تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

خدایا ممنونم

نمی خواستم تا شروع سال جدید دیگه آپ کنم ؛ اما یه خبر خیلی خیلی خیلی خیلی خوب شنیدم که دوست داشتم اینجا هم ثبت بشه

پرونده ی امسال برا من خیلی عالی بسته شد

اصلا فکرشم نمی کردم

یعنی خدا اینقدر دوستم داره؟؟؟؟؟؟

خدایا ممنونم ازت

یه قدم پیشرفت

اصلا توو فکرم نمی گنجه

من آنچنان تلاشی نکرده بودم

صفره صفر بودم

به اثر دعا اعتقاد پیدا کردم

اینا همش اثراته دعای مامان جونمه

جدی می گم

بهم نخندیند

یه قدم پیشرفت ؛ یه قدم روو به جلو ؛ یه قدم برای به دست آوردنه یه آینده ی روشن تر

بعد گرفتن خبر رفتم خونه مامان جونه ؛ 12 تا پله را نفهمیدم چه جور رفتم بالا ؛ درا که باز کردم ؛ عینهو بچه ها بپر بپر می کردم ؛ دویدم طرفش ؛ بغلش کردم ؛ پیشونیما بوسید ؛ بهم تبریک گفت ؛ بازم برام دعا می کرد که موفق تر بشم

الانه اصلا روو زمین آروم و قرار ندارم ؛ خیلی خوشحالم

این میون فقط تبسم می دونه که من چی می گم ؛ اوون از وضعیته من خبر داشت ؛ از سرکوفت ها ؛ از توو سر زدن ها ؛ از مقایسه ها ؛ از.........

خدایا شکرت

خیلی ازت ممنونم

شرمنده ت بودم ؛ با این کارت شرمنده ترم کردی

پرونده ی امسال از زندگیما با بهترین خبر می بندم ؛ با بهترین تشکر از خدا

 

دل من چون پرستوی بهاری است

از این صحرا به آن صحرا فراری است

شکیب او ؛ همه در بی شکیبی است

قرار او ؛ همه در بی قراری است

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


آخرین پست 86 با آرزوهای خوب

خب ؛ سلامو از این حرفا ؛ خوبیند ؟؟؟ من که خوبم ؛ یعنی خوب نیستماااا ؛ اما خب ؛ نمی شه که هی راه به راه بزنم جاده خاکی و دمغ بشم اونم چه وقت؟؟؟؟؟ دمه عید ؛ اونم کجااااااااا؟؟ توو اصفهان ؛ پس بی خیال می شم و می خوشم ؛ شماها هم بخوشیند

آپ این دفعه دیر شد ؛ برا اینکه دوباره رفته بودم خونه مامان جونه صفا سیتی برا همین دیر شد دیگه ؛ از من به شما نصیحت ؛ شما ها هم بریند خونه مامان جوناتون ؛ خیلی کیییییییف می ده

الانه اندرون و بیرونه این خونه ی ما عینهو بلور و کریستال که توو نور بگیرند داره از تمیزی برق می زنه و منم در یک حرکته انتحاری به اهله خونه قول دادم که حداقل تا سال تحویل اتاقم بچه مثبت باقی بمونه ؛ اما به خدا نمی شه ؛ دوباره این همه سی دی روو میز ولو شده و منم کاری از دستم بر نمی یاد

 

می دمد شبگیر فروردین و بیدارم

باز شبگیری دگر ؛ وزسال دیگر ؛ باز

باز یک آغاز........

 

الانه من توو فازه خیلی خوبی هستم ؛ درخته تو حیاطه همسایه با شکوفه یکیه ؛ گل یاسه بنفشه همسایه کناریمون یه بوویی داره که غیر قابله وصفه ؛ زاینده رود هم که جاریه ؛ میدونه نقش جهان هم سرجاش هست ؛ شب های پل خواجو توو دهنه های پل ؛ روو پله های نزدیکه آب ؛ بیشه ی ناژوون ؛ همه و همه با من داریم برا اومدنه عید لحظه شماری می کنیم

 

ما هر دو در این صبح طربناک بهاری

از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم

ما هر دو درآغوش پر از مهر طبیعت

با دیده ی جان محو تماشای بهاریم

 

 من بهارا با تمومه ژن های موجیدیم دارم حس می کنم ؛ دارم لحظه شماری می کنم برا سفره ی هفت سینی که خودم بچینمش با همه ی اوون جینگیلی هایی که با بابام و مامانمو علیا برا سفره خریدیم

قبول کنییم که اگه الانه آنچنان ذوقی برا عید نداریم ؛ اشکال از خودمونه و گرنه ؛ اوون زمانهای بچه گیمون ؛ همه ی ماها ذوق و شوقه کودکانه برا عید داشتیم ؛ از چند وقت قبله اوومدنش لباس نو هامونا می پوشیدیم توو خونه باهاش راه می رفتیم ؛ می چرخیدیم ؛ ذوق می کردیم ؛ جیغ می کشیدیم ؛ هوار می زدیم ؛ اشکال از بزرگیه ماهاست که الانه رنگ و بوی عیدمون با ماله بچه گیهامون فرق داره

برای عید بچه می شم ؛ خودما لوس می کنم تا آقاجونم عیدیما از لابه لای قرآن در بیاره بهم بده ؛ تا نخورده ؛ صافه صاف ؛ منم اندازه 100 تا دنیا بوسش کنم .

 

فصل کشت و موسم برزیگری است

عاشقان این فصل ؛ فصل دیگری است

 

آرزو می کنم که توو ساله تحویل باباما بوس کنم و طلسما بشکنم

آرزو می کنم که همه ی ماها عاقبت به خیر بشیم

آرزو می کنم تا من زنده م یه موو از سره مامان جونه کم نشه

آرزو می کنم که ساله دیگه برا خریده عید که می رم چشمم هیچ بچه ای را نبینه که با حسرت به مغازه ها چشم دوخته

آرزوم اینه که توو ساله آینده ؛ یه مرد خانواده را نبینم که پشته چراغ قرمز داره جوراب می فروشه

آرزوم اینه که غم از دل همه بره ؛ از دل منم بره

آرزوم اینه که بیمارستانا خلوت بشه

آرزوم اینه که همه ی ماها یه فرزنده سالم و صالح برا بابا مامانامون باشیم

آرزوم اینه که یک شب ؛ فقط یک شب ؛ بی خبر از هیاهوی دنیا به خواب برم

آرزو می کنم که تمامه آرزوهای همه ی ماها برآورده بشه و  مهمتر از همه ؛ دعا می کنم که هر آنچه به صلاح همه ی ماهاست همون بشه

سال تحویل ؛ به یاده اونایی که یه زمانی باهامون بودند ولی امسال باهامون نیستند هم باشیم

عید به همتون آنچنان خوش بگذره که بی صبرانه منتظره عیده بعدی باشیند .

پس : عیدتون مبارک ؛ هرروزتان نوروز و نوروزتان شاد و خرم

 

او بهار آورد بعد از فصل سرد

او نشاط آورد بعد از رنج و درد

سبزه و گل را به ما تقدیم کرد

عشق را در بین ما تقسیم کرد

 

سال نو مبارک

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


وقایع اتفاقیه

دیروز ؛ چارشنبه

علیا ساعت 12 ظهر تعطیل می شه ؛ فاصله ی خونه تا مدرسه علیا از 5 دقیقه هم کمتره

مامانم می ره دنباله علی ؛ علی هم می خواد مامانما به قوله خودش غافلگیر کنه ؛ به خاطره این که کارته همراه اول پلیسا گرفته

مامانم لاینه اوله خیابونا رد می کنه می رسه به جدول ؛ داره جدول وسطه خیابونا رد می کنه ؛ علیا هم از اوون طرف خیابون می دوه وسط

فقط یه لحظه

مامانم می گه روو جدول وایسادم ؛ چشاما بستم ؛ گفتم علی الانه روو هواست ؛ حالا کفه خیابون پهن شده

یه پیکان می زنه به علی

شانسه علیا گفت که سرش به جدولا نخورده بود

قوزکه پای راستش ضربه خورده و کبود شده ؛ ران ش هم کبود شده و سیاه ؛ کیفش هم که از زیره چرخای ماشین کشیدند بیرون ؛ پاره شده

امروز نرفته مدرسه ؛ داره می لنگه

تا مامانم می یاد علیا را بلند کنه ببینه چیزیش شده یا نه ؛ پیکانه گازشا گرفته و رفته

مامانما علی که می یاند خونه رنگ به روی هیچ کدومشون نییست ؛ مامانم که همون وسطه راه رو می شینه ؛ به منم می گه : یه لیوان آب قند بده به علیا

برام همه ی ماجرا را تعریف می کنه ؛ مامان بغض کرده ؛ صحنه یه لحظه از جلو چشماش دور نمی شه ؛ من چی کار می کنم؟؟؟؟؟؟

فقط می خندم ؛ به مامانم می گم : پس بگو چرا قنده خون من افتاده بود پایینا ؛ نگو هوسه حلوای مرگو میر کردم ؛ مامان فقط توو چشام زل می زنه ؛ می مونه چی جوابما بده

اما به خدا اینا همه ظاهره کار بود ؛ رفتم حمام زیره دووش مثله چی گریه کردم ؛ خدا می دونه چه قدر خودما نگه داشتم تا جلو مامانم گریه نکنم

مامانم ظهر می خواد بخوابه ؛ می بینمش ؛ فقط به سقف زل زده ؛ می گه :

اگه چند سانت دیگه این ورتر بود ؛ سره علی به جدولا خورده بود ؛ بابام هم که دیگه 10 دقیقه به 10 دقیقه زنگ می زنه خونه


از این ماجرا بیایم بیرون

امروز تولده یکیه ؛ یکی که نوشته هاش بدونه اسمایلی حسه همون لحظه را به آدم القا می کنه ؛ یکی که جرات داره و توو این سنش هم زن داره هم یه دونه نی نی ؛  (( مجید تو یاد بگیر بی عرضه )) یکی که تا چند وقت دیگه منتظره ماشینشه که توو خیابونا باهاش قام قام کنه ؛ یکی که نوشته هاش و خاطراتش پر از انرژیه ؛ یکی که برا اهالیه این وبلاگستان خیلی عزیزه چون به همون اندازه ماها براش عزیزیم ؛ کیکه این تولد با من ؛ تا نگند اصفانیا خسیسند

    

                                       کیک تولد

تازشم ؛ این آقاهه مثله من ؛ خودشم به خودش کادو می ده ؛ برا تولدش رفته این کارتا برا خودش خریده

 

                                            تولدت مبارک

          

 

اینم کارت تبریکه منه به ایشون ؛ چون علاقه ی وافری به اسمایلی ها دارند

 

                 تولدت مبارک

 

ای بابا ؛ هنوز متوجه نشدیند کیه؟؟؟؟؟؟ بابا این که خیلی تابلو هست

تولده ناصره دیگه

برو اینجا بهش بتبریک ؛ مطمئن باش پشیمون نمی شی که برا یک بار هم که شده بهش سر زدی

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


شهرزاد و الهام

یاده یه ماجرا افتادم ؛ گفتم بیام براتون بگم

مامانه بنده ؛ دارای چند فقره داییه ؛ از این چند فقره ؛ دایی بزرگشون 21 ماه رمضون افطاری می ده ؛ کلهمه فامیلا ؛ هم از طرفه فامیلای خودش و هم از طرفه فامیلای خانومش

چند سال پیش این دوتا دختر خاله های من هنوز جوجه بودند و آنچنان سر از تخم در نیورده بودند ؛ برا همین با بچه های دیگه می رفتند توو یه اتاق .

میونه این بچه ها ؛ پسر برادره داییه مامانمم بود که با این الهاما شهرزاده ما توو یه رده ی سنی بود .

بعده افطار ؛ وقتی همه برگشتیم توو پذیرایی ؛ طبقه رواله همیشه همه ی بچه ها رفتند توو یکی از اتاقا ؛ نا گفته هم نمونه که توو پذیرایی خیلی شلوغ بود و پر سروصدا

هنوز نیم ساعت نشده بود که اینا رفته بودند توو اتاق که یهویی صدا جیغه الهام اوومد

اینقدر صدا جیغه این دختره ی ورپریده بلند بود که توو پذیرایی یهویی همه آروم شدند ؛ دیگه جیکه کسی در نمی یومد ؛ ماها  هم هنوز توو شک بودیم چه برسه به اینکه بخوایم از جامون تکون بخوریم

تازه نیم ثانیه از صدا جیغه الهامه نگذشته بود که دوباره دیدیم یه صدای دیگه اوومد ؛ انگار که یه نفر بخوابونه زیره گوشه یکی دیگه ؛ اینقدر صدا این توو گوشی بلند بود که همه توو چشا هم زل زده بودند

یهو دیدیم دره اتاق باز شد ؛ پسر برادره زن داییه مامانم با چشم گریون اومد بیرون ؛ خودشا انداخت توو بغله مامانش

حالا ماجرا از چه قرار بوده؟؟؟؟؟

اینا که داشتند با هم بازی می کردن ؛ الهام توو بازی می بره ؛ این پسره هم به تیریجه قباش بر می خوره ؛ میادا سفتو سخت موهای الهاما می کشه که الهامی هم جیغ می زنه

حالا صدا توو گوشی از چه قراره؟؟؟؟

شهرزاد که می بینه جلو چشاش موهای خواهرشا کشیدند ؛ غیرتی می شه ؛ می یاد جلو پسره بی معطلی یکی می خوابونه زیره گوشه پسره

فقط شانس اوردیم که الهام ؛ شهرزادا گرفته بود ؛ وگرنه شهرزاد پسره مردما له کرده بود .

پسره مثله ابره بهار داشت گوولی گولی اشک می ریخت

من فکر نمی کردم که این شهرزاد اینقده خشن باشه

من با این شهرزاد یه عالمه ماجرا دارم ؛ وقتی که هردوتامون بچه بودیم من چشم نداشتم این دختره را ببینم از بس که با کاراش آدما کفری می کرد ؛ منم که تحمل نمی کردم که ؛ همچین می یوفتادم دنبالش تا بگیرمش یه فصل کتکه سیر بهش بزنم یه بار که اومده بودند خونه مون ؛ مامانامون ما چندتا را با هم تنها گذاشتند(( با چه جراتی این کارا کردن من نمی دونم چون همه ی فامیل از دعواهای منو شهرزاد خبر داشتند )) رفتند بیرون (( من ؛ خاله کوچیکه ؛ شهرزاد و الهام ))

منم که دیدم موقعیت مناسبه ؛ همچین افتادم دنباله شهرزاد تا بگیرمش آ خب بزنمش ؛ این شهرزادم پرید توو اتاقه من ؛ خاله کوچیکم دنبالش رفت توو اتاق ؛ شهرزادا کردش زیره تخت ؛ خودشم نیشست پشته در تا من نتونم درا باز کنم

منم نامردی نکردم ؛ خوابیدم پشته در ؛ گرومب گرومب با پاهام می کوبیدم پشته در ؛ اینقدر کوبوندم توو در که در شیکست ؛ اما خب وقتی درا شیکوندم ؛ هنوز سرم داغ بود ؛ برا همین رفتم طرفه اوون شهرزاده ورپریده  تا از زیره تخت بکشمش بیرون ؛ ولی لامسب عینهو گربه زیره تخت بود ؛ از جاش جم نمی خورد که ؛ منم هرچی دمه دستم بود حواله ی زیره تخت می کردم تا این بیاد بیرون

دیگه تا شهرزاد بیاد بیرون مامانامون اوومدند ؛ منم تازه فهمیدم چه غلطی کردم ؛ دوباره افتادم دنباله شهرزاد که بگیرم بزنمش ؛ همش هم می گفتم تقصیره تو هست که در شیکست ؛ اگه مثله بچه ی آدم می یومدی تا من بزنمت که در نمی شکست.

 

 

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کس نمی آید

صفای گمشده آیا

بر این زمین تهی مانده باز می گردد ؟

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


این چند وقت

خب ؛ سلام

اول من یه تشکر به همه بدهکارم بابته لطف های فراوونی که توو روز 18 اسفند نسبت به من و وبلاگم داشتیند ؛ از تک تکتون یه دنیا ممنونم ؛ اصلا من فکرشا نمی کردم که این طوری برام نظر بزاریند یا حتی چندتاتون برام پست بزاریند توو وبلاگاتون ؛ واقعا شوکه شدم ؛ دسته همگیتون درد نکنه .

خب این چند روزه خیلی به من خوش گذشته ؛ پنجشنبه که خونه مامان جونه اتراق کردم و قبل خواب گپی مبسوط با زن عموهام و مامان جونمون داشتیم و منم یخده بزرگ شدم و کلمه های قلمبه سلمبه تلاوت کردم که خودمم تووش مونده بودم ؛ وقتی هم که می خواستیم بخوابیم من با بدبختیه هر چه تمام تر خوابم برد ؛ به خاطر اینکه :

1 – تشکی که من رووش خوابیده بودم از همه بلند تر بودااااااااا ؛ ولی برا من کوتاه بود برا همین تا صبح صدهزارو یک مرتبه این دوتا پای مبارک از تشک اومد بیرون

2 – پشتیه که زیره سرم گذاشتم خووب بودااااااااا ؛ ولی نمی دونم چرا هی راه به راه از زیره سرم لیز می خورد ؛ برا همین سرما گذاشتم روو دستم و به جاش پشتیما بغل کردم

3 – دیگه با هر جون کندنی بود ساعته 4 صبح خوابمون برد ؛ ساعته موبایلم گذاشته بودم روو 10 صبح که بیدار بشم ؛ قبلشم به مامان جونم گفتم تو را به خدا صبح پا نشی هی تلق تولوق راه بندازیاااااااا ؛ آخه مامان جونم عادت داره ساعت 5 – 6 صبح بیداره .

 من اینا به مامان جونم گفتم ؛ اما یادم رفت به بقیه بسپارم ؛ برا همین ساعته 6 صبح دخترعموی کلاس سومیم از خواب بیدار شده ؛ گریه گریه باباشا می خواد ؛ حالا عمومم کنارش خوابیده بوداااااااا ؛ انگار نه انگار ؛ بیدار شدم رفتم عموما بیدارش کردم بهش می گم : این دستتا که این جوری هوار کردی روو سرتا بده به سحرت تا من یخده بخوابم .

 از اوون طرفم زن عموما اومدند بالا سره من نیشستند دارند با هم حرف می زنند ؛ دیگه ساعته 6:30 با یه داد که خودم زدم از خواب بیدار شدم ؛ منا بگو اوونجا موندم که بگیرم بخوابم ؛ چون توو خونه خودمون تمیزکار می یومد اما زهی خیال باطل ؛ اما خب ؛ خیلی خوش گذشت .

 جاتون خالی همچین شله زرده داغا زدم توو رگ اونم از نوعه پر خلالش ؛ بابام می گفت : می خوای برم برات خلال بیارم بریزی توو ظرفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 دیگه اینقده دیگه شله زردا هم زدم که خودم سرگیجه گرفتم ؛ آهان ؛ تازه سره دیگ مامان جونم همچین رفته بود توو حس که اصلا حواسش به حرفای ماها نبود ؛ عموم به من می گفت : اطی اگه حالا بری به مامان جونت بگی یه بسته 100 هزارتومنی بهم بده ؛ دوتا بهت می ده

تازه وقتی دره دیگا برداشتیم هرکی می گفت یه اسمی رووش افتاده ؛ زن عموم که می گفت : نه خیر ؛ من می دونم ؛ ببینیند نوشته مــــــــــــــــریــــــــــــــــــم ؛ عمومم می گفت : نه ؛ این دیگ نذره امام حسنه ؛ اسمی که در اومده  (( کریمه اهله بیته )) ؛ اما خب من که می گم اطلس در اومده بود ؛ مرغه منم یه پا داره

جمعه ؛ آخر شب اومدم خوونه ؛ صبح شنبه م رفتم خوونه خاله م ؛ اوونجا هم یه فیلمه دیگه داشتم با اوون دوتا دخترخاله های خزو خیلم

کلهم توو این چند روزه ؛ این چتر من بدجور درست کار می کرد

 


راستی مهری خانومی منا به یه بازی دعوتیده که خوشگلترین پستی که من نوشتم از نظره خودم کدومه ؟؟؟؟؟

من خودم این پست و این یکی پستما خیلی می دوستم ؛ چون الانه که می خونمشون ؛ قشنگ احساسه اوون لحظه ی نوشتنما درک می کنم تازه به اوون دوتا اینا هم اضافه کنیند :

هیچی و تاریخ مصرفش گذشته و یه روزه خیلی شاد برای من

 

از طرفه منم هر کی خواست بیاد بازی

 

غروبه ؛ راه دوره ؛ وقت تنگه

زمین و آسمان خونابه رنگه

بیابان مست زنگ کاروان هاست

عزیزانم چه هنگام درنگه

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


و آنگاه 18 اسفند بود که ............

یکی بود ؛ یکی نبود ؛ یه دختری بود اسمش اطلس بود ؛ از قضای روزگار ؛ این اطلسی خیلی کرم اینترنت و نت گردی و وب گردی افتاده بود توو جونش

روزگاره این اطلسی ؛ طوری شده بود که برا نهار ؛ می رفت سره میز ؛ یه بشقاب غذا می کشید ؛ می یومد پشت کامپیوترش می شستو می خورد و به وب گردیش می رسید

ماجرا تا اوون جاها پیش رفت که بعضی وقتا ؛ یادش می رفت غذا بخوره و وقتی می رفت برا غذا با دیگه پر از خالیه غذا روبرو می شد و اون وقت بود که دیگه اصلا و ابدا هم نمی تونست لب از روو لب باز کنه که : پس غذا من کووجاس؟؟؟؟ چون مامانش می گفت : ساعته ناهار گذشته ؛ اگه می تونی که چه عرض کنم ؛ مجبوری تا شام صبر کنی

ایام همچنان ادامه داشت و کمو زیاد به کامه اطلسیه قصه ی ما بود ؛ تا اینکه یک روز یهویی از توو وبلاگا سر در آورد

این اطلسیه ما ؛ روزای اول ؛ عینهوو این مه و ماتا فقط و فقط می خووندا می خونوند ؛ تا این که یک روز دستش که چه عرض کنم ؛ موسش رفت روو قسمته نظرات ؛ و برای اولین بار توو عمر پر ثمرش برا چندتا وبلاگ نظر داد

ایضا روزگار دوباره ادامه داشت و این دختره ی ورپریده ی قصه ی ما پای ثابته چندتا وبلاگ شده بود و راه به راه نظر می داد ؛ اوونم چه نظراتی ؛ همچین ؛ خنکو سبکو تنک (( در سه کلمه ی آخر ؛ دو حرفه اول با ضمه تلاوت شوند ))

تا اینکه ...........

اطلس قصه ی ما به اصراره صاحبه یکی از همین وبلاگا ؛ توو شبه 18 اسفنده ساله یک هزارو سیصدو هشتادو پنجه خورشیدی مخه نداشتشا از دست داد و اولینو تنهاترینو دووست داشتنی ترین وبلاگ از نظره خودشا افتتاح کرد ؛ از اوون تاریخ تا الانه ؛ همه جوره توو این وبلاگه بی زبون همه ی احساسای جوور وا جوور و ثانیه ای و دقیقه ایشا نوشته و وقته گرانبهای جماعتی کوچک از این دنیای سایبرا گرفته

این اطلسی با این که می دونه اصلا و ابدا آدمی نیست که حرفا و جفنگیاتش به درده کسی بخوره ؛ باز هم ادامه داده تا به این جایی که الانه هست رسیده

خوده اطلس به من گفت ؛ چی گفت؟؟؟؟؟ دره گوشه من گفت ؛ چی گفت ؟؟؟؟

گفت :

 تا حالا صدها بار و حتی بیش تر تصمیم گرفته که در این وبلاگا تخته کنه ؛ ولی هر رقمه که نشسته فکر کرده ؛ دیده که هیچ جایی جز اینا نمی تونه احساسای داشته و نداشته ؛ دیوونه گی هاش و به سیمه آخر زدن هاش ؛ شادی هاش و خنده های از ته دلش ؛ غم ها و ناراحتی هاشا بیان کنه ؛ برا همینه س  (( نه تنها لهجه ی اصفهانی بلکه زبانه اصفهانی را پاس بداریم )) که هنوز که هنوزه داره ادامه می ده ؛ اوونم در برابره کسای دیگه که ارزشه حرفاشون بیش تر از این اطلسیه قصه ی ماست .

این اطلسیه حکایته ما حتی تصمیم داشت توو سالگرده باز شدنه وبلاگش درشا تخته کنه بره دنباله کارش و جماعتی را از دسته خودش راحت کنه ؛ ولی بعدا خودش به این نتیجه رسید که این کار یه کاره جلف و به قوله خودش : خنکو سبکو تنکه (( ایضا در سه کلمه ی آخر ؛ دو حرفه اول با ضمه تلاوت شوند )) برا همین تصمیمه کبرای ساله دومشا گرفته و می خواد حالا حالاها و تا اوونجا که توان داره ادامه بده حتی اگه روزی بزنه به سرش و کامنت دونیشا ببنده (( من عمرا همچین کاری بکنم ))

حالا ؛ و در این زمان ؛ اطلسی از شما یه تقاضا داره ؛ اوون داره می گه :

نمی خوام که تولده وبلاگما تبریک بگیند ؛ اگه نظر ده هستی ؛ اگه دوسته قدیمی هستی و نظر می دادی ؛ اگه قدیمی هستی و نظر نمی دادی ؛ اگه دووسته دو سه روزه هستی حتی اگه دشمنی و به خون این وبلاگ و صاحبش تشنه ای ؛ هر اوونچه که از این دوتا توو این مدت به دست اوردیا بگو ؛ از من و وبلاگم بگو ؛ یا توو قسمته کامنت دوونیه خودم یا توو وبلاگه خودت با یه پست (( بچه پروو خودمم ؛ نمی خواد شماها بگیند )) ؛ هر جور که عشقتونه

 

چه خوش باغیست باغ زندگانی

گر ایمن بودی از باد خزانی

بیا تا یک دهن پر خنده داریم

به می جان و جهان را زنده داریم

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:47 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


قل می دم زوود برگردم

خـــــــــــب ؛ من دوباره دارم می رم مهمونی

اگه گفتیند کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب معلومه دیگه ؛ خونه مامان جونم

اما این دفعه خونه اون یکیشون

فرق که نمی کنه ؛ مهم اینه که خونه مامان جون باشه

حالا اینجا چندتا سوال مطرح می شه :

1 - برا چی می رم؟؟؟

خب ؛ مامان جونم دوتا دیگه گنده نذر شله زرد داره

منم که از خدا خواسته ؛ شله زردا داغ دووست دارم ؛ می رم که هم یه همی به شله زرده بدم ؛ هم یه شله زرده داغ به تو رگ بزنم ؛ هم بر مقداره خلاله بادووم نظارت کنم ؛ چون به نظره من شله زرد باید خلال دادوومش زیاد باشه ؛ به قوله خودم توو هر قاشقش 15 تا خلال باشه

2 – تا کی می مونم ؟؟؟

خب ؛ من که دلم می خواد همون فردا شب برگردم (( من می گم اما شماها باور کنیند )) ؛ اما خب ؛ یه حساب سر انگشتی از جمعه که بکنم ؛ به نظرم به نفعم باشه که شب همون جا بمونم

3 – مگه جمعه چه خبره ؟؟؟

خب ؛ عرضم به حظوره منورتون ؛ جمعه دوتا آقاهه می یاند برا تمیزکاری ؛ یعنی تمیز کردنه دیوارها و پنجره ها ؛ خب منم دیدم به نفعم نیست که توو خونه باشم ؛ آخه هم ازم بی گاری می کشند (( آره جونه خودم )) هم اینکه صبح زود باید بیدار بشم ؛ بماند که خوونه مامان جونم هم ساعت 6 صبح صدام نزنه خیلیه ؛ برای همین امروز اتاقما مرتب کردم و فردا کلیدشا در یک دیس تقدیمه مامانم می کنم که آقاهه بیاد تمیزش کنه

 

 

در انتظار دره ها رازیست

این را به روی قله های کوه

بر سنگ های سهمگین کندند

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


خدايم لا به لای توفان بود

 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت :

دختر هابيل جوابش کرد و گفت : نه ؛ هرگز ؛ همسری ام را سزاوار نيستی .تو با بدان بنشستی و خاندان نبوتت گم شد ؛ تو همانی که بر کشتی سوار نشدی ؛خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را ؛ به پدرت پشت کردی ؛ به پيمان و پيامش نيز ؛ غرورت غرقت کرد . ديدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوهها !

پسر نوح گفت : اما آن که غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا ميزند تا آنکه بر کشتی سوار است .من خدايم را لا به لای توفان يافتم ؛ در دل مرگ و سهمگينی سيل .

دختر هابيل گفت : ايمان پيش از وافعه به کار می آيد . در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدي ؛ هر کفری به ايمان بدل ميشود .آن چه تو به آن رسيدی ايمان به اختيار نبود . پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست .

پسر نوح گفت : آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدار و مريض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود . من اما آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز ميبينمش و با دستان بسته نيز لمسش ميکنم.خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نميبرد .

دختر هابيل گفت :باری ؛ تو سرکشی کردی و گناهکاری . گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد .

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت : شايد آنکه جسارت عصيان دارد؛ شجاعت توبه نيز داشته باشد . شايد آن خدا که مجال سرکشی داد ؛ فرصت بخشيده شدن هم داده باشد !

دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شايد ؛ شايد پرهيزگاری من به ترس و ترديد آغشته باشد ؛ اما نام عصيان تو دليری نبود ؛ دنيا کوتاه است و آدمی کوتاهتر ؛ مجال آزمون و خطا نيست .

پسر نوح گفت :به اين درخت نگاه کن ؛ به شاخه هايش ؛ پيش از آنکه دست های درخت به نور برسند ؛ پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند .گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد .گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت ؛ من اينگونه به خدا رسيده ام . راه من اما راه خوبی نيست ؛ راه تو مطمئن تر است دختر هابيل !

اين را گفت و رفت .

دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود ميگويد :

آيا همسريش را سزاوار بودم ؟

 

مهتاب شب که جامش از اختر لبالب است

گر هر ستاره ماه شود ؛ باز شب شب است

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


بچه ی شیطون

پنجشنبه خوونه مامان بزرگم ؛ شبه مهمونی ؛ داییم با تووپه پر می یاد بالا و به علی و علیرضا می گه :

کی خاکا توو باغچه را ریخته دمه در ؛ هاااااااااان؟؟؟؟؟ مامانای شما دوتا کووجاند تا ببینند چی کار می کنیند؟؟؟

مامانم میاد تا اوون دوتا را دعوا کنه ؛ با یه لحنه شاکی :

خدا عقلا از بنده هاش نگیره

علیا : آمـــــــــــــــــین

علیرضا : الـــــــــــهی

=============================

نزدیکه عیده پارسال که همه خوونه تکوونیشون تموم شده؛ صدا داده همسایه کناریه مامان بزرگم میاد :

بیایند این بچاتونا بیگیریند ؛ تمومه حیاطما کثیف کردند

واقعه ی اتفاق افتاده :

علیا و علیرضا رفته بودند بالا پشته بوم ؛ هرچی آتا آشغال بوده شووت کرده بودند خوونه همسایه

============================

خوونه مامان بزرگم ؛ یک روزه برفی :

هرچی دنباله این دوتا جغله می گردیم نیستند ؛ سر حساب که می شیم می بینیم توو حیاطند

خوونه ی خودمون ؛ یک روز بعد ؛ آقاجونم زنگ می زنه خونمون :

علیا ؛ تو و علیرضا پیچ گوشتی منا ورداشتیند؟؟؟؟؟؟

علیا : نه آقاجون

ایضا خوونه ی خودمون ؛ این دفعه بعد از آب شدنه برفا :

آقاجونم زنگ می زنه خونمون :

به علیا بگو دستم بهش برسه من می دونم با اوون

من : چی شده؟؟؟؟؟

هیچی ؛ می خواستی چی بشه؟؟؟؟ حالا که برفا آب شده ؛ پیچ گوشتی ؛ چکش ؛ آچار فرانسه ؛ همه را زیر برفا پیدا کردم

============================

خوونه مامان بزرگم :

همین طور علیا می ره و میاد و دستمال کاغذی می بره توو اوون اتاقه که علیرضا هست

سرحساب که می شیم :

بلــــــــــــــــه ؛ رفتند سراغ تیغای آقاجونم توو کمد و اوومدند هم دیگه را اصلاح کنند ؛ زدند صورته همو زخم کردند

===========================

خوونه مامان بزرگم ؛ تازه خوونه را نقاشی کردند ؛ آقاجونم می ره بیرون و برا علیا و علیرضا لپ لپ می خره ؛ جایزش مهره 100 آفرینه

تپا تپا می زنند به دیوار ؛ از توو هال تا توو اتاق ؛ ردشا که بگیری به اوون دوتا می رسیم

آقاجونم : چرا با من اینطوری می کنیند؟؟؟؟؟؟؟

===========================

پارسال ؛ وسطه مرداد ؛ فصل تابستون

با علیا و مامانم می ریم خوونه مامان جونم ؛ یه دو روز اوونجا هستیم ؛ دو روز بعدش مامان بزرگم زنگ می زنه خونه موون :

خونه هستیند تا ما یه چند روز بیایم اوونجا بمونیم؟؟؟؟؟

من : تشریف بیاریند ؛ ولی چی شده؟؟

مامان جونم : نمی دونم چرا فشار آب کمه ؛ برا همین آب به کولر نمی رسه ؛ اینجا هم خیلی گرمه ؛ یه چند روز می یایم اوونجا ببینیم وضع آب چی می شه .

من : از کی تا حالا این طور شده؟؟؟؟ ما اوونجا بودیم که آب فشارش خوب بود ؛ چی شد یهو ؟؟؟؟

مامان جونم : همچین که شما رفتیند ؛ فشار آب هم کم شد

من : خب پس ؛ تا حالا چه جووری دووم اوردیند؟؟؟پاشیند بیایند

یه چند ساعت بعد ؛ آقاجونم زنگ می زنه :

مگه دستم به این علی نرسه ؛ می کشمش

من : چی شده آقاجونم ؟

آقاجونم : چی می خواستی بشه؟؟؟؟؟ علیا رفته فلکه ی آبا بسته ؛ برا همین بوده که فشار آب کم شده ؛ توو این دو رووزه ما مغز پخت شدیم آقا ؛ این چه پسریه شماها داریند؟؟؟؟؟؟

اینقدر خونه مامانجونم داغ شده بوده ؛ که خاله کوچیکه می رفته لپشا می زاشته روو سنگای راه پله تا خنک بشه ؛ دیگه طوری شده بوده که می رند تعمیرکار می یارند ببینند اشکال از پمپ نباشه

پایان گرفت دوری و اینک من

با نام مهر ؛ لب به سخن باز می کنم

از دوست داشتن

آغاز می کنم

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


my favorite :

خب ؛ این دو شبی که نشد بیام بهتون سر بزنم ؛ دوباره رفته بودم خوونه مامانجونم ؛ به قوله یه عزیزی :

دوباره چترتا باز کردی روو خوونه اوونا ؛ معلوم هم نیست که کی جمعش کنی

راستشم بخوایند حالا حالاها قصد آپ کردن نداشتم ؛ اما خب دارم می بینیند که آپ کردم ؛ تلاشم هم همچنان برای ............(( نقطه چین ها یعنی اینکه خودمم نمی دونم )) ادامه داره

از کوچه ی وبلاگیه یاسی و پانی  و دگراندیش متوهم و نیلو رد می شدم که به بازی دعوت شدم ؛ هفتا آهنگی که دووست دارم و باهاشون خاطره دارما باید بگم ؛ خب ؛ من شروع می کنم به نوشتن ؛ امیدوارم به 7 تا برسه :

1 – دیگه فچ می کنم اکثرتون فهمیدیند که من خوره ی چی هستم ؛ راسموس ؛ اوونم آهنگه in my life از آلبوم dead letters ؛ هر وقت دیوونه می شم می گووشمش ؛ اصلا چرا سختش می کنم ؛ اگه توونستیند آلبوم dead lettres و hide from the sun از راسموسا پیدا کنیند و از طرفه دیگه تحمله صدای گیتارالکتریکم داریند این دوتا را از دست ندیند

2 – آهنگ insatiable از Darren hayes ؛ اینم خیلی می دووستمش ؛ وقتی می گوشمش ؛ هی راه به را می گم : آخــــــــــــــــــی ؛ نــــــــــــــــــــازی

3 – کلهم آلبومه around the world از yahel به یاد داشته باشیند ؛ که هر کدوم از آهنگاش 8 الی 10 دقیقه طول می کشه و اعصابه فولادی می خواد که تحملش کنیند

4 – خب ؛ بعدی مرغ سحر از استاد محمدرضا شجریان ؛ این اواخر که خوونه مامانجونه بودم ؛ سحر به سحر که می خواستیم بخوابیم ؛ حدوده 15 بار یا بیشتر می ذاشتمش ؛ می گوشیدمش و بعدش لالا می کردم ؛ دیگه طوری شده بود که خاله کوچیکه به مرگ تهدیدم کرده بود (( اجراهای استادا همشا می دوستم ولی مرغ سحر یه چیزه دیگس )) نمی دونم کنسرت نوای بم از استادا دیدیند یا نه ؛ یکی از آهنگاش استاد با پسرش همخوانی می کنند ؛ صداهاشون به فاصله ی ایکی ثانیه از هم عقبو جلو هست ؛ حرف نداره

5 – از آهنگا و کنرستای یانی هم خوشم میاد ؛ مخصوصا از هند و چینش

6 – کلهم آهنگای فرامرز اصلانیا می دوستم و می گوشمش به عنوانه مثال : الا ای آهوی وحشی ؛ دیوار ؛ اگه یه روز بری سفر و دیگه همش دیگه

۷ - از آهنگای حبیب هم خوشم میاد ؛ مخصوصا شهلا چه بی وفایی

تا اینجا که اومدیم ؛ بزاریند بگم از چی خوشم نمی یاد :

از آهنگای رپ خوشم نمی یاد ؛ مخصوصا هیچ کس ؛ یاس ؛ پیشرو ..... چون به جز حرفو حدیثه مزخرف تووش چیزی پیدا نمی کنی ؛ چپ می رند ؛ راست می یادند ؛ می گند : برو گمشو برو خیلی پستی ؛ همه ی اینا را هم به دووست دخترهای گرامشون می گند ؛ یا مثلا می گند : رقصه نور داره و کووچه قرمزه ؛ اما مهمونی نیست که یه دافی قر بده ؛ اینجاس که قیافه ی من که شنونده باشم به این حالت در می یاد :

تازشم هرچی از رپ بدم می یاد ؛ این دوتا دخترخاله های خزو خیلم کفتره کاکل به سر های های((وای وای ؟؟)) را روو موبایلم با رپ خووندند ؛ وقتی صداشونا گوش می دم از خنده دلم درد می گیره

 از آهنگای لوس آنجلسی هم فقط در یک مقطع زمانی خوشم می یاد ؛ جدیدترش که بیاد از قبلیا دل می برم اما این به این معنا نیست که گوششون نمی دماااااااااا ؛ می گوشمشون ولی توو همون یه مقطع زمانی ؛ اما اوون هفتای بالایی مووندگارند

خووب شد توو صورت سوال 7 تا گفته بود ؛ اگه بیش تر می خواست من دیگه چیزی توو چنته نداشتم تا روو کنم .

 

 

نو بهار است ؛ گل به بار است

ابر چشمم ؛ ژاله بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر را مچین

جانب عاشق نگه ای تازه گل ازین ؛

بیشتر کن ؛ بیشتر کن ؛ بیشتر کن

مرغ بی دل ؛ شرح هجران

مختصر ؛ مختصر ؛ مختصر کن

نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


......................................................

اینقدر به کودک درونم فرصت دادم و بهش میدون دادم که توو همه ی کاراما وونه که جلوون می ده ؛ فرصت نمی ده که خانوم بشم

سرکوبش نمی کنم ؛ اما دیگه زیاد بهش میدون نمی دم

 

حرف آخر تو این بود :

می دونی الانه چند نفر هستند که دووست دارند جای تو باشند؟؟؟؟؟؟

دیدی؟؟؟؟ تو هم حرفه بقیه را زدی ؛ انگاری این حرف گوله شده بود توو گلوت که باید روو سر من باز می شد

تو هم دیدی ظاهرا چیزی کم ندارم و حتی زیاد هم دارم

هیچ کس نمی تونه به واقع در مورده من قضاوت کنه

پس بی زحمت یه لطفی به من بکن ؛ قضاوتتا در مورده من برا خودت نگه دار

 

راسموس با اوون آهنگاش داره می خونه

نمی تونی تصور کنی که اینجا ؛ توو دلم چه غوغاییه ؛ ولی بیرون از دلم :

آروومه آرووم ؛ در کمال آرامش نیشستم شریعتی می خونم و دستمه ؛ تندا تند ؛ هرچی به ذهنم میاد ؛ می نویسم ..........

اما این آهنگا کتاب با هم همخوونی نداره

 

شریعتی را گذاشتم کنار ؛ حالا غزلیاته حافظ توو دستمه ؛

اما...........

هنوز که هنوزه راسموس داره می خوونه

Make me sick  you make me nerves

In my life  I say who am I ??????

In my life I decide

غزلیاته حافظا بی اختیار باز می کنم ؛ غزلی که اومده را می خونم ؛ من می خونم ؛ راسموس هم هنوز داره جیغ می کشه ؛ انگار که منم ((اوج تضاد بیرون و درونم اینجا معلوم می شه ))

حرف خودش و شاهدش یکیه

اما من ..........

یاسین به گوش خر خوندن می دونیند یعنی چه؟؟؟؟؟؟

یعنی یاسینی که به گوش من میخوونند

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


خونه تکونیه منو بابام

یه تحرکی به زندگیم دادم ؛ می دونم کمه ؛ اما قدم به قدم رو به جلو ؛ یهویی که نمی شه یه قدمه گنده برداشت ؛ اولین کارم هم اینه ؛ پیاده روی ؛ صبحا ؛ توویه پارکه نزدیکه خونه ؛ عکاسی از مناظرش ؛ اینم خودش یه ایده س ؛ من تازه باید یکی یکی همه چیزا امتحان کنم تا ببینم چی به دلم می شینه ؛ دیر نمی شه

امروز خوب بود ؛ کییییییییییییف داشت ؛ آب بازی بود

ماجرای خونه تکونیه ؛ جمعه قراره تمیزکار بیاد برا پنجره ها و دیوارها ؛ ولی آشپزخونه با خودمونه

مامانم همه ی کابینتا را تمیز کرده بود ؛ فقط موونده بود دیوارا ؛ که چون پاهاش درد می کنه و نمی تونه بالا پایین بره افتاد گردنه بابام

حالا بابای من توو اسفند اصلا وقت سر خوارووندن نداره ؛ کارای خودش هست ؛ اما دیگه امروز مرخصی گرفت تا بیاد دیوارا را بشوره ، منم دیدم زشته بابام کار کنه ؛ اوون وقت من بشینم mbc2 ببینم ؛ یه تعارف زدم به بابام :

محمد می خوای تو بالا ها را بشوری من پایینشا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابام : آره ؛ خب گفتی ؛ پاشو بیا

من توو دلم : تعارف اوومد نیومد داره ؛ همینه دیگه

خلاصه اینکه از ساعت 13 تا 16 منو بابام توو آشپزخونه بودیم ؛ حالا خوبه مامانم زن تمیزیه ؛ اما خب دیگه ؛ هم من هم بابام ؛ طوری کار کردیم که مامانه نتونه ایراد بگیره

تازشم چارپایه لق شده بود ؛ بابام با ترسو لرز می رفت بالا ؛ (( حالا اگه خودش باشه می گه : نخیرم ؛ من نمی ترسیدم ؛ من آقای شجاعی هستم )) می خواست روو یخچال فریزرا پاک کنه ؛ یه دوباری لمبور خورد

من : ببین محمد ؛ خودت بیوفتی زمین یه چیزیت بشه ؛ اصلا و ابدا هیچ ایرادی نداره ؛ اما بپا این چارپایه به در یخچالو فریزر نخوره ؛ چون اوون موقع مامان می دونه با تو

بابام : آره دیگه ؛ با این همه کاری که روو سرم ریخته ؛ بیوفتم دستا پام بشکنه هیچ ایرادی نداره ؛ ولی در یخچال فریزر مهم تره

اما خودمونیمااااااااااا ؛ بابام خیلی ازم سواستفاده کرداااااااااااا

هی راه به راه به من می گفت اینجا را پاک کن ؛ اوونجا را پاک کن ؛ خودشم وایساده بود ؛ دیگه طوری بود که مامانم بهش گفت :

آخه این که داره اینجا را می شوره و پاک می کنه ؛ خب خودت بکن

من مظلوم

تازشم مامانم روو قسمته بالا سر گاز و هود خیلی ایرادیه ؛ قبلش ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ فعه سفارش کرد که چه جوری اوونجا را بشوریم

بابام رسید به اوون قسمت 

برا مامانم سوت می زنه (( پسره ۱۸ ساله س دیگه )) تا مامانم ببیندش :

ببین خانوم ؛ من دارم اینجا را می شورم ؛ این جوریم می شورم ؛ خوبه س دیگه؟؟؟؟ می پسندی؟؟؟؟؟؟

 

 

دور از اینجا ای دوست

دشت سرخ است و سبز

دشت سبزی که در آن

سهم چشم و دل ما

بیشتر از وسعت یک پنجره است

مجتبی کاشانی

 

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


برگشتم

الانه که دارم این پستا می نویسم خیلی خیلی داغونم ؛ نمی توونیند حتی تصورشا بکنیند که.......

یه احساسه خیلی بدی دارم نسبت به خودم ؛ یه احساس نسبت به گناهی که انجام ندادم ؛ یه حسی توو وجودم رخنه کرده که به خاطره گناه نکرده می خوام خودما مجازات کنم ؛ دلم می خواد گریه کنم ؛ اشک بریزم ؛ اشک که سهله ؛ دووست دارم خوون گریه کنم

اشتباه نکنید ؛ با بابام حرفم نشده ؛ اصلا توو خونه نبودم که با هم اصطکاک هم برسونیم ؛ اتفاقا دیده بود اومدم خونه مامان جونم و با خاله کوچیکه  می رم بیرون که اوون خرید کنه و بهش خبر رسیده بود که من چیزی نمی خرم ؛ فکر کرده بود واسه اینه که شاید پول ندارم ؛ برا همین با داییم که قرار داشته ؛ یه تراول حالا به هر مبلغی که بود ؛ داده بهش بیاره برا من ؛ وقتی می گم فقط جنبه ی مادی برا همینه ؛ توو این مدت فقط یه بار به من زنگ زد اوونم به مدت 3 دقیقه ؛ ای کاش تراول نمی دادی که برم خرید اما توو این مدت یه دوونه 5 دقیقه ای با من حرف می زدی

ببینید ؛ اشتباه نکنیند ؛ اتفاقا خوونه مامان جونم خووب که چه عرض کنم بلکه عالی بود ؛ اوونجا برا من بهشته ؛ اما من نمی دونم چه مرگیم شده که یه گره به چه گندگی توو گلوم گیر کرده که نه باز می شه نه می ره پایین نه می ره بالا ؛ معلق موونده

خاله کووچیکه خیلی باهام حرف زد ؛ حالا که دارم فکرشا می کنم می بینم که خیلی چیزا را از کف دادم ؛ دنیایه من محدود شده به کامپیوترم ؛ منظورم اینه که بدجور داره اطلاعاته گروه های متفرقه م میاد پایین (( عجب گرامره بی خودی ))

ببین من می خوام بعدا چی کار کنم؟؟؟؟؟ همه می دونیم که توو ایران هیچ کس سره جای مربوط به خودش نیست یا این طور بگم 80 درصد سر جای خودشون نیستند ؛ خب من جز اوون 80 درصد ؛ چه هنره دیگه ای دارم که بتونم پس فردا گلیمه خودما از آب بکشم بیرون؟؟؟ چی ار می تونم بکنم که وقتی قبض موبایلم اوومد 90 تومن کسی نتونه به من چیزی بگه؟؟؟

قبول دارم ؛ یه آدم عادی توانایی های زیادی داره ؛ توانایی هایی که با هر کدومشون می توونه چندتا راه برا خودش بسازه که به اوون قله ای که مد نظر خودشه برسه ؛ حرفه من اینه که من هنوز توو این سن نتونستم این راه ها را به عنوانه یه آدم عادی برا خودم بسازم

دارم با خودم فکر می کنم من به عنوانه یه آدم نه به عنوانه یه دختر یا پسر توو این سن چندتا برنامه داشتم که بهش رسیده باشم یا نه

حرفام زیاده ؛ دارم جسته گریخته حرف می زنم ؛ می دونم این نوع پست نوشتنه من به طبع شماها نمی یاد ؛ همه ی شماها به اوون طرز پست نوشتن قبلیه من عادت کردید ؛ اما خب این پست هم یه گریزی بود به زندگیه من که امشب به این نتیجه رسیدم از دستم تا حالا رفته ؛ کاش که سر عقل بیام و به خودم این اجازه را ندم که بقیه شا مفت ببازم ؛ دارم به این فکر می کنم که توو اکثر موقعیت ها خوده من جلوی پیشرفتما گرفتم ؛ هرچی که دارم فکر می کنم آخر به خودم می رسم

خونه مامان جونه عالی بود ؛ محشر بود ؛ بهشت بود ؛ پنجشنبه مهمونی بود ؛ 60 نفر بیش تر مهمون داشتیم ؛ خاله کوچیکه که صبحش نبود ؛ رفته بود برا امتحان ؛ دیگه تا اوون برگرده همه ی کارها را کردم ؛ طوری که دیگه نمی تونستم قدم از قدم بردارم ؛ بعده مهمونی هم که از زور خستگی تا ساعت 3 – 3:30 خوابم نمی برد ؛ اوونم من که توو خونه خودمون لیوانه آبم هم مامانم بر می داره ؛ یه هفته دیگه اوونجا می مووندم یه کدبانوی به تمام معنا برمی گشتم خوونه .

شنبه هم برا خاله کووچیکه خواستگار اوومد ؛ از همون اول جوابش منفی بود ؛ من نمی دونم پس برا چی اجازه داد که بیاند

وقایع زیاده

دلم خیلی تنگ شده برات ؛ می دونی ؛ تو حداقلش یکیا داری که براش حرف بزنی و درد و دل کنی ؛ اما من دارم توو خودم می ریزم ؛ من حتی پشته گوشیه تلفن هم ناراحتیما نشون نمی دم ؛ هنوزم دارم خودما گوول می زنم و می خندم ؛ یه خنده ی مضحک و مسخره که خودم هم رووم نمی شه توو آینه اوونا به خودم تحویل بدم

امروز که خاله کووچیه  باهام حرف می زد ؛ خیلی خیلی جلوی خودما نگه داشتم که اشکم در نیاد ؛ موفق هم شدم

من می خوام با خودم و زندگیم چی کار کنم خدا عالمه ؛ فقط خدا کنه که تباه نشه ؛ خدا کنه سال دیگه همین موقع به خووبی ازش یاد کنم

به همگی سر می زنم تا فردا ؛ مطمئن باشیند .

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |