تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

گشت و گذار

من الانه فول آف انرژی تشریف دارم و کلا خیلی سرخوش و دل شادم ؛ تازه شم دوست دارم دور و بری هام هم بخندند ؛ یه نموره قه قهه بزنند ؛ تو هم بخند ؛ خیلی خوشگل می شی وقتی می خندی ؛ باور نمی کنی؟؟؟؟ وقتی می خندی یه نگاه به خودت توو آینه بنداز ؛ اوون وقت باور می کنی ؛ قبلش مسواک یادت نره تا دندونات برق بزنه

اول از همه که سرم خیلی شلوغه ؛ کی می گه فقط راننده ها توو جاده ها هستند؟؟؟؟؟؟ منم که همیشه ی خدا توو جاده هام ؛ تازه 3 تا ارائه هم دارم که بر پدرش صلوات که داره خون منا توو شیشه می کنه ؛ برا همینه که کم می یام توو نت

آآآآآآآآهان ؛ امروزم که دیگه ته خوشی بود

با تبسم بیرون بیدم ؛ خیلی خوشیدیم ؛ نه اینکه کمبود وقت دارم

اول که رفتیم کتابخونه مرکزی تا من به کارام برسم ؛ بعدشم که رفتیم پارک ؛ یه 3 ساعتی هم توو پارک بودیم ؛ اوونجا که من خیلی هر  زدم ؛ از همه مهم تر ؛ بعدشم رفتیم بازار هنر ؛ عجب بازاریه خداوکیلی ؛ از این سر تا اوون سرش فقط مغازه ی طلا فروشی ؛ تازه شم ؛ منم که قیافه م این ریختی بود :

تازه شم به این تبسمه می گم که :

می شه یه روز ما را بیارند اینجا ؛ ما هم از اینا بخریم؟؟؟؟؟؟؟؟ تبسم من یکم دیگه به این حلقه ها نگاه کنم به اولین خواستگارم که بیاد بله می گماااااااااااااااااا ؛ بیا بریم بیرون

آهان ؛ تازه یه سرویس دیدیم ؛ اینقده خوشگلو خوشمزه بووووووووووود که نگووووووو ؛ دیگه هیچ جای بازار ما اینا ندیدیم ؛ یه چیزه خیلی خوشمزه ای بود که نگو ؛ خود فروشنده هم می دونست این سرویسش توو بازار تکه ؛ همچین اوون بالا بالای ویترینش گذاشته بود که قیافه ی منو تبسم این بود :

من : تبسم اینا نیگاااااااااااااااااا

تبسم : دیدمش ؛ خره خیلی خوشگله

من : یعنی می شه این یه روز ماله من بشه؟

تبسم : بیا بریم

من : به جانه خودم اگه ندیدی من به اولین خواستگارم بله را بدم ؛ بعدشم بیارمش اینجا اینا برا من بخره

حالا اینا به یه کنار ؛ حلقه هم پسندیدیم ؛ هرچی من جینگیلی می پسندیدم ؛ تبسم ساده ؛ آخر سر تبسم در اوومده می گه :

اطی ؛ اینا را می تونیم مدل بدیم با نقره برامون بسازندا ؛ عینهو خودشم می شه

من :بیا بریم ؛ خاک توو سرمون نکنند که به نقره شم راضی هستیم

آهان ؛ تازه شم ؛ اوونجا اصلا جای ماها نبود که ؛ از بس که همه اومده بودند برا خرید عقد ؛ منم که خدای گیر دادن ؛ افتادیم دنباله یه خونواده که اوومده بودن خرید عقد ؛ هرجا می رفتند ما هم می رفتیم ؛ فکر کنم خودشون فهمیدند که ما هم دنبالشونیم ؛ آخر سر هم که بدونه خرید رفتند بیرون ؛ آخه اوونجا قیمتاش یه نموره نجومی بود

بعدشم که اومدیم بستنی خریدیم با دونات ؛ طلا که نخریدیم ؛ حداقل یه بستنی بخریم ؛ بعدشم اوومدیم وسط چارباغ نشستیم خوردیم ؛ بعدشم رفتیم پارچه هم دیدیم

آهان ؛ یه پارچه دیدیم و پسندیدم که با اوون سرویسه که اول دیدیم و تک بود خیلی ست می شد و اصلا یه چیزه مشتی از آب در می یومد که نگوووووووووو ؛ گفتیم برا مهمونی پشت عقد یه ست خیلی شیک در می یاد

آخر سر هم به این نتیجه رسیدیم که فعلا جنس اصلیه معامله یافت می نشود و برا همین فعلا درس می خونـــــــــــیم

آهان ؛ تازه این تبسم اینقده دلش برا دوماده نبوده سوخیت که نگو ؛ هی می گفت گناه داره یهویی بیاد این همه پول بده

پ ن : نه من نه تبسم ؛ فعلا قصد ازدواج نداریم ؛ می خوایم درس بخونیم ؛ تبسمم نخواد درس بخونه من درس خونش می کنم ؛ گفتم که اوون کفشای آهنیا برا بعد از درس خوندن ماها توو انبار نگه داریند تا برا روز واقعه بی کفش نمونیند

الانه دلم می خواد یه شعر جینگیلی بنویسم ؛ که ادبی نباشه ؛ یعنی یه جوری باشه که بشه باهاش قر داد ؛ بری توو فازه :

دست  دست  دست

سوت  سوت  سوت

جیغ   جیغ   جیغ

قر  قر  قر

این وسط یکی هم یه ترقه بندازه ؛ از این دودا هم بدیم وسط میدونه رقص ؛ دیگه بزممون کامله

توو عجب فازی هستیماااااااااااا

 

تو گل بندری ؛ آره آره والا

یه دونه دختری ؛ آره آره والا

تو یه افسونگری ؛ آره آره والا

نازنین دلبری ؛ آره آره والا

همه ی عاشقا ؛ یالا دستا بالا

پسرا دخترا ؛ یالا دستا بالا

همه اهل دلا ؛ یالا دستا بالا

همه با هم حالا ؛ یالا دستا بالا

تو گل طنازی ؛ روو لبام آوازی ؛ تو لطیفی یاسی ؛ تو پر از احساسی

 

فردا به همه سر می زنمو از خجالت همه در می یام

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


بودن یا نبودن

می دونی؟

هیچ وقت همه چی اوون طور که می خوایم پیش نمی ره ؛ اصلا کیف دنیا به اینه که اوونی که ما می خوایم نمی شه ؛ یه جورایی سورپرایزمون می کنه .

اما خب ؛ بعضی وقتا این غافلگیری تا سر حده مرگ می تونه عذاب آور باشه .

حالا همه ی اینا به یه کنار ؛ اتفاقاتی که داره اطرافت رخ می ده هم به یه کنار دیگه

نمی دونم تا حالا متوجه شدیند یا نه

من کسی نیستم که از شرایطم بنالم ؛ خیلی کم پیش می یاد که توو یه مسئله ای کم بیارم و بشکنم ؛ مگه این که کارد به استخونم برسه .

تا شده و تونستم مشکلاتما توو خودم ریختم ؛ و این خیلی بده

حالا حساب کن مشکلاته بقیه هم جلوی رووت باشه

اوون وقت چی ممکنه پیش بیاد؟

منی که سعی و تلاشم توو شاد نگه داشتنه خودمه ؛ منی که دوست دارم از موقعیت هام به نحو احسن استفاده کنم و سود ببرم ؛ دوست دارم شاد باشم و این شادی هم به اطرافیانم منتقل کنم ؛ چی کار می تونم بکنم؟

ببین

به جرات می تونم قسم بخورم که خانواده م ؛ همه شونا می گما ؛ از مامان و بابا بگیررررررررررر تا خاله و دایی و عمو و زن عمو و زن دایی و مامان جونا و آقاجونا دختر خاله و پسر عمو and so on........ اینا برا من شدند همه ؛ تا حالا ندیدند که من احساساتی بشم و گریه کنم و نق بزنم

اوون چیزی که همه ی اونا از من دیدند یه چهره ی خندون بوده و یه دختره شاد

حالا فرض کن یه مشکل که چه عرض کنم ؛ چندتا مشکل برات پیش اوومده ؛ نمی تونی اوونی باشی که بودی ؛ اوون وقت همه ی اوون بالایی ها هم بر اساس همون پیش فرضی که ازت دارند با تو رفتار می کنند .

این جاست که می رسی به یه بن بست و به خودت می گی :

هیشکی منا درک نمی کنه ؛ ای کاش یکی پیدا بشه تا یکمی دلداری بهم بده تا بازم دووم بیارم (( کسی را می خوای که فقط بهت دلداری بده نه اینکه باهات همدردی کنه ؛ بین دلداری و همدردی خیلی فاصله هست و اصلا ربطی به هم ندارند . به نظر من هیشکی نمی تونه درد کسی دیگه را به وضوح حس کنه ؛ حتی در موقعیت های مشابه ))

اینجاست که نیاز به نیروی کمکی پیدا می کنی ؛ کسی که برای ادامه ی راه به تو انرژی بده تا تو هم بتونی مرهمی باشی برا دردای بقیه

اصل کلامم چیه؟

اصل همه ی اینایی که گفتم اینه :

دارم کم می یارم ؛ نیاز به نیروی کمکی دارم

به چند دلیل دارم کم می یارم؟؟؟؟؟؟؟؟

1 – گریه های هر روزه ی الهام پشت گوشی تلفن و خون گریه کردناش و منی که دستم از همه چی کوتاهه و برا دوستم نمی تونم کاری انجام بدم

2 – دیدنه هر روزه ی چهره ی غمگین و شکست خورده ی سیمین که داره تلاش می کنه روو پاهاش وابسه ولی ته چهره ش راحت می شه غم را دید

3 – ندیدنه تبسم و فهمیدنه مشکلش و شنیدنه صدای بغض کردش از پشت گوشی تلفن

4 – دیدنه مامان جونه که مریضه ؛ بس که از تنش کار کشیده و اینکه ببینی با این همه قرصی که می خوره بازم رنگ و رووش از درد سفید شده (( اینجاست که واقعا دلم می خواد خودما از پنجره ی اتاقم پرت کنم پایین تا نبینم یک لحظه ی کوچیک داره درد می کشه ))

5 – خبر نداشتن از یه دوست که بعد از این همه وقت تو را به پشیزی حساب نمی کنه که از دردش با خبرت کنه

6 – پایین اومدنه آستانه ی تحمل من

7 – وقتی که ببینی دیوارای اتاقت هم برات تنگ شده

8 – وقتی که دلداری دهنده ای نیست

به نظر شما برم بمیرم و یه دنیا را از وجودم راحت کنم بهتر نیست؟؟؟؟؟؟

وقتی که می بینم با بودنم کاری از دستم بر نمی یاد ؛ بهتر نیست سرم را بزارم زمین و توو خاک خفه بشم به این امید که شاید با نبودم گره ای از مشکل کسی باز بشه؟

اما چه کنم که ذاته خبیثم طوریه که زندگی دوست هستم و جوون به عزراییل بده نیستم

پ ن : اینا محض اطلاع از احوالاتم بود ؛ وگرنه من اوون قدر رووم زیاده که تا مشکلاتم به 10000000000000 تا نرسه ؛ مردن توو کارم نیست ؛ اینا که دیگه 8 تا بود ؛ پس تا 10000000000000 خیلی مونده .

 

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


کپسول انرژی و نق و نق

یه دختری هست که من این راه به این طولانی را باهاش همراهم

ازش خوشم نمی یاد

چایی نخورده ؛ دختر خاله شده ؛ اولین باری که باهم حرف زدیم از بس پشت گوشی تلفن قربون صدقه م رفت و عزیزم عزیزم راه انداخت ؛ کم مونده بود سرما بکوبونم به دیوار ؛ یه جکو جلف بازیایی هم توو راه در می یاره که نگو نپرس ؛ توو خیابون دسته منا می گیره توو دستشا راه می ره ؛ احتمالا جا به جا  گرفته

یه فدات شم فدات شمایی به این گردنه من می بنده که نگو و نپرس

منم که شماها می دونیند دیگه ؛ خدای احساساتم ؛ به بهونه ی اینکه مقنعه ما درست کنم دستما از دستش می کشم بیرون ؛ ولی ول کن نیست و دوباره می گیره

حالا ایناش به یه کنار ؛ این حسی که به من منتقل می کنه ؛ این حرفایی که می زنه ؛ آنچنان انرژی ازم می گیره که حد نداره

از اوله راه تا آخر راه که یه بندددددددددد از طولانی بودن راه شکایت می کنه و نق می زنه ؛ اگه هم نق نزنه که می خوابه

همش آیه یاس می خونه که خدا چه قدر با ما بده زده پس کله مون و کارمون کشیده به اون شهر و دیار مربوطه

این دختر درست نقطه ی مقابله منه

منی که می دونم چند هزار بار باید راه به این طولانی را برم و بیام ؛ کاری می کنم که این مسیر برام خسته کننده نشه ؛ تحملش برام راحت تر بشه ؛ سعی می کنم کاری کنم که بهم خوش بگذره

منی که می دونم تووی این راهی که در پیش گرفتم راه برگشت ندارم و فقط باید روو به جلو برم ؛ پس کاری می کنم که خوبتر بشه که بدتر نشه

یه بار بهش گفتم :

از بس که نق می زنی حوصله ما سر می بری ؛ بابا جان ؛ یکمی به دور و برت نگاه کن ؛ بالاخره یه چی چشمتا می گیره بخوای بهش فکر کنی و نق نزنیا نخوابی

اتفاقا مسیر هم خووبه ؛ با زاینده رود همراهیم ؛ من نمی دونم چرا این دختر این قدر به خودش سخت می گیره

یا مثلا همون گردنه ای که براتون گفتم بابام تووش تند می روند ؛ درسته ؛ گردنه ی خیلی خطرناکیه ؛ اما خیلی قشنگه ؛ یه لحظه می بینی که همه ی دنیا زیره پات هست

اما این دختر توو این گردنه چی می گه؟؟؟؟؟

اااااااااااااااه ؛ پس کی این لامسب تموم می شه؟؟؟؟؟ حوصله م سر رفت ؛ گند زدند به این شانسمون که این گردنه هم شده راهه رفت و اومدمون

من :

چته تو اینقدر نق نق می کنی؟؟؟؟؟ نیگا کن ؛ یه قدم دیگه بریم جلوتر رفتیم توو خوده خورشید (( اینا بابام بهم گفت ؛ اوون روزی که برا بار اول باهم این راها رفتیم ؛ در اوومد بهم گفت : وای اطلسی اینجا را نگاااااااااااا ؛ یخده دیگه بریم جلو بغلش می کنیم ))

تووی مسیر ؛ از اصفهان که می یایم بیرون ؛ هنوزم زنا و بچه هایی را می شه دید که مثل قدیم با آب زاینده رود لباساشونا می شورند ؛ یا مثلا کشاورزی که داره از سر زمینش برمس گرده با بیلش

ولی این دختر ؛ فقط و فقط مسافته کیلومتریه راه را حس می کنه

من که اینقده سرم گرم می شه توو اتوبوس که حد نداره ؛

روزانه نویسی هایی که تازه شروع کردم و توو اتوبوس می نویسمشون ؛ مجله ی موفقیت هست که تک به تکه کلمه هاشا قورت می دم ؛ کتابایی که با خودم می برم هست ؛ برنامه ریزی برا پاییز و زمستونم که شاید بخوام توو اون شهر بمونم ؛ شاید باورتون نشه اما من تا حالا 100 ها جا را نشون کردم که اگه توو اوون شهر موندنی شدم برم ببینم ؛ جالبیش اینجاست که این دختره از این شهر هم بد می گه ؛ تازه شم ؛ این همه آهنگ توو موبایلمو mp4 هست که باید گوش بدم ؛ خدا می دونه که تا حالا من چندتا عکس از اوون گردنه و دره انداختم و این همین طور مثل یه بچه توو گوشه من نقو نق کرد

روزایی که صبح زود کلاس داریم ؛ ساعت 5:30 باید ترمینال باشیم ؛ همون اول صبحی ؛ آنچنان منا تخلیه ی انرژی می کنه که نمی تونیند تصورشا بکنیند ؛ یا وقتایی که کلاسمون تا دیر وقت هست ؛ دیگه 10 شب می رسیم اصفهان ؛ نمی تونیند تصور کنیند که چه قدر شل و ول راه می ره ؛ دیگه کم مونده که کیفشا بکشه روو زمین دنباله خودش

ایناش به یه کنار ؛ اینقدر ترسو هم هست که نگو ؛ آخر شب که می رسیم ؛ حس می کنم الانه س که اشکش در بیاد

حالا از این طرف بابای من به من می گه :

اتفاقا خوب وقتی از خونه می ری بیرون ؛ از ترافیک خبری نیست ؛ شهرا بدونه ماشین می بینی ؛ یا شبا که دیر می رسم می گه : اتفاقا خوب موقعی می رسی ؛ اتوبوسه طرح شبانه هست ؛ قشنگ می زارتت دمه خونه

این دختر به تنها چیزایی که فکر می کنه ؛ ایناند :

1 - کیفش با مارک پوما ؛ که هی راه به راه به من می گه حدس بزن چند خریدمش

2 - کفش اسپرتش که دورش طلاییه و من باید حتمی ازش تعریف کنم (( کاری از من می خواد که من بلد نیستم ؛ تعریف کردن از یه جنس ؛ هه هه هه هه ))

3 - رژ لبش که حتما باید طوری بمااله که این حس به بیننده القا بشه که پروتز کرده و به قوله معروف قلوه ای نشون داده بشه

 

بلبلان را آرزویی جز گل و گلزار نیست

دوستان را لذتی جز لذت دیدار نیست

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


ساعت 14: 08: 53 ثانیه ی روز 8 اردیبهشت 1387

متنفرم از ساعت 14: 08: 53 ثانیه ی روز 8 اردیبهشت 1387

اوون وقتی که برا اس ام اس رسید

خونه مامان جونه بودم

زنگه اس ام اس رفت بالا

خوندمش ؛ نوشته بود :

دانشگاهی؟؟؟؟ من که بله را گفتم ؛ تونستی یه زنگ به من بزن ؛ حالم اصلا خوش نیست

به موبایلش زنگ می زنم ؛ می گه قطع کن تا زنگ بزنم خونه مامان جونه ت

زنگ می زنه خونه مامان جونه ؛ یک ساعت با هم حرف می زنیم

همه ی یک ساعتا مثل ابر بهار گریه کرد

بله را گفته

با چشمونی پر از اشک

تمامه لحظه ها را بدونه اینکه چیزی جا بندازه می گه

می دونم اگه بخوام پا به پاش گریه کنمو زار بزنم ؛ اگه بخوام پر به پرش بدم ؛ باید جنازه شا از توو خونه شون بکشم بیرون

برا همینه که بغضما توو گلوم نگه می دارم ؛ یه گره ی گنده س ؛ اندازه ی یه پرتقال ؛ اوون قدر سنگین که حس می کنم از توو گلوم داره به گردنم فشار می یاره ؛ از اوون وقت تا حالا سرما محکم با یه روسری بستم ؛ حس می کنم چشام از توو حدقه داره می زنه بیرون

می گه :

حالا همه خیالشون راحت شد ؛ همه آسوده شدند ؛ مامانمو مریم

می گه :

اطلس دوستش ندارم ؛ وقتی سر عقد دستما گرفت ازش ترسیدم

می گه :

اطی ؛ ساعت 3 من توو آرایشگاه آماده بودم  تا بیاد بریم برا عقد ؛ به موبایلم زنگ زده که من نمی تونم بیام دنبالت ؛ خودت یه جوری بیا ؛ اطلسی بابام منا برد سالن

می گه :

اطی ؛ خیلی بچه ست ؛ بچه ننه ست ؛ مرد نیست ؛ کسی نیست که بشه بهش تکیه کرد ؛ فقط قیافه داره

می گه :

اطی انگاری منا بهش تعارف کردند ؛ انگاری به من لطف کرده که اوومده منا گرفته

می گه :

بهش گفتم بچه های دانشگاه ازم شیرینی می خواند ؛ می گه هرکی عقد کرده خودشم شیرینیشا ببره

می گه :

بهش می گم مامان بزرگم از مشهد اومده ؛ بیا تا باهم بریم ؛ می گه خودت تنها برو من نمی یام

می گه :

اطلسی ازش می ترسم ؛ این اوون مردی نیست که من می خواستم

می گه :

رفتم دکتر ؛ می گه افسردگیه شدید گرفتی ؛ اطی قرصایی می خورم که فیلا از پا می ندازه ولی من هنوز روو پام

می گه :

زهرا توو مطب دکتر با مامانم دعواش شد ؛ گفته اگه من یه چیزیم بشه نمی زاره یه آب خوش از گلوشون پایین بره ؛ نه مامانم نه مریم

می گه :

اطلسی من توو بهت بله را گفتم ؛ اوون من نبودم

می گه :

اطی ؛ خبرچینه ؛ آب می خوره به مامانش می گه ؛ عطسه می کنه بهش می گه

می گه :

اطی ؛ معلومه که اونم دوستم نداره ؛ معلومه با ور اومده ؛ معلومه یکی دیگه را می خواسته

می گه :

بهم گفت من که از تو سراغی نمی گیرم ؛ معلومه که تو منا می خواستی ؛ چون خیلی بهم زنگ می زنی و سراغما می گیری

می گه :

اون قدر اعتماد به نفسم پایین اوومده که به آرایشگره گفتم : می گند دوماد از من سر تره ؛ یه طوری درستم کن که حداقل یه امشب ضایع نشم

می گم :

قربونت برم ؛ فدات بشم من ؛ می گی بچه س؟؟ باشه ؛ قبول ؛ از یه دید دیگه بهش نگاه کن ؛ اوون الانه مثل یه خمیر می مونه که تو می تونی هرجور که دلت بخواد شکلش بدی

می گی دوستت نداره؟؟؟؟؟؟ قبول ؛ تو تلاشتا بکن ؛ براش خوشگل کن ؛ براش ناز کن ؛ براش عشوه بیار ؛ دلشا ببر

قربونت برم ؛ تو راه پیش که نداری دیگه ؛ پس نزار زندگیت از دستت بره ؛ بسازش ؛ تمامه تلاشتا بکن ؛ معتقد شو که عشق بعد از ازدواج دوامش بیشتره

می گم :

تو الانه زنش هستی ؛ این زندگیته ؛ این قسمتت بوده ؛ نمی گم با قسمتت بجنگ ؛ نمی گم هم که تسلیمش بشو ؛ می گم تلاشتا برا بهتر شدنش بکن

این کاریه که شده ؛ تو الان یه وظیفه به عهده داری ؛ اونم این که هرچی توو چنته داری بریزی روو دایره تا به آخر خط نرسی یا حداقل اگه رسیدی پیش وجدانه خودت شرمنده نباشی که مفت همه چبزا باختی

می گم :

چرا دعوتم نکردی؟؟؟؟؟؟

می گه :

نمی خواستم وقتی دارم خودما بدبخت می کنم بهترین دوستم شاهدش باشه

 

لعنت به من که حافظه م برا ثبت وقایع خیلی عالیه ؛ یکی یه پاک کن بیاره این یه تیکه از زندگیه منا نابود کنه ؛ تینر هم خووبه

فکر می کردم 5 تا پروفن با این روسری که محکم به پیشونیم بسته م برا تسکین دردم خوب باشه ولی انگار که نه انگار

ماجرای الهام بود

همونی که از تشنجش براتون گفتم ؛ همونی که کارش به اورژانس کشید

دختری که من از سال دوم دبیرستان باهاش آشنام و فقط همون یک سال هم باهم بودیم ؛ ولی اینقدر دوستیمون پایدار بود که تا حالا کشیده

دختری که خیلی خوشگل بود ؛ وقتی می خندید روو گونه ش چال می یوفتاد ؛ از طرز خندیدنش خنده م می گرفت ؛ دختری که خدای اعتماد به نفس بود ؛ دختری که یک قدم کج توو زندگیش بر نداشته بود که بخوای بهش بگی :

آهان ؛ مچتا گرفتم ؛ اینجا کج رفتی

دختری که خودش می گه :

اطی من به کسی بد نکردم ؛ بد دیدم که بد نکرده باشم ؛ چرا به اینجا رسیدم؟؟؟؟

 

چاره ی سر دردما فهمیدم ؛ باید این گره ی توو گلوم باز بشه ؛ یکی بیاد بزنه توو گوشم تا دو قطره زار بزنم

 

 

متنفرم از ساعت 14: 08: 53 ثانیه ی روز 8 اردیبهشت 1387

اوون وقتی که برا اس ام اس رسید

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


خوشبختی و بازی

دیروز یه روز فوق العاده بود ؛ عرض می کنم خدمتتون که برا چی :

زندگی داره زرت و زرت به روی من لبخند می زنه ؛ اصلا نمی تونیند تصور کنیند که چه جوری داره به من قهقهه می زنه و منم جلوش کم نمی یارم

دیروز که داشتم می رفتم دانشگاه توو راه پاشنه ی یکی از کفشام شکست در نتیجه لنگان لنگان به سر کلاس رفتم ؛ تا ساعت دومم باهاش سر کردماااااااا ؛ اما دیگه نمی شد که بشه ؛ پس در نتیجه در یک اقدام انتحاری تمامه نقو نوق های مامانو باباما به جون خریدم و زدم اوون یکی پاشنه شا خودم شیکوندم ؛ تازه شم به این راحتیا که نشکست ؛ چند ساعته تموم باهاش کله زدم ؛ آخر سر که عصبانی شدم ؛ همچین پاما بردم بالا و با شتاب کبوندمش روو زمین ؛ تا بالاخره شیکوندمش ؛ دمم گرم که من این همه ابتکار دارم ؛ بابام که توو این خلاقیته من مونده .

البته قبلش به بابام زنگیدم که پاشنه کفشم شیکسته ؛ چی کار کنم؟؟؟؟؟

بابامم گفت : تو بگو من چی کار کنم ؛ آخه من با این فاصله ای که با تو دارم چه جوری می خوای کفشتا درست کنم؟؟؟

در نتیجه منم زدم شکوندمش

بماند که تا برسم خونه پدر پاهام در اومد ؛ پای چپم که قبلا شکسته بود ؛ اینقده ذوق ذوق می کردددددددددد که نگوووووووو

حالا ؛ این تازه یه نموره از روز دلچسبم بود

سر کلاس ؛ عینک دودیما گذاشتم توو کیفم ؛ عینکما زدم به چشام ؛ سرما انداختم پایین تا شروع کنم به نوشتن ؛ یهو دیدم ؛ ای بابا ؛ چرا یه چشام می بینه ؛ اما اوون یکی نه؟؟؟؟؟

روو زمینا که نگاه کردم ؛ دیدم ؛ ای جااااااااااااااااااااااااااانمی جاااااااااااااااان ؛ شیشه عینکم قلفتی از جاش در اوومده

دیگه اینقده خوشحااااال شدم که نگو ؛ تازه شم معادلات داشتیم ؛ از اون بهتر ؛ منم ته کلاس نشسته بودم ؛ اینقده قشنگ هیچی نمی دیدم که نگو و نپرس

شانسی حدس می زدم استاد چی نوشته ؛ اوون وقت از خودم یه سری چیز میز بهش اضافه می کردما می نوشتم

==============================

مهری منا به بازیه ضرب المثل ها دعوت کرده ؛ بازیشم این طوریه که یه ضرب المثل انتخاب می کنیمو یه خاطره ازش می گیم ؛ خاطره ی من اینه ؛ اما با دوتا ضرب المثل :

یکی : فلانی رفته خونه یکی دیگه ؛ دیده طرف فلان مبل و صندلی خریده ؛ رفته یه دست برا خودش خریده

من : حالا به خونه ش می یومد؟؟؟

اوون : ای ؛ بدک نبود ؛ پرده هاشم رفته خونه خاله ش دیده و پسندیده ؛ رفته اون مدلی خریده

من : خونه ش ماله خودشه؟؟؟؟؟

اوون : نه بابا ؛ اجاره نشینه

من : چند ساله ازدواج کرده؟؟؟؟

اوون : یه 10 سالی می شه ؛ توو این مدت تا حالا چند دست مبلمان و پرده عوض کرده ؛ منم می خوام یه دست مبل مثل اوون بخرم

من : بی خود نیست بعد از 10 سال هنوز اسباب و اساسش پشته در خونه ی مردمه ؛ اگه یکمی زنیت داشت ؛ حداقل یه جا 40 متری از خودش داشت

اوون : خب ؛ جوونه ؛ دلش می خواد ؛ گناه که نکرده

من : آره جوونه ؛ گناهم نکرده ؛ دلشم می خواد ؛ از قدیم گفتند هرچی که چشم ببینه ؛ دل می خواد ؛ مهم اینه که چه جوری با دلت کنار بیای ؛

آره منم جوونم ؛ خیلی چیزا دلم می خواد ؛ مسلما هر کدوم از اوون چیزا از یه وجهی برام خواستنیه ؛ می یام و همه را شماره گذاری می کنم ؛ مبلمان و پرده و غیره را می زارم یک دو سه ؛ اما اگه عاقل باشم ؛ اگه دوراندیش باشم ؛ خونه ی نداشتما بدون هیچ شماره ای هد لاینه بقیه می زارم ؛ از بقیه ی خرجام می زنم ؛ از دلم می گزرم ؛ تا اصلیه جور بشه

اوون : تو خودتم جوونی ؛ رفتی 150 هزارتومن بابته mp4 پول دادی که باهاش آهنگ گوش بدی ؛ رفتی یه گوشی خریدی که 380 بالاش پول دادی ؛ چرا خودتا نمی گی که این همه خرج می کنی؟؟؟؟

من : ببین عزیزه من ؛ اولا که من mp4 نخریدم که باهاش فقط آهنگ گوش بدم ؛ دوما ؛ من یک شبه 150 هزارتومن پول توو جیبم سنگینی نکرده بود که برم اونا بخرم ؛ از خیلی از چیزایی که دلم می خواسته زدم ؛ از خرجای هنگفتم زدم ؛ از خرجای اضافی کم کردم ؛ مثل بقیه نبودم که با آژانس این ور اوون ور برم ؛ آسه آسه پولما جمع کردم تا یه mp4 خریدم ؛ برا موبایلمم ؛ من حدود 8 سال با گوشی قبلیم کار کردم ؛ دیگه طوری شده بود که سیم کارت می سوزوند ؛ فهمیدم که اگه عوضش نکنم ؛ خرج سیم کارت روو دستم می زاره ؛ برا همین بابام خرید ؛ وگرنه اگه راه داشت ؛ خودم پولما جمع می کردم تا گوشیما عوض کنم نه این که بابام یه شبه 380 تومن سبک بشه

اوون : حالا اوونا را دلیل داشتی ؛ تو کفشایی که برا یه مهمونی می خری از 50 – 60 تومن کمتر نمی شه

من : اوون کفشی که من به اون قیمت می خرما ؛ 10 برابر ازش کار می کشم ؛ تازه بعدش که دیگه برا مهمونی نمی پوشمش ؛ می زارمش برا خونه مامان جونه (( اگه من می فهمیدم کی قیمته خریدای منا به اینا می ده ؛ می زدم لهش می کردم ))

اوون : حالا از اینا بیا بیرون ؛ می خوام با شوهرم برم آتلیه ؛ یه چندتا عکس بندازیم

من : مناسبتی داره؟؟؟

اوون : نه بابا ؛ همین طوری ؛ آخه فلانی هم همین کارا کرده

من : آخه تو که پول عکس عروسیت فقط 1 میلیون شد ؛ اوون همه عکس ؛ دیگه این برا چیه؟؟؟؟؟

اوون : گفتم که ؛ آخه فلانی کرده ؛ منم خوشم اومده

من : صلاح مملکته خویش خسروان دانند ؛ با این برنامه ای هم که تو در پیش گرفتی ؛ با این چشمو هم چشمی ؛ مطمئن باش تا 20 سال دیگه هم مستاجری ؛ تازه شم ؛ از قدیم یه چی دیگه هم گفتند : نرود میخ آهنین در سنگ

از طرفه منم تبسم ؛ چاقالو ؛ مجتبی ؛ نیلوی تلخ اما دوست داشتنی و مریم بانو دعوت اند .

 

مرا امید وصال تو زنده می دارد

وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


الهام و سیمین

ساعت 12:30 شب بود

الهام ؛ دوستما می گم ، روو گوشیم تک زنگ زد ؛ فکر کردم مثل همیشه مسخره بازیش گل کرده

12:45 دقیقه شب بود ؛ دوباره زنگ زد ؛ اینبار قطع نکرد

من : الهام چته تو؟؟؟؟ سلام ؛ فردا عازمم ؛ داشتم چیزاما جم می کردم

الهام : درد داشتم که زنگت زدم

من : چرا صدات این طوریه؟ چیزی شده؟

الهام : اطلس امروز عزراییلا با چشام دیدم

من : چیه دوباره؟ برات خواستگار اوومده که داری می میری؟

الهام : با خونواده م رفته بودیم پاساژ سپاهان ؛ توو پاساژ غش کردم ؛ تشنج ؛ دندونام قفل شده بود ؛ 5 دقیقه نتونستم نفس بکشم ؛ اورژانس اوومد ؛ بردم بیمارستانه خورشید

من : آخه برا چی ؟؟؟؟ تو که چیزیت نبود ؛ الهام ؛ تو را سر جدم قسمت می دم ؛ الانه وقته شوخی نیستا

الهام : نوار مغز و نوار قلب ازم گرفتند ؛ فردا جوابشا می دند

من : گفتی جوابشا کی می دند؟؟؟؟؟

الهام : دادند

من : الهام مگه آزمایش خون دادی؟

الهام : آره ؛ دارم ازدواج می کنم

من : نکنه رفته بودی خریده عقد؟

الهام : رفته بودم یه لباس برا نامزدی بخرم

من : کی هست؟

الهام : نوه ی عمه ی بابام

من : دووسش داری؟

الهام : نه ؛ اما این دفعه دیگه قبول می کنم ؛ این طوری حداقل از سرکوفت مامانما خواهرام خلاص می شم

من : چی کارس؟؟؟؟؟؟؟

الهام : دانشجوی کاردانیه نمی دونم چیه ؛ دکتر گفت ؛ افسردگی گرفتم ؛ اطی همشون هول کرده بودند ؛ بابام که دیگه نگو

من : شاید این دفعه با این ماجرا دست از سرت بردارند ؛ خودتا سر لج و لجبازی بدبخت نکن

الهام : نمی شه ؛ توو فامیل پیچیده ؛ هیچ راهی ندارم

من : اگه پسره عیبی نداره سعی کن بهش دل ببندی ؛ اگه راه پس داری یه نه بگو خودتا خلاص کن

الهام : نه راه پس دارم نه راه پیش ؛ اطی بدبخت شدم ؛ می دونم ؛ از همین حالا دارم یه سال دیگه را می بینم ؛ مثل روز برام روشنه که طلاق می گیرم

من : اگه داری بله را می گی ؛ دیگه مقید می شی که زندگیتا با چنگ و دندون نگه داری ؛ اگه می دونی چی می شه ؛ از حالا بگو نه

الهام : هیچ کار دیگه ای نمی شه کرد ؛ برا جشنه بدبختیم دعوتت می کنم ؛ اطی به خدا دارم کم می یارم ؛ اطی اینا برا من دیگه شبو روز نزاشتند ؛ اطی چرا اینا با من این طور می کنند؟؟؟؟؟؟

 


 

به به ؛ سلام سیمین خانومی ؛ حتما دیگه داری مادر می شیاااااااا ؛ چه خبر از شوهرت؟؟؟

سیمین : حالا بزار کلاس تموم بشه ؛ بعدا برات تعریف می کنم

بعد از کلاس زبان تخصصی

سیمین : اطلس دارم طلاق می گیرم

من : چی؟؟؟؟؟ تو را به قران اگه قراره مسخره بازی در بیاری بس کن ؛ اگه داری شوخی می کنی ؛ خیلی شوخیه بدیه

سیمین : نه به جوونه بابام ؛ چارشنبه دادگاه دارم ؛ دارم جدا می شم

من : آخه برا چی؟ شما که تازه عروسی کردیند ؛ طلاق؟؟؟؟ اونم به این زودی؟؟؟؟؟ مشکلتون چیه خب؟؟؟؟؟

سیمین : شکاک بود ؛ به خواهر و برادرم تهمت دزدی و چشم ناپاکی زد ؛ دست بزن داشت ؛ بدتر از همه اطلس ؛ معتاد بود

من : چی؟؟؟؟؟؟؟ نکنه فقط یه توو گوشی بوده؟؟؟؟؟؟ هرچند که اونم نباید باشه

سیمین : نه ؛ با هرچی گیر دستش می یومد می زد ؛ کمربند ؛ سیم رابط ؛ طناب ؛ سیاه و کبودم می کرد اطی ؛ اگه یه توو گوشی بود تحمل می کردم

من : سیمین ؛ مگه ازش شناخت نداشتی؟؟؟؟ مگه آزمایش ندادیند؟؟؟؟؟ توو آزمایش نشون نداد این معتاده؟؟؟

سیمین : روز بعده عروسی نشست جلو رووم مواد مصرف کرد ؛ همون موقع بهم گفت قرص خورده که چیزی توو آزمایش نشون نداده

من : حالا اون قرص خورده ؛ مگه تحقیق نکردیند؟؟؟

سیمین : چرا اتفاقا ؛ بابام تحقیق کرد ؛ همه می گفتند خوبه ؛ بعده عروسی خبر رسید به بابام که دخترت حیف شد

من : توو دورانه نامزدی نتونستی بشناسیش؟؟؟

سیمین : بعده عقد مامانش چپ رفت ؛ راست رفت ؛ هی گفت عروسی کنیند ؛ دورانه نامزدی کجا بود؟؟؟؟؟؟ داداشما که توو خیابون دیده گرفته لتو پاره ش کرده ؛ آخه یه پسر 13 ساله می دونه چشم ناپاکی چیه؟؟؟؟؟؟

 

 


 

روز اول دانشگاه می تونست شیرین باشه ؛ اما حالا ملس شده

سیمین یک سال از من کوچیک تره ؛ الهام یک سال بزرگتره و هر دوتاشون دارند زندگی را مفت می بازند ؛ توویه چشمای هردوتا ؛ از لرزش صداشون ؛ از لرزش دستاشون ؛ خیلی راحت می شه ناامیدی را دید ؛ صفتی که توو چهره شون داره فریاد می زنه که آهای ای الناس بدبخت تر از من خودمم

و من هنوز دارم به خودم می گم :

یه روزی ؛ یه جایی ؛ یه جوری ؛ یه کسی ؛ یه چیزی ؛ صبر داشته باش

همیشه به این معتقدم که خدا جای شکر برای بنده هاش باقی می زاره ؛ منی که اینا را نوشتم ؛ تویی که اینا را خوندی ؛ باید خدا را شکر کنیم که توو جوونیمون به این درجه از ناامیدی نرسیدیم ؛ نمی گم هیچ وقت ناامید نبودیم ؛ بودیم ؛ اما مطمئنم اندازه یه سر سوزن کمتر بوده ؛ پس به اندازه ی همون یک سر سوزن از خدا تشکر کنیم

از دیشب که ماجرای الهامو فهمیدم دسته چپم خشک شده ؛ ماجرای سیمین هم که گردن دردا بهش اضافه کرده

دوتا دختر 21 ساله و 19 ساله به جز یه زندگیه معمولی چیزی نمی خواستند ؛ اما ببین کار به کجا کشیده که 19 ساله منتظر دادگاه طلاقه ؛ 21 ساله منتظر جشن بدبختیش

 

یاسی جمله ی من اینه :

یه روزی ؛ یه جایی ؛ یه جوری ؛ یه کسی ؛ یه چیزی ؛ صبر داشته باش

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |