تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

ماجرای پسران شجاع و موووووووووووووووووووووشه

آقا پارسال نزدیکی های عید داییه ما زحمت کشیدند و برا خانوومشون یه ماشین لباسشویی خریدند . انبار این مغازه نزدیکیای زاینده رود بود

حدود یه هفته ایی طول می کشه که از طرف نمایندگیش بیاند وصلش کنند ؛ روز سوم بوده که زنداییم می بینه که از تووو کارتون داره یه صداهایی میاد .

فرداش می بینند که اندازا یه کف دست از موکت توو هالشون نیست.

پس فرداش می بینند که یکم از موکت اطاق خوابشون نیست .

پسوون فرداش یهههههههویی صدا جیغ زنداییه می ره بالا ؛ به این مضموون :

مووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووش

و بدو بدو خودشا می رسونه طبقه بالا و می گه تا این موووووووووووشه

پایینه ؛ من پاما پایین نمی زارم ؛ یه جایه منه ؛ یا جایه این موووووووووشه

آقا دیگه هیچ کاری نبود که این داییه بدبخت ما برا این موووووووووووشه نکنه ؛ همه جور تله ایی براش می زاره تا بالاخره مووووووووووشه را توو اطاق خواب گیر می ندازه

توصیف اطاق از دست من خارجه ؛ تخت خوابه به اوون سنگینی وسط اطاق ؛ کمدا بیروون ؛ هر کدووم از کشوهای میزآرایشه یه طرف ؛ فرش وسط اطاق لوله شده ....................

آقا دایی ما مووووووووووووووشه را توو اطاق گیر می ندازه و می ره به آقاجونم می گه که بیاد کمک

اینجاست که باید آقاجونه را براتون توصیف کنم :

یه زیر پیرنی ؛ شلواره راه راهه مشکیو قهوه ای ؛  یه جفت جوراب به رنگه قهوه ایی  (( اینم بگم که پاچه های شلوار آقاجونم توو جورابش بوده )) ؛ تازه از خوابم بیدار شده بووده و به همین دلیل مووهاش سیخ سیخی بوده ؛  حالا اینا همه به یه کنار ؛ یه دسته بیلم بدیند دستش

با یه جفت دمپایی پلاستیکی ؛  دیگه آقاجونم آخر تیپ بوده و می دوونم  الانه همه ی اجناس مؤنث دلشون برا آقاجونم هلاک شده ؛ اما اینا بدوونید که آقاجونه من متاهله ؛ پس الکی به دلتون صابون نزنیند (( راستی زیر پیرنی آقاجونما بزاریند توو زیر شلواریش و بعد تصور کنید که چنقزه از این جوونای امروزی خوشتیپ تر بوده ؛ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخی ؛ دلم برا آقاجونم از حال رفت ؛ اطی فداش بشه الهی ؛ اطی قربوننش بره ))    

القصه

تا این جا رسیدیم که این دوتا گل پسر شجاع رفتند که اون آقا یا خانووم موووووووووووووووووووشه را به هلاکت برسوونند

باشه ؛ توو شجاعت اینا که هیچ شکی نیست ؛ اما بشنوید از فریادایی که این دوتا به هم می زدند :

آقاجوونم : علی علی بگیرش ؛ بزن توو سرش ؛ من اینجا وایسادم ؛ نمی زارم دربره ؛ بگیرش دیگه چلمنگ  ؛ اه ه ه ه ه ه ه ه ؛ترسووو

داییم : آقا بزن توو سرش دیگه ؛ آقاجون واسه چی وایسادی؟؟؟؟؟ آقاجوون زیره تخته ؛ اون وقت تو رفتی روو تخت وایسادی به من       می گی بزن توو سرش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آقا داره در می ره ؛ جلوشا بگیر ؛ آقا از روو اوون تخته لامسب بیا پایین دیگه جونه امواتت

و این دادا فریادا ادامه داشت تا ایکه این صدا اوومد :

اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ؛ علی ؛ حالم به هم خورد  ؛ بیبن چه جووری کشتیشا ؛ چندششششششششششششششش

حالا بشنوید از صدای داییم :

آقا قربونت ؛ بیا برو بالا ؛ نمی خواد کاری بکنی ؛ خودمم جمش می کنم

بله دوستان ؛ درست حدس زدیند ؛ آقاجونم تنها کاری که کرده ؛ این بوده که روو تختخواب وایسه  و به داییم موقعیت کنوونیه موووووووووووشه راگزارش بده .

تازه وقتی یه جا جمع می شیم ؛ آقاجونم تعریف می کنه که چه جوری خودش به تنهایی مووووووووووووشه را هلاک کرده و داییم فقطا فقط روو تخت وایساده و از بیرون گود گفته ؛ لنگش کن .

داییمم می گه که آقاجون روو تخت به اوون دسته بیلش تکیه داده و حتی یه قدم این ورتر از وسط تخت نرفته .

حالا به نظر شما این موووووووووووووووشه را کدووماشوون کشتند؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


 

   

 چه کسی می داند عشق

ماندن است یا رفتن؟؟

رسیدن است یا نرسیدن؟؟

حقیقت است یا دروغ؟؟

عزت است یا ذلت؟؟ 

دیگه داریم به عید نزدیک می شیم ؛ دیگه اینقدر توو خیابوونا شلوغ شده که نه تاکسی گیر میاد نه اتوبوس ؛ نه دیگه می توونی ماشینه بابابزرگه را کش بری ؛ چون دیگه فرمونشا قفل می کنه و کلیدشا می ندازه گردنش و نه دیگه می تونی خاله کووچیکه را با حرفات و وعده وعیدات خر کنی ؛ برا همین مجبوری با پای پیاده خیابونا را وجب کنی .

از اینجا می خوام به یه روش کاملن اصفانی و بدون هیچ گونه خرجه اضافی این عید را به همه ی دوستام تبریک بگم

نسترن خفن که همش منا حرص می دی

خاتون جیگر طلا

ووهو خوش تیپه (( من نمی گم خوش تیپه ؛ خودش می گه ؛ راست یا دروغش پای خودش ))  

دختره ی آتیش پاره

مجید خودنویسه خوش بنویس

پاپتی تنبل

مهدی نفس بریده

جودی لنگ دراز که همشهریمه

خانومی و آقایی (( عروس دووماد آینده ))  

وووووووو ؛ حسین ماشین داغون کن ؛ ملقب به داداشی

و کلهم اوونایی که اوومدندا رفتند حاجی حاجی مکه ؛ یا موندندا نرفتند حاجی حاجی مکه تبریک بگم .

آقا

 سال نو مبارک

 نوروز مبارک 

 عیدتوون مبارک

 بهار طبیعت مبارک

و هرچی بادا بادا مبارک بادا ؛ مبارک باد .  

از همین جا از تموم دوستان که نمی تونم برا عید دیدنی برم خونه هاشون و با حضور منورم ؛ خوونه هاشوونا مزین کنم عذرخواهی می کنم و از همین جا نهایت تاسف خودم را از اینکه نمی تونم برم خونه هاشون و اونا با آجیلا شیرینیا نهارا شام در خدمتم باشند و من فقط بلونبونم اعلام می نمایم ؛ باشد که انشاالله در فرصتی مناسب در خدمتم باشند 

و صد البته من نیز خوشحالم که شما ها نمی توانید در منزل ما جلوس کرده و ذره ای از گز اصفانا میل کنید

پس ؛ دوریا ؛ دوستیا ؛ کم خرجی   

شادا ؛ پیروزا ؛ سربلندا ؛ هر چیز دیگه که خوبه باشیند

 

اینم عیدی من به شما ها که نگیند اصفانیا خسیسند

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


تلافی..............................

موقعیتی بوده که یکی و از ته قلب دوست داشته باشی  

ولی اون عشقتو به سخره بگیره؟  

بهش التماس کنی که بذاره عشقتو به پاش بریزی

ولی اون بگه این حرفا همه کشکه  

 وقتی میخوای دست شو تو دستت بگیری، دستشو بکشه

مخصوصا" جلوی چشمت با یکی دیگه تلفنی لاس بزنه تا کاری کنه ازش متنفر شی؟  

مجبور باشی تو چشاش با التماس نگاه کنی و اون مغرورانه نیمرخ شو به سمت تو کنه وسقف و نگاه کنه؟

تهدیدش کنی به خودکشی  

ولی اون بگه اینا همش مسخره بازیه ؟

 اینجور مواقع چیکار باید کرد

بجای اینکه سرتو بکوبی به دیوار ... یه اس ام اس براش بفرست  

همیشه در قلبم بودی/حیف که تو خیلی ان بودی /  دوست داشتم کثافت /  دختر  بی لیاقت

دیگه نه میخوام ببینمت، نه صدات و بشنوم

 برو بمیر

اگه فکش انقدررررررررر جابجا نشد 

بعدش نه زنگ بزن نه اس ام اس بده ... قول میدم اوضاع از این رو به اون رو شه ... الان سه روزه داره زنک میزنه و اس ام اس میده و این منم که جواب نمیدم 

اون التماس میکنه 

من سوت میزنم 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


حجاب و .........

یه جایی نوشته بود :



خواهرم ؛ حجاب در حقیقت محدودیت برای مرد است نه برای زن

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


ولگردی های من و خاله کووچیکه

به استحضار خوانندگان گرام می رسانم که خاله کووچیکه بنده 2 سال از بنده کبیرتر می باشد و دانشجوی ترم 6 بافت فرشه دانشگاهه یزده ولی نه اینکه قالی ببافه ؛ نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ؛ طرح می زنه بیا و ببین ؛ توو نمایشگاه فرش تهروون طرحش اول شد ؛ خب دیگه خودمم می دونم به من رفته ؛ نمی خواد شوماها بگیند.
همین یه ماه پیش قبل از اینکه ترمای جدیدمون شروع بشه و خاله کووچیکه برگرده یزد؛ به این بنده سراپا گناه عرض فرموددند که هوس اصفان گردی به سرش زده چون تا یه ماه دیگه نمی توونه برگرده .
منم بهش گفتم که اگه اصفان گردیت با ماشینه من پایم وگرنه که بی خی
دیگه اینقزه روو مخش پشتک پاروو زدم که قرار شد کلید ماشین اقاجونه را کش بره
کش رفتن سوییچ همونا و راس ساعت 3 از خونه بیرون زدن نیز همون
استارت ماشین مصادف بود با استارت ولگردیهاموون
دیگه از پایین شهر اصفوون شروع کردیم تا اوون بالا بالاهاش ولی قبلش صدا زنگ موبایلامون بود که خفه نمی شدا و همش شماره خونه مامان بزرگه بود ؛ دیگه اخره سر باباهه یه مسیج داد به من و به این مضمون:
کرره خر ؛ چرا موبایلاتونا جواب نمی دیند؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما هم در کمال خونسردی خامووششون کردیم البته فقط برا اینکه خرج اونا زیاد نشه وگرنه ما می توونستیم صدا زنگشوونا با صبر ایوب تحمل کنیم.
ساعت دورو وره 5:45 بود که دیگه خسته و کووفته خودموونا انداختیم توو سینما و با یه عالمه خوردنی خندق بلا را پر کردیم
از سینما که اوومدیم بیرون چپیدیم توو مجتم تجاریه بغل سینما
از این مغازه به اون مغازه ؛ از این طبقه به اون طبقه ؛ تا رسیدیم به طبقه سوم. یه مغازه بود بیاو ببین
شیک
با کلاس
همچین جنتلمن
هوشا حواس بر
به هوس انداز
اخه شوما ها که نمی دوونید مغازه چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مغازه لباس عروس و سفره عقد ال سی
وای خدا چه توهمی بود این مغازه
لامسب شیشه هاش مات بود نمی توونستیم از بیرون تووشا ببینیم ؛ چاره ایی نبود به جز اینکه بریم توو
ای خداااااااا حالا مگه خالم با من همکاری می کرد؟؟؟؟؟؟؟ می گفت ولش کن؛ واسه چی می خوای بری توو؟؟؟؟؟؟
گفتم خره فقط می ریم می بینیم ؛ جونه اطلسی نه نیار
و بدین گوونه من با بدبختی خاله کووچیکه را بردم توو
ای خدا من با این چشام چی چیا که ندیدم؛ یه سفره عقدایی بودا ؛ ای خدا چه لباسایی ؛ چه تاجایی
اقا منا می گی؟؟؟؟؟؟ جلو هر لباسی 10 دقیقه وای میسادما زیا رووشا می کشیدم بیرون ؛ تازه قیمتم می کردم
خاله کووچیکم توو حالا هوا خودش یه نگاهایی می کرد که من اوون چیزیا که نباید می گفتم گفتم :
می توونم این لباسا پررو کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خالم یه جهشی داشت که نگوو ؛ اگه بهش برق 3 فاز وصل می کردم این طور نمی شد که حالا شد
هرچی فحش بلد بودا نبود اوورد توو چشاش و با زبوونه بی زبوونی به من حواله کرد .
یهو دیدم دست مادر فولاد زره دست نحیفه منا توو دستش گرفتا کشیدم بیرون
دیگه بیرون هیچ راه گریزی نبود ؛ تموومه اوون فحشا زبانی داشت به من حواله می شد ؛ دیگه توو اوون ساعت خالم؛ خاله مهربونم نبود؛ دیگه توو اوون ساعت خالم؛ خاله نازنازی نبود؛ توو اوون ساعت خاله شد یه هیوولا
می دونم دلتوون برام اتیش گرفته
می دوونم که شوما ها هم داریند به خالم بد می گیند
می دوونم که دلتوون برام کباب شده
می دوونم که دلتون برام سوخته اخه بوش داره تا اصفون میاد
حالا بزاریند از فحشای خالم براتوون بگم :
اطی؛خاک بر سر عقده ایت کنند ؛ مرده شوره اوون قیافه آبروو برتا ببرند ؛ یه جا که می ریم همش باید مه صفت بشیم؟؟؟؟؟؟؟ حالا انگاری جنس اصلیش جوره فقط لباسش موونده
اقا منا می گی؟؟؟؟؟
در کمال خونسردی :
خب خره لباسشا جور می کنیم ؛ شاید فرجی شد صدقه سر لباسه شوورشم جوور شد.
دیگه خالم حرفی نداشت که به من بزنه ؛ یعنی دیگه جا حرفی باقی نموونده بود
فکر کنم خالم حرفایه منا قبول کرده بود
ساعت 11 با بدبختی خودموونا گزاشتیم دمه خوونه
اقاجونمم دیگه اوون اقاجونه مامانی نبود؛ کاردش میزدی خونش در نمیومد
تنها کاری که کرد اوومدا به آمپر بنزین نیگا کردا گفت:
خاک توو سرتون ؛ لااقل پرش می کردیندا برش می گردووندیند ؛ این که خالیه خالیه
من هم تنها کاری که می توونستما انجام دادما گفتم:
اقاجون به جانه اطیت قسم من گفتم پیاده بریما ولی خودش گووش نداد؛ منم می خواستم به موبایل جواب بدما ولی بازم خودش گفت خامووشش کن بزار خوش باشیم؛ تازشم اقاجون من بهش گفتم حالا که ماشینا اوردی لااقل پرش کن؛ گفتش اقاجون خودش پرش می کنه
به نظر شما خالم حقش نبود؟؟؟؟؟؟حالا چی می شد من اوون لباسه را پررو می کردم؟؟؟؟ تازشم اگه من اوون لباسا پررو می کردم همه کاسه کووزا سر اوون نمی شکست
تقصیر خودش بود
مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شماهام با من موافقیند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
........................................................................................................................
دوباره متذکر می شم که اطلسی دنبال شوور نیست
اما خدایی خیلی حال می ده که این طوری ول بگردی
تازشم دورانه مجردیا عشقه

نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


بابام توو باغ نارنجستانه قوام

دوباره سلام
الان روز دومه که ما توو شهر گلا بلبلیم ؛ داریم می ریم نارنجستانه قوام
طبق عادت معهود همیشگیه مامانم سر اندر گریبان فرو برده که یه نقشه ایی بکشه و قل بخوره بره توو باغ اونم طوری که هیچ موجود زنده ایی پی نبره
هم من و هم داییم می دوونستیم که این بارم عینهوو دفعات قبل اخرش اوونا یه طوری خوشوونا می زارند توو باغ
داییمم دست منو گرفتا کشید کنار و گفت:
اطلسی خودتا به اینا نچسبون ؛ اینا ادما مه صفت می کنند ؛ بیا دایی خودما خودت با هم دیگه ؛ دست توو دسته هم ؛ مثل یه دایی و خواهر زاده خوب بلیط بگیریما بریم توو ؛ اونا هم ولشوون کن
تا اینجای مسئله که حرفی نیست ؛ ولی می دوونید چی شد؟؟؟؟؟
یه خوونواده تهرانیه پر جمعیت تر از ما اوومدند که مامانه برا همشوون بلیط گرفته بود ؛ منم جلو در باغ وایساده بودم تا داییم با مجوز عبور بیاد ؛ مامان تهرانیم داشت یکی یکی بچه هاشا میفرستاد توو و یکی یه دستم پشت سر بچه هاش می کشید ؛ یهههههههههویییییی دیدم یه دستیم پشت سر من کشیدا و با یه لحنه مامانی گفت :
دخترم برو توو دیگه ؛ بیچاره اینقدر دورو برش شلوغ بود که حساب بچه هاش از دستش در رفته بود
داییمم دید که من دارم می رم توو ؛ توو چشاش ابرویه از دست رفتشا با همین چشام میدیدم و می دونستم داره توو دلش می گه: خواهرزاده عزیزتر از جانم تو هم؟؟؟؟؟؟ تو را دیگر چه کسی از راه به در کرد؟؟؟؟؟ با داییت این چنین رفتار مکن ؛ مییوفتم میمیرم میموونم روو دستتونا . بیچاره داییم ؛ بدبخت داییم ؛ مفلوک داییم ؛ دربه در داییم.......
و به این گونه همان دو عدد بلیط هم به یک عدد تقلیل پیدا کرد .
حالا همه اینا به کنار ؛ توو باغ پر از درخت نارنج بود و کلهم خوونواده گرامم یه چششون به زیبایی های باغ بود و چشمی دگر به زیبایی های درختان
من خودم با همین چشام دیدم که همشون توو کمینه اون درختاند ولی کاری از پیش نمی برند
توو باغ یه جایی بود که دوغ می فرووختند و با یه ترازویه دو کفه قدیمی که سر درش اویزون کرده بوودند تزیین شده بود
ترازو مصداق کامل همون ترازو هستش که دست یه اقاییه بالا سر دادگاه ؛ ترازو همون طوری بود
توو هرکدومم از این کفه ها پنج تا نارنجه درشته خشگل مشگل بود طوری که کفه ها روبرو هم بودند .
اقا من خودم با همین چشام برق روح خبیثه باباما توو چشاش دیدم
گفتم الانه که دست به کار بشه و حدسمم درست بود
بابام لیوانه دووغشا توو دستش گرفت و به سمت ترازو و نارنج های زبون بسته روون شد
اییییی خدا من با این چشام چه چیزا که ندیدم ؛ ای خدا صبرم بده
خودم دیدم که بابام اولین نارنجا ورداشت گذاشت توو جیبش ؛ خوب حالا توازنه این دو کفه بهم خورده بود دیگه ؛ برا همین یکیم از اون یه کفه ورداشت تا دوباره توازنه مربوطه را ایجاد کنه
و این کار ادامه داشت تا بابام همه پنج تا نارنجا ریخت توو جیبش
حالا این جیبای بابام باد کرده بوود خفننننننننننن ؛ بیاو ببین که چه کرد این اقای پدر
بابام هنوز همونجا وایساده بود که یههههههههویییییییییی فروشنده گفت :
ااااااااااااااا پس این نارنجا کووشند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بابامم در کمال همون ارامشی که مامانمم داره گفت از وقتی من اینجا وایسادم که نارنجی ندیدم وگرنه ازتوون اجازه می گرفتما یه دوتاشا ور می داشتم
مردم دید بابام چنقزه جنتلمنه داد زد :
آآآآآآآآی پسر یه پنج تا از اوون نارنجا را ور دار بیار تا بدم به این اقا
منم در همین حین برق تشکر خالصانه را توو چشایه بابام می دیدم که به چه تواضعی نارنجا را گرفت و با چه معصومیتی گفت : بیایند اصفان از خجالتتون در میایم
و این شد که ما با 15 تا نارنج خودموونا از باغ انداختیم بیرون
.....................................................................................................................................
نتیجه:
ما پول همون یه بیلیطیم که خریده بودیم از نارنجا دراووردیم
البته لازم به ذکره که بابام قبل از اینکه از باغ بیایم بیروون به مرده گفت:
حالا هرکی که ورداشته حلالش کن ؛ مردم گفت : به خاطر گل رویه شما به روی چشم
با تشکرات فراوان و اینقزه زیادددددددددددددددددددددددددددددد

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


سفر پر خرج شیراز

چون دیدم نزدیک به عیده گفتم یه خاطره ایی تعریف کنم از عید 2 سال قبل که رفتم به شهر گلا بلبل ؛ شیراز
من بابام یه اخلاقی داره که وقتی یه تعطیلیه دووبس بهش می خوره خودشا ماشینش با هم دیگه یهووووووووووووویی توو جاده ولو می شند به سمت ناکجا اباد ؛ اصلنم کاری نداره که اون ماشین بدبخت اب روغن قاطی می کنه یا نه ؛ اصلان هوا برا مسافرت خوبه یا نه یا حتی جایی داریم که شب سرموونا بزاریم زمین من کپه مرگما بزارم یا نه .فقط یه چند مشت پول می ریزه توو این جیبش یه چندتا هم توو اوون جیبشا ؛ ددد برو که رفتیم. (( افه مایه داری اوومدم ؛ خودمم می دونم ))
اون سال یه دو روز مونده به سال تحویل از خواب بیدار شدا گفت:
یالیند یالیند ؛ جم کنید هوس کردم برم شیراز و این شد که که ما هم به همراه اقای پدر توو جاده ولو شدیما ددددددد بگاز که شیراز اغوشت را باز کن که ما داریم میایم
توو این سفر علاوه بر خودمون داییو زنداییو مامان بزرگا اقاجونما خاله اخریمم باهاموون بودند
با دوتا بچه کووچیکاموون کلا 10 نفر بودیم
شیراز که رسیدیم باباموون خیلی ما را ادم حساب کردا بردموون هتل هما و از فردا صبحش ولگردیاموون توو این شهره گلستانا نارنجستان شروع شد .
اقا هر جا را که می خواستیم بریم ببینیم بیلیطی بود که این از اخلاقه اصیل اصفهانی به دووره
روز اول رفتیم باغ عفیف اباد ؛ اقا ما هم که زورموون میاد 10 تا بلیط بخریم
داییم داشت میشمردموون که ببینه چندتا بلیط بگیری که یییییییییههههههههههووووویییییییییی دیدیم مامانموون نیست
حالا این وسط داییم داره به بابام می گه پس زنت کوو که یهو دیدیم علیا داد زد که ما اینجاییم
نگوو که مامانم دست علیا را گرفته و معلوم نیست با چه روشی خودشا با این داداشیه ما قل داده توو
اقا نگهبانه دید که انگار یه خبراییه ؛ مامانما صدا زده می گه: بلیطتت کوو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامانمم در کمال ارامشی که این بنده حقیر تا به حال در عمرم از اوون جانب ندیدم عرض فرموودند که :
انداختمش رفت تازه اوون خانووم عینکیم با منه و در همین حال هی داره به خالم اشاره می کنه و می گه:
د بیا توو دیگه ؛ د بیا توو دیگه ؛ وایساده منا نیگا می کنه
خالمم هاجاواج موونده این وسط که چی کار کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه اخر سر من هولش دادم توو تا از این بیشتر ضایع تر نشه که بخواد بگه اوون دخترم که 170 سانتی متر قد داره با منه
داییم گفت اوون 3 تا که رفتند ؛ 7 تا بلیط بگیرم دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟ که اقای پدر عرض فرموودند: دست نگه دار ؛ داریم کمتر می شیم
بله دووستان در همین حین دیدیم که پدربزرگ گرامی دست لیلیشا گرفته و اسه اسه داره از یه گووشه کناری خودشا قل می ده توو .
تا اینجا از اوون 10 نفر فقط 5 نفر موونده بوودیم که دیگه داییم با ناله گفت :
شما را به خداوندیه خدا قسم که بزارید من برم بلیط بگیرم مثل یه خانواده خوشبخت با هم بریم توو.
ولی انگار این وسط به مردوونگیه بابام توهین شده باشه ؛ گفت: دست نگه دار ؛ و من خودم با این چشام دیدم که بابام رفت پهلو نگهبانه و گفت : اجازه هست من برم توو اب بخورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (( اخه یه اب سرد کن اول باغ بوود ))
و این گوونه شد که اقای پدرم نیز خودشا چپوند توو.
دیگه داییم جووش اوورد و رفت که 4 تا بلیط بگیره ؛ حالا هرچی من دارم می گم داییییییییییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!
میگه: اطی هیچی نگو ؛ بزار تا ابرووموون نرفته برم 4 تا بلیط بگیرم مثل بچه ادم بریم توو
گفتم دایی حرفی ندارم ؛ می خوای بگیری ؛ بگیر ولی قربوونت 2 تا بگیر نه 4 تا !!!
داییم گفت دیگه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم: دایی خیلی شوووووووتیا ؛ زنو بچتم رفتند توو ؛ فقط من مووندما تو
داییم هاجا واج داشت نیگام می کرد یعنی اینکه اطی دستم به دوومنت اوونا دیگه چه طوری رفتند توو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیگه من داشتم اشکا توو چشای داییم میدیدم ؛ اما نمی دوونم اوون چه اشکی بوود؟؟؟!!!!
شاید اشک شوق بود ؛ به خاطر اینکه فهمید چه خوونواده زبلی داره ؛ شاید اشک غم بوود ؛ که چرا خودش از زنا بچش و خوونوادش بی عرضه تره .
و این شد که ما برا اوون خانواده خوشبخته 10 نفره تنها برای 2 بلیط خرج از جیب مبارکمون پرید.................
........................................................................................................................................
اگه ببینم بنی بشری به اصفهانی جماعت ................... حالا هرچی
من هیچ کاری از دستم بر نمیاد.
با تشکر

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


سفر لیلی و مجنون

این داستان بر می گرده به 3 سال پیش که لیلی و مجنون رفتند مکه
بابام حالا هم که یاد اون دوران میوفته از خنده روده بر می شه و مامانم از خجالت اب می شه می ره تو زمین
بابام تعریف می کنه که توو هتل هر دفعه یه نوع میوه بعد از ناهار می دادند
یه بار میوه ایی که بشوون می دند سیب سبز بوده
مامانم می گه حالا که سیریم و داریم می ریم بازار ؛ نمی خواد حالا اینارا بخوریم. با خودم میارمشون که اگه توو راه گشنمون شد بخوریم
القصه؛ لیلی و مجنونه قصه ما از ساعت 8 صبح برا خرید از هتل می زنند بیرون و یادشون می ره که یه سیب سبزی هم باهاشوونه ؛ گشنشوونم که می شه خیلی شیک با هم رفتند یه کافه و یه کیکا قهوه ایی زدنند توو رگدرست یادم نیست که بابام گفت ساعتای اخر کدوم مجتمع تجاری رفتند که یه طبقش فقط میوه بوده و پر از دوربین های مدار بسته
در همین حال لیلی چشمای خمارش (( به قول مجنون )) میوفته به سیب سبزا و می گه:
اااااااااااااااااااااا ما هم از همین سیب سبزا داریما بزار در بیارم تا با هم بخوریم ؛ و همین می شه که مامانم سیبا از توو کیفش در میاره حالا هرچی بابام میگه نمی خئاد ؛ بزار باشه ؛ مامانم کاره خودشا می کنه
در اوردن سیب همانا و خوردن همانا
بابام می گه یهههههههههههههویی دیدم که هرچی شورتی مورتی بود ریختند دورمون
حالا من دارم چشم می چرخونم ببینم مامانت کوو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می بینم نه از مامانت خبری هست نه اثری از اثارش
حالا شرتیام دورم جمه شدندا هی یه چیزایی دارند برا خودشون بلغور می کنند
اخرش باباما می برند پیشه رییس فروشگاه و اونجا بابام با یه انگلیسیه دستا پا شکسته موضوعا براشون توضیح می ده و خودشا خلاص می کنه
حالا بعد از اینکه بابام از بند رهایی پیدا کرده میاد بیرون و می بینه که مامانم جلو در فروشگاه وایساده و داره اون سیب کذاییا گاز می زنه ؛ اوونم چه گازی
بابام هیچی به مامانم نمی گه ؛ فقط بهش می گه :
خانوومی یه سوالی ازت می پرسم یه جواب فقط ازت می خوام ؛ جونه اقایی بگو توو اوون هیرو ویری چه طوری مثل یه توپ قل خوردی رفتی طوری که منم نفهمیدم
مامانم می گه کاری نداشت که ؛ من هنوز سیبما گاز نزده بودم ؛ شرتیا که اوومدند خودما زدم به کوچه علی چپا سرما با بقیه میوه ها گرم کردمو اسه اسه رفتم عقب ؛ حالا اقایی جون خانوومی که کاریت نکردند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چیزی ازت که کم نشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دستی ؛ انگشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بابام می گفت من فقط وایسدما مامانتا نیگا می کردمو خون خونما می خورد که چرا این قدر زود به اوون سیب لعنتی گاز زدم

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


مرض خاستگار دک کن یا بدبختی که یه راه دو راه نداره که

این ماجرا بر می گرده به ابان همین امسال
انگاری همین دیروز بود که داداشی که مملکت به نام علیا میشناسندش از خواب ناز بیدار شد و این چشمای از کاسه دراوومدم دید که بدنش چند تا دوونه ناقابل زده
صدای مامانم توو گوشمه که گفت داریم علیا را می بریم دکتر
دکتر رفتن همان و پیام دکتر به اهالیه خونه: آبله مرغونه ؛ هرکی توو خونه نگرفته باشه ئنتظر این مهمون ناخونده توو تنش باشه
اقا منا می گی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (( بمیرم برا دل خودم که اینقدر غریبه ))
زمان چه گذری داشت اون موقع. یهو شد 2 هفته دیگه
بدن دردی کشیدم که جا همتوون خالی ؛ تبی داشتم که نگوو و نپرس
بعد از این همه بدبختی و گذر 2 روز اولین دوونه خودشا نشوون داد ؛ یه دوونه فکسنی. به قد و هیکلش نمی خورد که با این تب و بدن درد یه دوونه به این کووچوولوویی بزن بیرون
خدایی با این دردی که من کشیدم باید اندازه یه بشقاب بهم میزد
اقا این قزه سوختم که جا همتوون خالی
بعد از چند روز خودمم می ترسیدم به صورت عینهوو ماهم توو اینه نگاه کنم. تمام صورتم پر از دونه شده بود
حالا خواهران و برادران بسیجی درد من این نیست که
روز هفتم بود که یه خاستگار برا بنده زنگ زد خوونه
ا که هی به این شانس گل گرفته من 10000 بار لعنت
مامانم گفت اطی مریض شده یه 2 هفته دیگه تماس بگیریند تا خبرتون کنیم
اقا 2 هفته شد 3 هفته خبری ازشون نشد که نشد
بعدش تحقیق به عمل اومد که رقتن جایه دیگه خاستگاری و همه چیز باب میلشون بوده
اینجاس که ادم چندتا چیز می توونه بگه:
1- مرده شوره این شانس گل گرفته منا ببرند
2-پیشونیم فشرده شده در حده mp3 یا حتی mp4
3-بر خر مگس معرکه که این ابله مرغونه لعنت
............................................................................................................................................
توجه کنید:
می دونم بالا را خوندیند ولی بدونید که اطلس کشته مرده شوور نیست
ماماننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


اولین جلسه: جلسه معارفه

سلام
اول می خواستم بنویسم ما اینیم ولی گفتم جلسه معارفه بهتره ؛ مثل جلسه اول خواستگاری. دیگه دیگه..........
این منم ؛ اطلس اریا ؛ تک دخمل مامانا بابام از پایتخت فرهنگیه جهان اسلام سلام می دم به همه دوستام.
قدم 170 سانتی متر ؛ وزنما نمی گم چون تصورات بد بد می کنید و من نمی خوام که باعث گناه کردن شما مردم پاک بشم.
ماه شب 14 که می گند خودمم بی تعارف
دارم درس می خوونم اوونم کامپیوتر (( عضو قشر فرهیخته دانشجویان علاف و بی کار تا به این ساعت ؛ شاید فردا اخراج شدیم. خدا را چه دیدی؟ ))
یه داداش دارم که 14 سال از خودم بچه تره (( خودم هنوز بچه ام ولی اون بچه تره )) به هرکی می گم طرف بهم می گه : هر دوتاتون از یه مامانا بابایید یا نه؟
فعلا تا اینجا بسه
............................................................................................................................................
ای خدا بگم که مسسببه این پیشنهادا چی کار کنه که به من گفت وبلاگ بزن. حالا من هرچی بگم اقا من از این کارا بلد نیستم هی اصرار پشت اصرار که نه تو می توونی.
اره می توونم. بر منکرش که خودم باشو لعنت ولی پدرم در اوومد تا این چندتا خطا بنویسم
در ضمن دوستان و اشنایان گرامی لطفا ورود بنده را به این دنیایه مجازی با نثار گل و عرض تبریکات فراوان به این بنده حقیر تبریک بگیند.
با تشکر

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |