تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

بعد از ددر دوو دوور

خوونه مامان جونم هستم

کی بر می گردم؟؟؟؟

خدا عالمه

از راه میدونه امام اوومدم اینجا

فییییییییلا هم که تلپ شدم

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


تلافی ؛ گردگیری ؛ کادویه تولد ؛ زندگیه دانشمندی

خب بالاخره امتحانا تمووم شد ؛ بزن اوون کف قشنگتاااااااااااااااااا

بوود یه بار تبسم با بچه های خواهرش منا سره کار گذاشتندا ؛ اوون دفعه من وقتی یاهو مسنجرما باز می کردم سیل آف بوود که به سوی من روانه شده بود اوونم با این مضمون : این تبسم خیلی تییییییییمیییییییز و قشنگ حالتا گرفتاااااااا ؛ حال کردیم .

عزیزانم جوابه منم این بود : تلافی می کنم

و تلافی هم کردم ؛ با یه عزیزه دیگه دست به یکی کردیم و تبسما گذاشتیم سره کار ؛ اوونم به مدت 2 ساعت ؛ وای که چه قدر کیف کردم ؛ طرف همین طور می گفت : تبسم من خوشبختت می کنم ؛ تبسم بیا بریم یه خوونه اجاره کنیم با هم زندگی کنیم ؛ تبسم خودم کار می کنم برات یه کامپیوتره مدل بالا می خرم ؛ تبسم من حالا پول ندارم بیا یه انگشتره بدل می کنم دستت تا همه بدونند ما ماله همیم ؛ تبسم ترکم نکن ؛ تبسم من خوشبختت می کنم

توو همه ی اس ام اس ها هم اوون طرف می گفت : تبسم ترکم نکن ؛ تبسم خوشبختت می کنم

این ساناز هم دیگه نسبت به این دوتا کلمه آلرژی گرفته بود ؛ تا من می بپرسیدم طرف چه اس ام اسی داده تا تبسم می یومد اس ام اسا باز کنه و بخونه ساناز می گفت : من می دونم ؛ گفته ترکم نکن ؛ خوشبختت می کنم

خلاصه اینکه خوشم اوومد ؛ تا تبسم باشه منا سره کار نذاره ؛ اما خدایی تبسم شکه شده بودااااااااا ؛ همین طور هم می گفت ولش کنیم ؛ جوابشا ندیم ؛ منم می رفتم اوون طرف تر به طرف زنگ می زدم که آره ؛ تبسم نمی خواد جواب بده ؛ حالا چی کار کنیم؟؟؟؟؟ اوونم می گفت : حرص نخور کاری می کنم جواب بده

دیگه اینکه خیلی کیف کردم ؛ هاااااااااااااااااااااااای ؛ دلم خنک شد ؛ البته اینا یه نموره شک کرده بودند که طرف کیه منم می گفتم نه بابا ؛ اوون که حالا سره کاره ؛ تازشم اوون که شماره تو را نداره ؛ اوونا هم می گفتند : حالا تو یه زنگ بهش بزن ببین کجاس

منم زنگ زدم گفتم : سلام ؛ چه طوری؟؟؟؟؟ ببین یکیه داره مزاحمه تبسم می شه ؛ تبسمو ساناز فکر می کنند تویی ؛ حالا توی یا نه؟؟؟؟ اونم می گفت :

 نه بابا من خوابم ؛ منم به تبسم می گفتم : بابا این داره می گه من شرکتم اصلا شماره تبسم هم ندارم

دیگه اینم از این

آهان ؛ برا کادو تولده تبسم هم قراره پنج شنبه از ساعت 4 بریم میدونه نقشه جهان به صرفه گردش و بستنی ؛ بعدشم بریم شام ؛ یعنی اینکه تبسما به شام دعوت کردیم ؛ کم یا زیادشا تبسم جوون به بزرگیه خودت ببخش مهم اینه که با هم باشیم تازشم خوش باشیم

رفقا هم که دیروز التماس می کردند که تو را به خدا برا پنج شنبه یه مانتو دیگه بپوشا بیا ؛ تو را به خدا با این مانتوت نیایاااااااا ؛ دیگه از این مانتوت ما خسته شدیم تو چی طور هنوز داری می پووشیش؟؟؟؟

لازم به ذکره من حاظرم کروور کروور خرج موبایل ؛ کامپیوتر ؛ دوربین ؛ mp4 و........ بکنم اما یه پاپاسی برا لباس پول ندم ؛ نه اینکه حالا فکر کنید دختره چه خله ؛ خب آره خل که هستم اما خب اهل خریده لباسو تیپ زدنو آرایشه آنچنانی نیستم ؛ اما دووست دارم کامپیوترم فلان باشه ؛ دوربینم فلان باشه ؛ موبایلم چنان باشه اماااااااااا چی؟؟؟؟؟؟؟ بابا تبسم سخته ش نکن دیگه ؛ بزار من با همین مانتو بیام ؛ عوضش دوربینم ۷/۲مگاپیکسله

خدایی برا دخترایه امروزی طرز لباس پوشیدن و اینکه هر دفعه یه لباس بپوشند که تکراری نباشه و آرایش خیلی مهمه ؛ اما برا من این طور نییست ؛ برا همینه که وقتی می خوام یه لباسه جدید بخرم بابام بیش تر از من ذوق می کنه ؛ به من باشه برا عیدم چیزی نمی خرم اما این مامانه بدجور داره روو اعصابم اسکیت سواری می کنه

به مامانم می گم : پولی که می خوای برا لباس بدی را بده به من ؛ خودم می رم می خرم ؛ مامانمم می گه : اهکی ؛ زرنگی ؛ من که می دونم پول به تو بدم می ری سره یه مغازه کامپیوتری mp4 تا عوض می کنی ؛ منم می گم : نه مامانم ؛ الانه توو فکره اینم که memory carde دوربینما عوض کنم ؛ فعلا اوون mp4 کاره منا راه می ندازه

آهان یه خبر دیگه هم این که :

من امروز از ساعته 9 صبح تا ساعته 3 بعدازظهر به امر خطیره کوزت بازی در اتاقم مشغول بودم ؛ اگه می خواستم بزارم برا فردا بابام از پنجره شووتم می کرد بیروون ؛ دیگه وقتی می خواستم توو اتاقم راه برم باید قدم های یک متری بر می داشتم تا نکه انگشت کووچیکه ی پام به اندازه ی یک میلی متر روو فرش قرار بگیره و مابقیه پام بره روو کاغذ و جزوه و ........ ؛ من سره درسم بودم ؛ خاله کووچیکه کاپشنشا گذاشت توو اتاقم ؛ وقتی می خواست بره با هم دیگه اوون زیره کاغذا دنباله کاپشنش می گشتیم ؛ به من می گه : شتر با بارش توو این اتاقه تو گم می شه ؛ مامانم می گه : اطی خجالت بکش ؛ پس چرا من خجالت نمی کشم؟؟؟؟؟ به نظره خودم ؛ من یه زندگیه دانشمندی دارم ؛ به خاطره اینکه دانشمندا هم زندگیشوون شلووغ پلووغ بوده ؛ شماها یه عکس از ادیسون با کت و شلوار و گروات به من نشون بدیند تا من یکمی خجالت بکشم

 

تن آدمی شریف است ؛ به جان آدمیت

                                            نه همین لباس زیباست ؛ نشان آدمیت

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


تولدی همچون تبسمه بهار

چه جووری پیدات کردم؟؟؟؟؟

آهان ؛ یادمه ؛ روزه دوم یا سوم بود من مثله این بدبخت بیچاره ها داشتم توو محوطه ی دانشگاه بال بال می زدم ؛ تا اوومدم توو نمازخوونه ؛ آخره وقت هم بود و همه منتظره یه سرویس تا بریم خونه هامون

کارای خدا بود که سرویس دیر کرده بود و گذره من به نمازخوونه افتاد

تو بودی با سانازی ؛ خودم سره حرفا باهاتون باز کردم آ تازه فهمیدم هم رشته ای و هم ورودی هستیم ؛ تازه شم فهمیدم ساناز خونه شون نزدیکه ماست ولی تو نه ؛ دیگه از اوون روز با هم بودیم

من چنقزه تو را دووست داشته باشم بسه س؟؟؟؟؟؟ یخده؟؟؟ یکم بیش تر از یخده؟؟؟؟ خیلی بیش تر از یخده؟؟؟؟ یخده بیش تر از یخده؟؟؟؟؟؟؟

نه ؛ نه ؛ نه

من تو را خیلی دووست دارم ؛ اوون قدر که خودتم بزرگیا کووچیکیش دستت نمی یاد

یه رابطه ی دوستی باید طوری باشه که دو طرف مکمله هم باشند ؛ تو مکمله منی ؛ برا همینه که دلم داره برات له له می زنه

چه قدر خوشبختم من که یه دووسته گلی مثله تو دارم و چه قدر خوش شانسم که اوون روز سرویس دیر اوومد ؛ دیر اوومدنی که نوید بخشه رسیدن به تو بود

فاصله ی سنیه منو تو چه قدره؟؟؟؟؟ 4 سال

تو ساله مووشی ؛ من اگه اشتباه نکنم ساله گربه ؛ من تو را درسته قوورتت می دم چون موشی بهتر از تو توو دنیا پیدا نمی کنم

چه قده گشنگه تبسم ؛ واااااااااااااااااای ؛ از همه رنگه تبسم؛ واااااااااااااااااای

توو مثله گلی ؛ نازو خوشگلی

عزیزه دلم ؛ وای وای ؛ یاره خوشگلم ؛ وای وای ؛ تو را که دارم ؛ وای وای ؛ دووسته گلم ؛ وای وای

خوشا به حالم ؛ تو را که دارم ؛ چه خووبه حالم ؛ سبزه بهارم ؛ ببین چه شادم ؛ دل به تو دادم ؛ عشقه تو هرگز نمی ره یادم ؛ نمی ره یادم

عزیزه دلم ؛ وای وای ؛ یاره خوشگلم ؛ وای وای ؛ تو را که دارم ؛ وای وای ؛ دووسته گلم ؛ وای وای

من ماله تو ؛ تو ماله من ؛ من یاره تو ؛ تو یاره من ؛ دنیا خوبه ؛ با هم ؛ بیا سره راهم ؛ با تو مثله شاهم ؛ بی تو در میاد آهم

عزیزه دلم ؛ وای وای ؛ یاره خوشگلم ؛ وای وای ؛ تو را که دارم ؛ وای وای ؛ دووسته گلم ؛ وای وای

عزیزه دلم     یاره خوشگلم

 

اوونی که می گند واسش می میرند ؛ اوون دووسته منه ؛ اوونی که فقط توو خواب می بینند ؛ اوون دووسته منه؛ اوونی که می گی مثله فرشته س ؛ اوون دووسته منه ؛ اوونی که پر از نازو کرشمه س ؛ اوون دووسته منه؛

اوون دووسته منه ؛ خوشگله منه ؛ می خوام همه بدونند اوون فقط دووسته منه؛ ماله منه ؛ خوشگله منه ؛ می خوام همه بدووند اوون فقط دووسته منه

می ترسم نکنه یه رووز تو را ازم بگیرند ؛ آخه تو خوشگلیا هرجا می ری برات می می رند ؛ از عشقه تو پرسه می زنم این ورا اوون ور ؛ می خونم که بگم ماله منی واست نمی رند

اگه دزدکی بخواند نگات کنند ؛ نمی زارم ؛ دم به دم اسمه تو را صدا کنند ؛ نمی زارم ؛ اسمتا از توو کتابا ؛ حرفاشا از توو الفبا ؛ همه را برمی دارم ؛

 

تبسمی ؛ جوون جوونیه من ؛ عزیزه من ؛ خوشگله من ؛ نازنازیه من ؛ گلم ؛ فدات بشم ؛ قربونه ت برم ؛ تولدت مباااااااااااااااااااااارک

 

با بهترین آرزوهای جینگیلی برا تو ؛ الهی که خودم بیاد توو عروسیت نانای کنم

نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


بوس ؛ پسته ؛ عدالت ؛ کیف ؛ خمیردندون

این عدالته؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چی؟؟؟؟؟؟؟؟

می گم

علیا اینا هروقت یه درسه جدید دارند هر کدومشون برا اوون درس یه چیزی می برند ؛ به علیا برا درس خ افتاد اوونم خمیردندون ؛ حالا من هر چی به بابامو مامانم می گم که خمیردندون برا اینا زیاده می گند خب پس چی ببریم؟؟؟؟

منم می گفتم : بابا جوون ؛ یه خر بجوریند ببریند دمه مدرسه ؛ هر کدومشون یکی یه دور با این خره بزنند ؛ به خدا براشون خاطره هم می شه

مامانم می گفت : حالا من خر از کوجا بجورم؟؟؟؟؟

منم می گفتم : بابا ؛ ما چارتا خزو خیل می ریم می گردیم یکی می جوریم ؛ توو این اصفان بالاخره یه خر پیدا می شه دیگه (( چارتا خزوخیل : من ؛ تبسم ؛ ساناز ؛ زهرا ))

آخرشم بابام کاره خودشا کردو رفت همون خمیردندونا را خرید

تاااااااااا رسید به درس ف ؛ یکی یه کیف دادن به اینا به جانه خودم من اوون کیفا را براتون می خریدم یکی 200 تومن ؛ حالا اینا را بی خی ؛ تا علی اوومد خوونه ؛ من اوون کیفا ازش خریدم 50 تومن برا پول خورده هام ؛ علی هم اوون 50 تومنا رفت انداخت توو قلکش ؛ از اوون روز تا حالا هروقت با هم دعواموون می شه یا به تیپا تاپه هم می زنیم ؛ علی فرت میاد اوون کیفه را خالی می کنه ورش می داره و دیگه به من نمی ده ؛ حالا هرچی من بهش می گم برو اوون 50 تومنه منا بیار می گه انداختمش توو قلکم دیگه در نمی یاد

تازگی ها هم بابام برا علیا یه پاکته گنده پسته خریده ؛ مامانمم اینا را از دسته من قایم کرده ؛ آخه نیست من خیلی پسته دووست دارمممممممممممم ؛ برا همین (( چرا دروغ بگم؟؟؟ آقا من همه چی دووست دارم )) بماند که عاقبت جووینده یابنده س و من جایه اوون پسته ها پیدا کردم و یه عالمه شا اوردم توو اتاقم و یه دلی از عزا در میارم ؛ این که چه جوری پسته ها را پیدا کردم و چه جوری یخده شا اوردم توو اتاقم هم ماجرا داره ؛ بابام خوونه نبود ؛ علی هم خواب بود ؛ مامانمم حمام بود ؛ منم دیگه هرچی کمدو اتاق بودا زیرو رو کردم تا جسمشوون ؛ الحق که قدیمیا خووب گفتند : عاقبت جووینده یابنده س

حالا که چی؟؟؟؟؟؟ من این پسته هایی که با خودم اورده بودم توو اتاقم تموم شده ؛ موقعیتم جوور نشده که یه پاتکه دیگه به اوونا بزنم ؛ تا علی اوومد توو خونه ؛ جیباش پر از پسته بود ؛ حالا هرچی بهش می گم به منم بده ؛ نمی داد ؛ تا اینکه در اوومده به من می گه :

به یه شرط بهت می دم ؛ بزاری با موبایلت بازی کنم ؛ اگه بزاری باهاش بازی کنم 5تا دوونه پسته بهت می دم

منم گفتم : باشه بیا ؛ فقط یادت باشه برا هر دوری که می خوای بازی کنی 5تا دوونه اضافه تر می گیرم ؛ یعنی هر دور 5تا

اوونم قبول کرد

نشون به اوون نشون که پسته های علیا را تموم کردم

حالا من که خودم می گم علیا و من عادلانه با هم تجارت می کنیم ؛ 50 تومن یه کیف ازش خریدم ؛ هر دور بازی با موبایلمم با 5تا پسته تاخت زدم

آره دیگه دادچ اییییییییییییییییییینه

راستی ؛ یه خبر :

نمی دونم تا حالا شماهایی که اینجا را می خوونیند ؛ پستی که من در رابطه با روز پدر نوشتما خووندیند یا نه ؛ اگه اشتباه نکنم ماله مرداد ماه هست ؛ توو اوون خیلی گلایه کرده بودم

چند شب پیش یک نفر خیلی با من حرف زد در مورده همون پست ؛ بماند که قبلا هم یه عزیزی خیلی در موردش با من حرف زده بود ؛ می خوام چی بگم؟؟؟؟

آخر باباما بووس کردم ؛ اوونم نه خوشکو خالی (( دستمم انداختم گردنش ))؛ فقط شانسم گفت که صورتشا سه تیغ کرده بودا ادکلنشم زده بود

حالا بابام همین طور بهم می گفت : خب دیگه ؛ بسه س 

مامانمم همین طور می گفت : خب ؛ حالا که داره بوسه ت می کنه تو هم ناز نکن ؛ بابامم همین طور می گفت : من می دونم ؛ این داره سره منا شیره می ماله ؛ این دوباره کارش به من گیر کرده

بماند که من نه می خواستم سرشا شیره بمالم نه کارم بهش گیر کرده بود

به بابامم گفتم : بوس بعدی می ره برا 6 ساله دیگه

 

سال هاست بر معبر زمان ایستادی ایم

و اندیشه نکرده ایم که

اگر پا بگذاریم به راه

زمان را فتح خواهیم کرد

 

پ ن : دو عدد آدم هر کدام به اندازه ی یک نفر یاسی و پانی غیب شده اند ؛ از یابنده تقاضا می شود اگه اینا را پیدا کرد شووتشون کنه توو وبلاگاشون تا آپ کنند

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


یادها و خاطره ها

سلام

چی بگم؟؟؟؟؟ اصلا چه حرفی برا گفتن دارم؟؟؟؟

روزگار بر وفقه مراده ؛ روزایی که خونه م ؛ خانوم وار ساعته 10 بیدار می شم ؛ شبا هم ساعته 3 – 4 می خوابم

اااااااااااااااااااه ؛ اینا چیه من می گم؟؟؟؟؟

من اصلا می خواستم اینا را بگم؟؟؟؟ بذار یخده فکر کنم ؛ آهان ؛

اتاقم به بازارهای بندر گناوه بیش تر شبیه تا جایی برای زندگی و درس خووندن ؛ یعنی یکی پیدا می شه بیاد اتاقه منا تمیز کنه ؟؟؟؟؟؟؟ به خدا پولش هم می دم ؛ هرچی که بخواد ؛ دیگه عملا و علنا دارم روو کاغذ راه می رم

برا بعده امتحانا خیلی کار دارم که انجام بدم ؛ اول یه مسافرته دبش دلم می خواد حالا مدتش هرچه قدر می خواد باشه ؛ یه روز یا یه هفته ؛ بعدشم دوباره خونه ی مامان جونه خون م اوومده پایین ؛ یه 2 هفته هم اوونجا باشم عالیه ؛ آآآآآآآآآآآهان ؛ یه پیک نیک هم قراره با بچه ها بریم ؛ باره آخره؟؟؟؟؟؟ یعنی بازم پیش می یاد؟؟؟؟؟ این دفعه دلم می خواد بریم میدونه امام ؛ آخه همه ی پل ها را رفتیم ؛ عکساشم داریم ؛ فقط موونده میدون با منارجنبون و کوه صفه ؛ می خوام بعدش به هرجایی از اصفهان که پا می زارم یه خاطره با دووستام داشته باشم ؛ دووست دارم با قدم هام تمامه خیابونا را وجب بگیرم ؛ پیاده بریم ؛ از غرب به شرقش ؛ از شمالش به جنوبش ؛ مثله دفعه ی قبل که از کجا رفتیم تا کجاااااااا ؛ از ساعته 10 صبح تا 8 شب ؛ همه جا رفتیم ؛ توو هر خیابونیو سر هر مغازه ای چه قدر وای می سادیم ؛ سرویسه چوبه جهازمونم پسندیدیم ؛ یا اصلا چرا اینا بگم ؛ اوون رووز که با هم رفتیم شهربازی ؛ سواره همه چی شدیم ؛ وقتی می گم همه چی یعنی همه چی ؛ وای که من چه قدر از چرخو فلکش ترسیدم ؛ کشتیه صبا را یادته؟؟؟؟؟ کاره نکرده رفتیم اوون بالا بالاش نشستیم ؛ یادمه هممون به غلط کردن افتاده بودیم ؛ وای یادته من چه قدر جیغ کشیدم؟؟؟؟؟؟؟ تبسم تو چه قدر آرووم نیشسته بودی ؛ منم وسطه جیغام با جیغو داد بهت می گفتم : تو چرا داد نمی زنی؟؟؟؟؟؟ چرا جیغ نمی کشی؟؟؟؟؟؟؟؟ یادته وقتی پیاده شدیم من از بس که جیغ کشیده بودم صدام دیگه در نمی یومد؟؟؟؟؟ از ساعته 5 عصر رفتیم تااااااااااااااا 12 شب ؛ من که همش می گفتم :اگه دره خونه را به رووم باز کنندو بزارند شب توو پارکینگ بخوابم باید کلاهما بندازم بالا

اولین اسنکی که دسته جمعی با هم خوردیما یادته؟؟؟؟؟ میزه طرفا به گند کشیدیم ؛ یه جعبه ی پر دستمال کاغذی تموم کردیم ؛ زهرا که نوشابه شا ریخت روو میز ؛ چه قدر گندکاری کردیم ؛ یادته پیشخدمتش چه جوری با غیظ نیگامون می کرد؟؟؟ به جانه خودم اگه یک دقیقه بیش تر می شستیم از همون پنجره ی بالا با تیپا شووتمون می کردند وسطه چارباغ

رستورانه که رفتیم چی؟؟؟؟؟ 6 نفر آدم بودیم ؛ ولی 10 – 12 تا ظرفه سالاد روو میز بود ؛ اوون قدر سالاد خورده بودیم که دیگه نشد ناهار بخوریم ؛ گارسونا که از کنار میزمون رد می شدند چه نگاهی می کردند به ظرفای سالاد ؛ ماها این همه سالاد خوردیم تازه زهرا یادش اوومد که دووست داره با غذاش ترشی بخوره

 یادته ؛ ناهارا را گرفتیم بردیم لبه پله خواجو ؛ توو دهنه های پل نیشستیم ؛ چه قدر هوا گرم بود ؛ بعدشم رفتیم چایی گرفتیم ؛ این همه روو هم روو هم چیز خردیم ؛ ولی بازم رفتیم آیس پک ؛ یکی یه آیس پکم زدیم توو رگ ؛ یادته ؛ هر قدمی که روو به جلو می رفتیم تیلیک تیلیک عکس می نداختیم؟؟؟؟؟ 5 سانت به 5 سانت وای می سادیم به عکس انداختن ؛ اوون روز مهمونه ساناز بودیم ؛ 50 هزارتومن خرجمون کرد

اوون رووز که دسته جمعی اوومدیند خونه ی ما ؛ چه قدر به این عروسکه من ور رفتیندا مسخره ش کردیند؟؟؟؟ آخه خیلی گردالی بود ؛ یا اصلا اوون روز که اومدیم خونه ی شما برا ناهار ؛ یادته اون چندتا چه جوری افتادند روو سر من؟؟؟؟؟؟؟ مهمونیه زهرا که از بس آفتاب خورده بود توو سرمون حالمونا نمی فهمیدیم ؛ مهمونیه نیو که توو اوجه سرما پاشدیم رفتیم دمه زاینده رود ؛ اوون تهرانی که با هم رفتیما چی می گی ؟؟؟؟؟؟؟ یادته؟؟؟ چه قدر راه رفتیم ؛ سه روز بود که فقط راه می رفتیم ؛ روزه قبلش که اصفهان گردی بود ؛ قبل ترش هم توو دانشگاه ؛ اوون روز هم که توو تهران ؛ عجب جونی داشتیم ما

از همین حالا دارم می گم ؛ اگه من امسال عید مثله سالای قبل نرفتم مسافرت ؛ باید قرار بزاریم بریم بیرون ؛ آخه اصفهان توویه عید یه چیزه دیگه س ؛ همه جایه ایرانا توو عید رفتم ؛ عیده اصفهانه یه چی دیگه ست

وای خدای من ؛ چه قدر خاطره های با هم بودنمون زیاده ولی کمه ؛ جا داره که زیاد تر هم بشه

نمی دونم چی شد که یهویی یاده ایینا افتادم ؛ می خوام که بازم تکرارشون کنم ؛ نه نیاریااااااااااا ؛

هنوزم هر دفعه که کامپیوترا روشن می کنم ؛ اولین کاری که می کنم اینه که یه نگاه به عکسایه دسته جمعیمون می ندازم ؛ هنوز کلمه به کلمه ی حرفایی که به هم زدیما یادمه ؛ چی گفتیم ؛ چی شنیدیم ؛

نمی خوام تموم بشه ؛ یعنی من نمی زارم که تموم بشه ؛ ما چندتا باید با هم بمونیم ؛ دور اما نزدیک ؛ روحیاته هم دستمون اوومده ؛ خنده های جیغیه زهرا ؛ حرف نزدنای ساناز اما وقتی حرف می زد به جای تمامه حرف نزدنش ؛ خوده تو ؛ تو اگه یه سلامی که به من می کردی با دیروزت فرق می کرد می فهمیدم دوباره شبه قبلش از بس گریه کردی چشمات عینهو پفیلا شده یا از توو جمعمون کنار می رفتی ؛ خوده من چی؟؟؟؟؟؟؟ خوده من چه جور بودم؟؟؟؟؟؟ اگه صبح که هم دیگه را می دیدیم ؛ سلامم خشک بود ؛ همه توون می فهمیدیند دوباره با بابام حرفم شده ؛ اما خدایی زوود تغییر نمی کردم؟؟؟؟؟؟؟؟ من با شماها خوشم ؛ با شماها شادم ؛ با شماها می خندم ؛ ما چندتایی که به ترک دیوار هم می خندیم ؛ وقتایی که باهم هستیم غمی داریم؟؟؟؟؟؟ اگه داشته باشیم توو دلمونه ؛ جمعمون شاده ؛ جمعمون خندونه ؛ جمعمون اکتیوه ؛ جمعمون خاطره س ؛

 

پ ن : این پست ویرایش نشده آماده شده ؛ غلطای املایی و گرامری لطفا بخشیده شود .

در اینجا زادم از مادر زمانی

مرا این خانه مهد و آشیان است

نخستین آسمانی را که دیدم

خدا داند که خود این آسمان است

                                                                      شفیعی کدکنی

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


درسه امروز : دو کلمه با 0 از هم جدا می شه

فردا امتحان دارم ؛ پایگاه داده ؛ با دکتر ......... ؛ خدا خیرش نده اگه بخواد امتحانشا سخت بگیره

بابای من اهله اس ام اس دادن نیست ؛ فقط اهله اس ام اس گرفتنه ؛ برا همین دو شب پیش هی به من گیر داد که چه جوری اس ام اس بزنم؟؟؟ منم یادش دادم ؛ ولی دوباره تا می خواست به یکی اس ام اس بده ؛ دوباره از من سؤال می کرد که چی چیو کجااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟

صبح ؛ توو اتاق داشتم درس می خوندم ؛ بابام زنگید روو موبایلم ؛ که :

 هااااااااااااا ٰ دختره ی ورپریده چه می کنی؟؟؟؟ نکند تا الانه خوابی؟؟؟؟؟؟

من : نخیرم ؛ بیدارم ؛ نیشستم دارم درس می خونم

بابام : خب پس ؛ برو سره درست (( انگار داره به علیا می گه املا بنویس ))

گوشی را که قطع کردم ؛ نشستم سره درسم ؛ یه ساعت بعدش صدا زنگه اس ام اس اوومد ؛ بابام بود ؛ داده بود :

درسبخوان (( قشنگ درس را به بخوان چسبونده بود ؛ یه جورایی ادغام کرده بود ))

براش دادم : من درسما می خونم ؛ تو به کارت برس ؛ تازشم با شماره ی 0 دوتا کلمه را از هم جدا می کنند ؛ این درسه امروزته ؛ خووب تمررین کن تا یاد بگیری

بابامم دوباره جواب داد :

خودمبلدم (( دوباره خودم را به بلدم چسبونده بود ))

منم جوابشا دادم : بلدی؟؟؟؟؟ خب پس یه آجر هم بزار رووش ؛ خوب اگه بلدی پس برا چی چی دوباره به هم چسبوندیشون؟؟؟؟؟؟ هااااااااان؟؟؟؟؟؟

دیگه بابام جواب نداد ؛ خجالت کشید ؛ رفت سره کارش

چند وقت پیش هم نشسه بودیم ؛ بابام داشت با موبایلش ور می رفت ؛ رفته بود توو گالریش و آهنگاشا گذاشته بود .

من : بسه تو را به خدا ؛ خجالت بکش ؛ آخه اینا آهنگه تو گذاشتی؟؟؟؟ خجالت بکش ؛ اصلا این موبایله داری؟؟؟؟؟  آهنگ می خوای؟؟؟؟؟ موبایله خودم

بابام : حالا خووبه همینی هم که دسته تو هستا خودم برات خریدمااااااااا ؛ حالا هی می یای به من فیس می دی

من :

از وقتی که این گوشی را گرفتم ؛ راه به راه به رفقا می گم :

مامانم به من گفته ؛ حالا که با کلاس شدی ؛ با این بی کلاسا راه نرو ؛ کلاست می یاد پایین

رفقا همه با هم : ( این سه تا قیافه های تبسمو سانازو زهرا س)

 

چه قدر این پستم موبایلی شد

پ ن : مشهد هووتووتوو ؛ مامانجونم گفت که آقاجونت تازه چشمشا عمل کرده ؛ هوا هم که سرده ؛ برا همین اگه می خوای بزار برا تابستون

 

در دایره قسمت

               ما نقطه تسلیمیم

                                   لطف آنچه تو اندیشی

                                                               حکم آنچه تو فرمایی

نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


مردها یاد بگیرند

الانه که دارم می پستم ؛ شارژم ولی خووب نیستم ؛ سرما خوردم دوباره ؛ آخه یکی به من بگه توو فصل امتحانات دیگه سرما خوردنت چیه که بخوای بیوفتی توو تخت؟؟؟؟

مسلما همه ی شماها زوج هایی را می شناسیند که عاشق هم دیگه باشند و حاظرند در خفا و اوون پشتا پسل ها برا هم جوون بدند ؛ که اکثریت هم در رده ی سنیه 20 سال تا 40 هستند ؛ اما تا حالا دیدیند که یه زوجه 70 ساله عاشق هم باشند و جلو بچه هاشون و نوه ها و عروس هاشون هم این دوست داشتن و عشق نسبت به هم دیگه را نشون بدند ؛ طوری که عروساشون به پسراشون بگند : یکم از مامان باباتون یاد بگیریند؟؟؟؟ حالا براتون می گم ماجرا از چه قراره :

من از طرف بابا و مامانم هردوتا پدربزگا و مادر بزرگاما دارم ؛ اینی که می خوام تعریف کنم در مورده مامانو بابای بابام هستش

این مامان بزرگا بابابزرگم یه عالمه عاشق هم هستند و این عشقشونم جلو بچه هاشون و عروسا و نوه هاشونم نشون می دند

یادمه چندماه پیش که مامان بزرگم حالش بد شد و بیمارستان بستری شد ؛ آقاجونم از صبح تا شب و از شب تا صبح فقط گریه می کرد ؛ دیگه طوری شده بود که کسی نمی تونست باهاش حرف بزنه و تازشم دیگه لب به غذا نمی زد .

وقتی که مامان جونم از بیمارستان مرخص شد همچین که رسیدیم دمه خونه ؛ هیشکی نفهمید آقاجونم چه جوری خودشا رسوند دمه در و یه راست اوومد دوتا لپای مامان جونما وپیشونیشابوسید ؛ تازه شم همه ی ماها این ریختی بودیم :(( به تعداد افراده حاظر در محل وقوع حادثه از ایناستفاده شد))

پسر عموم هم که تازه 5 – 6 سالش بود ؛ در اوومد گفت : وای وای وای وای ؛ آقاجون مامان جونا بوسید ؛ اونم توو کوچه ((البته توو کوچه کسی نبود )) خجالتم نمی کشه ؛ منم توو اوون هیرو ویری در اومدم به بابامو عموهام می گم : یه موی گندیده ی این آقاجون به تنه شما 4تا پسر نیست که نیست

بعدشم که اومدیم توو خوونه ؛ مامان بزرگم خوابید ؛ این آقاجونم هم از اون موقع که مامان جونم خوابید تا وقتی بیدار بشه ؛نیشست بالا سرش و چشم ازش بر نداشت و همین طور ریز ریز اشک می ریخت ؛ همین طور هم به من می گفت : اطلس دیدی بابا؟؟ من مامان جونتا دوباره به دست اوردم ؛ اگه اوون یه چیزیش می شد منم می مردم ؛ منم فقط گفتم : نه آقاجون ؛ خدا برا هم نگهتون داره ؛ این چه حرفاییه که می زنیند؟؟؟

حالا مامان بزرگم سرما خورده ؛ دیروز زنگ زدم حاشا بپرسم ؛ مامان بزرگم می گه :

آره اطلس ؛ دیشب خیلی سرفه می کردم ؛ دیگه از ساعت 2 تا 5 صبح ؛ آقاجونت نیشسته بالا سرمو مواظبم بوده ؛ نیم ساعت به نیم ساعت هم یا آب میوه بهم می داد یا شیر گرم یا آبجوشه و عسل تا تونستم یک ساعت بخوابم

به مامان بزرگم گفتم : خب مامان جون برا ناهار چی کار می کنیند؟؟؟

مامان جونم : دیروز که آقاجونت برام سوپ درست کرد ؛ امروز من اوومدم پلو عدس درست کنم ؛ یکم برنجاش عینهو کوفته شده ؛ به آقاجونت می گم غذام از بین رفته ؛ حالا ظهر چی کار کنیم؟؟؟؟ آقاجونتم گفت : نه خانوم این چه حرفیه؟؟؟ همینم خووبه ؛ همین که بلند شدی با این حالت غذا درست کردی بسه ؛ اصلا خودم یه چیزی درست می کردم ؛ شما چرا زحمت کشیدی؟؟؟

آقا من که علنا قیافم این ریختی بود پشت تلفن :

به بابام می گم : آقاجونا دیدی چه جوری با مامان جون رفتار می کنه؟؟؟ یخده مثل اوون بشو

بابام : بابام پسره قدیمه ؛ من ماله حالام

من : آخه این چه ربطی داره ؟؟؟

بابام : ربطش توو بی ربطیشه

من : آهااااااااااااان ؛ دارمت برو دارمت ؛ هنوزم دوست دارم

بابام : وظیفته

من : رووتا برم محمد

این فقط یه چشمه از محباتای آقاجونم بود ؛ اگه مامان جونم سرش روو زمین باشه ؛ تا ماها بریم یه بالشت براش بیاریم ؛ آقاجونم سره مامان جونما گذاشته روو پاهاش ؛ تازشم پارسال که رفتیم مسافرت هرچی بهشون گفتیم بیایند یه عکس با ما بندازیند ؛ قبول نکردند ؛ همچین که عکس گرفتنه ماها تموم شده ؛ می بینم آقاجونم داره صدام می زنه : اطلس ؛ بابا ؛ یه عکس از منو مامان جونت بگیر

نگو آقاجونه عکسه دوتایی می خواسته

رفتم توو خطه این که بعده امتحانا یه مشهد جوور کنم با این دوتا عاشقا معشوق برم ؛ البته اگه بابام نیاد ؛ چون بابام می گه : اگه مامانت بیاد من میام ؛ مامانم هم که بچه کلاس اولی داره ؛ پس می مونه همین مامان جونو آقاجونم

پ ن : دلم برات تنگیده

پ ن : بهمنی ها تولدتون مبروک ؛ البته یه پسته مخصوصه بهمنی دارم

پ ن : خدا نسیب هیچ خونه ای بچه ی کلاس اولی نکنه ؛ من که به خاطره این علیا از تفریحا ؛ مسافرتا همه چی افتادم ؛ اگه این بچه کلاس اولی نبود که هر روز یه درسه جدید داشته باشه الانه تهران بودم

پ ن : البته بابای منم کم جلو بقیه خانوم خانوم و عزیزم عزیزم نمی کنه ؛ ولی این آقاجوونه درصدش بالاتره ؛ طوری که بابای من جلو آقاجونم باید لنگ پهن کنه

 

مثل برگی خشک و تنها

روی شاخه موندم اینجا

می ترسم

توی چنگ وحشی باد

برم از خاطر و از یاد

بپوسم

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


آیا من دختره خوبی هستم؟

هه هه هه هه هه

سییییییییییییییییلام ؛ چطور مطوریند؟؟؟ خووبیند؟؟؟ خوشیند؟؟؟ خوش می گذره؟؟؟ همه سالمیند؟؟؟؟

امروز داشتم توو کمدم دنباله سوزن توو انبار کاه می گشتم (( کنایه از شلوغی و بهم ریختگی ؛ یا به قوله مامانم : شلختگی )) ؛ چشم افتاد به یه پوشه که درش مهرو مووم شده بود

همچین چارچنگولی افتادم رووش و بازش کردم ؛ دیدم که چــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آره دیگه ؛ داشته باش این پایینا :

نظرات و دیدگاه های مشاور در زمینه : تحصیلی ؛ فردی ؛ خانوادگی ؛ توانمندیها و شخصیت دانش آموز

حالا که چی ؟؟؟؟؟؟ من که کیف کردم ؛ همچین یه نموره این مشاورای دبیرستانم ؛ به تخس بودنه من ایمانه کامل پیدا کرده بودند

یه نمونه ش اینه :

تحصیلی : از لحاظ تحصیلی بسیار عالی می باشد

فردی : دانش آموزی بسیار پرانرژی و بسیار فعال و در عین حال ستاره و عنصر کلیدی در جمع و کلاس می باشد

توانمندیها : در زمینه های علمی و پژوهشی از توانمندی عالی بر خوردار است

شخصیت : تیپ غالب شخصیتی هنری است (( به جانه خودم من اصلندش از هنر هیچی حالیم نمی شه )) از ویژگی های جستجوگری و اجتماعی بسیار بالایی برخوردار است ؛ (( همون بیش فعالیه خودمونه آیا؟؟؟؟))

خانوادگی : دارای یک خانواده ی کم جمعیت بوده

اینا را دیدم ؛ یاده یه خاطره از دورانه راهنماییم افتادم

من دورانه راهنمایی مدرسه غیرانتفاعی می رفتم ؛ برا همین در اکثر مواقع کلاس اضافه داشتیم و تا ساعت 3 توو مدرسه بودیم ؛ تازه توو این دوره من بلد نبودم سوت بزنم ؛ من سوت زدنا سال دوم دبیرستان و پس از تمرینای خیلی زیاد اوونم برا عقد دخترخاله م یاد گرفتم ؛ طوری که الانه بلدم همه رقمه سوت بزنم اوونم با صدای بلند ؛ خب ؛ زدیم به جاده خاکی ؛ از اصل ماجرا دور نشیم

یه بار کلاس اضافمون ؛ دوتا تک زنگ بود ؛ برا جغرافی و دینی ؛ اول جغرافی بود ؛ بعدش دینی ؛  اسم دبیر دینی هم خانومه مولوی بود ؛ تا معلما بیاند جابجا بشند حدودا 5 – 6 دقیقه طول کشید ؛ توو این زمانه کوتاه من چی کار کردم؟؟؟؟؟ این شیرازه ها هست که برا تحقیقا اینا به کار می برند ؛ خب؟؟؟؟؟ من در اوردمش ؛ با یه دستم ؛ تهشا سفت گرفتم ؛ از اوون سرشم تندا تند تووش فوت می کردم و این چنین شد که صدایی شبیه سووت کله کلاسا گرفت ؛ منم تازه خوشم اوومده بود ؛ به خیالم که دارم توو ورزشگاه آزادی شیپور می زدم ؛ شرووع کردم با ریتم هی فووت کردم ؛ از اوون طرفم هی بلند بلند داد می زدم : مولوی ؛ مولوی ؛ بچه ها هم خوششون اوومد و قرار بر این شد ؛ که من سوت بزنم ؛ اوونا جمیعا مولوی بگند ؛ ریتمش ای بوود :

دید دیری دیدید  مولوی ؛ دید دیری دیدید مولوی

دیگه همه وسط کلاس پرو پخش بودیمااااااااا ؛ که یهو دیدم دیگه بچه ها دم نمی دند ؛ نگو که چی؟؟؟؟؟ بعلـــــــــــــــه ؛ ناظمه اوومده بودش بالا ؛ برا چی؟؟؟؟؟؟؟ خب اوومده بود منا با خودش ببره توو دفتر دیگه

خلاصه ؛ منا با خودش برد توو دفتر و پرونده ما در اورد و گفت : فردا صبح با بابات اینجایی

اوومدم توو خونه ؛ به بابام می گم : فردا بیا مدرسه ؛ ناظممون کارت داره ؛ حالا هرچی بابام می پرسه که چی کار داره منه مظلوم اظهاره بی اطلاعی می کردم ؛ تااااااااا فردا صبح که بابام اوومد مدرسه ؛ خانوم ناظمه هم نامردی نکردو همه چیا گفت :

این دخترتون دیروز سره کلاس شروع کرده به سووت زدن

بابام : این غیره ممکنه ؛ اطلس اصلا بلد نیست سوت بزنه (( بابا غیرممکن وجود نداره ))

ناظمه : آقای آریا من خودم با این چشام دیدم که چه شلوغ بازی راه انداخته بود با اوون سوت زدنش

بابام : خانومه فلانی غیر ممکنه ؛ آخه اطلس بلد نیست سوت بزنه ؛ اطلس تو بلدی سوت بزنی؟؟؟

من : نه بابا ؛ من بلد نیستم ؛ اما خب یاد می گیرم

ناظمه : تو مگه دیروز با اوون شیرازه سوت نمی زدی؟؟؟؟ خب حالام بیا بزن تا بابات ببینند

من :

بابام : ناظمتون راست می گند؟؟؟؟

من : بعلـــــــــــه

بابام : خب ؛ حالا شما چه تنبیهی می خوایند انجام بدیند

ناظمه : هیچی ؛ پرونده ش بیروونه ؛ می تونیند ببریندش

بابام : اطلس عذرخواهی کن

من : معذرت می خوام ؛ اییییییییییییییییییییش

ناظمه : فایده نداره ؛ من هنوز این برق شیطنتا توو چشای این می بینم ؛ اما خب ؛ این یه دفعه را کوتاه میام

و این ماجرا همین طور ادامه داشت و هر دفعه بابایه منا توو مدرسه می خواستند ؛ اما خداییشا بخوایندا ؛ با این که شیطون بودم ؛ درسم عالی بود و برا همین این ناظممون نمی دونست با من چی کار کنه

دورانه آمادگی هم که هر وقت مامانم می یومد توو مدرسه و می گفت من مامانه اطلسم ؛ خانوممون می گفت : وای خانومه آریا ؛ دیگه از دستش عاصی شدم ؛ تو را به خدا اینا از کلاسه من ببر

کلاسه چهارمه دبستان هم که از بس تخس و شیطون بودم ؛ نیمکت نداشتم ؛ به خاطره اینکه معلممون منا می برد سر میزه خودش و اوونجا کاراما انجام می دادم ؛ اونم منا زیر نظر داشت

توو دبیرستان هم ؛ ساله سوم ؛ سر کلاسه هندسه ؛ یه کاغذ دستم بود ؛ حالشا نداشتم برم بندازمش توو سطل ؛ آخر کلاس هم می شستم ؛ آخه نه اینکه می خواستم سر کلاس بخوابم ؛ خلاصه ؛ پنجره کلاس هم باز بود ؛ منم از این سره کلاس کاغذه را شووتش کردم که بره بیرون ؛ از شانسم همون موقع معلمه برگشتو دید که یه کاغذ خورد به شیشه و برگشت ؛ کلهم ردیفه آخرا با هم فرستاد دفتر ؛ خدایی توو دفتر کسی لو نداد که من بود ؛ اما خوده ناظممون می گفت : تخسی و شیطنته توو چشات داره داد می زنه که کاره تو بوده

حالا من با چه زبونی اینا اثبات کنم که بابا من دختره مظلوومی هستم و همیشه و همه جا لیدی گونه رفتار می کنم؟؟؟؟؟ اصلا برا چی کسی باور نمی کنه که من دختره آروومی هستم؟؟؟

 

گر عاشق را فنا و مردن باشد

                                          یا در ره عشق جان سپردن باشد

پس لاف بود آنچه بگفتند که عشق

                                             از عین حیات آب خوردن باشد

                                                                               مولانا

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


نقطه سره خط ؛ کی حاظره ؟؟؟ کی غایبه ؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


من دختری به این خووبی

الانه که من دارم براتون می پستم صدام دیگه در نمی یاد ؛ همچین گرفته و فریاده در گلو مانده شده که بیا و ببین ؛ تازشم کفه دستام قرمزه قرمزه ؛ نترسیند ؛ مریض نشده بیدم ؛ یه کاری کردیم ؛ آره داداچه من ؛ منو علیا ؛ جاتون بسی بسیار خالی که در خزوخیل بازیای ما شرکت کنید ؛ به جانه خودم یک موقعیته استثنایی را از کف دادیند ؛ حالا براتون می گم چه وکردیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم .

ماجرا از این قراره :

این آهنگه کیارش هستش که می گه : وقتی رفتی باز هوا بد شد ؛ روزگار از بدو بدتر شد ؛ آره همون دیگه ؛ علیا و من به طور متناوب 10 بار گوشیدیمش و باهاش همخونی هم کردیم ؛ تا جوون هم داشتیم هی دست زدیم ؛ هی دست زدیم ؛ هی دست زدیم ؛ خلاصــــــــــــه ؛ هی دست زدیم ؛ هی دست زدیم ؛ هی داد زدیم ؛ هی داد زدیم ؛ هی جیغ کشیدیم ؛ هی جیغ کشیدیم ؛ هی دست زدیم ؛ به طوره خلاصه :

دست دست دست دست دست دست ؛ سوت سوت سوت سوت سوت سوت ؛ جیغ جیغ جیغ جیغ جیغ جیغ ؛ قر قر قر قر قر قر ؛ اونم کجاااااااااااااااااا؟؟؟؟؟ وسط اتاقه من که دیگه جای خواب هم برا خودم نداره و شبا می رم توو اتاقه علیا و با اوون توو تختش شریک می شم ؛ ببین یعنی منو علیا روو جزوه های من بپر بپر راه انداختیمااااااااااااا ؛ اصلا نمی تونی تصور کنی ؛ یه چندبار نزدیک بود روو کاغذا لیز بخوریم ؛ اما خدا به خیر گذروند

مامانمم هر یه چند دقیقه یه بار می یومد در اتاقه منا باز می کرد و با یه نگاه حسرت بار همراه یه بغض یه نیگا به منو علیا می کرد و من فکر کنم ؛ البته فکر می کنم و مطمئن نیستم که چی؟؟؟؟؟ آره دیگه ؛ به حاله بچه های خل و چلش افسوس می خورد.علی که دیگه از بس بپر بپر کردو جیغ کشید ؛ لپاش سرخه سرخ شده بود ؛ این موبایله مامانمم گذاشته بود توو جیبش ؛ وسط دیوونه بازیامون درش می ورد و به صورت خیالی باهاش حرف می زد و جواب می داد که :

آره ؛ نه عزیزم ؛ من وقت ندارم ؛ الانه بعده کنسرتم باید برم املا و ریاضی بخونم

تازشم داداشم همچین ژستایی به خودش می گرفت ؛ جغله ی تخسه من

امروز کلهم یه روزه خیلی شاد بود ؛ فکر کــــــــــــــن ؛ تبسم ؛ من ؛ ساناز ؛ زهرا ؛ نیو ؛  همه باهم توو یه ماشین ؛ وای خدایه من ؛ من چه قدر دیوونه بازی دراوردم ؛ تازشم نمی دوونم چی چیم شده بود که تندا تند هی حرف می زدم ؛ دیگه تبسم کلافه شده بود ؛ همین طور می گفت بسه دیگه ؛ وای خدا برگشتنه را بگو ؛ از بس انرژی توو خودم می دیدم نمی دونستم چی کار کنم ؛ هی جینگوولک بازی در می وردم ؛ هرچی تبسم می گفت اطلس ؛ زشته ؛ بسه ؛ اما نمی دونم برا چی نمی تونستم خانووم وار و لیدی گوونه بشم ؛ از بس توو اتوبوس حرف زدم ؛ خانومه که جلوموون نشسته بود هی یه جورایی نیگام می کرد ؛به قول ساناز : کارای این همش خاطره س

 

یادتوونه که یه بار گفتم من اکثر مواقع موبایلما یه جا جامی زارم؟؟؟؟؟؟؟ حالا بابام دراوومده بهم می گه :

اطلس از خونه که می ری بیرون ؛ پشت سرهم هی با خودت تکرار کن : موبایل ؛ موبایل ؛ موبایل ؛ موبایل ؛ اما خب حواست باشه یه وقت خودتا جا نذاری

 


پ ن : مامان اوومده بهم می گه : آخرش تو  این علی هم مثل خودت می کنیش (( آخه مگه من چمه؟؟؟؟؟ دختر به این خووبی ؛ نازی ؛ گلی و مهمتر از همه خاااااااانوووووووم ))

پ ن : تبسمـــــــــــــــــــــــــــــــــی ی ی ی ی ی ی ی ی ی از همین الانه دلم برات تنگیده قربونت برم من الــــــــــــــــــــهــــــــــی ؛ فدات بشـــــــــــــــــــــــم من تبسمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی جوووووووووووووووونم (( دیگه برا این دفعه بسه س ))

 

اندر طلب دوست همی بشتابم

                                           عمرم به کران رسید و من در خوابم

گیرم که وصال دوست در خواهم یافت

                                             این عمر گذشته را کجا دریابم

                                                                                      مولانا

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


6500 یا N81 ؟؟؟؟؟؟؟؟

این روزا هیچ چیزی اوون طوری که من می خوام پیش نمی ره یا حداقل حدوده 50 درصد هم اوون چیزی هم که می خوام نیست ؛ تمامه کارام شده در حد صفر درصد از خواسته هام ؛ تمامه جزوه ها جلوم بازه ؛ می خونمشون ؛ اما دریغ از یک کلمه که با فهم و درک کامل خوونده باشه

هزاربار تا حالا توبه کردم که دیگه اینجا از آشفتگی های ذهن خام و نپخته ی خودم ننویسم ؛ اما چه کنم که غیر از اینجا جایی برا نقو نووق ندارم ؛ برای همینه که هزاربار تا حالا از توبه ؛ توبه کردم .

هر دفعه که یهویی می زنم توو جاده ی خاکی ؛ یه شک که بهم وارد بشه ؛ یخده از این روو به اوون روو می شم

این دفعه هم مثل اکثر مواقع ؛ خوده بابام غافلگیرم کرد ؛ چه جوری؟؟؟؟؟

این گوشی الانه حدوده 4 ساله که دسته منه ؛ از قبل دانشگاه ؛ از روزی هم که پام رسید به دانشگاه همه می زدند توو سرم که این چه گوشی هست که تو داری ؛ از حق نگذریم با ذغال کار می کرد ؛ هردفعه که به بابام می گفتم عوضش کن ؛ می گفت برا چی؟؟؟؟ مگه می خوای چی کار کنی؟؟؟ می خوای بهت زنگ بزنند و زنگ بزنیو ؛ همین کارتا راه می ندازه . هر دفعه هم من می گفتم :

نه ؛ خب آره ؛ اما خب اگه دوربین داشته باشه هم بد نیستااااااااا

بابام : دوربین عکاسی می خوای؟؟؟؟؟ دوربین برات خریدم ؛ دیجیتال ؛ 7.2 مگاپیکسل ؛ اونم بهترین جنس ؛ دوربین فیلم برداری می خوای؟؟؟؟ اونم که داری ؛ می خوای آهنگ گوش کنی؟؟؟؟ mp4 داری .

تاااااااااااا دیروز که زنگ زد به موبایلم ؛ گفت وقتی داری از دکترت برمی گردی سر یه چندتا موبایل فروشی هم برو ؛ ببین کدوما می پسندی ؛ قیمتو امکاناتشا همه ی همه شم بپرس ؛ بعد بیا به من بگو تا من برم برات بخرم (( تا اینجا داشته باشیند که بابام گفت خودت برو سر موبایل فروشی ها ))

آقا منا می گی؟؟؟؟؟؟؟ کپ کردم ؛ یه چندبار چشاما بازو بسته کردم ؛ یه چندبار زدم توو گووشم ؛ آخر سر هم گفتم :

محمد تو مطمئنی می خوای برا من گوشی بخری؟؟؟؟؟ بابامونم گفتند که : yesssss

آقا منم دیگه حالو احوالاته خودما درک نکردمو همچین روو این سایت nokia خیمه زدمو ؛ کلهم سایتشا تکووندم و زیرو رووش کردممممممممممم که نگو و نپرس ؛ اول که N95 می خواستم ؛ ولی بعد که مدلاشا دیدم احساس ندامت کردم ؛ که : اطییییییی ؛ خر بازی در نیار ؛ خشمزه ترش که هست ؛ اوونا را وردار

خلااااااااااااصه ؛ مرغه همچینی با سر افتاد توو کاسه که انگار من با کله رفتم توو سایت نوکیا ؛ یه لیست بلندبالا از انواعو اقسامه مدلا جور کردمو داشتم از خونه می زدم بیرون که دوباره بابام زنگید ؛ که چـــــــــی؟؟؟؟؟؟ وایسا من دارم میام تا با هم بریم

خلاصه ؛ منا بابام که تا سر کوچه بخوایم با هم بریم ؛ جروبحثمون می شه ؛ کلهمه یه خیابونا بالا پایین کردیم تا من به شخصه دوتا مدلا به بابام نشون بدم ؛ تازشم نمی دونم آفتاب از کدوم ور دراوومده بوود که بابام می گفت هر چی خودت می خوای

آخر سر ؛ مدلای : 6300 ؛ N93i ؛ N81 و 6500 مقبول افتاد ؛ که از میونه اوونا بابام 6300 و N81 اوونم 8 گیگشا پسندید منم اوون دوتای دیگه ؛ بعدش قرار شد یا بشه 6500 یا کهN81 ؛ ناگفته نمونه بین این دوتا اوون که از سریه N بود ؛ یخده گروون تر بود که بابامم انگشت گذاشته بود روو اوون ولی من عجییییییییییبا غریباااااااااااااا اوون 6500 به دلم نشسته بود

وقتی هم اوومدیم خوونه مامانم داشت رای باباما می زد که برا چی اینی که خودش هم دوربین عکاسی داره هم فیلمبرداری هم MP4 یه گووشیه این طوری می خواد؟؟؟؟؟ یه گوشیه 80 الی 100 تومنی براش بسه ؛ منم دیدم اوضاع بر وفق مراد نیست ؛ صبر کردم تا امروز صبح ؛ همچین که بابام رفت سر کار ؛ اس ام اس بارونش کردم ؛ ببین یعنی اس ام اس دادماااااااااا ؛ نمی زاشتمم که جواب بده ؛ تا شب که اوومد خوونه ؛ می بینم نیشسته همه ی اوونا را داره برا مامانم می خونه اوونم با لحنه خودم ؛ دارم بهش می گم :

آخه محمد اگه من می خواستم مامان بفهمه که اس ام است نمی دادم بی جنبه

مامانم می گه : خوبه دیگه ؛ خووب پدرو دختر بدونه من می بریندا می دووزیند ؛ اطلس خانوم بزار قبض موبایلت بیاد ؛ اوون وقت من می دونم با تو که هی راه به راه به بابات اس ام اس ندی (( مامانی اوومده س ؛ تو خبر نداری ؛ شده 35 هزارتومن ؛ آخه مامانی من از کوجا بیارم؟؟؟؟؟ هم اکنون نیازمنده یاریه کلهم مادی و مالیتان هستیم ؛ 27 هزارتومن پول اس ام اسه ؛ بقیه ش ماله مکالمه ؛ یعنی دیگه من انگشتام داغون شده‌))

بابامم گفت خب باشه ؛ بشین تا مشورت کنیم ببینیم آخرش چی می شه ؛ من:

آخه این مشورت چه فایده داره وقتی تو و مامان همش حرف می زنیندا آخر سر هم خودتون تصمیم می گیریند؟؟؟این وسط حرف من یعنی کششششششک ؛ بابامم خیلی تحویلم گرفت ؛ دراوومده می گه :

 پس ؛ بشین به حرفا ما گووش کن تا از لااقل از تصمیممون خبردار بشی

ببین یعنی دیگه منا خیلی آدم حساب کرده که خواسته از تصمیمش باخبر بشمااااا

چه سر دردت بدم که آخرش قرار شد همون 6500 گووگوولیه خودما بخریم

بعدش همچین رفتم توو نماز یه بووس سفتو سخت به مامانم کردم که بعد نماز می گفت دندونم درد گرفته ؛ همچین لپشا ماچیدم که سرخید

بابامم دراوومده به مامانم می گه :

خانومی من می دوونم این بوسا برا چیه ؛ داره سرتا شیره می ماله

آخه بابام آخر سر گفت : هر چی مامانت بگه

این وسط من یعنی کششششششششششششششکو بادمجون دیگه


پ ن : محمد اسمه بابامه

پ ن : وقتی اوومدیم خوونه ؛ تازه به من می گه برا این باهات اوومدم که چیزه خیلی گروون ورنداری ؛ نیست خیلی نظر بلندی ؛ نگو خودش گرون تره را پسندیده

 

                 ای باغبان در باز کن

                                           من مرد گلچین نیستم

                  من اسیر یک گلم

                                               دنبال هر گل نیستم

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |