تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

اخبار استانی

سلام سلام سلام سلام سلام سلام ؛ 100000000تا سلامو از اوون حرفا دیگه ؛ پر انرژی و با انرژیه زیاد شروع می کنیم ؛ راستشا بخوایند آنچنان انرژی زیادی ندارم ولی نمی خوام هم که بشینمو قصه ی غصه به هم ببافم ؛ پس اطلسی هیییییییییس

خیلی خبر دارم

خب از ابویه گرام شروع می کنم ؛ اوضاعم با بابام خووبه ؛ حداقلش اینه که با هم می خندیم ؛ کم سر به سره منم نمی زاره ؛ دیشب صدای در پارکینگ اوومد و به دنبالش صدای ماشین بابام ؛ زنگ در خونه را که زد ؛ مامانم دستش بند بود ؛ علیا هم که خواب بوود ؛ من باید درو باز می کردم ؛ می پرسم کیه ؟؟؟؟؟؟ جوابما نمی ده ؛ یک بار ؛ دوبار ؛ سه بار ؛ بار چارم می گم : سیاهه کیستی؟؟؟؟؟؟؟ می گه : اطلسم ؛ می گم : رمز شب؟؟؟؟؟؟ می گه : اطلس سیاهه ؛ (( به جانه خودم سبزه م نه سیاه ؛ اوون یه چی برا دل خودش گفته )) می گم : رمز شب اشتباهه ؛ تو آقا گرگه ایی ؛ می گه : درو باز کن دیگه گربه نره ؛ حالا من دقیقا قیافه م اینه ؛ درو باز می کنم ؛ بهش می گم : خیلی نامردی ؛ من کجام شبیه گربه نره س ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در حمومو باز کردم تا بیام بیروون ؛ با صدای بلند هم دارم می خونم : گل دراوومد از حمووم ؛ سنبل دراوومد از حمووم ؛ گل دراوومد از حمووم ؛ اطلس در اوومد از حمووم ؛ یار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا ؛

بابام هم می گه :

سنبلو اطلس پیش کشتوون ؛ گل نخواستیم ازتوون ؛ من چی بگم الانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مسلما هیچی

خبر بعدی از الهام دووستم

اول یه پیش زمینه از الهام داشته باشیند

الهام چادریه و هم به یمین هست و هم به یسار ؛ یعنی هم آهنگ گوش می ده و ارایش می کنه ولی کم و هم نماز و دعاهاشا می خوونه ؛ رشته ی دانشگاهیشم ریاضیات محضه که با علاقه انتخاب کرده

حالا براش خواستگار اوومده ؛ یه ادم زشت و مغروور ؛ الهام می گفت همچین روو صندلی نشستو پاشو انداخت روو پاش که می خواستم تیکه تیکه ش کنم اوونم جلو بابای الهام ؛اتفاقا با هم حرفم زدند ؛ حرفا و سؤالای آقا دوومادا داشته باشیند :

من نه خشگلیه زنم برام مهمه نه مال و اموال باباش (( الهام هم خوشگله هم وضع باباش متوسط روو به بالاست ))

شما موافق این رژیم هستیند؟؟؟؟شما توو راهپیمایی ها شرکت می کنیند؟؟؟؟؟؟؟ شما رهبرا دووست داریند؟؟؟؟ چی کتابایی می خوونیند؟؟؟؟ آرایشتون در چه حده؟؟؟ غذا بلدی بپذی؟؟؟؟ رشته توونا دووست داریند یا نه؟؟؟؟ اصلا رشته ی شما به چه دردی می خوره؟؟؟

حالا جوابای الهام :

اوونقدر ارایش می کنم که دووست بفهمه ولی دشمن نه ؛ کتابای شریعتی را می خونم ؛در اینجا پسره گفته چرا مطهری نمی خوونی ؛ غذا هم بلدم بپذم فقط ماهی نمی پذم ؛ رشته م هم دووست دارم و معتقدم کسی که ریاضی می خوونه درجه ی منطقش بالاتره ؛ پسره دراوومده گفته ؛ درسی که تووش حدیث و قرانو خدا پیغمبر نباشه به پشیزی نمی ارزه ؛ آخر سر هم که اوومده از اتاق بره بیروون به الهام دراوومده گفته : شما بیرونتون مسلمونه ولی توودوون کافریند

الهام می گفت که من یخ کردم ؛ حالا من درم بهش می گم می خواستی یکی بخوابوونی توو دهنش که دندووناش با لباش یکی بشه

الهام تموومه اینا را با گریه برا من می گفت و من فقط می خندیدم ؛ از اوون طرف هم الهام راه به را ه به من می گفت : تو را به خدا نخند ؛ اوون شب کابووسی بوود برا من

خبر بعدی :

عمه ی مامانم مرده ؛ مامانم هم داره می ره تهران ؛ بابام هم تا میاد به من یه چی بگه ؛ بهش می گم : پاشو کاراتو بکن با مامانی برو تهران ؛ می گه مامانت تو و علیا را به امید من می زاره ؛ من کوجا پاشم برم ؟؟؟؟؟؟؟؟ بهش می گم : بابا تو که تا 8- 9 شب که سره کاری ؛ چه امیدی هستی تو؟؟؟؟؟؟؟؟


با هر که دمی عشق تو آمیخته شد

گویی که بلا بر سر او ریخته شد

منصور ز سر عشق تو می داد نشان

حلقش به طناب غیرت آویخته شد

مولانا

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


اطلس ضایع می شود

خب ؛ سلامو از این حرفا دیگه دیگه

با هم مــــــــــــــــــی خندیم ؛ اوونم به کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب معلومه دیگه به من

دیشب که می خواستم بخوابم یاده دوره ی کارآموزیم افتادم ؛ یادمه یه بار آنچنان ضایع شدم که نگو و نپرس ؛ حالا ماجرا از چه قراره؟؟؟؟؟؟؟؟ براتون می گم

اوونجایی که من کارورز بودم ؛ دور از جونه همتون دوماهه تموم از ساعت 8 تا 17 خر حمالی کردم ؛ همه ی روزا به یه کنار ؛ روزای سه شنبه و یکشنبه هم که نابینایان بودند به یه کنار دیگه ؛ به خاطر اینکه توو اوون دو روز پوست من کنده می شد ؛ وای به حال اوون رووزایی که این نابینایان همایش هم داشتند و قرار می شد از طرف هسا بیاند دیگه هیچی به هیچی

یادمه یه بار که اینا همایش داشتند از صبحش داشتیم سیستما را درست می کردیم و منم عینهو چی چی از این دو طبقه هی رفتم بالا هی اوومدم پایین ؛ یادمه اوون روز کفش راحتی هم پام نکرده بودم و اینم شده بود قوزه بالا قوز ؛ یادمه برا بار آخر رفتم پایین تا یه سری پرینت بگیرمو برگردم بالا تا کیفمو بردارمو گوورمو گم کنم ؛ به خاطر اینکه دقیقا من 77 بار اوون پله ها  را بالا پایین رفته بودم ؛ یه سری از این نابینایان هم هنوز توو سایت نرفته بودند و وسط کریدور وایساده بودند ؛ اوومدم که بیام بالا ؛ دیگه پله ی آخر بودم که نمی دونم چی چی شد که همچین گووروومبی خوردم زمین و سه تا پله برگشتم عقب ؛ حالا از صدای افتادن من اوونا گیجو ویج شده بودندو هی از هم می پرسیدن این صدا چی چی بود ؟؟؟؟؟؟

 میونه اوونا یکیشون بود که از یه چشم نابینا بود و یه چشمش سالم بود و منم نمی دونستمو به خیال خودم که اوونا منو نمی بینند بلند نشده بودم

  حالا طرف با همون یه چشمش همچین زل زد توو راه پله و زد زیر خنده که نگو و نپرس ؛ آخه من هنوز نشسته بودم از زور درد به خودم می پیچیدم ؛ حالا اون زده زیر خنده ؛ منم که توو شک بودم که ای بابا این از کجا داره می بینه ؛ بقیه دووستاش که همه نابینا بودند هی بهش می گفتند چه خبره س و چی شده س ؛ اوونم وایساده بوود و با آبو تاب صحنه را براشون توضیح می داد که من به چه وضعم ؛ آخه من به خیال خودم فکر می کردم هیچ کدومشون منو نمی بینند همچین ولو روو زمین نشسته بودم و قصد پا شدن هم نداشتم که نگو و نپرس ؛ اوونا هم هرو هر به من می خندیدند و من تازه دوزاریم افتاد که چــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای بابا اینا همشون  که نابینا نیستند یه سریشون کم بینا ند و این چنین اطلس بانوی قصه ی ما ضایع شد .

 

دیگه نای موندم نیست نفسای خوندم نیست

دوست دارم امشب بمیرم تا که باز آروم بگیرم

 

 

 

اما

 

 

 

یا راهی خواهم یافت  ؛  یا راهی خواهم ساخت

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


سلام ؛ حالتون خووبه؟؟؟؟؟؟؟

سلام ؛ من دیر کردم؟؟؟؟؟؟؟ من که خیال نمی کنم ؛ شماها چه طور؟؟؟؟؟؟؟؟

این روزا دلیلی برا غم و ناراحتی توو خودم و اطرافم نمی بینم به جز مریضیم ؛ منم که عادت به نکو ناله ندارم پس بازم طبق روال همیشه سرخوش به نفس کشیدنم ادامه می دم و برا همین انرژی های خیلی زیادی توو خودم می بینم که سعی می کنم به هر طریقی شده اوونا را ازاد کنم

اولین کاری که می کنم اینه : ساعت 5:55 دقیقه ی صبح که از خونه می زنم بیروون ؛ از دمه خوونه تا دمه ایستگاه اتوبوسو می دوم ؛ از روو جوی آب می پرم ؛ اوونم با mp4 اوونم با همراه همیشگیم راسموس ؛ دیرووز با پسر همسایمون همزمان از خوونه هاموون زدیم بیروون ؛ بهش گفتم سلام و منتظر جوابم هم نشدم و عینهو قرقی دویدم و بازم بی خیال بودم ؛ خر خودمو رووندم  ؛ اوونم چشماش این بود ؛ سر عمر یه پسر جوونه ولی اینقزه آروومه که کفر آدمو در میاره ؛ انگار حس زندگی تووش نیست ؛ اَه که این بشر از یه گونی سیب زمینی هیچی کم نداره به جز حجم ؛ بعدشم تاززززززززززه ؛ مامانو اینا هی به من می گند ببین این که پسره چه قدر آروومه و سروسنگینه ولی تو که دختری دست شیطونو از پشت بستی

برا منم که این حرفا مهم نیست و من بازم می دوم ؛ تازه تا به ایستگاه برم ؛ هرکی که منتظر اتوبوس باشه منو می بینه که دارم می دوم ؛ بازم مهم نیست

دومین کاری که می کنم اینه : وقتی که از دانشگاه برمی گردیم ؛ مثل بچه ی آدم از سرویس پیاده نمی شم ؛ از اولین پله ش می پرم پایین و این ساناز هم هی از با انگشت تحیر بر سر به من نیگاه می کنهو می گه : اطلس این کارااااااااااا یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کار بعدیم اینه که تا کلاس هفته  شروع بشه ؛ با اکیپ می ریم اوون دوور دستای دانشگاه که هیییییییییییشکی نیس و من شعر اتل متل تووتووله را براشون می خوونم ؛ بعضی وقتا هم شعر ؛ مامانم گفته به من ..................اوونم با ریتم های مختلف تا کسل نشندالبته اوونا هم کم تلاش نمی کنند واسه خفه کردن من

درسته که الانه هفت ماهه که مریضم ؛ درسته که دیگه قوای چند وقت پیشا ندارم ؛ درسته که دیگه خودمم خسته شدم ؛ ولی این دلیل نمی شه که نخوام شادوشنگوول باشم

فقط بی زحمت نیایند بگیند که خدا بد نده ؛ چه ت شده ؛ چون خدا هیچ وقت بد نمی ده ؛ اوون بر اساس دووراندیشیش جلو می ره ؛ از من هم نپرسیند که چه طوری؟ خوبی؟ چون از همین الانه می گم که من هم خوبم هم شادم ؛ کارای بالاییم گویای همین دل خجسته ی منه

تازگیا پشت تلفن با بابام انگلیسی می حرفم ؛ پشت سر هم 10 دقیقه انگلیسی می حرفم ؛ اونم آخر سر فقط می گه :hello مادام ؛ بهش می گم حداقل یه how are you هم بگی بد نیستااااااااااااا ؛ می گه از انگلیسی بلغور کردنت  معلوومه حالت از منم بهتره

پنجشنبه هم بردم توو یه مغازه ی شکلات فرووشی ؛ ای خدا چه توهمی بود ؛ مثل همون مغازه که توو فیلم شکلات بودااااااااا با بازی جانی دپ ؛  دیگه من که حال خودمو نفهمیدم ؛ هی به فروشنده گفتم ؛ از این بده ؛ از اوون بده ؛ دیگه وقتی اوومدیم بیروون یه پاکت به چه گندگی توو دستام بوود با انواع و اقسام شکلات های کاکائویی و میوه ای ؛ همه نوع شکلات ؛ الانه توو یخچال پره از شوکولاتای انتخابیه من که مووندم اول کدومو بخورم ؛ دیگه به خودم هم رحم نمی کنم ؛ چاییمو با کاکائو می خورم ؛ یه کیفی می ده که نگوووووووووووو

 

راستی کدوم یک از شماها دیوونه بازی هایی که من می کنمو انجام می دیند؟؟؟؟؟ باورتون نمی شه ولی من توویه شلووغی سی و سه پل از اول تا آخرشا دویدم ؛ اوونم توو بارون ؛ خودم هم می دونم که دیوونه م نیازی به گفتن نیست ؛ شماها فقط تایید کنیند

 

غم عشقت بیابان پرورم کرد

                                        فراقت مرغ بی بال و پرم کرد

بموواجی صبوری کن صبوری

                                         صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

                                                                                         باباطاهر

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


من لووس نیستم

چندوقت پیش نیو توو اتوبوس حالش بد شد ؛ زنگ زدیم شوهرش که توو راه بیاد دنبالش ببردش دکتر ؛ وقتی این دوتا همدیگه را دیدند ؛ نمی دونی ؛ نمی دونی ؛ من این طوری بودم: حالا برا چی؟؟؟؟؟؟؟

به خاطر اینکه هی این نیو خودشا لووس می کرد و هی ناز می کرد ؛ امید ؛ شوهرشم هی لووس ترش می کرد و هی نازشا می خرید ؛ هی هم به من و ساناز می گفت :

این نیوشای ما نه هوای بیروون بهش می سازه نه غذای بیرون ؛ خیلی حساسه ؛ باید خیلی مواظب خودش باشه ؛ ساناز که فقط یه لبخند گوشه لبش بود ؛ منم هی به این نیو می گفتم : بیا برو بالا می خوام برم خونه ؛ خسته شدم دیگه

حالا اگه ما بودیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یادمه که دوسال پیش پام شکسته بود ؛ توو خیابون پام پیچ خورد و متوجه نشدم ؛ تا سه روز هم باهاش مدارا کردم هرچند که کمپانیه باد شده بود ؛ باهاشم راه می رفتم و هرچی هم می گفتم بابا جان این از یه پیچ خوردگی یه پا اوون ور تره کسی محلم نمی زاشت ؛ تازه می گفتند که چه قدر تو لووسی  ؛ تا شنبه که بعد از سه چار روز بابام از کارش زد و منو برد دکتر ؛ ناگفته نماند که توو بیمارستان چه قدر نق زد که از کاراش موونده و حالا همه توو اتاقش جمع شدند با اوون کار دارند ؛ دیگه آخر سر روو این اعصاب من آنچنان بدمینتون بازی کرد که گفتم :

ببین بابا  ؛ سه رووزه دارم با این پا سر می کنم صدام در نیومده بقیه شم یه خدا بزرگه یه کاریش می کنم ؛ اگه خیلی نگرانی پاشو برو ؛ منم خودم می رم خونه

بقیه ی کسانی هم که می خواستند پاهاشونو گچ بگیرند ؛ یا با باباشون بودند یا با شوهرشون ؛ ناگفته نمونه که همه ی اینا چنقزه خودشونا برا بابا و شوهراشون لوس می کردندو زار می زدند که من دهنم وا موونده بود که ای بابا ؛ این چه وضعشه؟؟؟؟؟

 همه هم یا نشسته روو ویلچر برمی گشتند یا روو برانکارد یا شوهرش یا باباش بغلش کرده بود ؛ هیچ کدوم مثل آدم برنمی گشتند بیروون

تا نوبت من بشه ؛ به بابام می گم :

ببین بابا ؛ من از این لووس بازیا بدم میادا وا ؛ بگم که بدونی ؛ نه ویلچر می خوام ؛ نه برانکارد ؛ لازم هم نکرده که تو زیر بغلمو بگیری ؛ خودم دستما می گیرم به دیوار ؛ لی لی میام

بابامم می گه :

کسی از این کارا نمی خواد برا تو بکنه ؛ خودت باید تا دم ماشین بیای ؛ ما از این لوس بازیا نداریم

توو خوونه هم که پله داشتیم خدا تااااااااااااااااااااا ؛ از اوونا هم خودم رفتم بالا ؛ توو این مدتی هم که پام توو گچ بود دوبار توو حمام خوردم زمین ؛ کسی هم نگفت خرت به چند من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا توو این میون ساناز و تبسم هم مثل من اند ؛ بلد نیستند خودشونا لوس کنند ؛ ساناز که با تب و گلو درد میاد دانشگاه ؛ تبسم هم اگه تا یه دقیقه پیش دور از جونش داشته جوون می کنده انگار نه انگارشه

 

حالا که چی؟؟؟؟؟؟؟؟ هفت ماهه که مریضم ؛ تازه دوماهه که خونوادم فهمیدند و تازه هنوز یک ماه هم نشده که دارم قرص مصرف می کنم

جوب آزمایشمم با بابا بردم تا دکتر ببینه ؛ بابا توو ماشین نشست تا من برگردم ؛ وقتی برگشتم می پرسه :

دکتر چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟

من : هیچی ؛ گفت داری می میری

بابام : اِ ؛ نگفت برا کی داری می میری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

پ ن : من نه بلدم خودما لووس کنم نه کسی هست که لوسم کنه

 

گر شاخ بقا بیخ ز بختت رست است

                                       ور بر تن تو عمر لباسی چُست است

در خیمه تن که سایبانی است ترا

                                    هان تکیه مکن که چار میخش سست است

                                                                                               خیام

 

نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


اینجا اصفهونه س

خب می بینم که همه خوبیند و در سلامتیه کامل به سر می برید ؛ منم ای بدکی نیستم ؛ هنوز نفسی میاد و می ره

به اطلاع lady & gentleman های عزیز می رسانم که اینجانب دست رد به سینه ی هرکسی که بخواد با من طعم خوشبختی را بچشه می زنم و در اینجا اعتراف می کنم که منو که می بینیندا فقطو فقط قد و هیکل گنده کردم وگرنه یک نی نی بیشتر توو قنداق نیستم

امروزم که دوباره و طبق روال همیشه رفتم خوونه مامان جونه و به همون طریق خودم اف افو زدم ؛ همون بوق ماشین عروس دیگه ؛ تا بدوونند منم ؛ خاله کووچیکه بیدار نشد فقط آقاجونم از خواب پرید و گفت : مرده شورتا نبرند با این زنگ زدنت اه اه اه ؛ فقط قد کشیدی عینهو درخت عرعر وگرنه دریغ از یخده عقل که توو اوون کله ی تو باشه ؛ آخه ساعت 7 صبح نشده اوونجا بودم ؛ منم که مظلوووووووووم ؛ فقط توو راه پله وایسادما نیگاش کردم که قربونش برم چه جیگری شده بود ؛ مووهاش سیخ سیخی با اوون زیرشلواریه خشکلش ؛ خیلی ناز شده بود ؛ فهمیدم که بچه م توو اوون خوونه داره حرووم می شه ؛ همون طور که محو تیپ آقاجوونه بودم و اوون هنوز داشت نق می زد ؛ گفتم : قربونت برم آقاجونم ؛ آخه چنقزه باید نق بزنی ؟ بگوو بینیم حالت چه طوره ؟؟؟؟؟؟؟؟ آقاجونمم من یکیا خیلی آدم حساب کرد و جوابما نداد و رفت که دوباره بخوابه

عصر دوباره دلارام اومدش اوونجا با نرگسی

دلارام یه معلم فیزیک داره که وضع مالیشوون دوبسه دوبسه ؛ یه پسر هم داره که دانشجو هستش و خیلی خشکله

یه روز این آق پسره میاد دم مدرسه دنبال مامانش که همون معلم فیزیک دلارامه ؛ دلارامم با معلمش داشته از مدرسه میومده بیرون که اینا می بینه ؛ به معلمش که مامانه همون پسره باشه می گه :

وای خانوووووووووم ؛ این پسره را ببین ؛ شوما می دوونیند که این پسره کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ لامسب چه تیپی هم داره

معلمه هم می گه :

پسر خودمه

دلارامم اینجا کپ می کنه و می گه :

خانوم ؛ ماشاالله ؛ هزار ماشاالله ؛ خدا بهتون ببخشدش خانوم ؛ خیلی پسر آقا و خشکلی داریندااااااااااااا

حالا ماها همه دهنامون این بود :

دختره ی پرووی دریده ی ورپریده

ماه رمضونم توو مدرسه که افطاری می دادند معلمه اوومده به این دلارامه گفته :

دلارام پسرما با خودم اوردم ؛ می خوای ببینیش؟؟؟؟؟؟؟؟ دلارامم میاد که دو دستی بچسبه می گه که آره ؛ تا می ره پسره را ببینه می بینه که چـــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟

بعلـــــــــــــه ؛ خانوم معلمه پسر آخریشا که کلاس پنجمه با خودش اورده ؛ و این جوری می شه که فک دلارام همچین کش میااااااااااااااااد که نگو و نپرس

ما دخترخاله ها که معتقدیم یه رسالته خیلی خیلی گنده و بزرگ روو دووشه این دلارامه و برا همین یه سره به این بچه انرژیه مثبت دادیم ؛ با چی؟؟؟؟؟ با حرفامون ؛ کی چی؟؟؟؟؟؟ که تو می توونی ؛ تو می توونی ؛ ادامه بده ؛ ناامید نشوو ؛ تو می تونی ؛ ما دختر خاله ها همگی به تو اعتقاد داریم ؛ تو می توونی

دیگه این که این بچه الانه فوول آف انرژیه برا سووتی های بعدیش

 

 

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

                                                در بند سر زلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن او می بینی

                                   دستی است که بر گردن یاری بوده است

خیام

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


و خداوند دعاهای بندگانش را اجابت می کند

با سلامو بدوونه سلاااااااااااااام

خبر خبر خبر خبر خبر خبر خبر خبر خبر خبر خبر خبر خبر خبر خبر خبر

باز دوباره خدا زد پس کله ی یه پسر و عقل نداشتشو از دست داد و نمی خوام بگم که خر شد و پیشنهاد داده برا خواستگاری

حالا چه طوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابام زنگ زده به مامان بزرگم که حالشا بپرسه ؛ مامان بزرگم هم نه بالا می زاره نه پایین می زاره می گه :

اطلستا شوهر می دی یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابامم اطلاعات لازمه را می گیره تااااااااااااا برسه خوونه

اوومده خوونه به مامانم می گه :

مامانم می گند که اطلستا شوهر می دی یا نه؟؟؟؟؟ (( البته منم داشتم به طرز خیلی قبیح و با صدای دلخراشی هویج گاز می زدم ؛ یه چی توو مایه های قررررررچ یا خرررررررچ یا نمی دوونم دیگه ))

تا مامانم میاد یه چی بگه من می گم :

چی کاره س؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می خواستی بگی نه

بابامم می گه :

بزار من حرفما بزنم

مامانم هم بعد از من می گه :

چی کاره س؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابام هم می گه :

ارتشیه

من و مامانم با هم :

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

بابامم می گه :

منم به مامانم گفتم که هم اطلس هم مامانش می گند نه ؛ اما عزیزم (( اشتباه نکنیند به من نمی گه عزیزم مخاطبش مادر گرامی هست )) این ارتشیه می توونه این اطلسا آدمش کنه با اوون دیسیپلینی که داره

من :

منم اینقدر سیب زمینی هستم که بزارم اوون هر کاری که خواست بکنه؟؟؟؟؟؟؟ اگه من اوونا توو راه نیارم که اطلس نیستم ؛ حالا از کجا منو دیده؟؟؟؟؟

بابامم می گه :

عید فطر که رفتیم خوونه مامانم توو کوچه تو را دیده ؛ دلش برا من سووخته مامانشا فرستاده دم خوونه مامانم برا تو

و هم اینکه نتیجه گیری :

یا خوونه مامان بزرگت نرو یا اگه رفتی به بابات بگوو ماشینا سر کوچه نگه نداره ؛ تو را دم خوده خوونه پیاده کنه که تو پا هاتا از ماشین که می زاری بیروون بپری توو خووونه

من نمی دوونم برا چی چی همه خواستگارا را این مامانه بابام می جووره ؛ این که از این ؛ اوون دکتره هم که بود (( اشاره به پست های قبلی )) ؛ پسر دایی بابام هم که بود ؛ البته هنووزم هست

از همین جا اعلام می کنیم که این بنده ی حقیر سنگر مجردی را چار چنگوولی چسبیده و ول کن هم نیستم

دختر که رسید به 20 باید به حالش گریست

فکر کنم دعاهایی که توو پست قبلی کردیند اجابت شده (( یعنی اینقزه زوود؟؟؟؟ ))

 

 

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


مسافرت دختر خاله ی گرام

خب دوباره سیلااااااااااااااااااامو ایناااااااااااااااااااا

من سه تا دختر خاله دارم که با هم خواهرند ؛

اولیشون سمیه دختر خاله بزرگمه ؛ فوق لیسانس حقوق ؛ مزدوج ؛ دارای یک فرزند پسر به نام مهربد

دومیشوون نرگس دختر خاله دومیم ؛ شیمی خوونده ؛ مجرد ؛ 25 ساله

سومیشوون دلارام دختر خاله چارمیم و سال سوم دبیرستان ؛ رشته ی تجربی ؛ دارنده ی مقام های کشوری در دو و میدوونی

 حالا که چی؟؟؟؟؟ فیس اوومدم؟؟؟؟؟؟ خب اوومده باشم ؛ اصلندش مهم نبید

حالا می خوام اینو بگم :

مامانه این سه تا که خاله بزرگم باشه ؛ معاون دبیرستان دختروونه و خیلی با حاله ؛ بچه هاشم به خودش رفتند

این خاله ی ما هر دفعه که یکی می رفته مشهد 1000 تومن به طرف می داده تا از طرف اوون بندازه توو ضریح امام رضا

حدوود یه هفته پیش این سمیه و نرگس رفتند مشهد با مهربد و مهران شوهر سمیه

نرگس که برگشته بود رفتیم خونه شوون ؛ دلارام هم بوودش ؛ مامانم به نرگس گفت:

خاله ؛از امام رضا می خواستی که یه شوهر خووب قسمتت کنه ؛ شوهر کنی بری

نرگس با یه لحنی دراوومد گفت :

خالــــــــــــــــــه ؛ اینقدر به امام رضا گفتـــــــــــم که دیگه رووم نمی شد توو رووش نیگا کنم ؛ چشام که به ضریحش میوفتادا از خجالت سرمو می نداختم پایین

حالا دلارام این وسط در اوومده می گه :

خاله کجای کاری؟؟؟؟؟؟ با این پوولایی که مامانم به خاطر این نرگس انداخته توو ضریح؛ توو مشهد دارند یه گنبد طلا می سازند ؛ قرار شده نوبته منم که می شه مناره هاشو برام بسازند ؛ این نرگسم اوونجا اینقدر لوه زده که خوده امام رضا گفته من خودم میام تو را می گیرم ؛ جوونه ننه ت دست از سر من بردار ؛ برگرد اصفان تو را به خدا

من که دیگه کف هال ولو بودم از دست این دوتا ؛ تازشم برگشتنه توو هواپیما خلبانه اوومده به نرگس گفته بیا تا کابینا بهت نشوون بدم ؛ تا نرگس بلند می شه بره ؛ مهرانم باهاش می ره ؛ سمیه هم می گه :

خدایـــــــــــــا ؛ یعنی اینقدر زوود حاجت اینا دادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

اگه مهران با نرگس نرفته بووووووووووود توو کابین ؛ الانه یه عقد افتاده بوودیم

 

 

 

ای مرغ عجب که صید تو شیرانند

                                                   گمگشته سودای تو جان سیرانند

خرم زی و آسوده که این شهر از تو

                                                   زیران زبران و زبران زیرانند

                      

                                                                                  مولانا

 

نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


ددر دوودوور

خب سلامو ایناااااااااااااااااااااا

دیشب با همون اکیپ همیشگی دوباره رفتیم ددر دوودوور ؛ اکیپ کیه؟؟؟؟؟؟ من و تبسم و زهرا و ساناز و نیو ؛ اضافه جات هم با ما بودند : مژده بچه خواهر ساناز و علیا اخویه گرام ؛ حالا ددر دوودوور کجاست؟؟؟؟؟

خب اول رفتیم سینما ؛ فیلم کلاهی برای باران ؛ سانس 4:30 تا 6:30 . توو سینما هم که همش لومبووندیم اوونم خیلی فجیع ؛ chi toz موتوریو چیپس سرکه نمکیا چیپس ساده و کلوچه و بیسکیویت کرم دار پرتقالیو ویفر توت فرنگیو ساندیس هلو و کیک موزی ؛ آآآآآآآآآآهان بچه ها قبلش یکی یه بستنیه برجی اوونم با طعم شکلات خوردند ؛ آقا یه کلوم : هی خوردیم ؛ هی خوردیم ؛ هی خوردیم ؛ هی خوردیم

تازه بعدشم رفتیم سر اوون فست فوود همیشگیموون و دوباره اوونجا خوردنی سفارش دادیم ؛ چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آره دیگه ؛ بیستو خوورده ای اسنک مخصوص با دوتا ظرف سالاد گنده و یه شیشه نووشابه ی خانواده ؛ گرفتیما رفتیم لب آآآآآآآآآآآب و پل سی و سه پل ؛ آقا اوونجا م نشستیم دوباره ؛ هی خوردیم ؛ هی خوردیم ؛ هی خوردیم ؛ بازم هی خوردیم ؛ دیگه اینکه ؛ هی خوردیم ؛ اینقززززززززززززززززززززه خوردیـــــــــــــــم که نگوووووو

دیگه اینقزه خورده بودیم که برا دوتا قطره ی آخر نوشابه دیگه هیچ کدوم جا نداشتیم و اینجا بوود که اصفانی بازیموون گل کرد و دیگه اوون دوتا قطره را دادیم به زاینده روود اوونم برا خیرات امواتموون ؛ تازشم اگه دیرموون نشده بوود من با این زبونی که دارم ((ساناز می گه زبوونه مدیریتی )) بچه ها را راضی می کردمو یکی یه آیس پک هم توو این خندق بلا می ریختیم ؛ اما حیف که وقت تنگ بود و حاجات زیاد ؛ بعدشم اینکه برگشتنه بازم این اصفانی بازیموون گل کردو با تاکسی برگشتیم ؛ اونم چه نوع تاکسی؟؟؟؟؟؟؟؟ تاکسی دربست ؛ بلا به دووووووووووووور ؛ 3 هزار تومن دادیم بابت دربستی ؛ البت تبسم و زهرا با هم رفتند ما بقیه هم دربستی

امرووزم من نرفتم دانشگاه ؛ به خاطر اینکه دیشب که می خواستیم اسنک بخوریم روو چمن نشستیم و چمن هم که یخ ؛ برا همین دلم درد گرفته و الانه با شال گردنم بستمه ش

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی اسنک دیشبا مهمون نیو بودیم ولی بقیه چیزا را مهمون این جیب مبارک ؛    دیگه دیگه ؛ اصفانی بازیو ولخرجی بازیو برازندگی

 

 

هر آنکس عاشق است از جان نترسد

                                                     یقین از بند و از زندان نترسد

دل عاشق بود گرگ گرسنه

                                                   که گرگ از هی هی چوپان نترسد

                                                                                      باباطاهر

نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |