تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

پر از پ ن

ما خیلی خیلی سرمان شلوغ است

ما اگر برای شما نظر می گذاریم باید کلاهمان را به طرف آسمان شوت کنیم و به پرواز در بیاوریم

ما به چند نفر کار بلد برای انجام کارای زیر نیازمندیم :

1-      انجام پروژه ی asp.net که خودمان همانند آهویه در چمنزار گیر کرده ؛ داریم به خاطرش جفتک می ندازیم

2-   انجام پروژه ی sql ؛ بابام جان یه چی توو مایه های data base ؛ همون که سر کلاسش عینهو معتادا توو چرتم ؛ به خدا من نمی خوام سر کلاسش بخوابماااااااااااا ؛ اما نمی دونم چه سریه وقتی به مانیتورای دانشگاه نیگاه می کنم چشام خود به خود بسته می شه ؛ بماند که منم تلاشی برا باز نگه داشتنشون نمی کنم

3-   تایپ حدود 50 – 60 صفحه گزارش از کارگاه مدیریت وب سایت که قاطیش شکل و عکس و نمودار و هزارتا چیزای جفنگ دیگه هم داره

4-      یکی هم پیدا بشه به جا من اسمبلی بخونه که دیگه عالی می شه

5-      یکی بیاد و به جای من بره امتحان مدل سازی بده

خلاصــــــــــــــــه ؛ مرغه همچینی با کله افتاد توو کااااااااااااااسه طوری که انگاری خودم با مخ افتادم روو زمین

خب از شماره های بالا یه نتیجه می شه گرفت :

اگه می خوایند من آپ کنم ؛ بهتون سر بزنم ؛ براتون نظر بدم تا از نظرات و مطالب من فیض ببریند ؛ تنها به کار می توونید بکنید ؛ اوونم اینه که شما کارای منا انجام بدیند تا منم وقت اضافی برا اینجا داشته باشم

پ ن : توو امتحان میان ترم کارگاه مدیریت نفر دوم توو کلاس خودمون شدم با نمره  18.25 ؛ بزن اووووووووووون کــــــــف قشنگـــــــــــه راااااااااااااااااا

پ ن : امتحان مدل سازیمم عالی دادم ؛ البته اگه استاده به خاطر چرت زدنام با من لج نکنه

پ ن : ساعت خوابم به هم ریخته ؛ ساعت 6 یا 7 بعدازظهر می خوابم تا ساعت 12 یا 1 شب ؛ از اوون طرف دوباره بیدارم تااااااااااااااا دوباره همون 6 یا 7 شب .(( وقتی همه خوابند من بیدارم . وقتی همه بیدارند من خوابم ))

پ ن : دلم هوس شب یلدا کرده توو خونه مامانجونه ؛ سر ظرف انار با آقاجونم دعوام بشه ؛ اوون بکش من بکش ؛ آخر سر آقاجونم برا نوه ش ناز کنه ؛ منم که بی خیااااااااااال ؛ تا آقاجون توو نازه ؛ ته ظرفا در میارم برا همین خودش میاد آشتی ؛ یا اینکه پفکا را می ریزیم توو یه ظرف ؛ می زاریم اوون آخر پذیرایی ؛ بعدش با دختر خاله های خز و خیلم می ریم اوون سر پذیرایی و با شماره سه عینهوو این قوم مغول حمله می کنیم به اوون پفکای بدبخت ؛ دیگه تا توو چشمونم با پفک یکی می شه (( صدای منا می تونید همون وسطا بشنوید : الهاااااااااامیبسه دیگه بابا کور شدم ؛ چرا داری اینا را می ریزی روو سر من؟؟؟؟؟؟ )) ؛ کارامون که خانوم وار نیست ؛ نمی کنیم یکی یه بسته پفک دستمون بگیریم ؛ خیر سرم بزرگه شوون منم  ؛ قیافه ی همه اوون موقع دیدنیه ؛ یک نووع خنده روو لباشوونه که ازش همه نوع افسردگی و دپرسی می باره ؛ یه جورایی انگاری که دلشون برا موون می سوزه ؛ حالا دقیقا نمی دونم دلشون برا ماها می سوزه یا برا اوون خونه ایی که قراره در 10 – 20 سال آینده ماها خانمش بشیم

پ ن : دلم برا تبسم هم تنگ شده ؛ هرچند که هر روز می بینمش و روزی سه یا چار بار هم تلفنی با هم می حرفیم ؛ آخه خدا خووب کرده ؛ برا چی من همش حرف می زنم؟؟؟؟؟؟؟ خب خره تو هم بیا و دو کلوم دردو دل کن خاله

پ ن : این سانازی تازگیا خیلی پروانه ای شده ؛ هر سوالی که ازش می پرسم می گه : نه خاله ببین ......... ؛ نه خاله جون این درسته ................

پ ن : امروز تبسم داره به ساناز می گه : توو این چند سال برا چی چی ماها عرضه نداشتیم این اخلاق اطلسا خانوم وار کنیم؟؟؟؟؟؟ سانازم دراوومده می گه : عوضش اوون خیلی ماها را از راه به در کرده (( آخه منه مظلوم چی کار کردم؟؟؟؟؟ الا اینکه از من یاد گرفتیند اگه امتحانتون بد شد ورقه را دو در می کنید و به استاد می گیند که ورقه را تحویل دادیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الا اینکه من هنوزم از پله ی اتوبوس می پرم پایین؟؟؟؟؟؟))

پ ن : تازگیا ضایع که می شم زهرا می گه : بر ضایعات صلوااااااااااااااااااااات

پ ن : ژاله خیلی خوشحالیدم که اسمت برا مکه دراوومده ؛ ایشالا همون جا یک فقره همسر باب میل خودت بجوری

پ ن : به ساعت پسته این پست دقت کنید لطفااااااااااااااا

پ ن : در این پست پ ن ها بیش تر و مفصل تر از پست اصلی است

 

چون بلبل مست راه در بستان یافت

                                     روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت

                                    دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

                                                                         خیام

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 4:57 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


سوتی و تولد

این دفعه نمی خواد فکر کنیند ؛ فقط کافیه تصور کنیند ؛ می خوام از سووتیه همین امرووزم بگم :

من حالو حوصله ی اینا ندارم که توو خونه تلفن جواب بدم ؛ برا همینم هروقت که گوشی زنگ می خوره ؛ شماره که می یوفته اگه دووستام باشند می زارم بره روو پیغام گیر ؛ اگه هم که گوشی دسته من نباشه به اهالیه منزل می گم که بگند من لالا تشریف دارم ؛ تنها تماسی که جواب می دم فقط تماسای تبسمه ؛ چی بشه تماسای الهامم جواب می دم

حالا همین امشب تبسم زنگ زد خونه مون ؛ مامانم از قضای روزگار روزه بود و گوشی را که برداشت فهمیدم که با من کار دارند ؛ با هزارتا ادا اتفار و پانتومیم بازی به مامانه حالی می کنم که بگه من خوابم ؛ مامانمم می گه که رفتم خونه مامان جونم ؛ گوشی هم که قطع می کنه به من می گه : حالا یه امروز که من روزه م تو هی بساط گناه کردنه منا جور کن ؛ حالا دارم بهش می گم که کی بود؟؟؟؟؟؟ می گه : تبسم ؛ می گم : اِ اِ اِ ؛ خب گوشی را می دادی به من ؛ مامانم یه نگاه از اوون نگاه ها به من می کنه که 100 تا فحش در پشتش قایم شده که یعنی من به کدوم سازت برقصم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می گذره تا من خودم تل می زنم به تبسم ؛ همیشه خوده تبسم گوشی را برمیداشتاااااااااااااااا ؛ این دفعه مامانش گوشی را برداشت  ؛ منم به خیاله خودم که تبسمه این جفنگیاتا می گم و اصلا هم درکی از موقعیت ندارم :

سلام چه طوری؟؟؟؟؟؟؟ خووووووووووووفی ی ی ی ی ی ی ی ی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه خبراااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟ خوش می گذره؟؟؟؟؟؟ احوالاتت چه طوریاس؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا مامانه تبسم هم در کمال ادب :

سلام عزیزم ؛ شما چه طوری؟؟؟؟ خوبی؟؟؟؟؟؟ خوونواده چه طورند؟؟؟؟؟؟

من : اوونا را چی کار داری؟؟؟؟ بگو خودت چه طوری؟؟؟؟؟؟؟

مامانه تبسم : الهی شکر بد نیستم

اینجا من تازه دوزاریم می یوفته که چی ی ی ی ی ی ی ؟؟؟؟؟؟؟ ای بابا واسه چی چی این تبسم اینقزه لفظ قلم حرف می زنه؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا اینقزه این بچه مؤدب شده؟؟؟؟؟؟؟ اصلا واسه چی چی صداش فرق کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجاست که ابرو بادو مه و خورشیدو فلکو مخ ریاضی حل کنم و کامپایلر مغزم به کمکم میاند و error های موجود در این مکالمه را به من نشون می دند ؛ که چی ی ی ی ی ؟؟؟؟؟؟؟؟ که بابا اطی اینی که پشته خطه مامانه تبسمه نه خوده تبسم

حالا من : ای وااااااای خاله ؛ شماییند؟؟؟؟؟؟؟؟ (( اینجا اطی تبدیل به یه lady می شه )) قربوونتون برم ؛ حالتون چه طوره؟؟؟؟؟؟؟ خووب هستیند که انشاالله؟؟؟؟؟ شرمندتوونم به خدا ؛ من فکر کردم تبسم ((جوونه )) ؛ قربونتون برم ؛ می شه گوشی را بدیند به تبسم؟؟؟؟؟؟

مامانه تبسم : آره خاله ؛ گوشی دستت باشه ؛ الانه صداش می کنم

حالا دارم به تبسم می گم که من این ماجرا را پستش می کنم ؛ دراوومده به من می گه : من خودم کم برات سوژه م ؛ حالا به مامانمم گیر می دی؟؟؟؟؟؟؟؟

ما اینیم دیگه ؛ آره داداچ

یه مدتیه این تبسمه برا من off می زاره هچل هفت :

SALAAAAAAAM , GHORBOOOOOOOOONAM ,

 KHEYLI KHARIIIIIIII , MAN EMSHAB MASTO MALANGAM ,

 IN BARNAMEYE KOOFTI ERROR MIDE ,

 NAA NAA NAAY NAAY , RASTI KHOOFI ?????

 MAN NEMIDOONBAM CHEM SHODES ?????????? RAFTAM ARAYESHGAH

 MALOOM NIST ROO SARAM CHIKAR KARDE MAN INGHAZE MASHANG SHODAM ,

HAALAA DASTA SHOLE , ARE ARE

تهدیدش کردم که همه ی اوون OFF ها را پست می کنم ؛ برا همینه الانه یه مدته داره رعایت می کنه

دیرووزم که بوده باشه 18 آذر تولده مامانم بود ؛ منم که طبق معموله همیشه کادو ندادم ؛ اما کیکشا خوردم و تازشم برا رووزه جهانیه کودک و تلویزیون هم ازش کادو می خواستم ؛ اما مامانم منا خیلی آدم بزرگ حساب کرد ؛ هیچی به من نداد ؛ آره دیگه داداچ .

راستی شماها چه طوریند؟؟؟ خووبیند؟؟؟؟؟ قررررررررررررررررررررررررربونه هموتووووووووووووووووووووووووووووووون

 

با باده نشین که ملک محمود این است

                                   وز چنگ شنو که لحن داوود این است

از آمده و رفته دگر یاد مکن

                               حالی خوش باش زانکه مقصود این است

                                                                                  خیام

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


من موبایلما می خواااااااااااااااااااام

فکرشا کن ؛ آخه تا چه حد یه نفر می توونه سر به هوا باشه؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟آخه اینقدر حواس پرت؟؟؟؟؟ اینقدر شنگول؟؟؟؟ اینقدر خوونسرد؟؟؟؟؟؟

نوبره به خدا

حالا ماجرا از چه قراره؟؟؟؟؟ اوون آدم با خصوصیات بالا کیه؟؟؟؟؟ می گم براتوون تا از درد این دل من با خبر بشیند

از اول ماجرا :

ما الانه حدود یه 5 ساله که اوومدیم توو این خوونمون ؛ اوون زمان که اوومدیم اینجا 4 تا خط موبایل داشتیم که بابام سنداشوونا برد تا تغییر آدرس بده ؛ حالا این قسمتا داشته باشیند که بابام هر 4تا سندا با خودش برد

از روز یکشنبه موبایل من قاط زد و با اینکه سیم کارت تووش بود ؛ پیغام می داد که please insert sim card ؛ یعنی یه گووشی چه قدر می تونه خر و نفهم باشه من توش موندم ؛ دوشنبه گووشیما بردم پیش یه تعمیراتیه که ببینه دردش چیه ؛ می گه برو مرکز خدمات ارتباطی و موبایل ؛ رفتم اونجا ؛ آقاهه می گه :

خانوم سیم کارتتون سوخته

حالا من قیافم این رقمیه :بهش می گم آخه برا چی اینطوری شده؟؟؟؟؟؟؟

می گه : شاید pin code اشتباه وارد کردی 

بهش می گم : بابا جان من الانه 7 ساله که گوشیم بدون pin code میاد بالا ؛ این خودش یهویی قاط زده

می گه : خب سند موبایلتونا با قبض آخر که پرداختیند و اصل شناسنامه ببریند مخابرات مرکزی تا مجانی براتون تعویضش کنند

اوومدم خوونه ؛ می گم سند موبایلم کووجاس؟؟؟؟؟؟؟ مامانم می گه باید توو کمد باشه ، می رم همه جا را می ریزم به هم اما دریغ از سند موبایلم ؛ بابام که میاد بهش می گم سند کوو؟؟؟؟؟؟ می گه شاید توو دفترم باشه ؛ فردا صبح زنگ می زنه خونه می گه :

اطلــــــــــــــــس ؛ می گما تو مطمئنی خوونه را درست گشتی؟؟؟؟؟؟؟ آخه من میزمو گشتم یه جوورایی تکوندمش هیچی تووش پیدا نکردم ؛ از این طرفم مامانم داره می گه که : من می دونم ؛ اوون رووز که بابات اوون سندارا برد ؛ برشون نگردوند توو خونه ؛ دسته خوده باباته توو دفترش ؛ از اوون طرف بابام داره می گه من میزمو تکوندم نبود ؛ از این طرف مامانم که می گه سر کار باباته ؛ خلاصه تا شب که بابام میاد من تموومه خوونه را زیرو روو کردم ولی دریغ از سند موبایل ؛ شب بابام اوومده خوونه می گه :

بیا اینا را بگیر ؛ منم ذوقیدم و فکر کردم سند پیدا شده ؛ که دیدم یه دوتا پاک کن گذاشت کف دستم و گفت : میزمو که داشتم می گشتم تا سند موبایلتا بجورم اینا را پیدا کردم گفتم بیارم شاید به دردت بخوره (( آخه من پاک کن می خوام چی کار؟؟؟؟؟؟))

حالا خوده بابام می خواد خوونه را بگرده ؛ به جان خودم زندگیه عینهوو دسته گل مامانما شخم می زنه ؛ اوون زمان که ابوی درس می خوونده یه کیف سامسونت داشته که مامانم جمش کردو گذاشتش توو کمد و جلوشم دوتا کارتن گنده کتاب گذاشت با یه عالمه کیسه ی برنج و اوون قابلمه گنده ها که ماله تاسوعا عاشورا هست ؛ بابام تموومه اینارا دراورد تا کیفشا بکشه بیروون و توو اوونا ببینه ؛ نمی دوونی چه زندگی برا مامانم ساخته بوداااااااااااااااااا ؛ مامانم دیگه داشت گریه ش می گرفت ؛ بماند که منم چه قدر جیغو ویغ کردم که آخه مگه سند موبایل چیزیه که گمش کنی؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدش بابام اوومده بیروون ؛ روو صندلیا یه لم داده ؛ با یه قیافه ی متفکرانه به من می گه :

 اطلــــــــــــــس ؛ یه حسی داره به من می گه که من اوون سال که رفتم برا تغییر آدرس سند موبایله تو را اوونجا جا گذاشتم

حالا من : بابا ؛ پاشو کاراتو بکن برو خوونه مامانت لطفا ؛ یا حداقل اینجا می مونی هیچی نگو ؛ من موبایلما می خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ؛ من حالا بدون موبایلم چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هاااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟

بابام : اووووووه ؛ حالا مگه چه خبره؟؟؟؟؟اصلا تو موبایل می خوای چی کار؟؟؟؟؟؟؟؟ از نظام مهندسی بهت زنگ می زدند کار واجبت داشتند که حالا به تو دسترسی ندارند؟؟

من : به من جوابای صدمن یه غاز نده که کار دست خودم می دمااااااااا ؛ آخه من اگه این کارا کرده بودم که تو منا از منارجنبون آویزوون می کردی ؛ تو اصلا به من بگو سند موبایل چیزیه که گم بشه؟؟؟؟؟؟

این ماجرا ادامه داشت تا امروز ظهر که بابام برا ناهار خوونه بود ؛ دارم بهش می گم سند موبایل من چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می گه : هیچی ؛ چی می خواستی بشه ؟؟؟؟؟؟؟ گمش کردی دیگه ؛ از بس که شلخته ایی

من : بابا ؛ پاشو کاراتو بکن برو خوونه مامانت ؛ شلخته منم یا تو ؟؟؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟؟ حداقل می خواستی یه سر بری مخابرات مرکزی ببینی باید چه گلی به سرم بگیرم

می گه : رفتم ؛ یه فرم بوود باید پر می کردی و یه استشهاد محلی هم باید جمع کنی

من : خب پس برا چی جلو من نیشستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پاشو برو در خوونه همسایه ها ازشون امضا بگیر

بابام : امضا بگیرم که چی بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من : که ثابت باشه بابای من شلخته هست ؛ که ثابت بشه اوون قدر دستا پاچلفتی هستی که عرضه نداری یه سندا نگه داری

بابام : اصلا کی گفته سند دسته من بووده؟؟؟؟؟؟؟؟ سند توو خونه بوده ؛ مامانت گمش کرده

من : اَ که هی بابا ؛ رووتا برم

بابام : حالا می گی چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟ من سند موبایلتا گم نکردددددددددددم ؛ تازشم قبض آخری هم برات پرداختم نجسم

من چی بگم به بابام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه ؛ خدا وکیلی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی سلام یادم رفت ؛ سلام

 

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

                                     شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

                                        چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

                                                                                     خیام

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


اینجا اصفان به افق اطلس بانوو

اندازه ی بزرگیه قلبه همه ی شما دووستام سلااااااااااااااام ؛ شرمنده که اطلس باعث تکدر خاطرتون شد ؛ برام دعا کنید که اوون قدر دیدم نسبت به همه باز بشه که بدیه کسی برا همون 5 دقیقه هم توو دلم نمونه ؛ این آپ هم بزاریند به حساب برگشتنم به خوشی

یکشنبه ها ما دوتا کلاس داریم اوونم با یه استاد ؛ کلاس آز پایگاه داده و مدل سازی و منم که توو هردوتا کلاس رااااااااااااااااااحته راحتم ؛ برا آز پایگاه که mp4 ( اوج تکنولوژی )را می زارم روو ضبط صدا و می گیرم می خوابم و برا مدل سازی هم که می شینم جزوه های قبلیما پاک نویس می کنم و بقیه هم عینهوو چی چی می شیند هی می نویسند حالا یه آدمی هم توو این کلاس ما هست بر حسب موقعیت خودشا می چسبونه به یکی ؛ مثلا توو این کلاس یکشنبه ها سیریش می شه به نیو و الهام ؛ برا مدیریت وب سایت می چسبه به من و ........... ؛ یکشنبه گروه اینا زوودی کارشونا انجام دادند و یکی یه مثبت هم گرفتند ؛ حالا مکالمه ی ما ها باهم :

من : دیدی طرف مفتی مفتی یه مثبت گرفت؟؟؟؟؟؟

تبسم : از اوون یاد بگیر ؛ ما سه تا خزو خیله خل و چل عینهوو سیریش به هم چسبیدیم ؛ البته خودم خلو چل هستمااااااااااا ؛ شما ها که باهووشیند

من : معلومه ؛ پس چی فکر کردی؟؟؟؟؟ بر منکرش لعنت

تبسم : با تو نبودم که ؛ با ساناز بودم

بعد از یه مدت ؛ استاد تاریخ امتحانا معلووم می کنه ؛ حالا همه ی بچه ها :

استاد امتحانا آسون بگیریندااااااااااااا

استاد : بستگی به حالم داره ؛ اگه اوون کسی که داره پدرما در میاره دست از سرم بر داره ؛ امتحانتوونا راحت می گیرم

حالا منم که اصلا توو باغ نیستمو دارم کار خودما انجام می دم ؛ که یهویی اوون وسط مسطا اسم خودما می شنوم

بچه ها : بابا استاد این شماره تلفن طرفا بده به این اطلس تا براتوون راستو ریستش کنه

من : چی استاااااااااااد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی کارای تایپتوونا انجام نداده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا همه با هم :

تازه این وسط تبسم و ساناز میاند حالیه من می کنند که حرف سر چیه

من : آهااااااااان ؛ آره استاد ؛ فقط کافیه بگیند که کی باعث تکدر خاطرتوون می شه تا بچه ها را بفرستم خینو خین ریزی راه بندازند

حالا استاد قیافه ش اینه : ( آخه از بچه مظلوومه ی کلاس این حرکات بعیده )

بعد از این حرفا استاد میاد روو مبحث بسیار بسیار مزخرف ودل انگیزه DFD

استاد : یکی بیاد DFD سطح یکا بکشه

من : ساناز پاشو برو

ساناز : بیشین بینیم بابا

من : ساناااااااااااااااااااااز

حالا یکی از بچه ها می ره و اوونا می کشه

استاد : روو DFD سطح دو فکر کنید

من : آخه یکی نیست به استاد بگه بابا اینا اصلا فکر ندارند که رووش تفکر کنند

حالا استاد داره تندا تند می گه و می ره ؛ این سانازم از زوور جینگوولک بازیای من داره می خنده و دستاش می لرزه و برا همین نمی توونه تند بنویسه

من : استاد یکمی صبر کنید ؛ ساناز عقب افتاده ؛ بنویس ساناز ؛ چـــــــــــــاهــــــــــــــاررررررررررررر عــــــــــــــــــــــــامـــــــــــــــل مـــــــــــــــــهــــــــــــــم در مـــــــــــدیـــــــــــــریــــــــــــــت پروژه عبـــــــــارت اند از ؛ نوشتی ساناز؟؟؟؟؟؟ ساناز این چه دست خطیه تو داری؟؟؟؟؟ یادت باشه سرمشقت بدم بری توو خوونه تمرین کنی

حالا کلاس تمووم شده ؛ من دارم به اینا می گم که یالید تا به سرویس برسیم ؛ تازه ساناز یادش میاد که چـــــــــی؟؟؟؟؟ توو دلفی نمی توونه فارسی بنویسه اما توو WORD و NOT PAD می توونه ؛ می گه می خوام از استاد بپرسم

من : استاااااااااااااد ؛ ساناز داره می گه که نمی توونه توو دلفی فارسی بنویسه

استاد : خب حتما فونت فارسیش نصب نیست

من : نه استااااااااااااااد ؛ داره می گه که توو WORD و NOT PAD می توونه

استاد : اصلا این ساناز کووجاس که تو داری به جاش حرف می زنی؟؟؟؟؟؟؟

من : سانااااااز ؛ استاد داره می پرسه که تو کووجای پس ؛ حالا که می خوایم بریم این سوالا یادت اوومده س؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


توو سرویس ساناز کنار من نیشسته ؛ صندلیشا داده عقب و خوابیده و هدفونای موبایلشم توو گووششه ؛ اصلا هم حواسش به من نیست ؛ یهویی این روح خبیث من فعالیت می کنه ؛ دسته ی صندلیشا فشار می دمو و اینچنین می شه که صندلیه ساناز صافه صاف می شه و اوون بدبخت از خواب می پره و فقط اینارا می گه : خیلی بی شعوری ؛ اه اه اه اه ؛ خجالت نمی کشی با این قدت؟؟؟؟ یالا برش گردون عقب ؛ حالا هرچی من زوور می زنم این صندلیه بر نمی گرده عقب برا همینم می ره کنار تبسم می شینه تا امنیت جانی داشته باشه

 

پ ن : یادمه یه بار سر کلاس آزپایگاه خواب بودم این تبسم همچین زد زیر دستم که با کله خوردم روو میز

 

مردی ز کننده ی در خیبر پرس

                                 اسرار کرم ز خواجه ی قنبر پرس

گر طالب فیض حق به صدقی حافظ

                                سر چشمه ی آن ز ساقی کوثر پرس

                                              

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


شکایت نامه ی من

این چیزایی که الانه می خونیند اوونایی هست که تا تقی به تووقی می خوره یا وقتایی که می زنه به سرم یهووی از مغزم می گذره ؛ بی هیچ دلیلی

کینه ای نیستم ؛ بیش ترین مدت زمانی که از یه نفر کینه داشتم فقط 5 دقیقه بوده ؛ پس چرا بقیه برا من این طوری نیستند؟؟؟؟؟؟؟

دیشب خوونه مامان جونم بودم ؛ مامانم گفت : اطلس ؛ مامان ؛ پام خیلی درد می کنه ؛ من چی کار کردم؟؟؟؟ چی گفتم؟؟؟؟؟ خیلی عادی : می توونی بری دکتر ؛ من نمی تونم کاری برات بکنم ؛ همه تعجب کرده بودند که واسه چی من این قدر بی تفاوتم ؛ اوون رووزی که پای خودم شکسته بود هیچ کسی به جز مامان جونم برام نگران نبود ؛ همه بی خیال بودند ؛ هیچ کسی محبتی به من نکرد ؛ حالا برا چی از من توقع محبت دارند؟؟؟؟؟ اوون رووز که آبله مرغون گرفتم ؛ آنچنان تبم بالا بود که نصفه شب که همه خوابیده بودند ؛ اوومدم برم آب بخورم ؛ آنچنان کف زمین پهن شدم که فکر کنم لوستر طبقه ی پایینی لرزید ؛ نا هم نداشتم که کسی را صدا بزنم ؛ تا صبح هموون طوری موندم ؛ کسی برام دل نسوزووند ؛ کسی نگفت بزار زیر بغلتا بگیرم ببرمت توو تختت ؛ پس محبت از من نخوایند

به من نگو فلانی مریضه یه زنگ بزن بهش حالشا بپرس ؛ الانه 8 ماهه که وضعیت جسمیم آنورماله ؛ کی زنگ زد؟؟؟؟؟؟ کی حال منا پرسید؟؟؟؟؟

بدون هیچ توقعی عینهو خر برا دوستم سگ دو زدم که خانوم بره عشق و حال ؛ حالا به من چی می گه؟؟؟؟؟؟ که خیلی بی شعوری

روزایی که مریض بود ؛ از دانشگاه تا خونه روو پا می ایستادم تا خانوم بخوابه ؛ حالا چی؟؟؟؟؟ اگه بگم می خوام با تبسم حرف بزنم اوون بشینه کنارم ؛ گنده بارم می کنه ؛ ای اطلس خاااااااااک توو سرت که برا همه هستی ولی کسی برات نیست

برو برا خاله ت قبض موبایلشا بده ؛ ثبت نام فوق براش انجام بده ؛ انتخاب واحد برا خودش و دوستش بکن ؛ کارای دوستشا براش انجام بده ؛ بری باهاش بیرون برا عکاسی تا خانوم تنها نباشه ؛ بیای تمام عکساشا درست کنی ؛ آخر سرش که چی؟؟؟؟؟؟؟؟ دستبندشا که از دست بچه ها گرفتی تا خراب نکنند می کنی دستت ؛ چی بهت می گه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی بی چشمو روویی که می ری سر لوازم من

صبح به صبح زنگ بزنی بلیط رزرو کنی ؛ اگه یه رووز این کارا نکنی خاک بر سر بی عرضه ت کنند؟؟؟؟؟؟؟؟

خودت غم عالم روو دلت باشه ؛ اوون وقت یکی بیاد دردشا به تو بگه و تو با همه ی غمهات کاری کنی که بخنده ؛ اوون وقت خودت نمی توونی به کسی حرف بزنی

دووست پسر نداشته باشی ؛ توو خط این کارا و حرفام نباشی ؛ اوون وقت دووستت بگه من می دونم تو برا چی می وای با فلانی حرف بزنی ؛ می خوای از دووست پسرات براش بگی ؛ آخه چه قدر من خرم که کسی را برا دووستی select کردم که این قدر کوته فکره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه چرا من طوری رفتار کردم که همه فکر می کنند من خوشم؟؟؟؟؟؟؟ که من همیشه می خندم؟؟؟؟؟؟؟ آره می خندم ؛ اما خنده ای که دوومی نداره ؛ خیلی زوود از بین می ره ؛ اوون قدر زوود که حتی خودتم شرینیه اوونا زیر دندونات حس نمی کنی ؛ چه قدر از گووشه و کنایه های بقیه به راحتی بگزرم؟؟؟؟؟؟؟ چه قدر بگم : بابا ولشون کن ؛ خودتا نباز ؛ بخند ؛ بی خیال ؛ خودتا عشقه ؛ خودتا شاد نشون بده ؛ بخند ؛ بخند ؛ بخند ؛ بخند ؛ بخند ؛ خند ؛ بخند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به چی بخندم؟؟؟؟ به حماقت خودم؟؟؟؟؟؟؟؟ به خریت خودم؟؟؟؟؟ خاک بر سر من که یه جو احساس ندارم که بخوام این حرفا به من بر بخوره

چه قدر همه را به خاطر کاراشوون ببخشم ولی کسی منا نبخشه؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه نمی بخشم ؛ به خدا راست می گم ؛ به جان خودم راست می گم ؛ می خوام که نبخشم اما از خواستن تا عمل کردنه من یه دنیا فاصله هست ؛ یعنی من ؛ اطلس ؛ می توونم نبخشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم کسی را نمی خواد ؛ کاشکی یه چند وقت تنها می شدم ؛ اما نه ؛ دلم یکی را می خواد که سرش داد بزنم ؛ کسی را می خوام که بزنم توو گووشش ؛ کسی را می خوام که اوون قدر سرش داد بزنم که حناق بگیرم

بابا دلم یه بغل می خواد که تووش زار بزنم ؛ کسی دور و برم نیست ؛ من چه خاکی به سرم بریزم ؟؟؟؟؟

خدایااااااااااااااااا یکی را برام برسون ؛ قول می دم هیچی بهش نگم ؛ قول می دم نزنمش ؛ قوله قول ؛ قول می دم سرش داد نزنم

آخه خدا ؛ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من هیچی درک نمی کنم ؛ بابا بفهم ؛ دلم داره می ترکه ؛ می تونی بفهمی؟؟؟؟؟؟؟ دارم از توو داغوون می شم ؛ دارم از توو می پوسم ؛ دارم از توو می ریزم پایین ؛ قدرت و توانایی هام داره تحلیل می ره .

خودت به دادم برس ؛ از بنده هات که هیچ بخاری در نمیاد ؛ به بنده هات که فرجی نیست حتی اندازه یه اپسیلون ؛ پس خدا ؛ خودمو خودت ؛ دوباره بلندم کن


دیشب خوونه مامان جوونم خیلی خوش گذشت ؛ با اوون دوتا دختر خاله های خل و چلم ؛ با هم توو یه اتاق خوابیدیم ؛ تا 5 صبح فقط حرف زدیم ؛ صدای خنده هاممونم بلند بود ؛ اما حیف که خنده های من اوونایی نبود که بخوام ؛ جنسشون برام ناملموس بود . توویه صورتت وقتی لبات می خنده بایده باید چشماتم باهاش بخنده تا خنده ت شیرین بشه وگرنه اوون خنده فقط برا یک ثانیه س که اوونم شیرین نیست

 

 

 

 

                               دلم آغوش بی کینه می خواهد

                                              

نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


ماجراهای منو بابامو علیااااااااا (( مامان دفعه ی دیگه بابا را با خودت ببر ))

سلام سلام

تهدید به این شده ایم که اگر آپ نکنیم بودن در وبلاگستان را باید به لقایش ببخشیم ؛ برای همین ما هم ترسیده شده ایم (( آره جونه خودم )) و تصمیم به آپ کردن گرفتیم ؛ به عبارتی دیگر :

به من گفتند اصفانی هم اینقزه خسیس ؟؟؟؟؟؟؟؟ توو آپ کردن هم خسیس؟؟؟؟؟؟؟؟ یالا آپ کن ؛ خب منم دارم آپ می کنم دیگه

بزاریند از اوون روزی که مامانم برا عمه ش رفت تهران بگم

مامانم وقتی می رفت دوتا بچه گذاشت پبش منو گفت : جونه تو و جوونه این دوتا ؛ هواشونا داشته باش و نزار آب توو دلشون تکون بخوره تا من برگردم

روز اول نبودنش منم توو خوونه بودم و خودم علیا را بردم مدرسه و خودم هم برگردوندمش ؛ روز دوم ؛ من خودم ساعت شیش صبح از خوونه زدم بیروون تا 8 شب که برگشتم خوونه ؛ می خوام ماجراهای این چند ساعتی که من نبودما بگم

صبح قبل از اینکه از خوونه بزنم بیرون و برم دنبال بدبختیم ؛ برنجا ریختم توو پلوپز و بعدش بابام منو رسوند به سرویس

توو راه 1000000000 تا سفارش به بابام کردم که چه بکنه چه نکنه

بهش گفتم :

علی 8 باید توو مدرسه باشه ؛ یادت نره ؛ وقتی بردیش به مستخدمشون بگو از خیابون ردش کنه تا بیاد بره خوونه فلانی تا تو برگردی ؛ برنجم پختم ؛ بعد از اینکه علی را گذاشتی مدرسه و خواستی بری سرکارت ؛ بریز توو یه ظرف و بزارش تو یخچال ؛ وقتی برگشتی گرم کنید بخوریند ؛ تا من برمی گردم یادت باشه که رووخوونی را با علی تمرین کنی چون من دیر میام نمی رسم ؛ ظرفای ظهرتونم بشوریند ؛ خونه هم ریختا پاش نکنید چون وقتی میام فقط می رسم که با علی کار کنم ؛ نیام ببینم پدرو پسر خونه را شخم زدیندا ؛ یادت نره برنجا بزاری توو یخچالاااااااااااا که اگه یادت بره این میره روو keep warm و تا شماها برسیند ته دیگ می شه

خلاصه از من گفتن و از بچه بزرگه که بابام باشه هم گووش دادن و قول دادن که حتما انجام می دم ؛ تو خیالت راحت

حالا بابام علیا را برد مدرسه و سفارشم کرد که از خیابوون ردش کنند و تا بابام هم بیاد خوونه شده بود 4 بعدازظهر و اوون موقع تازه غذا خورده بودند

گذشت تا ساعت 8 شب که من رسیدم ؛ اوون صحنه هایی که من دیدم اصلا یادم نمی ره :

علی که از ساعت 5 خوابیده بود ؛ بابام تلویزیونا گذاشته بود روو شبکه جام جم و داشت تکرار برنامه ی 90 را می دید ؛ تمام رختو لباسای علی توو هال بود ؛ برنجی که اوون همه تاکید داشتم بره توو یخچال هنوز توو پلوپز بود و روو حالت keep warm و دقیقا ته دیگ شده بود ؛ آخه ساعت 8 صبح کجا و 8 شب کجا ؛ ظرفای غذای ظهر پدرو پسر توو ظرف شوویی بود ؛ علی هیچی درس نخوونده بود تازشم بابام نکرده بوود در کیف اینا باز کنه ببینه فرداش قراره چی کار کنه ؛ تازه وقتی من در کیفشا باز کردم دیدم که فرداش امتحان املا داره

اینقزه عصبانی شدم که نگوووووووووووو و نپرس ؛ کم موونده بود پنجره را باز کنم این دوتا بندازمشون توو حیاط ؛ خیلی خودما نگه داشتم که همچین کاری نکنم ولی جیغمو گذاشتم زمین طوری که بابام عینهوو سیخ سر جاش نشست نشست(( دختر دسته گل بابا منم دیگه )) گ با ضمه خوانده شود

علی از خواب بیدار نمی شد ؛ بلندش کردم بردمش توو حموم ؛ انداختمش زیر دووش آب ؛ هنوز لباساما عوض نکرده وایسادم به ظرف شستن ؛ برنجا هم که دیگه قابل استفاده نبود از بس که خشک شده بود ؛ به بابام گفتم یا بلند می شی لباسای دوردوونه تا می زاری سر جاش یا پاشو کاراتا بکن برو خوونه مامانت (( سرم داشت از درد می ترکید ))

خدا سر شاهده تا ساعت 12 یه سره با علی کار کردم ؛ اوون شب هم اوج کارای علیا بود ؛ سه صفحه ریاضی ؛ سه صفحه املا ؛ چار صفحه رووخوونی

وقتی املا و رووخوونی را باهاش کار کردم ؛ به بابام گفتم من یک ساعت بخوابم ؛ اگه توونستی ریاضیش با تو فقط اگه کسی زنگ زد با من کار داشت بگو هنوز نرسیده

بابام افتاد روو اوون دنده ش ؛ نه تنها ریاضی را با علی کار نکرد ؛ درست 5 دقیقه به 5 دقیقه علی را می فرستاد بالا سر من تا بیدارم کنه ؛ تلفن هم که زنگ می خورد می گفت یه لحظه صبر کنید تا صداش بزنم : اطلــــــــــــــــــس تلفن با تو کار داره (( ای که بی اطلس بشی بابا )) اوون وقت با یه خنده ی اعصاب خورد کنی گوشی را میورد می داد دستم ؛ منم فقط بهش گفتم :

نوبت منم می شه ؛ در که همیشه روو یه پاشنه نمی چرخه

و من هنوز منتظر همون نوبته خودمم


توصیه ی من به مامانم :

دفعه دیگه هرجا رفتی بابا هم با خودت می بری وگرنه من توو خوونه نمی موونم

 

بسیار ترا خسته روان باید شد

                                   وانگشت نمای این و آن باید شد

گر آدمی بساز با آدمیان

                                   ور خود ملکی بر آسمان باید شد

                                                                                 مولانا

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


دختر خاله های خل و چل

سلام سلام صدتا سلام

 این دفعه می خوام از دیوونه بازیای دوتا دختر خاله هام بگم

این دوتا دخترخاله هام با هم خواهرند و اسماشوونم شهرزاد و الهامه که شهرزاد سوم دبیرستانه و الهام دوم دبیرستان ؛ بماند که الهام جهشی خوونده و حالا باید اول باشه

امرووز عصر این دوتا خل و چله بدتر از من اوومدند خوونمون و خدا نخواد که منم با اینا بیوفتم ؛ دیگه خوونه عینهوو خوونه ی توو کارتونا می ره روو هوا ؛ بماند که اوونا توو یه رده ی سنی هستند و خیر سرم من بزرگشونم

حالا این دوتا تا از راه پله بیاند بالا که سرو صداشوون تا 100 تا محله اوون ور تر هم می ره ؛ رسیده و نرسیده هم که شرووع می کنند به ور ور کردنو دیوونه بازی

حالا دارند با هم دیگه هم زمان می خوونند :

می کِشمت سوی خود ؛ این کِشِش قلب هاست

قلب تو گر آهن است ؛ قلب من آهن رباست

بماند که من نمی دوونم این دوتا روو چه حسابی خیال می کنند خوش صدا ند

دوباره با هم دیگه می خوونند :

شبانگاهان سوسک اوومد خونمون رفت توو وان حموم من نترسیدم

پدر سووخته شلوار لی داشت کفش ملی داشت من نترسیدم

بماند که من کف اتاق ولو بوودم چون که این شهرزادی طوری اینا می خووند که انگاری داره اپرا اجرا می کنه ؛ به اوون قسمت پدر سووخته ش که می رسه همچین می زنه توو صورتش و این الهامی هم همچین دوتا دستشا نگه می داره که انگاری بالا سر یه جنازه داره اشک تمساح می ریزه

حالا دوباره دارند با هم می خوونند :

مرغ سحر رفته توو کووچه ؛ داره می خوره ؛ مرغو آلووچه

این یکیا دیگه به شکلو رسمه فیتله ایی ها می خوونند

دوباره شرووع می کنند به خووندن :

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش

از بس که ننر بود سپردم به ننش

حالا الهامی داره تک خوونی می کنه و صداشا انداخته توو حنجره ش ؛ انگاری که خوونه ما وسط بیابوونه :

یکی بید ؛ یکی نبید ؛ سه تا درخت بید که دوتاش بید بید ولی یکیش بید نبید ؛ اوونی که بید نبید ؛ وسط اوون دوتا بید که بید بید

راستی این دختر خاله های من از این پوریا پورسرخ خوششون میاد ؛ یه مجله برا من اوردند که رووش عکس اوون بوده ؛ اول که اوون مجله را می گیرند جلو صورتشون و می گند :

پوریا به اطلس سلام کن

حالا نصایح این دوتا به منو داشته باشیند :

شبا نزارش توو تاریکی ؛ از تاریکی می ترسه ؛ باهاش مدارا کن ؛ توو جمع نبرش ؛ آخه خجالتیه ؛ خجالت می کشه

دیگه نزدیکای رفتنشون که می شه هی راه به راه دارند به مامانم می گند :

خاله تو را به خدا اصرار نکن ؛ ما شام وای نمی سیم ؛ دیرم ناهار خوردیم ؛ نه خاله جوون ؛ برا چی اینقزه اصرار می کنی خاله؟؟؟؟؟؟؟ ماها را توو روودرواسی نزار خاله (( مامانه من هم فقط وایساده بوود نیگاشوون می کرد و منم هی می گفتم : دیگه می توونید بریند ))

بماند که اوون میوه هایی که براشوون بردیما همچین یه وری کردند توو کیفشون تا برند خوونه شوون با مامانشون بخورند ؛ تنها چیزی که نبردند خیار بوود که گفتند دلموون درد می گیره وگرنه هم پرتقالا را بردند هم نارنگیا را هم موزا و هم سیبا ؛ بماند که تا توو حناقشون پای سیب کووفت کردند و حال خودشونا نمی فهمیدند و در کل هیچ درک درستی از احوالاتشوون نداشتند .

وقتی هم می خواستند برند این الهامی هنوز نشسته بود و  هی حرف می زد ؛ اوون شهرزاد هم دم در منتظرش بوود ؛ من نمی دوونم این فک الهام از چی ساخته شده که تند تند پشت سر هم حرف می زنه بدون هیچ مکثی ؛ آخه اگه از پیچ و مهره هم بوود ؛ باید این پیچ و مهره ها هرز می شد یا نه؟؟؟؟؟؟؟ حالا هی من دارم به الهام می گم :

الهام دیگه می توونی بری ؛ الهام خبرت بیا برو دیگه ؛ الهام تا نکشتمتو جنازتا نزاشتم روو دووش شهرزاد پاشو برو ؛ اوونم انگار نه انگار ؛ به شهرزاد می گم  : بیا اینو با خودت ببر ؛ می گه :

طنابشا توو خوونه جا گذاشتم ؛ نمی توونم بکشمش

و این چنین بود که ما تا حدودی اخلاق گندمان به روال عادی برگشت


هیچ وقت یادم نمی ره که این دوتا خلو چل چه جووری روو پیغام گیر تلفن تولد منا تبریک گفتند ؛ فقط صدای جیغو داد بوود که از اوون طرف میوومد و گیس و گیس کشی برا قاپ زدن تلفن از دست هم و من تنها چیزی که نشنیدم یه تبریک بوود ؛ آخه تا یکیشوون میوومد تبریک بگه اوون یکی از دستش می قاپید و در این لحظه صدای پس گردنی شنیده می شد .

 

در خواب بدم مرا خردمندی گفت

                                    کز خواب کسی را گل شادی نشکفت

کاری چه کنی که با اجل باشد جفت

                                     می خور که به زیر خاک می باید خفت

                                                                                          خیام

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |