باید به یکی می گفتم ؛ یا جایی می نوشتم ؛ اما کسی را پیدا نکردم ؛ هیچ آغوشی هم به روم باز نشد .............
اصلا موقعیت و روز خوبی نبود و نیست
روزی که مامانم خبر سرطانه خاله را داد...........
همین
تمام
بیست و هفتمین روز فروردین ماه سال یکهزار و سیصد و نود و یک خورشیدی
-----------------------------------------------------------
پ ن : خاله ؛ مامانه دخترخاله های خز و خیله که ازشون قبلا خیلی خیلی نوشتم ؛ یک زنه ۴۲-۴۳ساله
دوستی یعنی اینکه .............
بعده یه عالمه وقت ؛ دوستت بهت زنگ بزنه و بگه :
اطــــــــــــــــی ؛ مطمئنی خوبی ؟؟؟؟؟؟؟؟ دو شبه دارم خوابتا می بینم ؛ بدجور گریه می کنی
و من هی می گم : خودت چه طوری ؟؟؟؟؟ شوهرت خوبه ؟؟؟؟؟؟
سلام
بعد از اون سفر ۱۴ روزه ی تابستون که رفتیم ؛ یه ۳-۴ روزی هم رفتم یزد ؛ بعد از اون هم اواخر مهر ماه با حسابدارمونا مدیرعاملمون رفتیم کیش
؛ اونم چه کیشی ؛ سه تا دختره جوون کار نکرده توو کیش باقی نزاشتیم
؛ توو ۳ تا هتل هم اقامت داشتیم ؛ یه شب اینجا یه شب اونجا
؛ بقیه ی هتلا هم رفتیم دیدیم ؛ یه راننده هم با سانتافه در اختیارمون بود
؛ هرجا که می خواستیم بریم اکثر مواقع باهامون بود که ما هم بیشتر اوقات می پیچوندیمشو خودمون بودیمو خودمون
؛ کلا ما روزی ۱ یا دو ساعت توو هتل بودیم ؛ اونم برا ناهار ظهر و یه ساعت خواب ؛ مابقیش همه ش بیرون بودیم ؛ وقتی که رسیدیم کیش اومدن دنبالمون ، رفتیم هتل چمدونامونا گذاشتیم ؛ رفتیم ساحل که یه ۲-۳ دقیقه پیاده باهامون فاصله داشت ؛ بعد شام هم دعوت داشتیم پایاپ
؛ پایاپ واقعا خوش گذشت ؛ موسیقیه زنده داشت ؛ ایمان سیاهپوشانو امیر عبدالله ؛ بعد فکر کن اینجا استیجه این میزه ما سه تا
؛ کلا توو دله خواننده بودیم ؛ اینقده کل کشیدیمو دستو جیغو سوت زدیم که همون شبه اول صدا همه مون گرفت
؛ بعد مگه می شد با اون جو شام خورد؟؟؟؟؟؟؟ هی چپ و راست می رفتیم ؛ دیگه ایمان سیاهپوشانم هی بهمون می گفت : یمیـــــــــــن ؛ یســــــــــــار ؛ یمیــــــــــــن ؛ یســـــــــــــار ؛ یمین ؛ یمین ؛ یمین ؛ یمین ؛ بعد ما قاطی می کردیم
؛ اینقده توو پایاپ شلوغ کردیم که همه دوروبرمون جمع شدن ؛ همه جاشونا عوض کردن اومدن سمتی که ما بودیم ؛ دیگه ایمان سیاهپوشان که دید ما اینجوری غذامون داره یخ می کنه ؛ گفت یه آهنگه لایت می خونیم تا این سه تا دوستمون شامشونا بخورند
. بعدشم که امیرعبدالله اومد و آهنگایی که ما توو تورای یه روزه مون باهاش خاطره داریما خوند ؛ دیگه ما خودمونا خفه کردیم
؛ وقتی که تموم شد من حالم خوب نبود ؛ همون جور که وایساده بودیم دست بچه ها را گرفتمو گفتم واااااااااااای ؛ بچه ها گفتن می خوای بشینیم؟؟؟؟
گفتم نــــــــــــــــــــه ؛ بریم دفتـــــــــــــــر ؛
فکر کن ؛ ساعته ۱:۳۰ شب توو کیش گفتم بریم دفتر
؛ اومدیم هتل ؛ یه زیرانداز برداشتیم ؛ رفتیم دمه ساحل ؛ تا ساعته ۶ صبح که آفتاب زد ؛ ساعته ۶ رفتیم دوچرخه گرفتیم تا ساعته ۷ ؛ دیگه ۷ می رفتیم هتل برا صبحانه و یه دوش می گرفتیم بعد دوباره می زدیم بیرون تا ظهر که برا ناهار برمی گشتیم ؛ بعد یه ساعت خواب و یه دوش دوباره می رفتیم بیرون ؛ شبه دوم هم میز رزرو کردیم توو شاندیز صفدری ؛ وقتی می خواستیم میز رزرو کنیم گفتیم یه میز می خوایم اینجاااااااااااااااا ؛ قشنگ چسبیده به استیج ؛ خدایی یه میز هم بهمون دادند چسبیده به استیج زیره بلندگو
؛ اونجا هم خودمونا خفه کردیم ؛ اونقده دستو جیغو سوت و کل زدیمو دیوونه بازی دراوردیم که میزمون افتاد
؛ اینقده برنامه ی شاندیز صفدری شاد بود که حد نداره و ما رسما دیگه حنجره نداشتیم ؛ بعد از شاندیزم دوباره برنامه ی ساحل تکرار شد![]()
فردا صبحشم رفتیم کشتیه آکواریوم که واقعا حیفه پول
؛ صرفا خودمون دیوونه بازی دراوردیم که یکمی اینجا خوش گذشت ؛ بعدش که از کشتی اومدیم بیرون همکارم روو اسکله افتاده بود دنبالم که همه ش تقصیره تو هست ؛ منا اوردی انجا که ماهی خط خطی نشونم بدی؟؟؟؟؟؟
یه سینمای ۴ بعدی هم اشانتیون بود روو این کشتی که رفتیمو اینقده الکی الکی جیغ زدیم که خودمونم مردیم از خنده![]()
شب هم ساعته ۱۲ شب رفتیم جُنگ هتل ارم تا ساعته ۳:۳۰ صبح
؛ اجرا هم با حسام ناصری بود که توو برنامه صبح به خیر ایرانه ؛ خواننده هم حمیدخندان بود ؛ برنامه ش تاتر هم داشت ؛ واقعا برنامه ی خیلی خوبی بود ؛ خیلی خیلی شاد ؛ شب هم که دوباره برنامه ساحل داشتیم تا صبح و دوچرخه و صبحانه ...........
اینجا دیگه روزه آخر بود ؛ طبق قانون باید ساعته ۱۴ اتاقا تحویل می دادیم ؛ اما مااااااااااااااااا نـــــــــــــــه ؛ تاکسی گرفتیم رفتیم که رفتیــــــــــــــــــم ؛ کجـــــــــــــــــا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تازه رفتیم جت اسکی
؛ اینقده خوش گذشت که نمی دونین ؛ دیگه بعد از جت اسکی هول هولکی رسیدیم هتل ؛ ۱ ساعتو نیم به پرواز بود و ما هنوز توو هتل بودیم ؛ دیگه نفهمیدیم چه جوری چمدونامونا جمع کردیمو گذاشتیم توو تاکسی
؛ تا رسیدیم فرودگاه گیت باز شده بود و ما آخری بودیم دیگه
؛ باورتون نمی شه توو فرودگاه با چمدونامون می دویدیم ؛ تازه خوبیش این بود که سرشیفته پرواز باهامون آشنا بود وگرنه طبق قانون و با توجه به مدت زمانی که به پرواز مونده بود باید جامون واگذار می شد .![]()
توو هواپیما که نشستیم تازه یکم به خودمون دقت کردیم که اُ لَلَ ؛ با چه تیپه داغونو پکیده ای اومدیم فرودگاه ؛ تازه توو هواپیما یکم به سر و وضعمون رسیدیم تـــــــــــــــا رسیدیم اصفهــــــــــــــان و تا ۳-۴ روز بعدش ما هنوز صدا نداشتیم .![]()
همه ی اینا به یه کنار ؛ روز دوم که کیش بودیم از اصفهان یه نفرا قاچاقی کشوندیم تا کیش
و یه روز بعد از برگشتمون خودم با همین دستام با پروازه بک توو بک برش گردوندم اصفهان ؛ اول فرستادمش تهران ؛ از تهران اوردمش اصفهان ؛ به قول خودش این کیش اندازه یه استانبول براش دراومد
؛ آخه از شانسه گل و بلبلش همه ی پروازا فقط چارلی کلاس یا همون فرست کلاسش جا می داد به جز تهران اصفهانش ؛ یعنی عمرا اگه لود پروازا چک می کردند می فهمیدن ما چه جسارتایی کردیم ؛
اصلا برا همین بود که راننده مونا پیچوندیمو خودمون ماشین کرایه کردیم ؛ یــــــــــــــــــــــس ؛ ایت واز..........؟؟؟پدرسوخته گیه تمــــــــــــــــــــــــــام عزیزانه دل![]()
