زده ایم دنده ی بی خیالی
خب ؛ سلام ؛ من الانه perfect و عالیه عالی هستم ؛ فعلا در حال take it easy هستم پس شما هم same tooo meee بشیند خب چند وقت پیش یه عرووسی دعوت بودیم ؛ اوونم چه عروووووسی ؛ توو یه باغ بیرون شهر با یه ارکستر دووبس دیگه خلاصه کنم و بگم که ساعت 5:30 – 6 صبح بود که برگشتیم خوونه ؛ فکرشا کن ؛ از ساعت 8 شب تا 5:30 – 6 صبح یه عروسی طول کشید
؛ من که نمی خواستم برم ؛ حالو حوصله نداشتم ؛ واسه همین از قبل هیچ کاری نکرده بودم ؛ یه دست لباس پوشیدم که قبلا 100 جا دیگه هم پووشیده بودم
؛ آرایشگاه هم که نرفتم ؛ خودم توو خونه بتونه کاری کردم
؛ تازشم با این قد 170 سانتیم یه جفت کفش پام کردم با پاشنه ی 10 سانت به قیمت 50 تا هزاری ؛ از تیپم براتون بگم تا از خنده کف کنیند
؛ لباسم یه دست کت و دامن به رنگ آبیه آسموونی ؛ کفشم خیلی خوشگله خدایی ولی قهوه ایی
؛ لاکمم فسفری با آرایش طوسی
؛ خلاصه یه رنگین کمونی توو این وجودمون راه انداختیما رفتیم
؛ فقط رووسریم با لباسم ست بوود ؛ بابام که دیدم فقط نیشش تا بنا گووشش باز بوودا یه بنده می گفت : چرا تو هر جاییت یه سازی می زنه؟

تازشم تا آخرین لحظه خودما به مامانم نشون ندادم ؛ به خاطر اینکه نق می زد که تو خیلی خل و چلی با این طرز لباس پوشیدنت
؛ تا توو خوده باغ که وقتی مانتوما دراوردم مامانم چشاش چارتا که سهله چهلا چارتا شد
؛ آخه روو یقه ی کتم یه لکه بود که من خودم اوونا ندیدم ؛ و مامانم تا اوونا دید دیگه خوون خوونشا داشت می خورد
؛ وقتی هم که رفتم پیشه بقیه دیدم ؛ ای ددم وای ددم ؛ همه lady اوومدند
منم کوزت گونه رفتم
؛ منم گفتم : خودما عشقه و بی خیال نشستم
(( خوشم میاد توو این مواقع از اعتماد بنفسم کم که نمی شه هیچ اضافه هم می شه ؛ یه جوورایی اعتماد به نفس کاذب )) خاله کووچیکه هم که دیدم در اوومده به من می گه :اطی خاااااااااک توو سرت کنند با این ست کردنت
؛ منم گفتم تو برو اوون وسط قرتا بده به تیپ من چی کار داری؟؟؟توو مردونه هم که وضع خیلی وخیم بود و به قول داییم توو مردوونه جنگ بود
؛ اوون خواننده هم افتاده بود روو اوون دنده ش و یه بند آهنگای تکنو می زاشت
عرووسم تکنو می زد
؛ شامم که عالی بود ولی من نمی دوونم برا چی توو این جوور وقتا در این دل من میوفته و یه لقمه نوون هم زوورزوورکی از گلووم پایین می ره ؛ دسر که هیچیا هووچی ؛ کباب و جوجه هم که بی خی ؛ ماهی هم که نیگا نکردم ؛ میکس هم که نخوردم ؛ فقط یکم ژیگوی گوشت اوونم بی برنج ؛ بعدشم که عرووس کشوونی کردیماااااااااااااا ؛ من که رفتم توو ماشین داییم چپیدمممممم اونم با صدای بلند اوون چنجرش ؛ خدایی داییم اهل حاله ؛ اوون قدر جلو ماشین عروس اسه اسه رفتو هی ترمز کرد که بدبخت دووماد اشکش دراوومدا
هی می گفت من پیاده برم زود تر می رسم ؛ حالا داییم وسط خیابون نگه داشته ؛ صدا چنجرشم تا ته برده بالا ؛ چار در ماشینم باز کرده که قشنگ صدا بره بیرون ؛ رفته دوومادم از ماشینش کشیده پایین ؛ شروع کردن به رقصیدن وسط خیابون
؛ دیگه ما که پکیده بودیم از خنده ؛ بعدشم که رسیدیم خوونه دووماد دوباره ارکست داشتیم تاااااااااا حدودا 2 ساعت فقط می زدندا می رقصیدن ؛ بعدشم که مراسم لباس در کنون از تن دووماد بوود
؛ این پسرای فامیل ما رسم ندارند که دووماد با لباس دومادی بره سر خوونه و زندگیش
و واسه همین در یک عملیات غریب الوقوع دوومادا دوره می کنند و به صورت جینگی و جنگی لباسای دوومادا از تنش در میارند ؛ البته ننه ی دووماد باید اوون قدر زرنگ باشه که توو همون حال یه دست لباس واسه دوماد جوور کنه تا اوونا دوباره به همون صورت جینگی و جنگی تن دووماد کنند ؛ پسر دایی دووماد که از وقتی رسیدیم خوونه دووماد تا وقتی که شرووع کنند به مراسم لباس در کنون دستش روو سگک کمربند دووماد بوود ؛ دیگه وقتی شروع کردند ؛ جورابو شلوارو پیرهنو ما بقیه چیزا بوود که از بالا سر اینا شووت می شد بیرون
؛ ماها که جایی از این دوومادا ندیدیم ؛ فقط نی دونم ادم عرووسا چی دیدند که یهویی ؛استغفرالله ؛ بابام جان جیغ زدند
؛ اخه ددم جان چیزی که نباید معلوم باشه
؛ اخه پسرا دورشا گرفته بودند ؛ دایی منم اوون وسط هم داشت گروات دومادا باز می کرد هم داشت با موبایل ازش فیلم می گرفت
؛ بعدش هرچی به داییم گفتیم فیلما نشون بده ؛ نداد ؛ فقط برد به اقاجونم نشون داد
که اقاجونمم از خنده قرمز شده
بودو هی می گفت : زدیند پسر مردما داغوون کردیندااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط اطلس بانو
|




