تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

قبض ؛ زندگی ؛ پل خواجو ؛ رانندگی ؛ آش

کلیده قلبما دادم بهت ؛ گم نکنی سر به هوای من ؛ هر خوار و خسی را بعد از این نگیری به جای من ؛ ای سر به هوای من ؛ عشقو بندگی کن ؛ توو قلبم زندگی کن ؛ الهی تا نفس توو سینه هست بمونی برای من ؛ ای سر به هوای من ؛ توو کلامه عاشقونه تو را استاد دیدم ؛ اگه شیرینه تو باشم ؛ تو را فرهاد دیدم ؛ تو شکوهه لحظه هامی ؛ بزار دل شاد باشم ؛ واسه ی ترانه خوندن ؛ بزار فریاد باشم ؛ الهی ؛ الهی تا نفس توو سینه هست بمونی برای من ای سر به هوای من ؛ ای سر به هوای من ؛ با سکوت زیرکانه منا فریاد زدی ؛ با چشات دووست دارم را توو گوشم داد زدی ؛ با نگاه عاشقونه مسته مستم کردی ؛ بی می و جامو سبو ؛ باده پرستم کردی ؛ الهی تا نفس توو سینه هست بمونی برای من ای سر به هوای من ؛ ای سر به هوای من

خب ؛ دوباره خونه مامان جونه بودم ؛ اوقاته خوبیست ؛ برام جالبه ؛ مامان جونه نوه زیاد داره ؛ هیشکی اندازه ی من اونجا نمی ره ؛ واقعا لحظه های دلچسبی را اوونجا طی می کنم ؛ هیچ کدوم از شماها نمی توونیند کامل احساسه منا از دووست داشتنه اوونا متوجه بشیند ؛ شب ساعت 1 زد به سرمون رفتیم پل خواجو ؛ اووووووف ؛ تا ساعت 3 دمه زاینده رود ؛ روو پله های پل ؛ هوای عالی ؛ عکس پل با اوون چراغاش تووی آب ؛ سرسبزیه بسیاررررررررررر ؛ با هایده و اوون شعر بالاییه ؛ همه چه برای امید داشتن به زندگی محیا بود ؛ همه چی آماده بود برا اینکه من متوجه بشم زندگی با همه ی خوبی ها و بدی هاش خیلی دوست داشتنی تر از اونیه که بخوام مفت ببازمش

بعدشم که اومدیم خونه تا ساعت 5 با خاله کوچیکه هی هر زدیم هی هر زدیم ؛ هی خندیدیم ؛ دیگه آقاجونه از خواب بیدار شد ؛ گفتیم حالا یه گنده بارمون می کنه ؛ اوومده بهمون می گه :

شماها گشنتون نشد؟؟؟؟ ما هم که از خدا خواسته ؛ پریدم توو آشپزخونه ؛ ظرفه سالادو نون و پنیر و خرما را اوردم زدیم توو رگ ؛ آقاجونه هم خودش یه پا بود برا هر زدنمون .

ناهار امروزم که غذای سنتیه اصفهان بود ؛ بریااااااااااااااااان ؛ دلتون آب اندازه یه قابلمه گنده

بعدش اینکه :

قبض آمد

قبض تلفن آمد

قبض تلفن زیاد آمد

قبض تلفن خدا تومن آمد

قبض تلفن با آبرو ریزی آمد

یعنی اینکه نت اومدن من خیلی خیلی محدود می شه ؛ شاید شب جمعه به شب جمعه ؛ البته اگه تا قبل از اون تلفن قطع نشه ؛ چون بابام گذاشته به عهده ی خودم ؛ منم پول دارم ؛ اما برای کارای مهم تر نیازش دارم ؛ فعلا که مامان با موبایلش زنگ می زنه ؛ بابامم همین طور ؛ منم که در سمت بوق ژیان ایفای نقش می کنم ؛ فکر کنم دست به دومنه تلفن عمومی بشم ؛ چون خرج موبایلمم زیاده و اونم با خودمه ؛ نیاز به کار دارم ؛ حتی شده منشیگری یا پایین تر از اوون ؛ دیگه رووم نمیشه بابا خرجما بده ؛ برا همینه که از بیشتر خرجام زدم تا کمتر نیاز به پول پیدا کنم ؛ شده یه مسیر طولانی را که باید با تاکسی برم ؛ پیاده می رم ؛ فکر نکنید بابام برام کم می زاره ؛ نه خدا را شکر هست ؛ زیادی هم هست ؛ اوونم بی منت و زیاد ؛ همین الانه که در کیفما باز کنم با پول خوردا یه چی حدود 40 تومن هست ؛ اما خب از قدیم گفتند خوونه قاضی گردو فراوونه ؛ اما حساب کتاب داره ؛ من خودم دیگه نمی تونم قبول کنم که بیشتر از این خرجم با یکی دیگه باشه .

دیگه چی؟؟؟؟؟؟؟

آهان ؛ این علیا و علیرضا بدجور داره از لحاظ درسی بهشون فشار می یاد ؛ چه جوری؟؟؟؟؟

خب شماها هم اگه یکی مثل مامان و خاله ی منا داشتیند تا از 24 ساعت شبانه روز ؛ 25 ساعت باهاتون درس کار کنند ؛ بدتر از اینا بهتون فشار می یومد

برا همینه که این دوتا یه تصمیماتی گرفتند :

به خدا ؛ ماها درسمون تموم بشه ؛ دیگه اینجا نمی مونیم ؛ می ریم خارج ؛ اما قبلش ازدواج می کنیمو می ریم ؛ با خانومامون می ریم .

دیگه چی؟؟؟؟؟

بدجور دارم کتاب می خونم ؛ تند تند ؛ بی وقفه ؛ شده تا ساعت 5 صبح بیدارم دارم کتاب ورق می زنم . انگار که کتابا را می خوام قورت بدم یا همین حالا یکی ازم می گیرتشون

با آقاجونه و خاله کوچیکه بیرون بودیم ؛ دیر شده بود می خواستیم برگردیم خونه ؛ این خاله کوچیکه وحشیانه از این لاین به اوون لاین می رفت ؛ آقاجونه که دیگه رنگ به روو نداشت ؛ اوومدیم خونه ؛ داشت آب می خورد ؛ خاله کوچیکه در اومده بهش می گه :

آقاجون ؛ حال کردی چه جوری رانندگی می کردم؟؟؟؟؟؟

آقاجونم :

یه کلمه دیگه حرف بزنی ؛ یه بار دیگه این طوری رانندگی کنی ؛ همچین این لیوانا پرت می کنم طرفت که هم لیوان بشکنه هم سرت .

دیگه چی؟؟؟؟؟

آهان ؛ هر شب شبکه 4 یه برنامه داره به اسم دو قدم مانده به صبح ؛ جای شماها باشم ؛ یک شب هم از دست نمی دم و پای ثابت این برنامه می شم ؛ مثل آخر اوون برنامه :

پایان ؛ اما صبح دیگری در راه است

 

 

به تو می گویند ؛ تعطیل است کار عشق بازی

عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


قاطی پاتی

خب از کجا شروع کنم؟؟؟

آهان ؛ بزار از اوون سفر یک روزه در 170 کیلومتریه اصفهان براتون بگم ؛ ماجرای سفر من و بابام

اصلا بزار بگم برا چی رفتم ؛ برا کارای دانشگاه بود

شب قبلش بابام گفت که من 5:30 از خونه می زنم بیرون ؛ منم گفتم خب ؛ تا من بخوام کاراما بکنمو یکمی بزک دوزوکم بکن ؛ خب طول می کشه‌ ؛ 4:30 بیدار شدم که به کارام برسم ؛ آقا ؛ چرا سرتونا درد بیارم ؛ نشون به اون نشون که ابویه محترم ساعت 6:30 تازه از خواب بیدار شد ؛ دیگه 7 بود که زدیم بیرون ؛ منم شب قبلش ساعت 2:30 – 3 بود خوابیده بودم

خب ؛ شماها که فکر نمی کنیند ماها با سلام و صلوات از خونه زدیم بیرون؟؟؟؟؟

نه خیر ؛ به خاطر این زمان بندیه دقیق بابام بنده هی نق زدم هی نق زدم هی نق زدم ؛ و این اولین دعوا بود ؛ اما خب ؛ هنوز مامانه بود ؛ برا همین به خیر گذشت

توی راه هم که قربونش برم تا کت رفته بود توو گاز ؛ راهه 2 ساعتو نیمه را 1 ساعتو نیمه تموم کرد تازه وسط راه بنزینم زد ؛ دیگه حساب کن تا کله توو گاز بود ؛ حالا ایناش توو سرم بخوره ؛ تووی گردنه ؛ اوون بالا بالای کوه ؛ سر پیچه 180 درجه ای از تریلی سبقت می گیره ؛ اعتماد به نفسش در حده تیم ملیه این بابام ؛ فکر کرده شوماخره

من که دیگه قلبم توو حلقم بود ؛ تازه اگه بهش راه نمی دادند دستشا می زاشت روو بوق و دیگه بر نمی داشت ؛ من که رسما دار فانی را وداع گفتم (( بفرست اوون صلوات قشنگه را برا شادیه روحه من ))

آخه یکی بگه توو یه گردنه حداکثر سرعت چه قدره؟؟؟؟؟ بابای من توو گردنه با 100 تا می رفت ؛ تازه اگه من می خواستم حرفی بزنم می گفت :

تو بشین ؛ کاریت نباشه ؛ سالم می رسیم

به خدا الانه من از دمه مرگ برگشتمااااااااااا ؛ اینقده با بابام ترمز گرفتم سر این پیچ و اوون پیچ که پاهام درد گرفته

آهان ؛ اینم بگم :

ابویه محترم خیلی open mind شدند ؛ توو دانشگاه شماره تلفنه یه پسره را گرفته ؛ می گه می خوام بدم به دخترم اگه کارتون داشت باهاتون تماس بگیره

آخه من با پسره مردم چی کار می تونم داشته باشم؟؟؟؟؟؟؟

جلو پسره دارم بهش می گم که نمی خواد ؛ ول کن ؛ بیا تا بریم ؛ می گه :

نــــــــــــــه خره به دردت می خوره ؛ لازمت می شه

حالا اومدیم بیرون ؛ در اوومده به من می گه :

اطلســــــــــی ؛ به جانه خودم این پسره سرش درد می کنه برا کنسل کردنه کلاسا

 

حالا از اینا بیایم بیرون

یکی از دوستام یه بچه خواهر داره که کلاسه دومه دبستانه ؛ بهشون چندتا کلمه داده بودند که با هر کدومشون دوتا جمله بنویسه ؛ یکی از این کلمه ها کف بود ؛ جمله ها را داشته باشیند

1 – ما با آب و صابون کف درست می کنیم

2 – خانوم ها ؛ آقایان ؛ به افتخار عروس و داماد یه کف مرتــــــــــــــــــب

یادمه یه بار هم به علیا جمله سازی داده بودند با کلمه ی عروس ؛ ببین این بچه چه جمله ای گفتااااااااااا :

عروس ؛ داماد را ببوس

 

چند وقت پیش یه پسره به شهرزاد تووخیابون گیر داده بوده ؛ هی به این دخترخاله ی بچه ی بنده می فرموده که :

خانوم ؛ شوما از اون دخترا هستی که شماره می گیری زنگ می زنی ؛ یا شماره می گیری زنگ نمی زنی؟؟؟؟؟؟؟

جالبیش اینجاست ؛ پسره از شهرزادم بچه تر بوده

 

 

از دوست به یادگار دردی دارم

این درد به هزار درمان ندهم

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


زندگی آی زندگی ..........

وای که این زندگی چه قده قشنگه ؛ وای که این زندگی فوق العاده زیباست ؛ وای که من چه قده خوش شانسم ؛ حالا من هرچی می خوام خودما با شانسم درگیر نکنم ؛ نمی شه که نمی شه

زندگی زیباست ؛ وقتی می ری حمووم ؛ توو حموم می خوری زمین

زندگی قشنگه ؛ وقتی که داری می یوفتی زمین ؛ دستتا می گیری به پرده ی حموم که خیر سرت نیوفتی که یهویی ناقص بشی

زندگی به روی من لبخند می زنه ؛ وقتی میله ی پرده ی حموم تالاپی مییوفته روو سرت

اوون وقت تو چی کار می تونی بکنی؟؟؟؟؟؟؟؟

من که توو اوون لحظه فقط و فقط به این فکر می کردم که بخندم یا گریه کنم؟؟؟؟؟

تنها کاری که می شد انجام داد این بود : هر هر هر هر هر

برا یکی تعریف کردم ؛ طرف تا پاشیدن مغز من کف حموم و قطع نخاع شدن من پیش رفت ؛ وای که چه قده همه به من امید به زندگی می دند

تازه این جای خوبه ی داستانه ؛ جای بدش ماله بعده که :

اسباب بازیای علیا که اکثرا همه توپ در انواع و اقسام سایزها ومدل ها هستند توو هال پخش بود ؛ مامانمم اومد که از آشپزخونه بیاد بیرون ؛ اوون توپ کووچیکه را ندید

همچین با یه پاش رفت رووشا ؛ پاش پیچ خورد که صدا تقش بلند شد

مامانه که از حال رفت ؛ همون جا توو دهنه در آشپزخونه خوابید ؛ پاش که باد کرده ؛ می ترسه بره دکتر که یه وقت بخواد گچ بگیره ؛ چون یه بار دیگه اون یه پاش رفته توو گچ ؛ برا همین حالا می ترسه

ولی خب ؛ نمی زاریم راه بره و کار کنه

این همه کار خودم دارم ؛ حالا کارای خونه هم بهش اضافه کنیند ؛ همکاری نکردنه بابام هم هست ؛ ریختو پاش های علیا هم هست

دوباره رفتم توو نقش کوزت

فردا قراره با بابام بزنیم به جاده و دوتایی برا یه کاری بریم 170 کیلومتری اصفهان ؛ رفتنه که با هم هستیم ؛ اما قول نمی دم که برگشتنه با هم باشیم ؛ یا من باباما توو جاده جا می زارم یا بابام منا ؛ آخرش اینکه یکدوممون تا اصفهان پیاده باید برگرده

تازشم ؛ نه دوتایی باهام می ریم ؛ دعوامون بشه کسی نیست از هم جدامون کنه و این قسمت بده ماجراست

اینم می دونم که توو مقصد ؛ باید زیر دوتا کتفای بابای را بگیرم از توو گاز بکشمش بیرون ؛ صابونه 30 – 40 تومن جریمه هم به احتماله قرین به یقین باید به تنم بمالم

امروز هم تولده مامان جونه بود

قربونش برم تازه رفت توو 20 سال ؛ جشنه تولده کوچیکشا توو پارک گرفتیم ؛ براش تولد تولدت مبارکم خوندیم .

اینقده خوابم میاد ؛ اینقده خسته م که حد نداره

 

خوش به حالت ای دشت ؛ خوش به حالت ای کوه

شاخه هایت گل زرد ؛ جوی هایت پر آب

خوش به حالت ای باغ ؛ خوش به حالت ای باغ!

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


بارون

شده تا حالا یه دختر 26 ساله دیده باشیند که تفکرات و عقایدش اندازه ی یه دختر بچه ی دبیرستانیه؟؟؟؟؟؟؟اوون قدر بچه گونه که نمی دونه از همسر آینده ش چی می خواد و وقتی هم می رند بیرون که با هم حرف بزنند ؛ پسره متکلم وحده می شه و دختره یک جفت گوش برای شنیدنه حرفای اون

شده تا حالا بخوای بری جایی که دوستات باهات نمی یاند؟؟؟؟؟ چرا تبسم و ساناز راهشون از من جدا شد؟

شده تا حالا یه اتفاق خیلی شیرین توو زندگیت بیوفته ؛ ولی اوون قدر شیرین باشه که مزه ی شیرینیش بزنه زیر دلت و حالت ازش به هم بخوره؟؟؟؟؟

شده تا حالا اوون قدر از لحاظ فکری و روحی خسته باشی که فقط دلت بخواد سرتا بزاری زمینا بری توو یه خوابه زمستوونی ولی یکی که دوسش داری تمامه خستگیتا ؛ خسته گیه جسمی بدونه و ناشی از گردش و خرید؟؟؟؟؟؟ کاشکی می شد توو چشام زل بزنی تا مفهومه خستگیما متوجه بشی ؛ متوجه بشی که نگرانتم ؛ نگران از اینکه توو یه چشم به هم زدن ببینم که نیستی ؛ کاشکی متوجه بشی که من همه ی تلاشما برای تو دارم به کار می گیرم ؛ نه برای نگه داشتنت  چون اوون دست خودته که بمونی یا بری ؛ برای کمک به تو ؛ برای اینکه متوجه بشی من رفیقه نیمه راه نیستم ؛ برا اینکه متوجه بشی هنوز اوون ته دلم یه جایی جدای از بقیه داری

نمی دونیند ؛ پنجره ی اتاقم بازه ؛ بوی یاس بنفش همسایه ی کناری اتاقما پر کرده ؛ یادم رفت بگم ؛ بارون هم داره می یاد ؛ نم نم بارون روو خاک ؛ بوی خاکه بارون خورده با بوی گل یاس ؛ اینجا الان تیکه ای از بهشته

برق رفت ؛ کاری نداشتم انجام بدم ؛ موقع اذان وضوما گرفته بودم ؛ نمازما می خونم ؛ این نماز خیلی بهم مزه می ده ؛ نه بازور و اجباره و نه از سر وظیفه ؛ از سر دلتنگیه

بعده نماز ؛ صندلیما می زارم کنار پنجره ؛ همه چیز محشره به جز اوون ساختمونه نیمه کاره که دارند می سازندش 

می دونی الانه چی می چسبه؟؟؟ یه فنجون چایی ؛ کاری نداره ؛ چایی هم که آماده س ؛ بارون هم که هنوز می باره ؛ منم که جلو پنجره نشستم ؛ نمی دونم چی می شه ؛ چشام شروع می کنه به سوختن

نه ؛ اینا که اشک نیست ؛ چشام ضعیف شده ؛ برا همینه که می سوزه ؛ آره ؛ هیچ دلیلی غیر از این نداره

خیلی وقته که چشام به دیدنه چیزای کوچیک عادت کرده ؛ برا همینه که بزرگیه تو را نمی بینم

بعده این همه روزمرگی ؛ توو دل شب ؛ وقتی بالشتما می بینم ؛ از خدا تشکر می کنم که توی شب از هیاهوی طول روز خبری نیست و من هستمو خدای خودم .

هنوز داره بارون میاد و اتاقم از بوی یاس و بارون پره پره

 

من مهربان ندارم

نامهربان من کو؟

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


اعتماد به نفس کاذب

به تو محتاجم من ؛ ای هوای تازه

این روزها ؛ روز های شادست ؛ اگر یادی نباشد

این روزها ؛ روزهای پر خاطره ایست که می تواند جای خاطرات گذشته را بگیرد

این روزها...............

این روزها ؛ عجیب خاله کوچیکه درکم می کنه ؛ یا حالا شاید من این حس بهم دست داده ؛ نمی دونم ؛ اما هر جوری که هست خوبه

خیلی کیف می ده که آدم مهمون داشته باشه ولی بعدش ؛ آخر شب که مهمونا می خواند برند اوونم با خودشون ببرند

این حکایت کار منه

جمعه مامان جونه اومد خونه مون ؛ آخر شب که می خواستند برند ؛ منم باهاشون رفتم خونه شون ؛ بچه پررو که می گند ؛ خوده خودمم ؛ نزاشتم جا قدمشون خشک بشه ؛ تلافی کردم

خوبیه خونه مامان جونه اینه که لحظه به لحظه ش به خنده می گذره ؛ خنده هایی که این چند وقته برا من مصداق کاملی از خنده های عصبی و نیشخند هایی به تلخیه زهرمار هست ؛ اما باز هم خوشم ؛ می خندم و باز هم دلیلی برای غم هست و نیست .

خاله کوچیکه امتحان تعیین سطح زبان داشت ؛ یکمی نشستم باهاش کار کنم ؛ پکیدم از خنده ؛ از بس که این بشر دری وری جواب می داد ؛ تازه نه این بشر اعتماد به نفسش در حد کاذبه ؛ تا تمومش می کردم ؛ دوباره از اول می خواست شروع کنه ؛ عجیــــــــــــــــــب اعتماد به نفس کاذب داشت ؛ بد جور و بد رقمه آ ؛ اما خداییشا بخوایند برا امتحان به تته پته افتاده بود ؛ همین طور می گفت :

نکنه بیوفتم ترم یک؟؟؟؟؟ خدایی ضایع بازاری درست می شه اطی ؛ آبروی نداشتم می ره

منم که خدای امید دادن :

ببین ؛ خانوم وار بیا برو ترم یک ؛ این طوری سنگین تره ؛ آبروتم نمی ره

اینقده هول کرده بود که دستاش یخه یخ بود ؛ اما خب ؛ بازم افتاد ترم 3 ؛ بهش امیدوار شدم .

رفتم براش دوتا رژلب خریدم ؛ می خوابید بهش می گفتم عجیـــــــــــب رنگه این دوتا قشنگه ؛ بلند می شد ؛ بهش می گفتم : عجیــــــــــب سلیقه ی خوشگلی دارم ؛ غذا می خورد ؛ بهش می گفتم : عجیــــــــب این دوتا خوردنی اند ؛ چپ می رفت ؛ راست می رفت ؛ کج می رفت یا اصلا نمی رفت ؛ دیوونه ش کردم از بس که از خریدم تعریف کردم .

اینقده کیف می داد توو ساعت خلوتیه خیابونا ماشینه آقاجونه را برداری بری اصفهان گردی ؛ اونم توو این فصل ؛ اونم با 120 تا سرعت .

مامان جونه حالش خوب نیست ؛ بس که از تنش کار کشیده و هنوز هم می کشه ؛ تمامه تنش درد می کنه ؛ دیگه این بدنا داره زورکی می کشه ؛ شبا که خوابش نمی بره ؛ اوون قرص های جوور وا جوور که می خوره .......... دارم دیوونه می شم

اگه یه چیزیش بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ای اطلس امان از دسته تو ؛ خدا نکنه ؛ زبونتا گاز بگیر ؛ تو مگه نمی دونی اگه یه خار توو دستش بره من زودتر از اوون می میرم؟؟؟؟ همون یه بار که کارش به بیمارستان کشید مگه خوده تو نبودی که داشتی زود تر از اوون می مردی؟

تیکه های شاد زندگیم کم شده ولی محو نشده بازم دلیلی برا شادی و خوشحالی هست و مطمئن هستم که باز هم پیدا می شه

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


و خدایی که به من نزدیک است

این صدای گیتار الکترونیک وحشتناک دل انگیز و هیجان آوره ؛ هوشا هواسه آدما وحشیانه تا ناکجا ها می بره. یه جوری می شم وقتی بهش گوش می دم ؛ دووسش دارم ؛ کاوه یغمایی هم قشنگ می زنه ؛ یه جورایی مثل راسموس می دوستمش

همه ی افکار و عقایدم به هم ریخته ؛ حوصله ی هیچ چیز و هیچ کسی را این روزا اصلا ندارم ؛ دنباله یه جای خلوت می گردم تا سنگاما با خودم وا بکنم .

 هر چیزی که فکر می کنم درسته قشنگ برعکسشه ؛ تا حالا وضعم اینقدر بد نشده که حالا این طور شدم

زندگی ارزش فکر کردن هم نداره؟؟؟؟؟؟؟

اما من می مونم ؛ توو زندگی ای که من به اختیار خودم تووش نیومدم .

حتی اگر زندگی کردن اجبار باشه

هنوز مفهوم هایی در ذهنم وجود داره که بخوام براشون زندگی کنم ؛ امید هنوز که هنوزه برام معنا داره

می مونم ، چون زندگی ارزش اینا داره که باهش بجنگم و 1000 باره به خاک بیوفتم و دوباره بلند بشم و با پرووییه تمام لباساما بتکونم و بهش بگم :

آهای لعنتی ؛ کجا داری می ری؟؟؟؟؟؟ من دوباره بلند شدم ؛ جرات داری دوباره بیا .

 زندگی حتی اگه از بی ارزش ترین چیزها پر شده باشه باز هم خدا اوونا به من داده ؛ منم که عادت ندارم دست کسی را رد کنم چه برسه به این که اوون شخص خدا هم باشه ؛ (( خدای من اوون خدایی نیست که توو کوچیکی اذان و اقامشا توو گوشم فرو کردند ؛ اوونی نیست که توو 9 سالگی نمازا به من واجب کرد ؛ خدای من اوونیه که از 4 سالگی یه جورایی صداشا توو گوشم شنیدم ؛ خدای من اوونیه که توو 5 سالگی با تسبیحو جانماز خودم که مامانجونه بهم داد زیر پتوو پیداش کردم ، خدای من اوونیه که من پیداش کردم ؛ خوده خودم ؛  اوونی که من فهمیدم ؛ اوونی که من درکش کردم ؛ نه اوونی که توو کتابا بوده و هست ))

 

اومده بودم گلایه کنم و نق بزنم از خودم و  به زندگیم ؛ ولی دیدم گلایه راه به جایی نداره

 

ای صميمی ای دوست

گاه و بيگاه لب پنجره خاطره ام می آيی

ای قديمی ای خوب

تو مرا ياد کنی يا نکنی

من به يادت هستم

آرزويم همه سرسبزی توست

آرزويم همه خوشبختی توست

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


13 به در

خب ؛ فکر کنم من اولین نفری هستم که از 13 به در برگشتم

ساعت 7 توو خونه بودیم دیگه ؛ خب ؛ از اوون طرف هم صبح ساعت شیش از خونه زدیم بیرون

سبزه هم گره زدیم ؛ آن هم چندتااااااااااااا ؛ هر چی از مامانم راهنمایی خواستم که به چه سبکی گره بزنم ؛ راهنماییم نکرد ؛ ازش می پرسیدم :

مامان ؛ پاپیونی بزنم یا گره کور؟؟؟؟؟ ساده یا از اوون کوهنوردیااااااااا ؛ مامانمم اختیار را دست خودم ؛ منم از هر مدل چندتا زدم ؛ اما برا 10 سال دیگه ؛ تازشم همچین سبزه ی سبزه هم که نبود ؛ یونجه بود ؛ یه درخت چنار هم بود اوونم گره زدم ؛ چه خر توو خری شده بوددددددددددددد ؛ دیگه دست به دامنه یونجه و درختم شدیم

بد نبود ؛ خووب بود ؛ خودمون 4 تا بودیم ؛ مامان جونه و داییم رفته بودند باغ دایی مامانم که ما نرفتیم ؛ همین طووووووووووری

دیگه چی؟؟؟؟؟

آهان ؛ ساعت 8 که صبحونه را خوردیم من گرفتم خوابیدم تا ساعت 1

مامانم می گفت : به خدا تو اگه نمی یومدی هم هیچ فرقی به حال ما نمی کرد ؛ تو که می خواستی بخوابی خب توو خونه می مووندی

من می خواستم توو خونه بمونم ؛ ولی خودتون نزاشتیند ؛ اصلا حال و حوصله ی بیرون رفتن نداشتم ؛ اگه یقین داشتم که بعدا تووش حرفی در نمی یاد توو خونه می موندم ؛ به دور از هرچی هیاهو هست

حالا هم هوس بستنی کردم ؛ پاشم برم بزنم توو رگ ؛ شاید اخلاقم برگرده روو فرم

پ ن : تبسم جان ؛ من که خر هستم ؛ اونم نه یکی یا دوتا ؛ بلکه یه طویله ؛ اگه یکمی عقل و شعور  اون اول ها را داشتم و کار نکرده 100 در 100 احساسما نزاشته بودم جلو الانه حال و روزم این نبود .

قسم می خورم که دیگه از روی قلب و احساس نرم جلو ؛ اینا همش ماله توو قصه ها و فیلم هاست ؛ عقل بر همه چیز حاکمه ؛ دیگه فقط عقل و منطق برام مهمه ؛ حتی اگه مثل گذشته محکوم به بی احساسی بشم و از این طرف بووم بیوفتم

 

سوزد شمع اگر پروانه بود همدم او

ما که پروانه نداشتیم چرا سوختیم

 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


شما خبری از خانومه بنده نداریند؟؟؟

بد جوری این روزها با همه ی خوبی ها و بدی هاش ؛ با همه ی ناآروومی هاش ؛ با همه ی غم انگیز بودن و شاد بودنش ؛ تند و سریع ؛ خاطره انگیز و دوست داشتنی داره سپری می شه

فقط من نگرانم ؛ نگرانم از تحولاتی که داره صورت می گیره یا قراره صورت بگیره؟؟؟؛ دلشوره دارم ؟؟؟؟؟؟؟ توو دلم عروسیه؟؟؟؟؟؟ خدا می دونه

می دونم ؛ می دونم که 10 سال دیگه این لحظات را با تمامه جزییاتش به یاد می یارم

بدبختانه یا خوشبختانه من حافظه ی خیلی قوی برای به یادآوریه لحظات گذشته دارم ؛ از لحظه های شادش بگیر تاااااااااااااا غمگینش ؛ از الانه آینده م پیشه روومه  (( نگو پیش گو هستم که نیستم ؛ فقط از احوال خودم خبر دارم ))

توو این هیرو ویری ؛ توو این اوضاع قاراش میش ؛ فکر کن یه سر خر هم پیدا بشه ؛ اوون وقته که دلت می خواد سرتا بکوبونی به سقف چون دیگه کار از دیوار گذشته

دیروز عصر خوابیده بودم  (( نگو تو هم که همیشه خوابیااااا ؛ چون شبا ساعت ۵ صبح می خوابم ؛ تا ۴ که توو نتم ؛ بعدشم یک ساعت کتاب می خونم ))؛ یادمم رفته بود که بزارمش روو بی صدا ؛ تازه چشام گرم شده بود که صداش رفت بالاموبایلما می گماااااااااا

شماره ناشناس بود ؛  تا گفتم هم الو ؛ یه پسره جواب داد ؛ حالا ماجرا از چه قرار بود؟؟؟؟

قبله امتحانه پایان ترم نسرین یکی از همکلاسیام (( دوست نه ؛ فقط همکلاسی )) جزوه  مدیریتا از من گرفت و قرار شده تا قبل فرجه ها به دستم برسونه ؛ نرسوندا نرسوند تااااااااااا افتاد توو فرجه ها

توو فرجه ها نسرین یه چند باری با موبایل نامزدش که از قضا یکی از بچه های دانشگاه هم بود ؛ به من تماس گرفت تا یه جا قرار بزاره جزوه ها را بده به من ؛ حالا اینا اصلا مهم نیست

بعده این ماجرا ؛ یه چند باری همون شمارهه تک زنگ می زد روو موبایلم ؛ تا من می گفتم الو طرف قطع می کرد ؛ به نسرین هم گفتم ؛ گفتم که چند وقته یکی با اوون شماره ای که تو به من زنگیدی به من زنگ می زنه ؛ نسرینم گفت :

می خواستی جواب بدی تا بفهمه تو دختری نه پسر

نگو حضرت آقا به نسرین شک داره

حالا پسره دیروز زنگ زده به من می گه :

سلام خانوم ؛ خسته نباشیند ؛ ببخشیند که مزاحمتون شدم ؛ من فلانی هستم ؛ می خواستم ببینم شما از نسرین خبر نداریند؟؟؟؟؟؟

منا می گی؟؟؟ قیافه م این ریختی بود : (( آخه من چه خبری باید از زن تو داشته باشم؟؟؟؟؟))

گفتم : سلام آقای فلانی ؛ حال شما؟؟؟؟ نه ؛ خیلی وقته ازش خبری ندارم

تا من گفتم سلام آقای فلانی ؛ مامانو بابام خیمه زدند توو اتاقه من که ببینند طرف کیه

تا قطع کردم ؛ بابام می گه : کی بود؟؟؟؟؟

می گم : شوهر یکی از بچه ها ؛ زنگ زده بود ببینه من از زنش خبر ندارم

بابام : این چه مردیه که سراغه زنشا از تو می گیره؟؟؟ اصلا شماره تو را از کجا داره؟؟؟؟؟

تازه نشستم براش توضیح می دم که حدوده 4-5 ماه پیش دختره با موبایله این به من زنگ زده برا همین شماره م توو گوشیش مونده دیگه

تازه بابام می گه : از اوون روز تا حالا شماره تو توو گوشیه این آقا پسره؟؟؟؟؟

خب بابا به من چه که دیلیتش نکرده؟؟؟؟؟

تازه این تبسم از درجه ی تنفره من نسبت به این پسره خبر داره ؛ می خوام سر به تنش نباشه ؛ یه قیافه ای داره ....... کپی شهرام کاشانی (( خدایا غلط کردم ؛ توبه می کنم خدایااااااااااا ؛ غلط کردم پشت سر مردم حرف زدماما باید می گفتم خدا جون ))

از قضا ؛ من نه شماره نسرینا دارم نه دوستاشا که یه جوری گوشی را بدم دسته دختره که بابا جان حواستا جمع کن ؛ سر و گوشه طرفت می جنبه

برا یکی تعریف کردم ؛ در اومده به من می گه :

من اگه جا تو بودم ؛ همون موقع گوشی را می دادم دسته باباما به پسره می گفتم :

والا من که خبری از خانومه شما ندارم ؛ اما شاید بابام خبر داشته باشند

نتیجه گیری از این ماجرا :

هیچ وقت جزوه هاتا مرتب ننویس که بخوای به اینو اوون قرضشون بدی

 

باد می کوبد ؛ می روبد ؛ جاده رقصان را

و زنی مانده خموش

جلوه ی رؤیاشان

فکر می دارد مغشوش

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


تبریک تولد با اعمال شاقه

سلام

من غلط کردم ؛ من اشتباه کردم ؛ زد به سرم ؛ توو یه اقدام آنی دست به این کار زدم ؛ خیلی بد موقعیتی بود ؛ شما بزاریند به حساب اینکه لوس بودن خون م اوومده بود پایین ؛ اگه دلتون هم می خواد می توونیند بیایند یکی یه پس گردنی بهم بزنیند تا دلتون خنک هم بشه

به یکی گفتم دیگه برام نظر نمی زاری؟؟؟ در اومده بهم می گه : من برا یه مرده نظر نمی دم ؛ هروقت زنده شدی بگو تا بیام نظر بدم

هموطن هم که حسابی به راه راست هدایتمون کردند ؛ باشد که انشاالله در موقعیتی مناسب به تلافی برخیزیم

هشتم فروردین تولده الهام بود ؛ شبه قبلش ساعت 6 صبح خوابیدم ؛ ساعت 9 صبح که تازه چشام گرم شده بود ؛ یهو دیدم این تخت مثل چی داره بندری می رقصه ؛ نگو موبایلم که روو ویبره بوده داره زنگ می خوره

حالا کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بله دیگه ؛ الهام بود ؛ زنگ زده به من ؛ ببین چی می گه :

سلام خانوم ؛ خسته نباشیند ؛ ببخشیند با اطلس کار دارم (( صداشا نازک کرده بودما ؛ اصلا نشناختمش ))

من : بفرمایید ؛ خودم هستم

الهام : بله ؛ داشتم عرض می کردم ؛ ببینیند خانوم .....

من : ببخشیند خانوم ؛ فکر کنم اشتباه تماس گرفتیند ؛ خداحافظ

الهام : خره منم ؛ الهام

من : تویی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی خل و چلی به خدا ؛ بگو ببینم چی کار داری

الهام : هیچی ؛ می خواستم بگم تولدمه

من : خب ؛ به من چه؟؟؟؟ چی کار کنم؟؟؟؟؟؟ از خواب بیدارم کردی همینا بگی؟؟؟؟ تازه برا یه اتفاق بد که جشن شادی نمی گیرند

الهام : باشه بابا تو هم ؛ تولدم مبارک ؛ خداحافظ

و من دوباره خوابیدم

توو خواب بودم که یادم اوومد ؛ ای بابا ؛ این دوتا برا تولده من خودشوونا پشت گوشی تلفن خفه کردند تا یه تبریک به من بگند ؛ پس در نتیجه ؛ نخوابیده بلند شدم ؛ اومدم سی دی آهنگما زیر و روو کردند ؛ تا آخر پیداش کردم

بعـــــــــــــله ؛ دنباله سی دی تولد بودم

بهش زنگ زدم ؛ می گم گوش کن و گوشی را گذاشتم جلو بلندگو

آهنگه که تموم شده ؛ بهش می گم خب تولدت مبارک ؛ کاری نداری من برم بخوابم؟؟؟

الهام : خب ؛ بعدش چی؟؟؟

من : چی بعدش چی؟؟؟؟

الهام : کادوم دیگه

من : قربونم بری ؛ همینم زیادته بچه پررو

آهان ؛ اول شهرزاد گوشی را برداشت ؛ بهش می گم گوشی را بده الهام کارش دارم

می گه : مطمئنی با من کاری نداری؟؟؟؟ چرا هیشــــــــــکی با من کار نداره؟؟؟؟؟؟

به الهام می گم : خب ؛ تا حالا کیا بهت تبریک گفتند؟؟؟

الهام : اطلسی نیـــــمیدونــــــی ؛ از اولین ساعت تولدم تا حالا یه سره این تلفن خونه داره زنگ می خوره ؛ بچه ها از کمبریج زنگ زدند ؛ همکارام از ناسا ؛ دیگه اینقدر سرم شلوغه که حد نداره ؛ بابا که می گه تو هم با این معروف بودنت آسایش و آرامشا از ما گرفتی

منم دیدم زیادی داره جفنگ می گه ؛ تلفنا قطع کردم ؛ نگو اوون بدبخت فکر کرده من هنوز گوشی دستمه ؛ همین طور داشته حرف می زده ؛ بعده 2 دقیقه می فهمه گوشی داره بوق می خوره

زنگ می زنه خونه مون ؛ تا می گم الو ؛ می گه :

اطی خیلی خری

داااااااااااااارررررررررررق

این صدای کوبوندنه گوشی بود

اینا بهش می گند :

تبریکه تولد با اعمال شاقه

 

زمان حلاله همه ی مشکلاته منه

 

ای شما ای تمام عاشقان در هر کجا

از شما سوال می کنم

نام یک نفر غریبه را

 در شمار نام هایتان اضافه می کنید ؟

 

  

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


من مردم

 

 

تا اطلاع ثانوی من مردم

دنبالم نگردیند

دارم توو خودم خفه می شم

به امید دیدار

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


بی عنوان

آری فرو می ریزم...چقدر دیگر باید زمین بخورم؟
نمی توانم بگویم که چرا در خود شکستم

به یک انتها می رسم

چی بگم براتون به غیر از حرفای تکراری که آره ؛ امروز خونه تبسم بودم ؛ خیلی هم خوش گذشت ؛ عیدی هم گرفتم ؛ اینا را از من می خوایند؟؟؟ آره ؛ همین بود ؛ اما همینه همین که نبود ؛ خیلی بهش زحمت دادم ؛ شرمنده تم ؛ قبل از اینکه برم حتما یه مهمونی می دم

بابا دلم پره ؛ داره از توو می پوسه ؛ دیگه چه قدر گریه ما توو خودم خفه کنم؟ چه قدر شیشه ی ماشینا بدم پایینا سرما بکنم بیرون تا باد با سرعت به چشام بخره تا اشکم که در می یاد بهونه داشته باشم که از باده

دیگه چه قدر عصبانیتما روو سره علیا خالی کنم؟

دیگه چه قدر لحظه شماری کنم برا رفتنم؟

دیگه چه قدر بگردم دنباله راهی که تووش خودما نیستا نابود کنم؟

دیگه چه قدر الکی الکی هر روز برم حمام 2 ساعت خودما تووش نه دارم تا گریه کنم اما بازم نمی تونم؟

دیگه چه قدر برم خونه مامان جونه ؛ شب به شب زیره پتو ناله کنم ؟

دیگه چه قدر خودما سرگرم کنم ؟

تبسم ؛ تو امروز دل پر خون منا ندیدی ؛ اگه دیده بودی .......

دیدی چه قدر می خندیدم؟

دیدی یه لحظه خودما از تک و تا ننداختم؟

تبسم بعدش نبودی ببینی چه سر دردی کشیدم

نبودی ببینی از زور سرگیجه پنج تا پله را چه جوری با هم یکی کردم

هیشکی تا حالا اشک ریختنه منا ندیده حتی خودم توو آینه

نمی دونم چرا مثل مرغ پر کنده شدم

دیروز که عموم اینا خونه مون بودند ؛ چشاما بستم تا بخوابم ؛ توو خواب و بیداری بودم که شنیدم :

زن عموم : اطلس بره من یکی که دلم خیلی براش تنگ می شه ؛ خیلی دووسش دارم ؛ حتی بیشتر از یه خواهر

مامان جونم : نوه ی بزرگمه ؛ وقتی می یاد خونه مون اصلا حال و هوای خونه عوض می شه از بس که شیطونه

مامانم : بره ؛ جاش توو خونه بیش از حد خالی می شه ؛ یه جورایی خیلی شاده ؛ وقتی توو خونه س اصلا در و دیوار از دستش آسایش ندارند

بابا ؛ این دختره شاد ؛ حالا دیگه شاد نیست ؛ حالا داره دق می کنه ؛ حالا داره انرژیش بی خودی حروم می شه ؛ داره زور بیخودی می زنه ؛ داره دیوونه می شه

به خدا من بد نبودم ؛ به کسی هم بد نکردم ؛ پس برا چی .....

بابا یکی بیاد منا بزنه تا دوتا قطره اشک بریزم شاید این دل واموندم آروم بگیره

من که خودم می دونم دردم چیه ؛ چرا این بار براش هیچ درمونی پیدا نمی کنم؟

چرا همین طور یهویی توو بدنم خالی می شه؟

نیایند بگیند دوباره زدی توو جاده خاکی ؛ من توو جاده خاکی بودم ؛ داشتم تلاش می کردم ازش بیام بیرون ؛ شدم آب راکد ؛ همونی که ازش می ترسیدم

راستی فردا تولده بابام هست ؛ از همین جا تولدش مبارک ؛ سایه ات از سرمون کم نشه ؛ ماچ و بوسه و تلفن زدن و نزدن پیشکش

بابای خوبی هستی ؛ هنوز کوچیکیاما یادمه ؛ اگه مامان دعوام می کردم تا شب که از سرکار برگردی صبر می کردم ؛ اون وقت گریه هام ماله تو بود ؛ هنوز یادمه وقتی توو ماشین خوابم می برد تا توو تخت می وردیم

یادته محمد؟؟؟؟؟ یه بار بهونه کردم که پیشه تو و مامانم روو تخت بخوابم ؛ هرچی گفتیند نه من حرفه خودما پیش بردم ؛ قشنگ یادمه که خوابم برد ؛ یه خوابه سنگین ؛ اما اینا چیه که من یادمه؟ با این که خواب بودم ؛ دیدم ؛ دیدم که دستتا بردی پشتم ؛ بغلم کردی ؛ همین طور مواظب بودی که همه ی تنم توو بغلت باشه ؛ یه وقت دستم ول نباشه ؛ بردیم گذاشتیم توو تخت ؛ از توویه راه رو که رد می شدی و من بغلت بودم ؛ خودم همین حالا قشنگ یادمه که جلو در خونه کنار آشپزخونه وایساده بودم ؛ می دیدم که داری بلندم می کنی ؛ می خوابونیم

اگه من بغله تو بودم ؛ اونم خوابه سنگین ؛ پس کی دمه در ؛ کنار آشپزخونه وای ساده بود؟ تو که خودت می دونی من چه قدر خوابم سبکه ؛ اگه یه پر از رو صورتم رد بشه از خواب می پرم ؛ این قدر سبه که شبا باطری ساعتا در می یارم تا تیک تاکش اذیتم نکنه

پس چرا اوون شب بیدار نشدم؟ چی شدم که اوون قدر خوابم سنگین شد؟ چرا من با اینکه خواب بودم همه چی یادمه؟ حتی اوون تیشرت صورتی که تنم بود؟؟؟؟؟

راستی ؛ از کی من و تو با هم اینقدر سرو سنگین شدیم؟ توو بچه گیه من چی بود که حالا توو جونیم پیداش نمی کنی؟

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 2:22 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


عیدانه

به گمونم دل تو جای دیگه س ؛ دل تو پیش یه رسوای دیگه س ؛ دست نزاشتی دیگه توو دستای من ؛ دستاتم عاشق دستای دیگه س ؛

با تو بودن واسه من نعمت بود ؛ از تو گفتن واسه من عادت بود ؛ همه حرفات واسه من آیه ی عشق ؛ نفست زمزمه ی رحمت بود ؛ دل من مستیشا از مستی چشمای تو ساخت

دیگه از بس آهنگه بالایی را گذاشتم و توو خونه همه بهش گوشیدیم بابام به خونم تشنه شده

خب توو این چند روز هیچ کار خاص و به خصوصی انجام نشده به جز اینکه :

هلک هلک بریم خونه این خانواده ؛ بعدشم تلک تلک بریم خونه اوون یکی ؛ توو تمومه این هلک و تلک کردن ها هم باید به همه یادآوری کنی که : بله ؛ من راهنماییما تموم کردم و وقتی هم اوونا تموم کرده باشم ؛ دبیرستانم تموم کردم و حالا خیر سرم و اگه خدا قبول کنه دانشجو هستم و رشته م هم بچه داری نیست ؛ کامپیوتره

تازشم هی راه به راه باید بگی : نه امسال مسافرت جایی نمی ریم ؛ اگه رفتنی بودیم که مثل هر سال ؛ اول عید می رفتیم نه حالا که ازش گذشته

در آخر هم باید شنونده ی دعای میزبان باشی که :

ایشالا سال دیگه با همسرت بیای عید دیدنی و تو هم بگی :

کجا از خونه بابام بهتر؟؟؟؟ راحت می خورم و می خوابم ؛ نگرانه غذای ظهر و شب هم نیستم ؛ دارم برا خودم پادشاهی می کنم ؛ دارم برا خودم خوش می گذرونم و ایشالا تا 10 سال دیگه که احیانا خوشی بزنه زیره دلم اوون وقت یه خاکی توو سر می ریزم

آهان ؛ بزار اینم بگم : بابام سال تحویل ماچیدم اما من نچ ؛ نه اینه فکر کنید دختره بدی هستمااااااا ؛ نه ؛ فقط به خاطر اینکه رژ لبم پاک می شد

از عیدی ها هم بگم :

بابام که عیدی داد ؛ مامانمم همین طور ؛ اون آقاجونم هم همین طور ؛ خونه مامان جونه هم که بودیم ؛ آقاجونه داشت عیدی می داد ؛ الهامه گفت :

آقاجون ؛ من که دختر خوبی م ؛ تازه جهشی هم خوندم ؛ به منم عیدی بده

آقاجونمم گفت : بیا آقاجون ؛ خسته شدی جهشی خوندی ؛ بیا اینم مزدت

دیگه چی ؟؟؟؟؟؟

آهان ؛ در این ایام ما نتوانسته ایم بسی بیش تر از ساعت 8 صبح به امر خطیر لالایی بپردازیم ؛ به خاطر اینکه بابامون سحر خیز تشریف دارند و صبح زود بیدار شده و هی تلق تولوق صدا راه می اندازند ؛ به پای ماهواره می نشینند و صدای آن را طوری تنظیم می نمایند که به گوش این حقیر که در اتاق هستم نیز برسد ؛ بعد از آن رادیو را روشن نموده تا از وضعیت ترافیک مطلع شده ؛ سپس صدای مبارک را در حنجره انداخته :

هرکی صبحونه می خواد تا 5 دقیقه دیگه سر میز باشه وگرنه چای را می ریزم ؛ می خوام قوری را بشورم

شب ها هم که تا ساعت 5 صبح بیدار نشسته و تمامه کتاب های موجود در قفسه را مرور می نماییم تا سرمان گرم شود ؛ خلاصه آنکه زندگی را آنگونه که می پسندیم می گذرانیم . قدر لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه ی این لحظات را می دانم

آهان ؛ بابام از موفقیتمان بسی خوشحال شد ولی 10 برابر آن دمق شد ؛ چون باید دو سال ناقابل را دور از نق و نوقه ما سپری کند و این ناراحتی و دمق شدن بابام که ناشی از دوریه ما می باشد اصلا در مخیله ی ما نمی گنجد و قبول دار این نمی شویم که از دوریه ما ناراحت می باشند

 

فرصت کم است ؛ باید راه افتاد

باید به گیاهان یکایک سلام گفت

باید کنار چشمه های جهان بیدار نشست

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


 

 

 

 

بالاخره سال تحویل شد

عید همگی بسیار بسیار بسیار بسیار

مبارک

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |