تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

همش که نمی شه عنوان داشته باشه

من هزاریم بابامو دوست داشته باشم

 شب به شب برمم بالا سرش ببینم پتوش بالا پایین می ره یا نه ؛ نفس می کشه یا نه

شب ؛ وقتی قراره از سرکار بیاد ؛ یه دقیقه دیرتر که بیاد من دلشوره بگیرم

وقتی ظهر می خواد بخوابه پشتی براش بیارم

وقتی توو اوون هوا رفت تهران ؛ ورد زبونم فقط صلوات بود تا سالم برسه

وقتی تنها می شیم به حرفاش گووش کنم و همراهیش کنم

براش اس ام اس بدم که سر حرفو باهاش باز کنم

و و و و و و و و و و و

همه ی این کارا را بکنم ؛ توو اس ام اس بهش بگم دووست دارم اما بی جنبه بازی در نیار و لووس نشو

حالا که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینکه من همه ی این کارا را از روویه دوست داشتنش انجام می دم اما اوون چی کار می کنه؟؟؟؟

وقتی reaction از خودش نشون نمی ده ؛ وقتی مثل همکارش رسمی با من برخورد می کنه ؛ و و و و و و

حالا هر چی هم بابام منو دووستم داشته باشه ؛ تا زبونی یا حتی توو اس ام اس بهم نگه که دوستم داره ؛ باور نمی کنم ؛ باور نمی کنم که دوستم داره

دیگه نمی خوام کسی را دووست داشته باشم

می خوام تا اوونجایی که جوون و توانایی دارم سنگ بشم

یعنی چی که سنگ بشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی اینکه دیگه حتی اندازه ی یک اپسیلون از احساسه دووست داشتنما به کسی نشون نمی دم

شرطم اینه : دووستم داشته باش تا دووستت داشته باشم ؛ ابرازش کن تا ابرازش کنم ؛ دووستم نداشته باشی ؛ دووستت دارم ولی دیگه نشون نمی دم

 

بزار ظاهر و باطنم یکی بشه ؛

دیگه توویه احساسم خسیس می شم ؛ خشن می شم مثل سنگ خارا


 اضافه شده در ساعت های بعد :

من واقعا بریدم ؛ کم آوردم ؛ دیگه هیچ راهی رو پیش روم  پیدا نمی کنم که بخوام انتخابش کن

خدایا منو بکش و راحتم کن ؛ دیگه تحملش از سرم هم گذشته ؛ با رفتنم هم خودم راحت می شم هم اوونایی که اطرافم هستند حالا چه دور چه نزدیک

پ ن : ربطی به اصل پست نداره

نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


تولدی دیگر

فردا 26 دی

یه روزی که سرنوشت و طریقه ی زندگیه من عوض شد ؛ اوون روز تو  13 – 14 سال بعد از من به دنیا اوومدی

چه روزی بود اوون روز ؛ راستی دکتر من و تو با اینکه این همه سال با هم تفاوت سنی داریم یکی بود .

وای اوون بار اولی که دیدمت ؛ 2 کیلو و 900 گرم بودی ؛ اما با این وجود من بازم بغلت کردم ؛ هی فکر می کردم از توو دستام لیز می خوریو کف اتاق ولو می شی ؛ فکر می کردم عینهو ماهیه قزل آلا لیزی ؛ قیافه ت از توو ذهنم نمی ره بیرون ؛ آخه پسر تو چرا اینقزه زشت بودی؟؟؟؟؟ دماغت گنده ؛ چشمات ریزه ریز ؛ یادمه همون لحظه گفتم : وااااااااااااااا ؛ چرا اینقده این زشته؟؟؟؟؟؟

اما به چند روز نکشید ؛ جای همه چی عوض شد ؛ چشمات اندازه دوتا گردوی گنده شد ؛ دماغتم رفت توو ؛ تازه می شد یخده نیگات کرد ؛ راستی گریه هاتا یاده ته؟؟؟؟

آخه این چه طرز گریه کردن بود بچه؟؟؟؟؟ عینهو ژیانی که می خواستی روشنش کنی ؛ تو که به گریه میوفتادی من از خنده می ترکیدم .

اون روزی که راه افتادیا یادم نمی ره ؛ یه نوار داشتم که دووبسی دووبسی بود ؛ همچین که من اوون نوارا می زاشتم ؛ تو سر جات وای میسادی عینهو فنر شروع می کردی به بالا و پایین رفتن ؛ وای که من چه قدر می خندیدم

من آدمی نیستم که محبتما به طرف مقابلم نشون بدم ؛ به تو هم نشون نمی دادم ؛ برا اینه که همین الانه هم همه فکر می کنند من تیر ندارم توو نفس تو بزنم ؛ اما به خدا اینطوری نیست

یادمه نی نی که بودی ؛ یه بار داشتی شیر می خوردی ؛ شیر پرید توو گلوت ؛ آخه از بس که هول بودی ؛ بعد از اینکه حالت سر جاش اوومد تا ساعت 5 صبح نزاشتمت روو زمین ؛ همین طور سرت روو شوونه هام بود ؛ آخه می ترسیدم دوباره یه چیزیت بشه ؛ چه قدر توو گوش ت لالایی خووندم اوون شب؟؟؟؟ اوون قدر که خودم قاطی کردمو مووهام سیخ سیخی شده بود ؛ آخرشم پایینه تخت تو خوابم برد ؛ تازشم ؛ جقله یادت باشه من 7 صبح باید می رفتم مدرسه

یادمه عید نوروز که خونه مامان جوونه بودیم ؛ تو خیلی گریه می کردی ؛ تو را گذاشتند توو ساکو شروع کردند به تکون تکون دادنه تو ؛ نمی دونم یهو چی چی شد که تو ؛ تلــــــــــــــــــــــــپی با صورت برگشتی روو زمین ؛ همه هول کردند اما تو یه ریزه اشکم نریخته ؛ من چی کار کردم ؟؟؟؟؟؟ بعده اینکه همه برگشتند سر جاشون ؛ دوباره برت گردوندم توو ساک ؛ کمربندتم بستم ؛ دیگه تا آخر شب نزاشتم هیچ شخص حقیقی و حقوقی به تو نزدیک بشه ؛ چه برسه به اینکه بخواد بغلت کنه

یه چیزه خنده دار ؛ یادته یه بار که ماست خریده بودیم؟؟؟؟؟؟ گذاشته بودیمش لب میز توو آشپزخوونه ؛ یهو دیدم تو از آشپزخوونه اوومدی بیرون ؛ تمامه سرو صورتت با ماست یکی شده بود ؛ دستتم تا مچ کرده بودی توو دهنت ؛ یه ملچ مولوچی راه انداخته بودی ؛ تازه راه افتاده بودی ؛ برا همین خیلی فوضول بودی

وای که بعد از یه ماهگیت چه قدر ناز شده بودی ؛ تازشم اینو یادت باشه ؛ زیاد از تولدت نگذشته بود که خودم بردمت حموم ؛ چه قدر کیف می داد وقتی روو سرت آب می ریختمو تو عینهو مجسمه خشکت می زد ؛ صدای خنده ی من تا اوون ور دنیا هم رفته بود با این کارای تو

حالا که یکم بزرگتر شدی و داری می ری توو 8 سال ؛ حس می کنی که 28 ساله ته و برا من بزرگتر بازی در میاری ؛ یادته همین چند وقته پیش که بابا رفت تهران ؛ همچین که پاشو از خوونه گذاشت بیرون گفتی : حالا من مرده خونه م ؛ مرده خونه هم الانه از نبوده باباش عصبانیه

همین الانه هم اوومدی از پشت مووهای منا که از پشت بستم کشیدیو در رفتی ؛ حیف از دستم در رفتیو پشت صندلیا قایم شدی ؛ والا من می دونستم با تو

مامان هی راه به راه داره می گه : اطلس ؛ مامان ؛ خودتا هم سنه این کوچولو کردی؟؟؟؟ بابا هم که راه به راه داره می گه : بسه دیگه ؛ بشینیند ؛

آخه می دونی ما داشتیم چی کار می کردیم؟؟؟؟؟ فووتبال بازی ؛ من یه شوت زدم ؛ خورد به دیوار ؛ بعدش به تلویزیون و بعدشم به پایه ی بلندگوهای رادیوضبط ؛ اگه بابا نگه ش نداشته بود که افتاده بود ؛ تازه شم تو خیلی سرو صدا راه انداختی ؛ آخه من هی گل می زنم اوون وقت تو لجت می گیره ؛ قبول کن روحیه ورزشکاری نداری دیگه ؛ آخه بعده هر گل که من می زنم دنبالم می یوفتی تا بزنیم ؛ دستتم که به من نمی رسه می یای موهامو می کشی

خدا خوبت کنه ؛ خدا حفظت کنه ؛ خدا نگه ت داره ؛ خدا عاقبت به خیرت کنه ؛ خدا موفقت کنه ؛ خدا روحیه ی ورزشکاری بهت بده ؛ دومادیتا ببینم جقله ی خودم .

26 دی ماه سال یک هزارو سیصدو هفتادو نه ؛ روز تولد داداشیه تخس و شیطونم  که از دیوار راست می ره بالا ؛ علیا ؛ بسیار بسیار مبروک باشه

پ ن : به مامانم می گم : مامان ؛ این علیا تخسی از چشاش می باره ؛ مامانم می گه : کسی که تو خواهرش باشی ؛ شر تر از این نمی شه

 

گر خواهی زمان در کف اقبال تو باشد

                                   آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

تولد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


14 روز منهای 3 روز

سلام

بزن اوون کف قشنگه را که من اوومـــــــــــــــــدم

تیتر این پستا خووندیند؟؟؟؟؟؟؟

14 رووز منهای 3 رووز ؛ این یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب هول نشیند ؛ توضیح می دم براتون

این چند وقته که خوونه مامان جونم بودم ؛ بابام می زنگید و می گفت :

اطلس ؛ تو الانه 14 روز منهای 3 روزه که خوونه مامان بزرگتی ؛ خجالت بکش ؛ کاراتا بکن توو راه که دارم می رم خونه می یام دنبالت

منم که بی خیال ؛ فقط می گفتم :

بابا ؛ یه جمله به من بگو که : بابا اطلس دلم برات تنگیده ؛ پاشو بیا خوونه ؛ منم با کله می دوم میام

بابامم خیلی تحویلم می گرفت :

عمرا من دلم برا تو تنگ بشه ؛ الانه من دلم گشاده گشاده ؛ تازشم لووس بازی در نیار

من :

خب ؛ اگه می خوای من بیام خوونه ؛ یه چی به عنوان جاخالی برا من بیار

بابام :

من به کسی نگفتم بره که بخوام براش جاخالی ببرم که برگرده ؛ هرکی خودش رفته ؛ خودشم برگرده

این که بابام بود ؛ داشته باشیند بقیه را :

داییم : اطلس ؛ می دوونی دایی تو اگه حالا بری خونتون نمازت شکسته س؟؟؟؟؟؟

حالا این جا را داشته باش :

این خاله م به خاله کوچیکم :

این اطلس هنوز اوونجاست؟؟؟؟؟

خاله کووچیکه : آره بابا ؛ من نی می دونم این بشر برا چی چی عینهو سیریش چسبیده به این خوونه ما

مینا ؛ دوسته خاله کووچیکه :

این اطلس هنوز خوونه شماست؟؟؟؟؟؟؟ مگه این دختر خوونه و زندگی نداره؟؟؟؟

علیا ؛ داداشیم :

اطلـــــــــــــــس ؛ الانه اوونجا خیلی داره بهت خوش می گذره؟؟؟؟

تبسم ؛ دوسته خودم :

تو دلت برا مامانو بابات تنگ نشده؟؟؟؟؟؟

به تبسم اس ام اس دادم :

یه زنگ بزن خوونه مامان جونم

تبسم :

خودت زنگ بزن

من :

نــــــــــــه ؛ زشته ؛ خوونه مردمه

تبسم :

دو هفته س اوونجا داری می خوریا می پاشی ؛ حالا که  بهت می گم زنگ بزن می گی خوونه مردمه؟؟؟؟

 

مامان جونم یه حالی داد به منو این خاله کووچیکه که بیا و ببیـــــــــــــــن

برامون کرسی گذاشت توو هال پا تلویزیون ؛ درس می خواستی بخونی ؛ زیر کرسی ؛ می خواستی بخوابی ؛ زیر کرسی ؛ تلویزیون می خواستی ببینی ؛ زیر کرسی

به قول مامانم :

مامان جونت یه تنبل خوونه راه انداخته بود دیگه

خووبیه خوونه مامان جوون اینه که ساعت 12 ظهر هم که از خواب پا می شدی میز صبحوونه هنوز بود ؛ باید صبحونه را می خوردی حتی اگه ساعت 12:1 دقیقه می خواستی ناهار بخوری

حالا امروز که من اوومدم خوونه ؛ بابام رفت تهران ؛ به بابام می گم یعنی این قدر قدم من سنگین بود؟؟؟؟

شبا هم که با خاله کووچیکه تا ساعت 4 صبح بیدار می شستیمو حرف می زدیمو اوون وسط مسطا درسم می خووندیم

 

بر دل غم روزگار تا کی داری

                                        بگذار جهان و هر چه در وی داری

یاری و شرابی طلب و پای گلی

                                        در دست کنون که جرعه می داری

                                                                                   حافظ

نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


نیاز زیادی به آرامش از دست رفته دارم

سلام

زیاد وقت ندارم

باید برم

جمعه و شنبه ی هفته ی قبل خوونه مامان جووونم بود ؛ یکشنبه ؛ دوشنبه ؛ سه شنبه ؛ خوونه خودموون ؛ چارشنبه از راه دانشگاه خوونه مامان جون ؛ پنجشنبه صبح چون کلاس داشتم شب بابام اوومدم دنبالم ؛ پنجشنبه از راه دانشگاه رفتم خوونه مامان جونم ؛ جمعه هم اوونجا بودم ؛ شنبه چون کلاس دارم برگشتم خوونه ؛ فردا هم دوباره از راه دانشگاه می رم خوونه مامان جونم تا جمعه ی هفته ی دیگه که شنبه ش امتحان دارم .

نپرسیند برا چی چی اوونجا کنگر خوردمو لنگر انداختم

این روزا یه نیاز خیلی خیلی زیاد به آرامش پیدا کردم که هیچ جا به جز خوونه ی عزیزم پیدا نمی کنم ؛ روزا که با بچه ها هستم فقط حرف زدن با تبسم آرومم می کنه ؛ بعدشم خوونه مامان جونم

برام دعا کنید که به اوون آرامشی که می خوام برسم ؛ شدم عینهوو مرغ پر کنده .انگار که یه چیزه خیلی مهمی را گم کرده باشم.

اوونجا هم که می رم همین که می بینم مامان جونم جلو چشاما آرومم می کنه

یه بغض ؛ بگم به چه گندگی راه این گلوی بدبختما بسته ؛ نه می ترکه نه فرو می ره ؛ احساس می کنم تووی بدنم خالی شده ؛ هیچی حس نمی کنم

نمی دونم چم شده؟؟؟؟؟؟؟ فکر کنم یه سیکله که باید پشت سرش بذارم

خب مسلما خوونه مامان جونم که هستم فقط می خوام از لحظه های با اوون بودنم لذت ببرم ؛ پس اوومدنم کمرنگ می شه

خاله کووچیکه که تهدید کرده نیا ؛ چون ما نیستیم ؛ گفتم پشت در روو زمین می شینم تا برگردیند ؛ گفتش خب بابا هستیم ولی در را رووت باز نمی کنیم ؛ گفتم باشه ؛ ایرادی نداره از دیوار میام توو خوونه ؛ گفتش خب باشه ؛ بیا ؛ جهنمو ضرر

قبلشم آقاجونم بهم گفت جمعه هفته ی دیگه بیا اینجا تا باهم بریم بیروون بریون بخوریم ؛ وقتی فهمید تا یه هفته خونشون تلپ می شم گفت :

اطلس ؛ بابا ؛ من فقط برا جمعه گفتم نه تا جمعه ؛ اما خب بیا قدمت روو تخم چشام

مامان جونم : بیا مامان ؛ اصلا تا امتحانات تموم بشه بیا همین جا

شاید تا آخر امتحانام مووندم ؛ چون تموم جزوه ها و کتاباما با خودم بردم ؛ لباسو مسواکو این چیزا هم که از قبل اوون جا داشتم

 

یه چیزی می گم عمق سردر گمیم دستتون بیاد :

منی که خدای خوونسردی ام الانه توو دلم دارند رخت می شوورند تا اوونجا که از خوابو خوراک افتادم

 

پ ن : با بابام دعوام نشده ؛ اتفاقا فعلا که با هم خووبیم و می گیمو می خندیم

 

عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو

                                      خوب و بد می گذرد وای به حال من و تو

نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


بازگشت

خب سییییییییییییلام

الانه چند وقته که در خدمتتون نبودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی وقته؟؟؟؟؟؟؟؟ به جان خودم سرم شلوغ بوده و هست و خواهد بود

اتفاقات که زیاده اما خب این ذهن پویای من یاری نمی ده

اول یه خبر بد :

پروژه ی پایانیما که در مورد شبکه های تلفن بود و حدود 200 صفحه هم می شد و تازشم خیلی عالی و دووبس بودا توو تاکسی جا گذاشتم و الانه عینهو اسپند روو آتیشم یا یه چی توو مایه های مرغ پر کنده که راه به جایی نداره ؛ بدبختی اینجاست که نسخه ی اصلی را گم کردم و دیگه هم دسترسی به فایل اصلی ندارم ؛ چون من توو تابستون کاراما ردیف کرده بودم و از تابستون تا حالا چندبار ویندوز عوض کردم ؛ پس بی زحمت با گفتن هارددیسکتا ریکاوریش کن دل منا نسووزوونیند ؛ الانه من نمی دونم چی کار کنم ؛ دچار خنده های عصبی شدم ؛ با تبسمو سانازو زهرا با هم بودیم ؛ وقتی پیاده شدیم و تاکسیه رفته ؛ به من می گند پس تحقیقت کوو؟؟؟؟؟؟؟؟

من چی کار کردم؟؟؟؟؟

دستامو کردم توو جیبمو فقط زل زدم بهشوون و یه لبخند مزخرف هم گذاشتم گووشه ی لبم و اوونا چی کار کردند؟؟؟؟هر سه تاییشون با هم دیگه :

اطی تو آخر ما ها را دق می دی

(( تحقیقم دست ساناز بود ؛ گفت بزار برات میارمااااااااااااا ؛ گفتم نمی خواد خسته می شی ؛ بده خودم میارم ؛ ساناز کاشکی ازت نگرفته بودمش ))

من توو فراموش کردنو جا گذاشتن اموال منقول و غیرمنقولم خیلی ماهرم ؛ از موبایلم بگیییییییییییییر که تا حالا چند صد بار توو شهربازیو سرویسا توو کلاسا جا گذاشتتتتتتتتم تااااااااااااااااا کلاسورم ؛ دیگه از بس به بچه ها گفتم یه تک زنگ بزنیند روو موبایلم تا پیداش کنم کم موونده از شیشه ی سرویس شوتم کنند بیروون ؛ به قول بچه ها :

می خوای سنجاقش کن به مانتوت

خبر مهم بعدی :

یه نموره با تبسم بحثمون شد ؛ (( دشمنان شاد نشیند ؛ 5 – 6 دقیقه بیش تر طول نکشید ))

قضیه از این قرار بود که نیو و تبسم منا سانازا تهنا گذاشتندو رفتند ؛ منا سانازم نامردی نکردیم با تاکسی برگشتیم ؛ ما که رسیدیم خوونه تل زدم به تبسم که کوجای پس تو ؟؟؟؟ گفتش نرسیده به فلان جا ؛ می گم :

دلت آب ؛ من می خوام برم لالا ؛ خدا داده دل سوخته را می ده

تبسم هم این حرفه منا به خودش گرفت

اس ام اس داد به من :

خدا منا بکشه که با تو حرف می زنم

من :

اوون وقت کی پیدا می شه که منا با این الفاظ خوشگل صدا کنه؟؟؟؟؟؟؟ اصلا کی پیدا می شه به جا تو که من بهش بگم ای ..............نازنین؟؟؟؟؟؟؟؟

تبسم :

آخه من ؛ برا چی چی تو خرا اینقزه دووست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟

من :

آخه من یه دختر خیلی ماه ؛ ناناز ؛ گل ؛ خوب ؛ سربه زیر ؛ با حجب و حیا ؛ هستم و بهتر از من در دنیا پیدا نمی شود و در کل خدا یکی یار یکی اطلسیه نازم یکی

تبسم :

این قسمت سانسور می شه ؛ تازشم منم خودم خیلی خوبم

من :

آره ؛ قبول ، تو هم خیلی خووبی ولی قبول کن که من از تو خیلی ملوس ترم

 

اگر یار مرا دیدی به خلوت

                                بگو ای بی وفا ای بی مروت

گریبانم زدستت چاک چاکو

                                  نخواهم دوخت تا روز قیامت

                                                                            باباطاهر

 

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


معامله با حضرت عزراییل

از قبله شب یلدا شروع می کنم :

بدن درد دارم ؛ مامان جونم زنگیده خونه که برم خونه شون کمکش کنم ؛ هم برا تنقلات هم برا شام ؛ 25 – 30 نفر مهمون چیز کمی نیست برا یه آدم مسن که دیگه به زور بدنشا روو پاهاش تحمل می کنه و از پا درد شبا خوابش نمی ره ؛ دیگه اینقدر به بابام نق می زنم که شب ساعت 9 می زاردم خوونه مامان جونم ؛ شروع کمک یا در اصطلاح عامه شروع خر حمالی ؛ بماند که شبش از زور بدن درد و تب بالایی که دارم چشم روو هم نمی زارم

صبح روز عید و شب یلدا :

ساعت 9 صبح با صدایه یه عزیزی از پشت تلفن از خواب پا می شم ؛ از همین تریبون : قربونت برمممممممممم من ؛ صبحونه را آماده می کنم ؛ می چینم روو میز ؛ دایی و زندایی هم با نگین میاند بالا (( خونه مامان جونم دوتا واحد جداست که داییم پایینه مامانیم بالا )) زنداییم که قربونش برم دست یاری می ده ؛ صبحونه را می خوره می ره پایین ؛ میز صبحونه را جمع می کنم ؛ آشپزخونه را زفتو رفت می کنم می رم دنبال شام شب ؛ شام اسنکه ؛ موادش بگم به اندازه یه دیگ گنده بود دروغ نگفتم ؛ همه را خورد می کنم ؛ سرخ می کنم و آماده می کنمو می زارم توو فر تا کسی نیاد پاتک بزنه ؛ ناگفته نمونه که تب هم دارم همراه بدن درد ؛ ناهار با مامان جونم ؛ دوباره میزا می چینم ؛ اکیپ بالایی میاند می خورند و عیضا دوباره گوله می کنند پایین ؛ آخه یه خری هست که ظرفا را بشوره و پاکو پووک کنه ؛ اوونم با اوون وسواسی که مامانیم داره ؛ بعد ناهار خوونه ی به اوون گندگی را جارو می زنم ؛ حالا همه خوابند ؛ بماند که مامان جوونما با زور خوابوندم ؛ می رم سر تنقلات شب ؛ انارا را دوون می کنم ؛ میوه ها را توو یه دوریه گنده می چینم ؛ آجیلا را توو آجیل خوری ؛ لبو و شلغما هم جدا جدا  توو یه ظرف ؛ شکلاتا جدا ؛ هندوونه را قاچ می زنم ؛ سالاد شاما درست می کنم ؛ ظرفای شاما می زارم ؛ روکش صندلیا را بر می دارم ؛ میزا را می زارم ؛ رووی اوونا را می چینم تا ساعت می شه 6 – 7

در تموومه این مراحل من تنها بودم ؛ تب هم داشتم ؛ بدن درد هم داشتم ؛ از شب قبلش هم هیچی نخورده بودم به خاطر تبم ؛ دیگه عصر مامان جونم با زور یه لیوان آب پرتقال می ریزه توو حلقم تا جوون داشته باشم

دیگه تا ساعت 7 همه میاند ؛ هیچ کس نمی گه دستت درد نکنه ؛ اوون قدر تبم بالاست که چشام سرخه سرخ شده ؛ وقتی که همه میاند من تازه می رم می خوابم ؛ دیگه جوونی توو تنم نیست که بخوام بشین ؛ حتمی باید یه وری بشم ؛ برا درست کردن اسنکا هم باید خودم باشم ؛ آخه معروفه که میگند : چه کسی کار کرد؟؟؟؟ آنکه تمام کرد ؛ ناگفته نماند که همه ی خوراکی های شب یلدا مالیده شد و مراسم پفک خوری بدون من برگزار شد ؛ امسال هم آقاجونم یه دل سیر انار خورد

دیگه آخر شب با یه مرده ی متحرک هیچ فرقی ندارم ؛ راستی ظرفای شام هم من خودم شستم ؛ شانسم گفت فقط دخترخاله م اوومد آب کشید .

 

صبح شنبه :

اوومدم برم دانشگاه توو تخت تمام تنم کلید کرد ؛ طوری که با دااااااااااد به مامانم می رسونم که من نمی توونم از تخت بیام پایین ؛ امرووز نمی تونم برم دانشگاه ؛ همه ی اوون دو جمله ی بالایی را با داد می گم اوونم ساعت 5 صبح

راستی کار نکرده ؛ بابام دیده دخملش یه چند رووزیه لب به چیزی نزده ؛ پاشده برام آب میوه گرفته ؛ تازشم دستم نداد که ؛ گذاشت روو میز گفت برو بخور ؛ دارم بهش می گم بابا خودتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سرت به جایی نخورده؟؟؟؟؟


یه چند رووزی موبایلم وصلیده ؛ اوون روز که وصلید به اسرار تبسم یه اس ام اس دادم برا ابوی برا تشکر به این مضمون :

موبایلم وصلید ؛ بووس بووس هوارتا ؛ اما پروو نشیااااااااااا ؛ جنبه داشته باش


صبح شنبه که من نرفتم دانشگاه تبسم هم نرفت ؛ اوونم مریض بود ؛ اس ام اس داد :

Khare manam naraftam daneshgah , az takht nemitoonam biyam paeen

من :

Elahi ke man ghorboonet beram , elahi ke man fadaat besham , bemiram barat , hanooz khoob nashodi??????????

تبسم :

Deghat kardi man o to  bishtar az ye BF  GF   bara ham love miterekoonim??????

من :

Tabasom jooooooooooonam , kartam tamoom shode , az saeed baram begir

تبسم :

Use = *******     pas =******     poole in sms ha ra az holghoomet mikesham biroon

من :

Elaaaaaaaaaahi  jigaretaaaaaaaaaaaaaaaaaa , ghorboonet beram mannnnnnnn fadat besham maaaaaaaan


گلایه از شب یلدا و کارایی که کردم ندارم ؛ اما اینا بدوونید که من اگه مامان و بابام توو خونه باشند ؛ لیوان آبی هم که خوردم مامانم بر می داره ؛ اوون شب هم هرکی می یومد روو سلیقه ی خودش به کارای من ایراد می گرفت برا همین  منم رفتم خوابیدم

با مرده ها دس دسی می کنیم و با عزاییل بر سر معامله ی جانمان به مذاکره نشسته ایم برا همین نشد که بیام بهتون سر بزنم

امتحان عملیه کارگاه مدیریت وب سایت اوونم پایان ترم =============20 بزن اوون کف خوشگله راااااااااااااااااا

 

بابام سرما خورده ؛ من به بابام :

دوباره یه پشه از کنار تو رد شد گفت پپپپپپپپپپپپخخخخخخخخخخخخ؟؟؟؟؟؟؟؟تو از ترس زهره ترک شدی؟؟؟؟

 

 

این واقعه را سخت بگیری شاید

                                     از کوشش عاجزانه کاری ناید

از رحمت ایزدی کلیدی باید

                                   تا قفل چنین واقعه را بگشاید

                                                                           مولانا

 

نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |