ماجرای پسران شجاع و موووووووووووووووووووووشه
آقا پارسال نزدیکی های عید داییه ما زحمت کشیدند و برا خانوومشون یه ماشین لباسشویی خریدند . انبار این مغازه نزدیکیای زاینده رود بود
حدود یه هفته ایی طول می کشه که از طرف نمایندگیش بیاند وصلش کنند ؛ روز سوم بوده که زنداییم می بینه که از تووو کارتون داره یه صداهایی میاد . ![]()
فرداش می بینند که اندازا یه کف دست از موکت توو هالشون نیست.![]()
پس فرداش می بینند که یکم از موکت اطاق خوابشون نیست . ![]()
پسوون فرداش یهههههههویی صدا جیغ زنداییه می ره بالا ؛ به این مضموون :
مووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووش ![]()
و بدو بدو خودشا می رسونه طبقه بالا و می گه تا این موووووووووووشه
پایینه ؛ من پاما پایین نمی زارم ؛ یه جایه منه ؛ یا جایه این موووووووووشه ![]()
آقا دیگه هیچ کاری نبود که این داییه بدبخت ما برا این موووووووووووشه نکنه ؛ همه جور تله ایی براش می زاره تا بالاخره مووووووووووشه را توو اطاق خواب گیر می ندازه ![]()
توصیف اطاق از دست من خارجه ؛ تخت خوابه به اوون سنگینی وسط اطاق ؛ کمدا بیروون ؛ هر کدووم از کشوهای میزآرایشه یه طرف ؛ فرش وسط اطاق لوله شده .................... ![]()
آقا دایی ما مووووووووووووووشه را توو اطاق گیر می ندازه و می ره به آقاجونم می گه که بیاد کمک
اینجاست که باید آقاجونه را براتون توصیف کنم :
یه زیر پیرنی ؛ شلواره راه راهه مشکیو قهوه ای ؛
یه جفت جوراب به رنگه قهوه ایی
(( اینم بگم که پاچه های شلوار آقاجونم توو جورابش بوده )) ؛ تازه از خوابم بیدار شده بووده و به همین دلیل مووهاش سیخ سیخی بوده ؛
حالا اینا همه به یه کنار ؛ یه دسته بیلم بدیند دستش
با یه جفت دمپایی پلاستیکی ؛
دیگه آقاجونم آخر تیپ بوده و می دوونم الانه همه ی اجناس مؤنث دلشون برا آقاجونم هلاک شده ؛ اما اینا بدوونید که آقاجونه من متاهله ؛ پس الکی به دلتون صابون نزنیند (( راستی زیر پیرنی آقاجونما بزاریند توو زیر شلواریش و بعد تصور کنید که چنقزه از این جوونای امروزی خوشتیپ تر بوده ؛ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخی ؛ دلم برا آقاجونم از حال رفت ؛ اطی فداش بشه الهی ؛ اطی قربوننش بره ))
![]()
القصه
تا این جا رسیدیم که این دوتا گل پسر شجاع رفتند که اون آقا یا خانووم موووووووووووووووووووشه را به هلاکت برسوونند
باشه ؛ توو شجاعت اینا که هیچ شکی نیست ؛ اما بشنوید از فریادایی که این دوتا به هم می زدند :
آقاجوونم : علی علی بگیرش ؛ بزن توو سرش ؛ من اینجا وایسادم ؛ نمی زارم دربره ؛ بگیرش دیگه چلمنگ
؛ اه ه ه ه ه ه ه ه ؛ترسووو ![]()
داییم : آقا بزن توو سرش دیگه ؛ آقاجون واسه چی وایسادی؟؟؟؟؟ آقاجوون زیره تخته ؛ اون وقت تو رفتی روو تخت وایسادی به من می گی بزن توو سرش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
آقا داره در می ره ؛ جلوشا بگیر ؛ آقا از روو اوون تخته لامسب بیا پایین دیگه جونه امواتت ![]()
و این دادا فریادا ادامه داشت تا ایکه این صدا اوومد :
اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ؛ علی ؛ حالم به هم خورد ![]()
![]()
؛ بیبن چه جووری کشتیشا ؛ چندششششششششششششششش ![]()
![]()
![]()
حالا بشنوید از صدای داییم :
آقا قربونت ؛ بیا برو بالا ؛ نمی خواد کاری بکنی ؛ خودمم جمش می کنم![]()
بله دوستان ؛ درست حدس زدیند ؛ آقاجونم تنها کاری که کرده ؛ این بوده که روو تختخواب وایسه
و به داییم موقعیت کنوونیه موووووووووووشه راگزارش بده . ![]()
تازه وقتی یه جا جمع می شیم ؛ آقاجونم تعریف می کنه که چه جوری خودش به تنهایی مووووووووووووشه را هلاک کرده و داییم فقطا فقط روو تخت وایساده و از بیرون گود گفته ؛ لنگش کن . ![]()
داییمم می گه که آقاجون روو تخت به اوون دسته بیلش تکیه داده و حتی یه قدم این ورتر از وسط تخت نرفته .![]()
حالا به نظر شما این موووووووووووووووشه را کدووماشوون کشتند؟؟؟؟؟![]()
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط اطلس بانو
|



