تبليغاتX
رفتی حاجی حاجی مکه

هر از چند گاهی بايد به خطوط پررنگ زندگی شک کرد.

سلام

حس و حاله نوشتنم پریده ؛ کسی هم که هفت تیر پشتم نزاشته که حتمی بیام آپ کنم ؛ اما من پروو پروو اومدم می آپم تا شاید یه خط درست درمون بنویسم

می گما ؛ یه سؤال ؛ شده تا حالا براتون خواستگار پیدا بشه اونم توو اتوبوس؟؟؟؟؟؟؟

امروز داشتم می رفتم دانشگاه ؛ سوار اتوبوس که شدم یه پیرزنه اومد کنارم نشست و از اول تا آخر راه یه بند حرفید ؛ هی از پسرش گفت ؛ هی از پسرش گفت ؛ منم راه به راه فقط می گفتم : خدا بهتون ببخشدش ؛ خدا براتون نگهش داره ؛ اونم هی راه به راه می گفت : عجب چشای خوشگلو درشتی داری ؛ مشالا ؛ هزار مشالا ؛ آخر سر هم دراومده بهم می گه : اگه می شه شماره ی تماستونا بدیند تا با مادرتون برا یه امر خیر صحبت کنم ؛ منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم :

شرمنده خانوم ؛ من ازدواج کردم

اوون : پس چرا حلقه دستت نیست؟؟؟؟؟

من : آخه به فلز حساسیت دارم ؛ برا همین

اوون : شرمنده دخترم ؛ فکر نمی کردم شوهر داشته باشی ؛ ایشالا که خوشبخت بشی

آخر سر هم که اوومد پیاده بشه در اومده می گه : به خانواده ی خودتون و شوهرتون سلام برسونیند

من توو دلم : (( خنده ی خبیثانه ))

از وقتی دست چپ و راستما شناختم از این ریخت خواستگاریا و شوهر کردنا بدم می یومده ؛ بماند که بعدش چه علم شنگه ای با مخاطب خاص جانه عزیزتر از جان داشتیم که چرا همون اول که اوون خانومه شروع کرده به حرف زدن من نگفتم که شوهر دارم تا به مرحله ی اخذ شماره تلفن و گفتمان با مادر گرامی نرسه

حالا این از این ؛ دانشگاه که تموم شد ؛ سوار یه مسافربر شخصی شدم ؛ از اینا که شخصیه اما تاکسیه تا برم ترمینال شهرکردا بیام اصفهان

من که سوار شدم ؛ مرده شروع کرد به حرف زدنو سؤال پرسیدن که کدوم دانشگاه می رم و خسته نمی شم که این همه راها می رمو میام؟؟؟؟؟؟

من که جواب نمی دادم ؛ یه زنگ زدم به یکی و شروع کردم با زبونه بی زبونی بهش فهموندن که توو چه موقعیتی هستم

راننده هم از بی راهه رفت ؛ دیگه من رسما مردم ؛ کم مونده بود بند کیفما بندازم گردنشا خفه ش کنم ؛ جدا دارم می گم که توو اوون موقعیت این کار از دستم برمی یومد

مرده دراوومده به من می گه : اگه می خوای خودم برسونمت اصفهان

من : شوهرم قراره بیاد دنبالم

تا رسیدیم دمه ترمینال ؛ اومدم پیاده بشم ؛ مرتیکه ی عوضیه آشغال در اومده به من می گه : ببخشید خانوم ؛ می خواستم یه چیزی بهتون بگم

من : بفرما

مرده : من الانه 8 ماهی هست که از خانومم جدا هستم ؛ شما یه خانوم سراغ نداریند که بتونم صیغه ش کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ماهی 80 هزارتومن هم می دم

آقا منا می گی؟؟؟؟؟؟؟؟

اوومدم پایین ؛ درشا محکم کبوندم بهم :

مرتیکه ی عوضیه آشغال ؛ برو گمشو ؛ چرا سراغ دارم ؛ خواهر و مادر خودت (( حرف بدی زدم؟؟؟؟؟؟؟))

من که اینا را گفتم ؛ مرده گازشا گرفتا رفت ؛ شماره پلاکه ماشینشا برداشتم ؛ ازش شکایت می کنم

خدا بدونه بعدش چه حالی داشتم ؛ فقط نیم ساعت تموم نشستم روو چمنای ترمینال زار زدم ؛ مثل ابر بهار داشتم گریه می کردم ؛ خیلی بد موقعیتی بود ؛ یه چیزی می گم یه چیزی می شنویند

توو اون لحظه دلم به حال خودم سوخت ؛ برا اینکه خدا وکیلی ؛ به خدا قسم ؛ ساده تر از من از لحاظ تیپ ظاهری پیدا نمی کنیند ؛ که از سر تا پاش مشکی باشه ؛ با حجاب کامل ؛ اگه دیگه آخر وقت هم باشه که رژلبی هم باقی نمونده ؛ واقعا توو اون لحظه مثل یه مرغ پرکنده بودم ؛ راه به جایی نداشتم ؛ چه جوری خودما رسوندم به اتوبوس خدا می دونه ؛ کاشکی که هیچ دختری توو اون موقعیتی که من بودم قرار نگیره ؛ بعدش طرف چپ بدنم به طور کامل بی حس بود ؛ نه نبود ؛ نمی دونم ؛ سوزن سوزنی می شد ؛ بد بود ؛ خیلی اوون لحظه بد بود

 

برام جای تعجب و سؤاله که به این سرعت نور داریم توو کدوم چاله ی ضد اخلاقی سقوط می کنیم ؛ اونم با مخ

امروز روز گندی بود ؛ شک ندارم ؛ از صبح تا حالا سه بار اوون پام که قبلا توو گچ بوده پیچ خورده ؛ شده کمپانیه باد ؛ توو این گرمای تابستون حوصله ی گچ گرفتن پا ندارم

پ ن : ژاله جونم ؛ تولدت با تاخیر مبارک باشه ؛ امیدوارم که در کنار خانواده روزهای شادی را پشت سر بزاری

 

خوشا بحال لک لک ها که عشقشون قاف نداره
خوشا بحال لک لک ها که مرگشون گاف نداره
خوشا بحال لک لک ها که خوابشون واو نداره
خوشا بحال لک لک ها که لک لک ان که لک لک ان

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |


علیا

سلام

دو روز پیش مامانمو علیا می خواستند برند خوونه مامان جونه

مامانم آژانس خبر کرده بوده

با علیا دمه در منتظر بودند تا آژانس بیاد

یکی از همسایه ها که از یه پسره دمه بخت هم داره داشته از توو کوچه رد می شده

تا مامانما می بینه شروع می کنه به حال و احوال و بعد از یه عالمه مقدمه چینی به مامانم می گه :

پسرم می خواد ازدواج کنه ؛ شما یه دختر خوب سراغ نداریند؟؟؟؟؟

مامانم : نه ؛ شرمنده ؛ حالا پسرتون چه کاره هستند؟؟؟؟

مامانه پسره : توو شرکت هواپیمایی کار می کنه

علیا : نــــــــــه بابا ؛ چــــــــــــــــــی می گــــــــــــــــی ؟؟؟؟؟؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

علیا از دست شویی میاد بیرون و درشا محکم می بنده

مامانم : علی ؛ مامانم ؛ آخه چرا اینقدر درا سفت می بندی ؟؟؟؟؟؟

علیا : عاشقم مامان ؛ عاشقم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بابای من کلا با همه نوع fast food مخالفه ؛ از دم ؛ کاری هم نداره که از بهترین مغازه خریداری شده یا بدترین و گندترین مغازه ؛ حالا علیا هم گیر سه پیچ داده به بابام که من پیتزا می خوام

بابام : من برا هیچ کسی پیتزا نمی خرم ؛ اگه می خوای یا کباب یا جوجه

علیا : نه ؛ من یا پیتزا می خوام یا اسنک

بابام : نه پیتزا نه اسنک ؛ اگه می خوای یا جوجه یا کباب

علیا : بزار من بزرگ شم ؛ اوون وقت که با خانومم عروسی کردم و بعدش بچه دار شدم ؛ با خانومم و دختر و پسرم می رم پارک ؛ اول با بچه هام بازی می کنم ؛ بعدشم می برمشون براشون پیتزا می خرم نه کباب و جوجه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

علیرضا که بشه پسر خاله م عاشقه انواع و اقسامه ماشینه و با 8 سال سن اسم همه ی ماشینا و قیمتاشونا می دونه

حرف این شد که در آینده هر کدوم می خواند چی کاره بشند

علیرضا : من می خوام یه نمایشگاه ماشین بزنم

خاله م : مامانم ؛ درستا بخون تا دکتر بشی

علیرضا : باشه مامان ؛ من دکتر می شم اما نمایشگاه ماشینمم می زنم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن : خسرو هم رفت ؛ روحش شاد

 

خبر دارم یار می یاد

محرم اسرار می یاد

دل توو دلم نیست

چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط اطلس بانو |