تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

ایام مبارک باد از شما ؛ مبارک شمایید ؛ ایام می آید تا به شما مبارک شود

اااااااااه ؛ اینجا چه قدر برا من آشناستااااااا ؛ نگو وبلاگمه منم صاحبشم ؛ دمم گرم با این وبلاگ نگه داریم

در هفته ی گذشته و در یک اقدام محیرالعقول سمت راست صورت پسر جوانی را در خیابان با دستان خود نوازشی بس سهمگین نمودیم ؛ آن هم در برابر بهت و حیرت مادر محترمه ی خودمان ؛ شرح ماوقع ماجرا از زبان اطلسه دوست داشتنی :

در پی معیوب شدن پاهایمان در طی پیاده روی های مکرر ؛ با مامان و علیا منزل را ترک نمودیم به قصد خرید یک جفت کفش تابستانی تا انگشتان پاهایمان در امان باشند ؛ در هنگام بازگشت یک تاکسی اختیار نمودیم ؛ چون بسیار دیروقت بود ؛ از آن طرف مادرمان هم دچار جو از خود گذشتگی شدند و علیا را بر روی پاهای خود نشاندند تا نفری دیگر در کنارمان جای گیر شوند . حال ترتیب نشستن افراد در ماشین را به سمع و نظر شما می رسانیم :

مامان پشت سر راننده و علیا بر روی پاهایش ؛ من ؛ پسر مورد نظر در کنار من ؛ یعنی من وسط بودم ؛ از اول مسیر این پسره یک بند پاشا می زد به پا من ؛ دست بر روی پاهایمان می گذاشت ؛ ما هم خودمان را هی جمع و جور کردیم و خودمان را به مامانمان چسباندیم ؛ هرچه ما جمع می شدیم پسره نام برده ول تر می شد ؛ یک چند باری با پاهای مبارکمان ؛ پاهایش را لگد نمودیم ؛ چند بار با آرنجمان به پهلویش ضربه های سهمگینی وارد نمودیم ؛ ولی این حیوانه آدم نما از کرده ی خود پشیمان نشد و به اعمال وقیح خود هرچه گشستاخانه تر ادامه داد ؛ تاااااااااا به مقصد رسیدیم و عزم کردیم که پیاده بشویم ؛ راننده فرمودند که از این در هم می توانید پیاده شوید ؛ ولی بنده گفتم :

نه ؛ این آقا پیاده می شند تا ما پیاده بشیم

مامانم و علیا که از اوون سمت پیاده شدند و پسره اوومد پایین تا من پیاده بشم

پسره وقتی پیاده شد یه لبخند ملیح بر روی لبانش بود و می خواست جمله ای خطاب به من بگوید که بنده دیگر امانش ندادم و پشت دسته راست خود را با سمت راست صورتش آشنا نمودم ؛ پسر که شکه شده بود ؛ لبخند بر روی لبانش ماسید و مکالمه ی زیر بین من و آن آدم پست و عوضی صورت گرفت :

پسره : چرا می زنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من : خفه شو آشغال عوضی ؛ ببند اوون دهنتا تا دندوناتا خورد نکردم

پسره دستشا اورد بالا که بزنتم

من : دستت به من بخوره زنده ت نمی زارم ؛ دستت به پر مقنعه م بخوره همین جا آتیشت می زنم ؛ کثافت هرز

پسره : خفه شو ........

من : مرتیکه ی هیز ؛ هرز ؛ مریض ؛ تو که فرهنگ استفاده از وسیله ی نقلیه را نداری غلط می کنی استفاده می کنی ؛ ببر اوون صداتا بیشعور

مامان که همچنان متحیر ایستاده بود و در تعجب بود که دختر سربه زیر ؛ خانوم و دسته ی golesh برا چی داره این طوری رفتار می کنه

پسره که رفت نشست توو تاکسی ؛ شیشه هم کشید بالا ؛ راننده همین طور به من می گفت :

خانوم شما کوتاه بیا ؛ شما ببخشید

بعد از اینکه تاکسیه رفت ؛ علیا در اومده به من می گه : اطلس برا چی اوون آقاهه را زدی؟؟؟؟؟

بعدشم که اومدم ماجرا را برا بابام تعریف کردم ؛ بابام در اومده به مامانم می گه : خانومم ؛ لطف کن دیگه از این محبتا و از خودگذشتگی ها جایی خرج نکنی

فقط در تعجبم از اینکه من به ساده ترین شکل ممکن از خونه زدم بیرون ؛ مانتو ؛ شلوار و مقنعه ؛ موهام هم بیرون نبود ؛ از آرایش هم فقط یه رژ لب بود با یه ریمل ؛ تازه اوون موقع که دستش روو پام بود و با آرنجم زدم به پهلوش ؛ دستشا برداشت و من کیفما گذاشتم روو پام پرو پرو دستشا گذاشت کنار پام

بعدش رفتم حمام ؛ این قدر پاهاما شستم و سفت لیف کشیدم که پام سرخ سرخ شد ؛ دیگه کم مونده بود پوست پاهام کنده بشه

فرداش رفتم دانشگاه ؛ موبایلما گذاشتم توو شارژ ؛ یکی از پسرا اومده برش داشته ؛ در اومدم بهش می گم :

نه آقای فلانی ؛ نه ؛ برش نداریند

اوون : توو اس ام اس هاش نمی رم

من : موبایل من که فقط اس ام اس نداره ؛ بزاریندش سر جاش

گذاشت سرجاش ؛ اما دوشنبه می رم درستش می کنم

برا مهندسی نرم افزار این بنده ی حقیر خودشیرینیم گل کرد و جو گیر شدم و دو فصل باقی مانده را از برای ارائه ی کنفرانس عهده دار شدم ؛ حدود ۷۰ صفحه ؛ باشد که دیگر از این غلط ها مرتکب نشوم تا همانند آهو در چمنزاری خرم گیر نکنم

از همین حالا تا 14 – 15 روزه دیگه فقط روزها را رج می زنم

یکی از دکلمه ها که گفتم اینه:

 

شادی همچو آب لطیف صاف به هرجا می رسد

در حال ؛ شکوفه ی عجبی می روید

خوب گویم و خوش گویم

از اندرون روشن و مفرح

آبی بودم ؛ بر خود می جوشیدم و می پیچیدم

تا اوج گیرم

روان شد ؛ اکنون می رود ؛ خوش و تازه و خرم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


اند احوالات من

سلام

به خدا وقت ندارم ؛ یه عالمه کار دارم ؛ اما بازم با این حال وبلاگه همه را می خونم ؛ فقط نمی رسم برا کسی نظر بزارم ؛ در اولین فرصت جبران می کنم به خدا

اول از پام بگم که خونه نشینم کرد و کارم به دکتر کشید ؛ از انگشت کوچیکه ی پام خون می یومد ؛ یعنی دیگه ببین من چه قده راه رفته بودم باهاش

از کنفرانس مهندسی نرم افزار بگم

نشستم یه 25 تا اسلاید درست کردم ؛ شکلای حجم دار و سه بعدی را با ورد کشیدم ؛ از خودم ابتکار به خرج دادم ؛ بعدشم ریختم روو mp4 بردم دانشگاه تا سیمین ببره خوابگاه برام بریزه روو سی دی ؛ بهم زنگ زد که توو mp4 هیچی به جز آهنگ نیست

من که مردم ؛ نفر اول هم بودم که کنفرانس داشتم ؛ دیگه اصلا نمی تونیند تصور کنیند که چه کشیدم ؛ در سایتا هم بسته بود و تا 15 دقیقه قبل از کلاس باز نمی شد ؛ تازه اگه هم می شد چه فایده ؛ عکسا را چی کار می کردم؟؟؟؟؟؟؟ تا اینکه یادم افتاد به یکی از بچه ها توو نت داده بودم ؛ اوون اومد نت ؛ سیمین هم از اوون طرف رفت کافی نت ؛ اون فرستاد ؛ سیمین هم گرفت ؛ بعدشم اوومدم توو دانشگاه که کاملش کنم ؛ ولی در سایتا باز نمی کردند ؛ همش می گفت برو یه ربع دیگه بیا ؛ منم رفتم 10 دقیقه بعد برگشتم ؛ می گه :

خانوم آریا 5 دقیقه دیگه مونده

منااااااااا می گی ؟؟؟؟؟؟ اوون رووم بالا اوومد ؛ دیگه خوون جلو چشاما گرفت ؛ دیگه دود بود که از چشمو گوشم بیرون می زد ؛ همچین دستما کبوندم روو میز ؛ صداما انداختم توو گلوم :

چی چیا 5 دقیقه دیگه موونده؟؟؟؟ چرا متوجه نیستی؟؟؟؟ من دارم می گم اولین نفرم که ارائه دارم ؛ حالا خیلی توو این مملکت همه ی کارا on time هست شما گیر دادی به 5 دقیقه ؟؟؟؟؟ برو ببین دانشگاهای دیگه چه خبره ؛ چندتا چندتا سایت دارند همه هم باز ؛ اوون وقت شماها این طوری ؛ آقای فلانی مگه من می خوام چی کار کنم؟؟؟؟؟؟ می خوام کیس بلند کنم یا موس ؛ خجالت بکش آقا ؛ می یای درا باز کنی یا برم با لگد بازش کنم؟؟؟؟

اوون آقاهه : خانوم آریا دست من نیست که ؛ به من گفتند یه ربع قبل از کلاس باااا.....

من : ببین آقای فلانی من فعلا شما را می شناسم ؛ پا می شی می یای درا باز می کنی ؛ وگرنه با لگد بازش می کنم همه چیشم پای تو ؛ چون من بهتون با زبون خوش حرف زدم ؛ پا می شی یا برم؟؟؟؟؟

سیمین که اصلا نیومد جلو ؛ بالاخره اونم اوومد درا باز کرد ؛ شانسمم گفت که استاد 10 دقیقه دیر کرد ؛ تا بیاد همه چی آماده شد ؛ بعدش یه کنفرانس دوبسی دادم که استاد دیگه روو مطالبی که من می گفتم چیزی نمی گفت ؛ دیگه آخراش لب و دهنم خشک شده بود ؛ به استاد گفتم :

استاد شما یکمی صحبت کنیند تا من یکمی نفسم بیاد سر جاش

استاد : آخه من چی بگم؟؟؟؟ شما خودت همه چیزا کامل گفتی

من : حالا همونا که من گفتما شما یه بار دیگه بگیند تا من یکمی نفس بگیرم

کلهم یک ساعت و نیم کنفرانس دادم ؛ نیم ساعتم استاد ازم سؤال پرسید ؛ شد 2 ساعت ؛ دیگه اوون آخراش بچه ها از استاد سؤال می پرسیدند من از استاد اجازه می گرفتم خودم جواب می دادم

بعدشم که اوون پسر اصفانیه بود که گفتم عالی ارائه دادااااااااا ؛ برگشت بهم گفت :

خانومه آریا واقعا عالی کنفرانس دادیند ؛ جای حرف و سؤال باقی نزاشتیند

استادم گفت که حداکثر نمره را برا تسلطم روو مطلب بهم داده

دیگه من توو دلم عروسی بوداااااااا

حالا باید بشینم روو کنفرانس بعدیم کار کنم ؛ در مورد امنیت سرورهای لینوکسه ؛ مطلبی که خودم پیدا نکردم ؛ یه عزیزی برام مطلب پیدا کرد که انگلیسیه ؛ یکمی شا

ترجمه کردم ؛ اما بازم مونده

روزی که کنفرانس داشتم به بابام می گم :

دختره عینوهو دسته ی گلت کنفرانس داره ؛ براش آرزوی موفقیت کن

بابام : دختره من اگه کنفرانس داره ؛ می خواست بخونه تا نیازی به آرزوی موفقیت من نداشته باشه

آهان ؛ ابوی محترم کتش درد گرفته ؛ پماد اورد که براش بمالم ؛ بهش می گم :

آخه بابا ؛ تو که سفیدی ؛ مامانمم که سفیده ؛ پس چرا من سبزه م؟؟؟؟؟؟؟؟

بابام : تو که سبزه نیستی

من : ااااا ؛ چه خوب

بابام : تو سیاهی

همون طور که بازوش توو دستم بود یه گاز گنده ازش گرفتم ؛ خوبش شد

جمعه مامان و بابام با داییم و خاله و مامان جونه رفتند باغ ؛ منم رفتم دانشگاه ؛ خاله کوچیکه هم امتحان زبان داشت نرفت .

توو دانشگاه بهم زنگ زد که از راه بیا خونه مون ؛ گفتم ناهار چی داری؟؟؟؟ گفت یه چی درست می کنم تا بیای ؛ 5 دقیقه بعدش زنگ زده می گه دمه ترمینال می یام دنبالت تا بریم خونه شما ؛ حالشا ندارم غذا درست کنم

دوتایی اومدیم خونه ما ؛ غذا را خوردیم ؛ عینهو این بچه مثبتا نشستیم توو چشمه هم زل زدیم مسابقه ی اینکه کی زودتر می خنده

به خاله م می گم : خااااااااااااااک بر سرمون که از موقعیت سواستفاده که بخوره توو سرمون ؛ استفاده هم نمی کنیم

تنها کار خلافمون این بود که یه فیلم نشستیم دیدیم توو شبکه mbc2 با صحنه های ماچ و بوسش ؛ به جانه خودم دیگه چیزی نداشت

به خاله کوچیکه می گم :

رحی ؛ اونا الانه دارند کباب می خورند ؛ شبم اسنک دارند ؛ اون وقت من و تو داریم نون خشک سق می زنیم ؛ هرکی دیگه جا ما بود خودشا به یه پیتزا دعوت می کرد

در کیفامونا باز کردیم ؛ تصمیم گرفتیم زیاد خرج نکنیم و همون نون خالی را بخوریم البته با کوکو

چارشنبه رفتم دفتر کار بابام ؛ برام آب معدنی اورد ؛ بهش می گم یخه؟؟؟؟ می گه آره ؛ می گم : آب معدنیه ؟؟؟؟ می گه : نه ؛ آب زاینده روده ؛ کوری ؛ نمی بینی پلمپ داره؟؟؟؟

اوون قدر جنگولک بازی در اوردم ؛ اون قدر دفترشا بهم ریختم که زودتر از موعد دستما کشید با هم برگشتیم خونه ؛ همش می گفت : چه غلطی کردم بهت گفتم بیا تا با هم برگردیم خونه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برام نظر خصوصی اومده که وبلاگه شما در بین 100 وبلاگ برتر قرار گرفته ؛ به همین مناسبت توو یه جشنه که نمی دونم کجای دانشگاه تهران هست شرکت کنیند ؛ آیا واقعیت است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الله اعلم

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |