانه شدم

به شمع رویت ؛ جانا ؛ پروانه شدم

شیدای توام ؛ تاج سرم ؛ بیا به سرم

رسوای توام ؛ چشم ترم ؛ بنشین به برم

عاشقم کردی جانا ؛ دلم را بردی

به زلف سر کجت دلبر دلبر ؛ گم شده دلم

 

(*) تصنیف بارون ؛ تصنیف ز دست محبوب و تصنیف شب وصل  از شجریان

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


خدا نگه دار همه تون

 

 

EVERY THINGE IS FINISH

I CAN'T STAND HERE

BYE EVERY BODY , BYE

FOR EVERY TIME

 

 دعا کنید که شاید امشب بتونم به اندازه ی یک دقیقه سر راحت زمین بزارم ؛ بدون هیچ کابوس و یا خواب های دیوانه کننده .

همه تونا دوست دارم ؛ شاید بهتون سر بزنم ؛شاید جای دیگه بنویسم که بعیده ؛ شاید هم دوباره زد به سرم برگشتم به خراب شده ی خودم

اوون اطلسی که تووی ذهناتون داشتیندا خاک کنیند

کامنت دونی بازه فقط برای شماها ؛ تووش جلون بدیند ؛ هرچی خواستیند بگیند ؛ فحش هم دادیند من دنده م پهن هست ؛ هیچ ایرادی نداره ؛ گله هم بکنیند ؛ هیچ ایرادی نداره

هر خوبی و بدی که ازم دیدیند حلالم کنیند و به بزرگواریه خودتون ببخشیدم که بزرگواری از بزرگانه

اگه اشتباهی از من هم سر زد بزاریند به حساب این که کودک درونم هنوز زنده بود و من توو همون دورانه 4-5 سالگیم نگه ش داشته بودم ؛ دورانی که بهترین دورانم بود وگرنه من اینقدر توو دنیای واقعی عبوس هستم که کسی تحملم نکنه و مثل زهر مار تلخ باشم

فقط دوباره ازتون می خوام دعا کنیند که امشب راحت بخوابم و دقیقه به دقیقه از خواب نپرم

اوون قدر خسته ؛ کلافه و سردرگم هستم که هیشکی نمی تونه متوجه بشه

اوون قدر که امرووز وسط دانشگاه زار می زدم

دوباره می خوام که برام دعا کنیند امشب راحت بخوابم بدونه هیچ کابوسی 

 

دوستتون دارم

قربونتون : اطلس

 

رنگ می زنیم

خودمان و زندگیمان را

اینگونه یادمان دادند

بچه گی همیشه نقاشیم بیست بود

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


دل خسته ام از عالم ؛ دل بسته ام به ساقی ؛ صبرم زیاده

س لام

ه نوز پس لرزه های پست قبل ادامه داره ؛ جریان سر دعوای من و بابام بود ؛ می دونی چیه؟؟؟؟؟؟؟ من و بابام اگه یه مدت خیلی زیادی به تیپا تاپ هم نزنیم ؛ بعدشم طوری بحثمون می شه که جبران همه ی اوون تیپا تاپ نزدنه اوون چند وقتا می کنیم ؛ الان هم از همون دست هست ؛ طوری جریان بالا گرفته که نه می زارم ساعت 5 صبح ببردم ترمینال نه ساعت 11 شب بیاد دنبالم ؛ فکر کن ؛ فقط یکمی ؛ ساعت 5 صبح توو تاریکی هوا از خونه می زنم بیرون ؛ 11 شب هم خودم برمی گردم ؛ اما خب ؛ یه چیزایی بهم ثابت شد

همیشه ی خدا نگرانه این بودم که اگه یه روزی بابام تا دمه ترمینال نبردم و از اوون طرف هم نیاد دنبالم ؛ مثل خر توو گل گیر می کنم و می شینم کنار خیابون عینهو یه بچه ی 4 ساله زار می زنم ؛ ولی حالا می بینم که این طوری نشد ؛ بماند که ساعت 5 صبح با 10000تا صلوات خودما تا ترمینال می رسونم ؛ می دونیند اهل گرفتن تاکسی سرویس نیستم .

این روزها فقط دارم کارهای روتین انجام می دم ؛ دیگه حالو حوصله ی وارد کردنه چیزها و اتفاقات جدید توو زندگیما ندارم ؛ هنوز قبلیا را نتونستم به سامون برسونم

این هفته که گذشت فقط در حال کنفرانس دادن بودم ؛ 2 فصل مهندسی نرم افزار ؛ یک بند فقط حرف زدم ؛ بعده کلاس همه ی بچه ها در اومدند بهم می گند :

خانوم آریا ؛ کاری نداریم که کنفرانستون خوب بود یا نه که 100 البته خوب بود ؛ فقط خدایی چه فکی داریند که تونستیند این همه حرف بزنیند (( از ساعت 4:30 تا 7 یک سره حرف زدم ))

کنفرانس زبان تخصصی هم داشتم ؛ 15 دقیقه جلو بچه ها انگلیسی بلغور کردم در مورد هارد دیسک ؛ آخر سر استاد دراومده می گه :

Oh , thanks , it was very good . thanks a lot , I can't belive it

حالا مگه من چمه که استاد I can't belive it بوده س ؛ خدا می دونه

بعده کنفرانس زبان ؛ بچه ها در اومدند بهم می گند :

تو فقط اومدی اینجا که حاله ماها را بگیری ؛ یعنی چه که خودت انگلیسی حرف زدی؟؟؟مثل بقیه از روو مطلبت می خوندی و می رفتی

ب رنامه های آخر همه ی هفته هام اینه : چارشنبه ؛ پنج شنبه و جمعه ها همش خونه مامان جونه م ؛ خیلی کیف می ده ؛ نمی تونیند تصور کنیند اوونجا چه قدر از لحاظ فکری در آرامش هستم ؛ بماند که وقتی می فهمند من اونجام ؛ همه از کوچیک تا بزرگ منا به باد متلک می گیرند ؛ ببین ؛ یک لحظه ؛ فقط یک لحظه تصور می کنم که........ خدای من ؛ فکر کردن بهش هم دیوانه کننده س ؛ اگه یک روزی مامان جونه یا آقاجونم پرپر بشند ؛ بقیه به چه امیدی می خواند بیاند اوونجا ؛ بابا تا هستند چرا نرم ؛ اوون خونه با وجوده اوون دوتا معنا داره

سه شنبه بعد از 5-6 سال دوباره سر مامان جونه گیج می ره ؛ توو آشپزخونه می خوره زمین ؛ جالبه ؛ من آخر همه می فهمم .

م دونی یکی از خوبی های خونه مامان جونه چیه؟؟؟؟ اینه که توی راه از وسط میدون نقش جهان می گذره ؛ وقتی می رسی توو میدون و چشمات می یوفته به گنبد مسجد شیخ لطف الله با اوون رنگه آبیه خوشگلش ؛ اگه نزدیکه غروب هم باشه ؛ دلت می خواد وای سی و فقط و فقط بهش زل بزنی ؛ حالا تصور کن از کتابخونه مرکزی تا دمه خونه مامان جونه را پیاده رفتم ؛ غروب شده بود که رسیدم به میدون ؛ مثل این آدما که بار اوله اوونجا را می بینم نشستم روبه رو مسجد ؛ زل زدم بهش ؛ یاده خاطراتی که توو مسجد داشتم به ذهنم هجوم اورد ؛ زمان از دستم در رفت ؛ خاله کوچیکه بهم زنگ زد تا به خودم اومدم ؛ فکر کن ؛ ساعت 4 از خونه زده بودم بیرون ؛ 9 شب رسیدم اوونجا

رسما روو دسته هرچی دیوونه هستا اوردم ؛

ی کی پیدا نمی شه من براش ازته ته دلم بمیریم؟؟؟؟؟ یه رفیق ، یه همدم، نمی دونم ؛ یکی که قدر این دله وامونده را بدونه

این روزها فقط من موندما خودما خودم ؛ سه تایی تنهایی با هم ؛ بازم خوبه سه تایی تنهایی باهمیم ؛ اگه من تنهایی بودم که کم اورده بودم ؛ ناشکری نمی کنم ؛ دروغ هم نمی خوام بگم ؛ شجریانم هست ؛ تازه شم ؛ دلت اندازه یه قابلمه ی گنده آب ؛ خدا هم باهامه ؛ پس سه تایی تنها نیستم ؛ پنج تایی باهم خوش می گذرونیم

ب از هم اونقدر پررو هستم که دارم می خندم ؛ این روزا یه period of time هست که می گذره

آتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادویی اندوه شکست

آمدم ؛ تا به تو آویزم

لیک دیدم که تو آن شاخه ی بی برگی

لیک دیدم که تو بر چهره ی امیدم ؛ خنده ی مرگی

وه چه شیرین است

بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود ؛ پای کوبیدن

وه چه شیرین است

از تو ای بوسه ی سوزنده ی مرگ آور ؛ چشم پوشیدن

وه چه شیرین است

از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن

در به سوی غم دل بستن ؛ که بهشت اینجاست

به خدا سایه ی ابر و لب گشت اینجاست

تو همان به که نیندیشی ؛ به من و درد روان سوزم

که من از درد دنیا نیاسایم ؛ که من ازشعله نیفروزم

 

پ ن : آقای امید ؛ تا حدودی می تونم حرف های دومتا تایید کنم ؛ از راه نرسیده تا حدودی شناختیم

 

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


تنفر

هیچ وقت احساس تنفر نسبت به یک نفر را این قدر ملموس حس نکرده بودم ؛ با بند بند وجودم الانه پر از حس تنفرم ؛ عصبانیم ؛ تا سر حد جنون عصبانیم ؛ الانه اوون زمانیه که هر دیوونه گی که بگیند ازم بر می یاد ؛ هر چیزی و هر کاری که بتونیند فکرشا بکنیند

ازم نپرسیند چرا ؛ برا چی ؛ کی باعث شده

تقصیره خوده احمق و کودنم هست که با یه دیده دیگه به اطرافم نگاه کردم ؛ بیش از حد مثبت و راحت

برا یه تغییر هر چند کوچیک نیازه که همه یه تکونی به خودشون بدند نه تنها یک نفر

فعلا و تا اصلاع ثانوی راسموس و این شعرش

 

Feel the heat below my feet
I have to go, no time to sleep
Can't believe the things you say
I turn my head and walk away
You make me sick - you make me nervous

Times had come when you would say
This is the one and sees the day
Times had come for honesty
My victory is your defeat
Can't you see you've been mistaken

In my life, I'd say and it turns me on,
How I am, how I am, who I am
In my way I've been strong and it turns my on
In my life, I decide, I decide

I decide

I decide

All you do you can't deny
It's waste of time (It's waste of time)
Can I suggest that you invest
In something more than hopeless rest
Before you know the right is over

In my life, I'd say and it turns me on,
How I am, how I am, who I am
In my way I've been strong and it turns my on
In my life, I decide, I decide

It's up to you if we give it up
It's up to you if we won't stop
It's up to you if we give it up
It's up to you if we won't stop

It's up to you if we give it up, give it up
It's up to you if we won't stop
It's up to you if we give it up, give it up
It's up to you
It's up to you...

The record shows that you dare, don't you're still living
Every time you have dye to your pale given
And now the chance to fix your bad attitude
And make it move - it's up to you

It's up to you if we give it up, give it up
It's up to you if we give it up, give it up
It's up to you
It's up to you
YOU...

Give it up
Give it up
Give it up
Give it up

Give it up
Give it up
Give it up
Give it up

نمی دونم چه جوری بگم تا متوجه  بشیند تا حالا به این حد عصبانی نبودم ؛ الانه پر از حس تنفرم ؛ تنفـــــــــــــــــــــــر

تنفر از کی یا چه ؟

عصبانی بودن از کی یا چی ؟

همه ی این حسا نسبت به خودمه

چه قدر به توی خر بگم که لازم نکرده تغییر کنی ؟؟؟؟؟؟ چه قدر آخه تو می تونی احمق باشی ؟؟؟؟؟ بابا اینا همون آدمای قبلی اند

سرکوفتا همونه ؛ محیط همونه ؛ آدما همونند ؛ راه همون راهه ؛ حالا هزاری هم من تغییر بکنم

وقتی این می گه Give it up  دلم می خواد سر خودما محکم بکوبونم به دیوار تا هرچی توش هستا نیست بپاشه بیرون

دلم بد جوری از خودم عصبانیه ؛ نمیدونم چطوری دردمو فریاد بزنم
وقتی میبینم که دارم نهایت سعیمو میکنم که همه چی با ارامش و صلح بگذره      اما……

حسی که الان دارم خیلی مزخرفه  



نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


سپاس

روز زن ؛ روز مادر ؛ تولد حضرت فاطمه .......

هیچ حسی توو من بر انگیخته نمی شه

علیا ؛ بابام ؛ هر کدوم به یه نحوی

بابا که یه جعبه شیرینی با یه سکه

علی دوتا شاخه گل از در خونه همسایه با یه تیکه کاغذ که رووش نوشته بود : روز مادر مبارک ؛ از طرف علیا

دیروز دانشگاه بودم ؛ داشتم برا کنفرانس خودما خفه می کردم ؛ مامان زنگ زد بهم ؛ گفت : یه زنگ به مامان بزرگات بزن ؛ نمی خوادم به من تبریک بگی .

من : مامان این بچه بازیا چیه؟؟؟؟؟ کاری نداری؟؟؟؟؟؟ یه عالمه کار دارم ؛ می خوام برم کنفرانسما مرور کنم ؛ می خوای بگم چی ؟؟؟؟؟؟ خب باشه ؛ روزت مبارک

مامان : چه فایده ؟؟؟ چاه اوونه که خودش آب بده نه اینکه دستی تووش آب بریزند .

سخته ؛ خیلی سخته ؛ فقط یه زنگ به مامان جونه زدم و تبریک گفتم ؛ همین و همین

بازار ماچ و بوسه که توو خونه مون گرم بود ؛ مامان و بابام ؛ علیا و مامان .........

I DON’T KNOW WHAT SHOULD I DO WHEN I CAN'T KISS MY MOM

برا من که یه روز خیلی عادی و معمولی بود ؛ معمولی تر از هر روز دیگه ای .

دیروز پسرای کلاس پول روو هم گذاشتند همه ی دخترا را کیک و بستنی مهمون کردند .

دیروز بابام گوشیشا گم کرد ؛ خودشم متوجه نشده بود تا وقتی که من هی زنگ زدم دیدم جواب نمی ده ؛ زنگ زدم به تلفن ثابتش ؛ تازه دوزاریش افتاده که جا تره ولی بچه نیست .

قبله اینکه گوشیشا گم کنه این اس ام اسا داد به من :

مکرر گشته ام از زندگی سیر

بهای کادوی زن شد نفس گیر

چرا در روز زن طلا و سکه

ولی روز پدر دوتا عرق گیر!!

================================

دوشنبه که نرفتم دانشگاه ؛ سه شنبه که پام رسید به اوونجا فقط این جمله بود که از دوستام می شنیدم ؛ حتی اونی که از همه لجبازتره :

دیروز که نبودی جات خیلی خالی بود ؛ آدم که تو را می بینه اصلا یه جورایی انرژیش زیادتر می شه

احساس می کنم این چند وقته خیلی آدم گند و مزخرفی شدم اما با این حال نمی دونم چرا دوستام دلشون برام تنگ شده


==================

به مامانم نمی تونم بگم روزت مبارک ؛ اما اینجا را که ازم نگرفتند

HAPPY MOTHERE'S DAY

به پاس همه ی اوون شبهایی که بالا سر یه مریض کوچولو که اسمش اطلس بود بیدار نشستی

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


شهربازی

من حالا باید دانشگاه باشم ؛ اما نیستم ؛ به خاطر اینکه دیشب جو گیر شدم و یه غلطی کردم که به خاطر اوون غلط نتونستم صبح از تخت جدا بشم

چی کار کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می گم خدمتتون

من دیشب خر شدم و با الهام و شهرزاد خز و خیل و مامانشون ؛ علیرضا و مامانش ؛ نگین و مامانش ؛ علیا و خودمو مامانم ؛ رفتیم شهربازی

من از قبل قسم خورده بودم که سوار هیچ کدوم از اوون بازیا نشم ولی چه کنم که جو گرفتم ؛ چه کنم که خر شدم ؛ چه کنم که با این چشای از کاسه دراوومدم دیدم که دوتا خاله هام و زنداییم که 33 سال هم رد کردند سوار همه جور وسیله ای می شند ولی منی که 20 سالمه نه ؛ الهام و شهرزادو که دیگه ولش ؛ حالا خوبه من خود دار بودم فقط دوبار جوگیر شدم و توو دیوونه بازیاشون شرکت کردم اگه همش توو جو بودم حتمی تا 1 هفته به تخت بسته می شدم

اول از همه که اوونا سوار سرسره ی آبشار شدند ولی من نه ؛ بعدش اومدند برند سوار کشتیه ثبا بشند ؛ دیگه به زور منم توو صف جا  دادند ؛ حالا هرچی من می خواستم در برم مگه اینا می زاشتند ؛ همچین اوون دوتا خز و خیل دست منا چسبیده بودند ؛ خدایی انگار داشتند می بردندم پای گیوتین ؛ تازه ؛ می خواستند از اینی هم که هستم خر ترم کنند و ببرندم اوون بالا بالا بشینوونندم ؛ ولی من دیگه یه جوری خودما اوون وسطا جا دادم ؛ اواسط بازی بود که من رسما به غلط کردن افتادم و فقط چشاما بسته بودم و توو اووم هیرو ویری که همه از فرط هیجان عربده می کشیدند یک سره با چشمانی بسته و دهانی باز می گفتم : خدا جون غلط کردم ؛ خدا جون بسه س ؛ خدا جون بگو نگه داره ؛ وقتی تموم شد و من پام به زمین رسید مامانه بود که داشت شکلات می کرد توو حلق من ؛ چون دیگه رنگ به رو نداشتم

بعدشم الهامو شهرزاد رفتند که برند سوار رنجر بشند ؛ داشتند دوباره جوگیرم می کردنداااااااا ؛ الهی که خدا عقلا از بنده هاش نگیره ؛ من اگه سوار رنجر می شدم مردم می رسید دست مامانم ؛ حالا رنجر چیه ؟؟؟؟؟؟؟ یه وسیله ی بازی که می شینی تووش بعدش یه قفسه ی آهنی می یاد روو سرت مثل مرحله ی آخر کشتی کج ؛ بعدش این شروع می کنه 360 درجه می چرخه ؛ قشنگ یه دایره ی کامل می چرخه ؛ اونم چیزی حدود 6 – 7 بار و دو دور آخر حدود 3 دقیقه اوون بالا نگه ت می داره ؛ یعنی وقتی می رسی اوون بالا ؛ سرت روو به پایینه و پاهات روو هوا ؛ مامانه یکی از اوون بچه هایی که سوار شده بود کنار من وایساده بود و یه بند می گفت :

خدایا پشت و پناهشون باش ؛ والله خیر حافظا و هو ارحمن راحمین ( درست نوشتم آیا ؟؟؟)و یه بنده فوت می کرد به اوون رنجر ؛ صدای پسرا بود که فقط می گفتند : یا امام زمون بگو تمومش کنه ؛ الهامو شهرزاد که یخ کرده بودند

اما اینا بازم از روو نرفتند ؛ بعدشم همه شون رفتند سوار موشک شدند ؛ پشت بندش رفتند سوار کاترپیلار شدند ؛ دیگه توو این مرحله از بس به من تیکه انداختند و سوسول سوسول به نافم بستند دوباره من خر شدمو باهاشون رفتم ؛ ای خدااااااااااا ؛ جا دشمنتون خالی ؛ توو این دل و روده ی من یه حالی شده بودااااااا ؛ الهام کنارم بود ؛ فقط یه بند می گفتم : برسم پایین من می دونم با شما چندتا که منا خرم کردیند ؛ قربونش برم بازیاشم طول می کشید لامسب ؛ بعدش که اومدیم پایین ؛ همه ی اونا تندی رفتند سوار تاب زنجیری شدند ؛ من که دیگه اصلا و ابدا نمی تونستم نگاشون کنم چه برسه به اینکه بخوام باهاشون برم سوار بشم ؛ تازه دوبارم سوار تاب شدند

آهان ؛ منو علیا و علیرضا و نگین باهم 4تایی رفتیم سوار قطار شدیم ؛ اوونا هیچ کدوم نیومدند ؛ آخه می گفتند زشته ؛ قطارش خیلی رمانتیکه خب ؛ می شینی تووش یه دور کامل توو محوطه ی شهربازی می بردت ؛ بدون هیچ گونه هیجان و پیچ و خم ؛ در کمال آرامش ؛ نامردا خیلی دستم انداختند ؛ منم گفتم برا این سوار شدم که بچه ها تنها نباشند

دیگه وقتی رسیدیم خونه من باباما 4تا می دیدم ؛ دیشب هم از سر درد خوابم نبرد ؛ قرص هم که خوردم ولی افاقه نکرده ؛ بابام هم که یه بند می گفت : دختر ؛ مگه هفت تیر پشتت گذاشتند که بری سوار اینا بشی؟؟؟؟؟؟؟

تازه شم ؛ از شهربازی که اومدیم بیرون مامانم دواوومده بهم می گه :

اطی مامان ؛ می یای پیاده بریم؟؟؟؟؟

من : مامان ؛ قربونت برم ؛ فردین بازیا بذار کنار ؛ دوتا ماشین هست ؛ یا با خاله  می ریم یا با زندایی

صبح از زور سرگیجه سرم از پشتیم جدا نمی شد و هنوزم یه نموره معدم یه حالیه

 

چون نهالی سست می لرزد

روحم در دریای تنهایی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ؛ ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدی است

خسته ام ؛ از عشق هم خسته

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |