تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

باشه باشه بهش مي گم

حالا يك دو سه

همه بي خياله غصه

آهاي دختر خانوم دستتا بزار توو دسته دوستت

آهاي آقا پسر دختره چه لوسه

خوراكش دوتا بوسه

خب چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه بچه دل نداره؟؟؟؟؟ فقط حيف كه باباهه هي مي زنه توو اين ذوقه من ؛ بعد من هي دپسرده مي شم البته به قوله دوستام : آره جونه عمه ت

بعدش اينكه :

زدم سرويسه ۶۰ نفره ي آركوپاله مامانما به اندازه ي يه سر سوزن شما بخون يه بشقاب ؛ ناقص كردم

دعا كنيد كه نفهمه و رستگار شوم ؛ وگرنه .................

مطمئنا باغچه خون مي خواد

بعد اينكه در راستاي يه عالمه پاچه خواري و خواروندنه پاچه ي باباهه ؛ در يك اقدام بي سابقه اين ماهيونه ي ما ۲۰ هزارتومن افزايشه قيمت داشت و به همين مناسبت با كماله افتخار اعلام مي كنيم كه به لقبه : پاچه خواره مزدوره حال به هم زن ؛ نايل گشتيم ؛ البته از طرفه دوستان

چته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حسودي داره؟؟؟؟ خب اين همه استعداده بالقوه دارم ؛ تازه ياد گرفتم بالفعلشون كنم؛ بلدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو هم برو انجام بده

الانه نوشت : به جونه خودم سرم خيلي شلوغه ؛ همه تونا مي خونم اما نمي رسم از خودم نظر در كنم ؛ به گنده گيه خودتون ببخشيد كه شديده شدي كيس ميس

قصه ها بر من گذشت تا بدانم کیستم ...
سرگذشتم هرچه بوده من پشیمان نیستم ...
من اگر سردار عشقم یا که پاکباخته ام ...
سرگذشتم را به دستان خودم ساخته ام ...

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


پيكانه زرده قناري

مي دوني خوشبختي چيه؟؟؟؟؟؟

خوشبختي يعني حسه الانه من ؛ حسي كه من دارم ؛ همه چي آرومه ؛ من چه قدر خوشبختم

خوشبختي يعني اينكه با كلهم خانواده بري باغ ؛ با همه شون بخندي

خوشبختي يعني اينكه يه كتابه ۳۶۰ صفحه اي را از بس قشنگه هي راه به راه توو ذهنت نشخوار كني

خوشبختي يعني اينكه يه آهنگه لايت بزاري ؛ بعد هي با قر و فر و نيناش ناشم بلدم بري كيكه سيب بپذي ؛ بعد بياي يه كتاب دستت بگيري توو اون فضاي آروم كه با بوي هل و دارچين همراهه شروع كني به خوندنش تا كيكت پخته بشه

خوشبختي يعني خنده ي از ته ته ته دلت با دوستات ؛ سره يه پيكانه مدله نمي دونم چيه زرده قناري كه رادياتش سوراخه ؛ ترمز نداره ؛ با خاك يكيه ؛ بعد يكي از بهترين دوستات با اون اومده باشه ترمينال و انداخته باشه گوشه ي خيابون تا وقتي از شهركرد برمي گردي يه سوژه داشته باشي كه بخندي ؛ خدا وكيلي توو اتوبان همه بهمون مي خنديدند ؛ فقط نمي دونم كاراي خدا چرا هرچي كمريو سوناتا و از اينا بود هي توو ترافيك زيره گوشه ما نگه مي داشت ؛ بعد چار پنجتا دختره خزوخيلم توو ماشين قه قهه مي زدند .خدا وكيله از بس خنديديم كاره يكيمون به دكتر كشيد

خوشبختي يعني اينكه توو شهركرد وايسي وسطه خيابون با دوستات عكس بندازي ؛ يا حتي توو تاكسي كه داري مي ري ترمينال

خوشبختي يعني اينكه سرازيريه دانشگاها گرومب گرومب بدوي پايين ؛ اونم وقتي كه دستاتا از هم باز كردي ؛ كه نسيما بغل كني

خوشبختي يعني اينكه وقتي رابطه ت با بابات خوبه و تو هم هي پاچه خواريشا جلو دوستات مي كني ؛ طوري كه فرداش بهت بگند : نكبته عوضيه آشغال ؛ فيس توو فيس ؛ آيز توو آيز ؛ پاچه خواري مي كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برو گمشو حالمونا بهم زدي

خوشبختي يعني داشتنه مامان جونه كه هي راه به راه بهت زندگ بزنه و بگه پاشو بيا يه چند وقت پيشم بمون ؛ اونم وقتي كه هنوز جا پا قدمه قبليت خشك نشده

خوشبختي يعني يه اتاقه بهم ريخته كه تووش بشيني مجله موفقيتا بخونيو كيف كني .

خوشبختي يعني اينكه داد بزنم : من يه دختره خيلي خيلي خوشبخت و شادم ؛ شاده شاد ؛ چون خدا را دارم ؛ حتي با همه كم محلياش

خوشبختي يعني : دل خوشي ها كم نيست ؛ جوره ديگر بايد ديد

 

من و تو ؛ عاشق و عاشق

روي نيمكتاي نمناك

هردومون گريه مي كرديم

واسه سرنوشت غمناك

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |


هيس؛به كسي نگو؛حالم از همه ي اعتقادات و معلوماتت بهم مي خوره؛بين خودمون بمونه

سلام

اين چند روز كه نبودم همه شا خونه مامان جونه بودم ؛ سه نفره ؛ منو مامان جونه و آقاجونه

حدوده يه هفته اي مي شد كه بازيه آويزون بازي راه انداخته بودمو كنگر خوردمو لنگر انداختم

بعد ؛ بعده اين همه مدت كه امروز باباهه اومد دنبالم كه خير سرم فردا يكمي محضه رضاي خدا به درسو مشخو اينام برسم ؛ با يه بغضه گنده اندازه يه هندونه ي ۴۰ كيلويي خونه مامان جونه را ول كردم . بابا به پير به پيغمبر ؛ به جدم قسم من دلم مي خواد همه ي عمرما برم خونه مامان جونه و هي بشينم نيگاش كنم

تازه شم ؛ توو اين مدت به تنهايي چندين كتابه توپو تاپ خوندم و يكمي خودما برگردوندم به دورانه راهنماييم كه خوره ي كتاب خوندن بودم .

كتاباي خوبي كه بد نيست شماها هم يه سري بهشون بزنيد :

همنام ؛ مترجم دردها ؛ من عاشق آدم هاي پولدارم ؛ جايي براي پيرمردها نيست ؛ برف سياه و ..........

خبره بعدي اينكه مدركه زبان انگليسيما گرفتم ؛ بدم نمياد برم سر كلاسه زبانه فرانسه يا آلماني ؛ هرچند كه تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد حافظاااااااااااا 

در آخر اينكه متاسفانه يا خوشبختانه اون قدر سرم به كاراي دوروبرم گرم شده كه وقته اينكه بيام نت و بخوام آپ كنم و يا به كسي سر بزنم ندارم ؛ الانه من مي دونم همه تون خيلي منا درك كردينداااااااااااااااا ؛ هي داريند سجده ي شكر به جا مي ياريند

فعلا دوست دارم يكمي بيشتر از خيلي توو لاكه دفاعي فرو برم ؛ هركي بياد جلو صورتشا خط خطي مي كنم ؛ گفتم كه فقط گفته باشم كه پس فردا ناك اوت شدي نياي يقه منا بگيري يا با مامان و بابات بياي دمه خونه مون گيسو گيس كشي كه من خودم به تنهايي ختمه همه ي عالمم ؛ تا ببينيم هفته و چله چي مي شه .

فيلا و تا اطلاعه ثانوي :

دوست دارم خيلي زياد ؛ شعر بايد خودش بياد ؛ دوست دارم خيلي زياد ؛ قافيه لازم نداره ؛ دوست دارم خيلي زياد ؛ به چشماتم خيلي مياد

با تشكره خيلي خيلي زياد از برادرانه كامران و هومن ؛ باشد كه رستگار شوند

زت زياد و حق نگه دارتان ؛ پاشيند بريند خونه هاتون تا منم به كارام برسم ؛ اون ديسه حلوا هم با خودتون ببريند توو راه خيراته امواتتونو امواتم بديند بره بعد نياي بگي اصفانيا خسيسند و از اين حرفاي ناموسي كه اصلا باباجان مگه خودت ناموس نداري كه مياي مي گي اصفانيا خسيسند؟؟؟؟؟؟؟؟

- :همه گي بگيند اوفي اوفي

= :اوفي اوفي

-: بالاييا شدند اكي؟

=: اكي اكي

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


گلاب به روتون قام قااااااااااااااااااااااااام

زندگيه شاد و در عينه حال گند و آشغالي را مي گذرانيم

از آنچه كه مي ترسيديم بر سرمان آمد آن هم مبسووووووط و خيلي جامع و همچين تپل و مپلاما به هر حال ؛ گور باباي دغدغه هاي من

تمامه مسافرت ها و گشت و گذارها به حول و قوه ي الهي و به مدده مريضيه داييم و بستري شدنش توو بيمارستان ؛ كلهم كنسل شد ؛ باشد كه همه گي رستگار شويم

از ساعته ۱۴ تا ساعته ۲۳ يكي از روزهاي بستري بودنش ؛ من بالا سرش بودم ؛ تسته اسپيرومتري كه مي خواست بده ؛ بايد مي رفتيم يه بيمارستانه ديگه ؛ بعد با آمبولانس رفتيم ؛ بعد منو داييمو خانوم پرستاره مهربون اون عقب نشستيم ؛ بعد كلا ديگه خيلي كيف داد ديگه ؛ بعد به بيمارستانه مقصد كه رسيديم منا راه ندادند توو به خاطره اينكه بيمارستانه ماله سپاه بود بايد با چادر مي رفتي ؛ بعد نيست منم خيلي اهله روحيه دادنو اين حرفام ؛ فكر كن با يه روسريه صورتي ؛ مانتو كوتاه ؛ صندله تابستونه ؛ آرايشه كامله مو و صورت رفته بودم پيشه داييم تا يكمي قيافه ي رنگين كمانه منا ببينه روحيه بگيره ديگه ؛ بعد تازه فكر كن كارت مليما دادم تا يه چادر بهم دادن ؛ بعد تازه شم چادره ليز بود ؛ بعد روسريمم ليز بود ؛ بعد با اون آرايشو با اون صندلا ؛ من نمونه ي كامله يك فقره حجابه اسلامي در حده سفر به عتباته متبركه بودم ؛ بعد اگه تو فكر كردي كسي منا نگاه كرد ؛ خب كررررررررررررررد ديگه ؛ يعني كررررررررررررردااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .

بعد نيست داييه كه مي خواست بره دستشويي بايد با ويلچر مي رفت ؛ بعد نيست ويلچره خيلي خب بود ؛ بعد اگه يكي از شماها اونجا بود ؛ حتما يه آقاهه را ديده كه ۴تا سرم دستشه و مي خواد بره گلاب به روتونو بعد يه دختره هلش كه نمي داد هيچ ؛ باهاش توو سالن بيمارستان دو استقامت انجام مي داد و با دهنش قام قام مي كرد ؛ بعد تازه مي ديدي كه داييه دمه گلاب به روتون پاشا مي كوبوند به ديوار تا ترمز كنيم ديگه ؛ كلا رفته بودم به همه مريضا با اين خزوخيل بازيام روحيه بدم ؛ مخصوصا با اون صداي قام قامم

بعد نيست اين گلاب به روتون رفتنا خيلي كيف مي داد ؛ نيم ساعت به نيم ساعت :

من : دايي ؛ گلاب به روتون نداري؟

داييم : نه

نيم ساعت بعد

من : گلاب به روتون نداري؟

داييم : نه

نيم ساعت بعد

من : دايي ............. ((‌نزاشت حرفه من تموم بشه ))

داييم : به پير به پيغمبر ؛ ندارم ؛ به خدا ندارم ؛ بيا بگردم

من : چته دايي ؛ تب داري؟؟؟؟؟؛ مي خواستم ببينم كمپوت مي خوري برات بيارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

داييم : اطي خودتي ؛ خودتا خر كن

 

زدم بر طبل بي عاري ؛ كه آن هم عالمي دارد

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط اطلس بانو |